تبليغاتX
اناهیتا

سلام

سلام به گل ها که با هیچ کس دعوایی ندارند

و سلام به مهربانی

و سلام به دوستی که از دل بر اید

و سلام به بوسه که نماد دوستی است

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 17:24 | لينک ثابت |

سلام به دوستی که میوه هستی است

هلوی پوست کنده

پرتقال شیرین

سیب گلاب

گل محمدی

و دل مهربون

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 7:24 | لينک ثابت |

در وفای  عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت  ایوانم چو شمع

حضرت حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 23:2 | لينک ثابت |

چند روزه  تو کسلی عجیبی افتاده ام

نمی دانم  چرا

مثل این درخت های تهرون بیمارم

چنار ها را میبینی

همه در هوای خفه تهرون دارند می میرند

گرد و خاک و سیاهی دوده ها  چنارها را به درختان مرده شبیه کرده است

نه طراوتی و نه هیچ زیبایی

منم مثل اون چنار شده ام

بیمار  و در مانده

به خانه  می خزم

و برای شادی هیچی ندارم

شهری نیست

ابادی نیست

هیچ نیست

بوی غم ادم را خفه می کند

می خواهم شادی کنم

شادی را نمی یابم

حرفی برای گفتن ندارم

به امید شب می مانم

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 17:45 | لينک ثابت |
سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 7:25 | لينک ثابت |

سلام به مهر و مهربانی

سلام به بوسه صبحگاهی

سلام به گرمی دست دوست

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 7:11 | لينک ثابت |

غار تنهایی امروز مرا به خود برد

عجیب بود خوابم برده بود

و خواب می دیدم

خواب می دیدم که ماشینم نیست

جایی پارک کرده بودم

و در جای پارک خود نبود

تمام منطقه را زیر پا در کردم

اما از غار  خبری نبود

تلفن همراهم هم کار نمی کرد

و من تعجبم بیشتر شده بود یعنی چی ؟

ساعتی گذشت

ساعتی دلهره امیز

خود نمی داستم کجایم

از این و ان می پرسیدم

کاری از دستم ساخته نبود

حیران و در مانده بودم

غار تنهایی من چه شده بود

ناگاه از خواب بر خاستم

دیدم در خواب تنهایی خود هستم

و همه این ها خواب و خیال بود

غار سر جایش بود

و این من بودم که در سر جای خود نبودم

قدری خوشنود شدم

و کمی تامل کردم داستان چه بود

کبوتری داشت مرا می پایید

و من حیران غار تنهایی را ترک کردم

و به میانه مردمی امدم که باید باشم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 17:21 | لينک ثابت |

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 7:3 | لينک ثابت |

کامنتی زیبا از یافا

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد
;که پيش فرشته هاست ;
;و به کارهاي آن ها نگاه مي کند;
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند
و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت: اين جا بخش دريافت است
و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم
مردکمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد
;که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت:
; اين جا بخش ارسال است
;ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را برايبندگان مي فرستيم
;مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است
مرد با تعجباز فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟/
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
; مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند
;دهند ولي عده بسيار کمي جواب مي
بفرستند; مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب
;فرشته پاسخ داد
;بسيار ساده، فقط کافي است بگويند


خدايا شکر

 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 0:20 | لينک ثابت |

رفته بودم برای دیدار پدر

پدرم باز  پس رفته است

ار هفته پیش

چشمان کم فروغ پدرم کم فروغتر شده است

و نمی دانید چه رنجی می برم از بیماری پدر مهربانم

بیماری کمرش  را از میان دو تا کرده است

پدر را به حیاط خانه اوردیم

با پای برهنه

اخه دیگه نمی تونه به راحتی حتی دم پایی را پا کنه

 با کمک دو نفر  امد و روی صندلی  نشست

و من هم داشتم ابیاری می کردم

درختان را می شستم

اب را روی  پاهای پدرم گرفتم

تا خنکی ان را احساس کند

پاهای متورمش را خنک کردم

نمی دانم چه احساسی داشت

چشمانش بسته بود

گفتم پدر چشمانت را باز کن

زیبایی ها را ببین بچه هایت را ببین

نوه هایت را ببین

نه پدرم در حال خودش نیست

اب را به سمت بالا گرفتم

و باران مصنوعی درست کردم

گقتم کمی هم روی پدرم و خودم ببارد

و همین طور هم شد بارانی روی سر روی من و پدر امد

پدرم کمی خیس شد

و خنده ایی کرد

گویی باران  می اید

پدرم باران را خیلی دوست داشت

کشاورز و دامدار بود

باران برای پدرم زندگی بود

وقتی باران می بارید

و ناودوان های خانه های کاه گلی ما به صدا در می امدند

ترنمی خوش الحانی بود که دشت ها را ابیاری می کرد

و گندم زار ها را سیراب می کرد

و این باران مصنوعی هم یاد اور ان روزها بود

ان روزهای بارانی

ان روزهایی که سمورها در دشتها جست  و خیز کنان  شادی می کردند

در بالا سر ما گنجشک ها غوغایی در کرده اند

و بعضی از انها سینه های خاکستری خود را به رخ می کشند

و من پدرم را دوست دارم

و از خدا سلامتی او را می خواهم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 21:56 | لينک ثابت |

