تبليغاتX
اناهیتا

 


گل بهگل بهگل به

 

 

دیدار پدر (3)

 

یک روز با دوستم به باغ بزرگ خودمان رفتیم از کوچه باغ گذشتیم و از میانه باغ به قسمت بهستان رسیدیم  در ان بخش از باغ درختان به بود و این درختان زیبای به پر از شکوفه بود و چه عطری نیز گلهای به داشت  سرتاسر درختان به پر از گلهای به بود گلهایی به رنگ سفید ، برگهای به پشمالو است و گلهای به نیز در لایه ایی از برگها می درخشید و به جلوه در می امد عطر خاص به فضای انجا را پر کرده بود درختان به در اذینی از گلهای سفید می درخشید  با نسیمی که میوزید مشام انسان پر از عطر به می شد من داشتم زیر درختان به با گامهای کودکانه خود  قدم می زدم چمن و علفهای خود رو زیر درختان به را پوشانده بود   گل برگها نیز روی چمن ها ریخته بود و باد انها را جابجا میکرد که یکباره چشمم به تخم مرغهایی که روی هم انباشته شده بود افتاد  در یک محوطه کوچک به اندازه یک دامان من تخم مرغ بود و برای این صحنه بسیار دیدنی بود این تخم مرغها از کجا امده بود و انجا چه می کرد ؟ من دامان خود را از این تخم مرعها پر کردم و انها را بر داشتم و به سمت خانه خودمان راه افتادم و از این قضییه بسیار خوشحال بودم دامانی پر از تخم مرغ و ان هم در جایی که تصور ان نیز برای من مشکل بود با قدمهای تند به خانه رسیدم  پدرم در خانه بود و مادرم نیز انها از دیدن تخم مرغها شاخ در اورد و به من گفت ای بچه  راستش را یگو این تخم مرغها را از کجا اورده ایی ؟ ومن به انها گفتم بابا این تخم مرغها را از زیر درختان به اوردم و مادرم گفت بچه راستش را بگو و من باز ان را تکرار کردم که من این تخم مرغها را از زیر درخت به اورده ام پدرم گفت این که کاری ندارد برویم و ببینیم و بعد پدرم با من امد بدون ان که در راه رفتن به انجا چیز دیگری به من بگوید از کوچه باغ گذشتیم و به انجا رسیدیم  به زیر درختان به ومن جای ان را به پدرم نشان دادم و پدرم ان را دید و گفت افرین درست می گفتی این تخم مرغها در همین جا بوده است  و مرغ نیز برای خودش نیز جا درست کرده است پدرم دست من را گرفت و گفت اما این تخم مرغها مال ما نیست من به زبان کودکی گفتم اخر پدر من انها را پیدا کرده ام اما پدرم گفت البته این هم به شرطی است که ما صاحب ان را نشناسیم من صاحب این تخم مرغها را می شناسم و من به اتفاق پدرم راه افتادیم و به سمت خانه باغبان رفتیم  خانه باغبان در گوشه ان باغ بزرگ بود باغبان ، پدرم ماجرا به او گفت و او گفت مدتی بود که مرغ ما تخم نمی کرد و گمان می کردیم که مرغ ما از تخم افتاده است پس این تخم مرغها مال شما است و پدرم تخم مرغها را به باغبان داد و باغبان نیز یک تخم مرغ به من داد و من ان تخم مرغ را به خانه اوردم و مادرم ان را برای من پخت و من ان را خوردم و چقدر نیز این تخم مرغ خوش مزه بود  و ان روز پدرم به من درس بزرگی داد.....

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 21:54 | لينک ثابت |

 

 

 

 

دیدار پدر (2)

 

