سلام
سلام به گل ها که با هیچ کس دعوایی ندارند
و سلام به مهربانی
و سلام به دوستی که از دل بر اید
و سلام به بوسه که نماد دوستی است
سلام به دوستی که میوه هستی است
هلوی پوست کنده
پرتقال شیرین
سیب گلاب
گل محمدی
و دل مهربون
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
حضرت حافظ
چند روزه تو کسلی عجیبی افتاده ام
نمی دانم چرا
مثل این درخت های تهرون بیمارم
چنار ها را میبینی
همه در هوای خفه تهرون دارند می میرند
گرد و خاک و سیاهی دوده ها چنارها را به درختان مرده شبیه کرده است
نه طراوتی و نه هیچ زیبایی
منم مثل اون چنار شده ام
بیمار و در مانده
به خانه می خزم
و برای شادی هیچی ندارم
شهری نیست
ابادی نیست
هیچ نیست
بوی غم ادم را خفه می کند
می خواهم شادی کنم
شادی را نمی یابم
حرفی برای گفتن ندارم
به امید شب می مانم
سلام به مهر و مهربانی
سلام به بوسه صبحگاهی
سلام به گرمی دست دوست
غار تنهایی امروز مرا به خود برد
عجیب بود خوابم برده بود
و خواب می دیدم
خواب می دیدم که ماشینم نیست
جایی پارک کرده بودم
و در جای پارک خود نبود
تمام منطقه را زیر پا در کردم
اما از غار خبری نبود
تلفن همراهم هم کار نمی کرد
و من تعجبم بیشتر شده بود یعنی چی ؟
ساعتی گذشت
ساعتی دلهره امیز
خود نمی داستم کجایم
از این و ان می پرسیدم
کاری از دستم ساخته نبود
حیران و در مانده بودم
غار تنهایی من چه شده بود
ناگاه از خواب بر خاستم
دیدم در خواب تنهایی خود هستم
و همه این ها خواب و خیال بود
غار سر جایش بود
و این من بودم که در سر جای خود نبودم
قدری خوشنود شدم
و کمی تامل کردم داستان چه بود
کبوتری داشت مرا می پایید
و من حیران غار تنهایی را ترک کردم
و به میانه مردمی امدم که باید باشم
سلام
کامنتی زیبا از یافا
| ||||
| ||||
رفته بودم برای دیدار پدر
پدرم باز پس رفته است
ار هفته پیش
چشمان کم فروغ پدرم کم فروغتر شده است
و نمی دانید چه رنجی می برم از بیماری پدر مهربانم
بیماری کمرش را از میان دو تا کرده است
پدر را به حیاط خانه اوردیم
با پای برهنه
اخه دیگه نمی تونه به راحتی حتی دم پایی را پا کنه
با کمک دو نفر امد و روی صندلی نشست
و من هم داشتم ابیاری می کردم
درختان را می شستم
اب را روی پاهای پدرم گرفتم
تا خنکی ان را احساس کند
پاهای متورمش را خنک کردم
نمی دانم چه احساسی داشت
چشمانش بسته بود
گفتم پدر چشمانت را باز کن
زیبایی ها را ببین بچه هایت را ببین
نوه هایت را ببین
نه پدرم در حال خودش نیست
اب را به سمت بالا گرفتم
و باران مصنوعی درست کردم
گقتم کمی هم روی پدرم و خودم ببارد
و همین طور هم شد بارانی روی سر روی من و پدر امد
پدرم کمی خیس شد
و خنده ایی کرد
گویی باران می اید
پدرم باران را خیلی دوست داشت
کشاورز و دامدار بود
باران برای پدرم زندگی بود
وقتی باران می بارید
و ناودوان های خانه های کاه گلی ما به صدا در می امدند
ترنمی خوش الحانی بود که دشت ها را ابیاری می کرد
و گندم زار ها را سیراب می کرد
و این باران مصنوعی هم یاد اور ان روزها بود
ان روزهای بارانی
ان روزهایی که سمورها در دشتها جست و خیز کنان شادی می کردند
در بالا سر ما گنجشک ها غوغایی در کرده اند
و بعضی از انها سینه های خاکستری خود را به رخ می کشند
و من پدرم را دوست دارم
و از خدا سلامتی او را می خواهم
سلام
