خدا می دونه
بوسه را بر نمی تابد
نشانه دوستی است
نشانه وفاداری
نشانه عشق
زندگی هدیه بوسه است
و شیطان سیلی را دوست دارد
و بدی را و زشتی را
بوسه نشانه وصل است
قناری صبح بوسه را می خواند
و گل با بوسه افتاب می رقصد
و خدا نهایت بوسه است
من رنگ را دوست دارم
هر چی رنگی خیلی قشنگه
رنگه که ادمو شاد می کنه
دل ادمو روشن می کنه
رنگین کمانو می بینی
بهار که می اد
ابرها که می ان
یه دفعه اسون بهم می ریزه
بارونه که می باره
و رنگین کمونه که اسمونو را طاق نصرت می زنه
اما تو دل من هیچ رنگین کمونی نیست
سیاهیه که برای خودش تاب می خوره
اخه من دل من خونیه
رنگی نداره
من رنگها را دوست دارم
پاییزو می بینی چقدر زیباست
بهار که حرف نداره
با گلای رنگی
اما دل من که بهاری نیست
می خوام شاد باشم
این ادمهایی که دور و برت اند
مگه میزارن
ذاتشون کثیفه
من اسمون را دوست دارم
رنگ ها را دوست دارم
دلهای رنگی را دوست دارم
خدا می دونه من کارشون ندارم
نمی دونی چه نازی می کرد
گل نازی که از دل زمستون اومده بود
هزار هزار در اومده بودند
با گل برگ های ابی روشن
و منم دلم ابی بود
و بارانی که دلم را روشن کرده بود
نورس و تازه
شکوفه ایی شد دیدنی
شکوفه ایی که زندگی را فریاد می زد
و من حیرانم از پریشانی
و نمی دانم شکوفه زندگیم چه شد
شکوفه زندگی ام چه شد
من روییدم با هزار امید
روییدم و افسونگری کردم
و نمی دانم چه رازی است
راز شکوفایی
و راز پریشانی
اب را دوست دارم
اب جاری را
ابر را
باران را
برف را
من اب را دوست دارم
اب دوست من است
بی ریا و بی رنگ و بی غل و بی غش
اب به من زندگی می دهد
اب مرا پاک می کند
اب مرا می خنداند
گل من اب را می نوشد
گنجشکها چه زیبا در اب غوطه می خورند
سبزه ها به اب زنده اند
و گل ها به امید باران شادمانی می کنند
و من دوست دارم بارانی باشم
قلبم به روشنی باران
به روشنی اب
خالی از حسد و بذ ذاتی
باران زندگی است و اتش مرگ است
اتشی که مرا می سوزاند
و جانم را فسرده می کند
کاش من یک قطره باران می شدم
و در دل گلی می نشستم
و پرواز می کردم
بارون که می اد
برف که می باره
ادم شاد می شه
سبزه ها سرک می کشند
بهار داره در می زنه
تو هنوز خوابی
بارون را روی سر و صورت گلا دیدم
برف را بگو زیر پای گلا ریخته بود
نم نمک داشت برای خودش اب می شد
جویباری از اب راه افتاده بود
منم دلم ابی بود
شاد بودم
و داشتم می خندیدم به ادم های مخنس و بد ذات
چه جانور هایی پیدا می شن
راستی اشتباهی صورت نگرفته
اینا کیند
هیچ به ادم شبیه نیستند
بی خیال بزار تو درد حسادت بمیرند
اینا اتش تو دلشون هست که درمون نداره
جهنم تو دلشونه
از چششون اتش می باره
دیدن ریخت اونا خودش عذابی است دردناک
نه من بارون را دوست دارم
پرنده ها را دوست دارم چه هوای ملسی
بارون که می اد بهار داره از راه می رسه
داره در می زنه
دلت بهاری کن تا گل بدی
قمری صبح سحر خیزون میخونه
و نمی دونم تو دل کوچکش چی می گذره
منم تو بستر خواب غلت می زنم
و هزار فکر و نافکر دارم
گذر زمون می بینم
دوستی ندارم
دوست هم دمی که دوستش داشته باشم
همه کاسبند
دوستی معنی نداره
داد و ستد
منم که قاعده داد و ستد را نمی دونم
همینه که تنهام
تنهایی را دوست دارم
اما تنهام هم نمی گذارند
مگه می شه
قمریه می دونه چی می خواد
من نمی دونم
من چی
من خودمم نمی دونم چی می خوام
تو دل ادما را که نمی شه دید
هلوی زندگی را می شه گاز زد
می شه مز مزه کرد
می شه شیرینی اش تو زبون حس کرد