پدر م اخلاق خاصی داشت و او هیچوفت دروغ نمی گفت و همین برای ما و خانواده او دردسر درست میکرد  او اسب زیبایی داشت و وقتی سوار بر اسب خود از باغ می گذشت ابهت خاصی داشت من در ان زمان کودکی بیش نبودم و با هم سن و سالهای خود در باغ بزرگ بازی می کردیم و از بازی های خود لذت می بردیم یک روز من و دوستم تصمیم گرفتیم که روی مسیل ها پل بزنیم تا بتوانیم به راحتی از ان مسیلها عبور کنیم در ان مقطع زمانی باغی که ما در ان زندگی می کردیم بسیار دیدنی بود انواع و اقسام درختان میوه در ان باغ بود حاشیه کوچه باغها با درختان زینتی و از جمله گل محمدی اراسته شده بود در میان باغ چند درخت گردوی تنومند وجود داشت که شاخه های ان سر به اسمان ساییده بود و من در عوالم کودکی خود هر گز فکر نمی کردم که بتوانم بالای ان درختان گردو بروم و به همین خاطر در فصل رسیدن گردو صبح ها به زیر درختان گردو می رفتیم  در محوطه در ختان گردوهای زیادی ریخته بود  و ما نمی دانستیم چرا این گردو ها در روی زمین است گمان می کردیم که این کار کلاغها است  به هر شکل دامان خود را از این گردو ها پر میکردیم و انها را به خانه می بردیم و یا انها را همان جا می شکستیم و چقدر این گردوها خوش مزه بود پوست این گردوها خود به خود کنده می شد و این برای ما که کودکی بیش نبودیم بسیار دوست داشتنی بود البته وقتی همه گردوها می رسیدند انها را پایین می کردند و یکجا ان را جمع می کردند اما تا ان زمان گردوهای بسیاری روی زمین  ودر پای درختان می ریخت  و ما از این گردوها استفاده می کردیم  یک روز من و دوستم در اوان نوجوانی و در عوالم کودکی خود تصمیم گرفتیم که برای زمستان خود گردو انبار کنیم چند دامان از این گردو را در حفره ایی که ان را کنده بودیم در گوشه ی از باغ مخفی کردیم  اما غافل از این بودیم که ممکن است اسب پدر از روی ان بگذرد و این اتفاق افتاد و اسب پدر از روی همین جا گذشت و انبار کوچک ما هویدا شد و او فهمید که ما این کار را کرده ایم و اما این کار را به روی ما نیاورد و هیچ نگفت به گونه ایی که هیچ اتفاقی نیفتاده است  و اما گردوها در زمین نمناک از بین رفته بود و چیزی از ان باقی نمانده بود  یعنی همه گردوهای انباری ما پوسیده بود و کلی در این مورد غصه خوردیم که چرا درست فکر نکرده بودیم و اما ان پلهایی که ما ساخته بودیم همه این پلها در زیر سم های اسب پدر از میان رفت و برای ما پلی باقی نماند و در ادامه من و دوستم از ساختن پل منصرف شدیم و دیگر پل نساختیم  اما پدر در خراب کردن پل های ما نقشی نداشت اسب او بدون ان که بداند در ان مسیر پلهای کوچکی وجود دارد از روی انها عبور می کرد   و انها را خراب می کرد و اما من و دوستم در ادامه تصمیم گرفتیم برای خود چون پرندگان روی درخت توت که درخت تنومندی بود خانه ایی بسازیم و خانه خود را از دسترس اسب پدر دور کنیم و به همین خاطر بزرگترین درخت توت باغ را انتخاب کردیم و در میانه ان خانه ایی از چوب ساختیم بودن در ان بالا خیلی جالب بود توت در کنارمان بود و از ان بالا می توانستیم تمام باغ را از نظر بگذرانیم  گاهی وفتها سیب قندک و شاه توت نیز با خود به ان بالا می بردیم و در همان جا می خوردیم یک روز پدرم از کنار باغ می گذشت البته بدون اسب و ما را در ان فراز درخت توت دید و تعجب کرد و گفت شما ان بالا چه می کنید اخر فکر نمی کنید ممکن است از ان بالا سقوط کنید مگر روی زمین قحط است که رفته اید به ان بالا درخت که من گفتم بابا اخر اسب شما هر چه ما می سازیم از میان می برد  ، پدر گفت اسب من چطور ممکن است که ما به او گفتیم  و تازه پدر متوجه شد  افتاده است و گفت بچه های خوب من قول می دهم از کوچه باغها نگذرم و تا پلهای شما را خراب نکنم خوب بچه های خوب زود تر این را می گفتید و این قدر صبر نمی کردید و حالا از ان بالا به روی زمین بیایید ان جا خطر دارد و ممکن است پایین بیفتید .ادامه دارد .