ذره ایی خاکم و در کوی توام وقت خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
دیدار شد میسر و بوس کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
حضرت حافظ
امروز منو خیلی رنجوند
دلمو سوزند
نمی دونی ادما وقتی بد جنس می شن چه اتشی می سوزنند
ادم نمی دونه تو این مواقع چه بکنه
طرف اگه دوست هم باشه که خیلی بدتره
اخه این که دوستی نیست
از دشمنی هم بدتره
ادم هوای دشمنشه داره
می دونه که طرف دشمنشه
اما اونی که دم از دوستی می زنه
و یه هویی دشنه تو قلبت می کنه
اینو چی کار باید کرد
دروغ می گفت چه جوری
می گفت که من دوستت دارم
من نمی دونم از دست این ادما چی کار باید کرد
به کجا پناه برد
من که خسته شدم ازدست این ادم های خار صفت
سلام به روی ماهت
کامنتی زیبا ازدوستی
| ||||
| ||||
می گفت ماشین بی رحم اونو زیر کرد
و حیوون پس از دقایقی جان داد
اخه حیوانات هم حق حیات دارند
گربه هم زندگی را دوست داره
بچه گربه بود
سرایدار ما این را تعریف کرد
گفت رفت زیر چرخ ماشین و حیوون ناله ایی کرد
و سرش را روی زمین گذارد و مرد
بچه گربه دیگری هم امد
دور اون چرخید و نگاهی کرد
تو چشاش غم جانکاهی بود
و من نمی دونم ما ادمیان چرا این قدر بی رحمیم
انگار خدا زمین را افریده فقط برای ما
تا هر کاری که دوست داشتیم بکنیم
و حق حیات را بگیریم
بی ان که شرمی هم داشته باشیم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم
در پس اینه طوطی صفتم داشته اند
ان چه استاد ازل گفت بگو می گویم
من اگر خارم و گر گل چمن ارایی هست
که از ان دست که او می کشدم می رویم
حضرت حافظ
چشای سخاوتمندی داشت
با نگاهش برات ارزوهای خوب می کرد
ابی بود که بر جان تشنه ات می ریخت
و تو را سیراب می کرد
نوری که از چشاش می بارید
منو روشن می کرد
نمی دونی چه صفایی داشت بوسه ایی که بر جانت می نواخت
دوستم بود
دوستی که دوستش دارم
منو تو ضیافت خودش همیشه مهمون می کرد
و حال می داد
و من خدا را شاکرم با دوستی که دارم
سلام به شراره پاکی
و سلام به دل امده از تمنای بوسه
کامنتی از سارا
سلام به روی ماهت
زیبا نوشتی
همه ی ما با هم دوستیم اما خودمون باور نداریم
نمیخوایم قبول کنیم که آخر به دست هم نیاز داریم
حتی برای یه دعای کوچیک به دست هم نوعمون نیازمند میشیم
و این خودخواهیه که باور نکنیم .
ما همه غرور داریم اما با درجه های متفاوت
خوبه که این غرور گاهی وقتها شکسته بشه
و باعث بشه که به هم سلام کنیم ودستهای هم دیگه رو به گرمی بفشاریم
و با تمام وجود و عشقمون بگیم که
دوستت دارم
با خودمون مهربون باشیم که اگه اینجوری باشه میتونیم با همه مهربون باشیم
به خودمون عشق بورزیم تا بتونیم به دوست و یارمون عشق و محبت نثار کنیم
کلید حل همه ی مشکلات دست خودمونه
مواظب باشیم از دستمون نیفته
و این رو همیشه به یاد داشته باشیم که
از این دست که دادی...از آن دست گرفتی
صفای باطنی داره که ادم بشاش می کنه
مثل گل می مونه
نه تیغی داره و نه تیغ زاره
مهربونی تو وجودش موج می زنه
ادم می تونه خنده را از روی لباش برداره
نمی دونی که به چه تانی خاصی می خنده
صورتش گل می ندازه
من که دوست دارم تند تند ببوسمش
بهشتو تو چشاش جا داده
یه باغ پر از میوه است
میوه های رنگارنگ
و گل هایی که قراره میوه بشن
چه می شد همه این طوری بودن
نه ازاری و نه دردی
همه با هم دوست بودن
همه بوسه را به هم هدیه می می دادند