می شه طرواتش هم بویید
اما من هلویی ندارم
هیچی ندارم
هیچکس را ندارم که دوستم داشته باشه
تنهای تنهام
نمی دونم چرا این طوریه
خیالم فسرده شده
یخ زده
کور سوی عشقم هم ناسو شده
هیچکی نمی فهمه
خودم نمی فهمم
کوله باری از رنج دارم
همه اینا اذیتم می کنه
نیش می زنه
زخمی ام می کنه
به خدا پناه می برم
خدا هم هم حرفمو گوش نمی کنه
لابد من شیطونی لم
اما با شیطون هم که خدا حرف زد
خیلی هم حرف زد
کلی هم بهش حال داد
گفت حال این ادما را بگیر
نمی دونم
ولش کن
قمریه داره از سفره مهربونی غذا می خوره
منم دارم غصه می خورم
من خوشم
تو نا خوشی
خوشی که بر نا خوشی دیگری است
خوشی نیست
من خوشم تو نا خوشی
من خوشم باکم نیست
تو ناخوشی
گل را لگد می کند
حسادت را درمانی است ؟
نمی دانم
خدا که از ان ما را می ترساند
من خوشم
با باد و باران خوشم
با گل ها حال می کنم
با دوستانم حال می کنم
دوستانی دارم صادق
اسمان ابی دیدنی است
کبوتر خیالم ارام است
تو چی
من خوشم
با مورچه ها حال می کنم
کلاغ ها که نگو
دوستشان دارم
به ادم که نوک نمی زنند
کسی را زخمی نمی کنند
فمری ها که حرف ندارند
چه نازاند
از دم پنچره مهربانی غذایشان را می خورند
مرد خدا میگفت
من غذایم را با نان می خورم
و نیمی از ان را برای پرندگان می نهم
و شیطان می گفت
دوست دارم همه قمری ها را بکشم
من خوشم بی خیال
با تنهایی خوشم
شبنمی روی دلم نشسته
فردا صبح می شه
افتاب در می اد
شبنم هم می پره
دل من دو باره گرم می شه
شب که می شه خیلی
خوبه دل من ارومه
شبنم هم به نرمی می اد روی دلم می شینه
چه خنک
دلم صفا می گیره
خستگی را در می کنه
می شه تر و تازه
من شبنم خیلی دوست دارم
رو دلم که هست منم ارومم
دوست ندارم صبح بشه
شب خیلی خوبه
تو شبه که عشق گل می کنه
من شب و شبنم را دوست دارم
منم دوست دارم
گلا چه موجودات قشنگی اند
زیبایی را می دن
بی ان که چیزی بخوان
اب جاری اند
می شه اونا را به اغوش برد
بویید و بوسید
گلا خیلی زیباند
تو هم گلی
تو چشات گلا ردیف شدند
گل بودن چه عیبی داره که می خواهی خار باشی
اونم بری تو چش مردم
گل باش تا قناری ها برات بخونند
گل سر بریده هم گله
شمعدونی های من خوابیده اند
نمی دونی چه نازند
وقتی بیرون می ان
بهار که می شه همه گلا بیدار می شن
افتاب همه رابیدار می کنه
می گه زمستون رفت
سیاهی رفت
گلا شادی کنید
کامنتی زیبا از غریبه اشنا
دلم از دنياي پست و سنگي ادمها گرفته....چمدانم را مي بندم آهنگ سفر کرده ام. نمي دانم به کجا
بايد رفت ولي مي دانم تصميم سفر دارم. پا به داخل کوچه مي گذارم از بي احساسي مردم سردم
به هر کوچه که مي رسم عشق را سنگسار مي کنند.به عابري مي گويم:
هواي کثيفي است!
- دود را مي گويي؟ سري تکان مي دهم.مي گويد: دود اگزوز است.
مي خندم ولي خوب مي دانم دود اگزوز نيست.دودي است که از آتش دلهاي سنگي بر خاسته....به راهم ادامه مي دهم.مردي روي گاري دورنگي مي فروشد سرش حسابي شلوغ است. کمي جلوتر عابري صداقت را زير پايش له مي کند. چندشم مي شود.....صورتم را بر مي گردانم تا نبينم
اما مگر مي شود؟! نزديک مغازه اي مي ايستم مردي سه بسته خيانت مي خرد.قدم هايم را تند مي کنم و به سرعت دور مي شوم
اشکهايم سرازير مي شود.شاعري شعر غم مي سرايد.شوريدگي ام را مي بيند:چه مي خواهي؟
پاسخ مي دهم:محبت! پوزخندي مي زند:نيست! سالهاست افسانه شده.از او جدا مي شوم.کمي جلوتر پسري عاطفه را تنبيه مي کند .....پاي سفرم مي شکند......