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 21:2 | لينک ثابت |

من هر هفته به دیدار پدرم و مادرم در حومه کرج میروم. پدرم سالهای سال در کشاورزی کار کرده است و هیچوقت به یاد ندارم که او در حال کار و تلاش نباشد و مادرم نیز این طور است ان قدیم ها که نانوایی در روستای ما نبود مادرم خودش نان می پخت و چه نانی بود ادم از خوردن ان سیر نمی شد. پدرم مرد بسیار دوست داشتنی است او به شدت ساده است و در طول زندگی گمان نمی کنم از او مردم ازاری سر زده باشد هیچکس نمی تواند ادعا کند که از ناحیه او خدای نکرده به او اسیبی رسیده باشد و من مدتهای مدیدی است که تقریحم شده است سر زدن به پدرم و مادرم او هر جمعه به انتظار من است و اکثر مواقع نیز به تنهایی به خانه پدرم می روم  و مسیر 100 کیلومتری تا خانه پدرم طی می کنم البته هر روز نیز تلفن می زنم و حال او را می پرسم و جویای حال او میشوم خانه پدرم در روستا بزرگ است و دران درختان بلند قره اقاج  وجود دارد و چند درخت گردو و دو درخت توت که هنوز دارای توت رنگی است در حاشیه خیابان نیز گلبوته های گل محمدی است که در فصل بهار گل میدهند ودر ان فصل حیاط خانه ما دیدنی تر است  در حال حاضر پدرم و مادرم در این خانه زندگی می کنند و بیشترمواقع نیز تنها هستند البته این تنهایی اکنون بیشتر شده است تا سال قبل پدرم حدود 200 گوسفند داشت و چوپانی نیز داشت و این چوپان نیز در یکی از اتاقهای خانه ما اقامت داشت گوسفند داری پدرم برای او ضرر داشت  و در نهایت امسال تصمیم گرفت که انها را بفروشد و با رفتن گوسفندها که پدرم به او علاقه زیادی داشت   تنهایی  بیشتری  در خانه ما حاکم شد  پدرم بسیار دوست داشتنی است نه از این بابت که او پدر من است  نه این طبیعی است که هر کس پدر خود را دوست داشته باشد هر چند در روزگار ماشینی بسیاری از امور از محتوا خالی شده اند و همه به قکر خود هستند تا از چند روزه عمر خود نهایت لذت را ببرند  اما   مگر ما انسان نیستیم و مگر این همه سفارش نشده است نیکی کردن به پدر و مادر که هر دو برای بزرگ کردن ما تلاش وافری کرده اند بگذرم وقتی من به در خانه انها می رسم او در حیاط را اگر بتواند باز کرده است و به انتظار ان است تا من برسم البته الان بیماری اندامهای حرکتی او را به شدت از کار انداخته است به نوعی که برای نشست و بر خاست خود نیاز به کمک دارد چه میشود کرد بیماری است و راه درمان ان نیز مشخص است وفتی ماشینم را در حیاط پارک می کنم او به نزدیک می اید تا مثلا کمک کند او به راحتی قبل از بیماری خود یک وزنه 50 کیلویی را بر می داشت اما اکنون از بردن یک بار کوچک در حد 3 کیلو نیز درمانده است  اما با تمام این اوصاف روحیه او شکر خدا خوب است و چهره او خندان است و از این بابت خدا را شاکریم  و خدا را نیز شاکریم که مادر ما را نیز سلامت عطا کرده اسنت  و او به پدرم می رسد  پدرم وقتی در روی صندلی ابی رنگ خود می نشیند و صحبت می کند  و اوای جیک و جیک گنجشکها که یک ان نیز قطع نمی شود  فضای دل انگیزی را در حیاط خانه ما پدید می اورند اما پدرم اکنون به خاطر بیماری خودش نمی تواند با شمردگی حرف بزند و به این خاطر او نسبت به سابق کمتر صحبت می کند  چرا که احساس می کند حرفهای او را به سختی می فهمیم و شاید هم قدری خجالت می کشد  و خدا می داند در دل او چه می گذرد گاهی مواقع او می گرید  او مرتب می گوید چرا من نمی توانم کار کنم و چون نمی توانم کار کنم پس به چه درد می خورم  او برای بستن دکمه های پیراهنش بایستی کلی وقت بگذارد تا بتواند این کار را بکند حر کات او با تانی بسیاری صورت می گیرد و این بیماری است که او را این طور کرده است  چه میشود کرد ایا راه چاره ایی است  کار او اکنون شده است ابیاری باغچه ان هم با شیلنگ  که ان را نیز به سختی می تواند جا به جا کند  پدرم اکنون مثل گل است باور کنید  در چشمان او نوری از زیبایی جاری است که توصیف ان برای من مشکل است  او در انبار گندم خود را نیز نبسته است وقتی به او گفتم چرا در انبار را نبسته ایی او گفت مگر گنجشکها حق زندگی ندارند انها نیز بایستی از این گندم ها استفاده کنند  و او این چنین است پدرم اکنون دوست دارد که از گذشته های خود بگوید و خاطرات خود را تعریف کند   البته در بشتر مواقع مخصوصا در تعطیلات فرزندان او انجا هستند اما پس از سهمیه بندی بنزین به نظر می رسد که این امر تا اندازه ایی در رفت و امدها  تاثیر گذاشته است  اصلا حاشیه شهر و شهرها خلوت تر شده است  و ترافیک خیلی روان تر شده است  . ادامه دارد .                         