سلام

ذره ایی خاکم و در کوی توام وقت خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

دیدار شد میسر و بوس کنار هم

از بخت شکر دارم و از روزگار هم

حضرت حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 9:28 | لينک ثابت |

امروز منو خیلی رنجوند

دلمو سوزند

نمی دونی ادما وقتی بد جنس می شن چه اتشی می سوزنند

ادم نمی دونه تو این مواقع چه بکنه

طرف اگه دوست هم باشه که خیلی بدتره

اخه این که دوستی نیست

از دشمنی هم بدتره

ادم هوای  دشمنشه داره

می دونه که طرف دشمنشه

اما اونی که دم از دوستی می زنه

و یه هویی دشنه تو قلبت می کنه

اینو چی کار باید کرد

دروغ می گفت چه جوری

می گفت که من دوستت دارم

من نمی دونم از دست این ادما چی کار باید کرد

به کجا پناه برد

من که خسته شدم ازدست این ادم های خار صفت

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 19:48 | لينک ثابت |

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 7:41 | لينک ثابت |

کامنتی زیبا ازدوستی

شبی در محفلی ذکر علی بود


شنیدم عاشقی رندانه میگفت


اگر آتش به زیر پوست باشد


نسوزی گر علی را دوست داری

××××××××××××××××××××××


عید شما مبارک


 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 18:1 | لينک ثابت |

می گفت ماشین بی رحم اونو  زیر کرد

و حیوون پس از دقایقی جان داد

اخه حیوانات هم حق حیات دارند

گربه هم زندگی را دوست داره

بچه گربه بود

سرایدار ما این را تعریف کرد

گفت رفت زیر چرخ ماشین و حیوون ناله ایی کرد

و سرش را روی زمین گذارد  و مرد

بچه گربه دیگری  هم امد  

دور اون چرخید و نگاهی کرد

تو چشاش غم جانکاهی بود

و من نمی دونم ما ادمیان چرا این قدر بی رحمیم

انگار خدا زمین را افریده فقط برای ما

تا هر کاری که دوست داشتیم بکنیم

و حق حیات را بگیریم

بی ان که شرمی هم داشته باشیم

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 16:7 | لينک ثابت |
بارها گفته ام و بار دیگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در پس اینه طوطی صفتم داشته اند

ان چه استاد ازل گفت بگو می گویم

من اگر خارم و گر گل چمن ارایی هست

که از ان دست که او می کشدم می رویم

حضرت حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 20:59 | لينک ثابت |

چشای سخاوتمندی داشت

با نگاهش برات ارزوهای خوب می کرد

ابی بود که بر جان تشنه ات می ریخت

و تو را سیراب می کرد

نوری که از چشاش می بارید

منو روشن می کرد

نمی دونی چه صفایی داشت بوسه ایی که بر جانت می نواخت

دوستم بود

دوستی که دوستش دارم

منو تو ضیافت خودش همیشه مهمون می کرد

و حال می داد

و من خدا را شاکرم با دوستی  که دارم

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 17:56 | لينک ثابت |

سلام به شراره پاکی

و سلام  به دل امده از تمنای بوسه

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 7:9 | لينک ثابت |

کامنتی از سارا

سلام به روی ماهت
زیبا نوشتی



همه ی ما با هم دوستیم اما خودمون باور نداریم
نمیخوایم قبول کنیم که آخر به دست هم نیاز داریم
حتی برای یه دعای کوچیک به دست هم نوعمون نیازمند میشیم
و این خودخواهیه که باور نکنیم .
ما همه غرور داریم اما با درجه های متفاوت
خوبه که این غرور گاهی وقتها شکسته بشه
و باعث بشه که به هم سلام کنیم ودستهای هم دیگه رو به گرمی بفشاریم
و با تمام وجود و عشقمون بگیم که
دوستت دارم
با خودمون مهربون باشیم که اگه اینجوری باشه میتونیم با همه مهربون باشیم
به خودمون عشق بورزیم تا بتونیم به دوست و یارمون عشق و محبت نثار کنیم
کلید حل همه ی مشکلات دست خودمونه
مواظب باشیم از دستمون نیفته
و این رو همیشه به یاد داشته باشیم که
از این دست که دادی...از آن دست گرفتی

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 18:20 | لينک ثابت |

صفای باطنی داره که ادم بشاش می کنه

مثل گل می مونه

نه تیغی داره و نه تیغ زاره

مهربونی تو وجودش موج می زنه

ادم می تونه خنده را از روی لباش  برداره

نمی دونی که به چه تانی خاصی می خنده

صورتش گل می ندازه

من که دوست دارم تند تند ببوسمش

بهشتو تو چشاش جا داده

یه باغ پر از میوه است

میوه های رنگارنگ

و گل هایی که قراره میوه بشن 

چه می شد همه این طوری بودن

نه ازاری و نه دردی

همه با هم دوست بودن

همه بوسه را به هم هدیه می می دادند

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 17:38 | لينک ثابت |
 
offshore