به راستي شما بگوييد به کجا سفر کنم؟؟؟؟
سلام به گل همیشه بهار
سلام به گل گندم
سلام به بهار که در دل زمینه
تو دل درخته
تو دل غنچه است
تو دل منه وتو دل توئه
بهاری که بشی گلا در می اد
مثل شکوفه های البالو
بهاری که بشی دلت روشن می شه
افتابی می شه
نمی خواهی افتابی بشی
خسته شدم از این شنبه و یکشنبه
خسته شدم از این شب و روز
خسته شدم از این شام و نهار
خسته شدم از این سلام های الکی
خسته شدم از بیماری
خسته شدم از خنده های بی معنی
از این که پله پله به سمت مرگ می روم
و زندگی نامیده ام
من مسافر مقصد نا معلومم
و چه بی خیال در زندگی غرق ام
لذتش پایا نیست
غمش جانکاه است
و زاد روزم با مرگ عجین است
می خواهم ارامش داشته باشم
جایی که بنایش سست است
خانه اش ویران است
طوفانی دهشتناک می وزد
و من ارامش می خواهم
و بهشتی را می جویم که نیست
ذهنم بد جوری مرا ازار می ده
می خواهم مروارید ذهنم بیابم
اما کو
هیچی نیست
هی سیاهی می اد و می ره
می گه تو کی هستی
می گه تو برای چی هستی
می گم دس از سرم بر دار بی مروت
من چه می دونم
من اومدم
می گن امدی که کامل بشی
اینم از اون حرف هاست
کامل بشم خنده دار نیست
از چی کامل بشم
ذهن من یه مروارید قشنگ داره
اما من کلیدش ندارم
به خدا نمی دونم چی کار باید بکنم
این در و اون در می زنم
سرم به سنگ می خوره
نه راهی ندارم
باید کامل بشم
کاشکی می شد یه چیزی فهمید
کاشکی می شد اون طرفم را ببینم
نه مروارید من نمی دونم کجا قایم شده
یه چیزی هست
اما من نمی دونم
شاید هیچی نیست
چه می دونی
میخواهی که بمونی
بچه بازی هم ندارم
دلم خوش باشه به بچه بازی
دوره کودکی دوره خوبی است
دوره بازی های کودکانه است
با بادک که هوا می کردم
خیال می کردم مالک اسمون منم
راستی تو این خلقت من چه کاره ام
بیخیال غرور برت نداره
تو کاره ایی نیستی
این همه سر خدا و خلق منت نزار
تو چه کاره ایی
برو رندی کن
چه مرد مهربونی بود اکبر
بی پدری را در کودکی تجربه کرده بود و بی مادری را
باید زنده می ماند
و کار می کرد از همان کودکی برای زنده ماندن
کار سختی داشت
کارش درست کردن ظروف بلورین در کنار کوره های اتش بود
نان بخور و نمیری در می اورد
و همین را انفاق می کرد
نمی دانید چه مهربون بود
چشاش مهربونی را داد می زد
بزرگ منش بود با این که هیچی نداشت
هیچی نداشت
نه فرزندی و نه همسری
ار همه جا می گفت و از همه چیز
اما تو دلش هیچی نبود
هیچی
ماه ماه بود
سبز سبز
و دل گرمش به گرمی افتاب
دنیایی برای خود داشت
این اواخر مریض شد
سکته ایی کرد
و از پا افتاد
و بعد از چند ماه سکته بعدی
و امروز اکبر مهربون در بهشت زهرا ارمید
و چشمان زیبایش و ان دل مهربون در خاک رفت
خدایش بیامرزد

دوستم می گه چرا نمی نویسی
می گم خودمم نمی دونم
نمی دونم چیم شده
احساسی ندارم
دلم مرده
دریای مرده را که نمی شه توش شنا کرد
ابی نیست
موجی نیست
موجودی نیست
هیچی نیست
زندگی نیست
مرگی نیست
نمی دونم
بد جوری به خودم پیچیده ام
گاه با خود می گویم من چیستم
من کیستم
سیما دارد سخنرانی پخش می کند
می گوید نابرده رنج گنج میسر نمی شود
خوب گنج هم نصیبم شد
چه باید بکنم
دو باره بزارم زیر خاک
که چی بشه
گیرم برم سر کوچه
همه را انفاق کنم
بعدش چی
خوب این بهتر از اینه که زیر خاک کنم
اما بعدش چی
بابا بی خیال
برو سر کوچه یه بستنی بگیر و بخور
و مردم دید بزن
بی خیال مدتی هستیم
این طرفی و اون طرفی
چه فرقی می کنه
نه دلم با این حرف ها باز نمی شه
به خدا خسته ام
شادی نیست
یاس شادی در دلم رویید
قد کشید و بالید
شب بود و باران
دل بود و دلدار
بوسه بود و ناز
من بودم و یار
مستی بود و جاودانگی
برف بود و گل
سرما بود و گرمی
خدا بود و نور