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 21:56 | لينک ثابت |

شکوفه سیب

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 22:24 | لينک ثابت |

چهره خندان

جمعه  22 تیر ماه بود و من داشتم از کرج به سمت تهران می امدم اتوبان بعد از شهرک ایران خود رو شلوغ بود گویی که هیچ اثری سهمیه بندی بنزین در ترافیک نداشته است  به هر شکل تصمیم گرفتم بقیه مسیر را از جاده مخصوص به سمت تهران بروم و همین کار را نیز کردم و از مسیر خروجی ایران خود رو به سمت جاده مخصوص حرکت کردم و چراغ راهنمایی قرمز بود و در ردیف اولین ماشین ها ایستادم  تا چراغ سبز شود در همن توقف کوتاه بود که پسرکی کمتر از 10سال سن با اتش دانی که در ان اسپند دود می کرد به طرف اتومبیل من امد و ان اتش دان را به داخل اتاق اورد و قدری از دود اسپند را دود کرد و من تصمیم گرقتم که پولی به او بدهم دنبال پول خرد می گشتم که ان را پیدا نکردم و لاجرم دستم را به سمت جیب شلوارم بردم و قصد داشتم که از داخل جیبم به اوپول بدهم اول اسکناسهای دویست تومانی به چشم امد و او تصور کرد که من قصد دارم که همین اسکناس را به او بدهم قصد من نیز این بود  صورت او پس از دیدن این اسکناس باز شد و خنده تمام صورت او را پر کرد و من نیز این وضع را متوجه شدم اما در ادامه من متوجه شدم که یک اسکناس 20 تومانی نیز در میان اسکناس های خود دارم و یکباره بد جنسی ام گل کرد و تصمیم گرفتم که ان اسکناس بیست تومانی را به او بدهم و این کار نیز کردم و ان  را به او دادم که سگرمه های این پسرک جوان در هم رفت و ان خنده محو شد و او نیز نا مردی نکرد و ان را پس داد و من حیران ماندم که او چرا چنین کرد ایا ارزش اسکناس 20 تومانی این قدر پایین است که حتی این پسرک نیز حاضر نشد ان را بر دارد  و دوم من پس از این کار قدری عصبانی شدم اما بعدا متوجه شدم کار درستی نکردم و نبایستی ان وعده خوشی که به خود داده بود را این طور خراب می کردم و امید او را نا امید می کرد م و من از ان روز و از این رخداد به شدت ناراحتم و خودم را در این قضییه مقصر می دانم ان پسرک از من دور شد و به سراغ اتومبیل دیگری رفت و البته معلوم نیست تا شب چقدر کار می کند  اما من چرا بایستی این کار را می کردم تاثیری که این قضییه در روح من گذاشت به شدت ویران کننده است و تصمیم دارم این هفته حتما از دل او در اورم البته اگر او را در ان جا بیابم بلکه جبران مافات کنم خدا گواه است فقط قصد شیطنت داشتم اما تصور نمی کردم که او این چنین واکشنی از خود نشان دهد و خودم را از این بابت که خنده او را تبدیل به غمی عجیب کرده بودم نمی بخشم و پس از ان تصمیم گرفتم که هر گز چنین بر خوردی را با کسی نداشته باشم  اما جای یک پرسش اساسی نیز باقی است که چرا کودکانی در این سن و سال بایستی تن به کارهایی از این قبیل بدهند و مجبور باشند برای قوت لا یموت خود  ، خود را کوچک کنند خداوندا چرا چنین است و چرا ما انسانها این طور هستیم و به اطراف خود بی توجه هستیم  و گویی هیچ وظیفه ای در برابر هم نوعان خود نداریم و فقط امده ایم که خود و خانواده خود را سیراب کنیم و غرق در لذت های زود گذر باشیم . من هر گز ان چشمان نا امید را از یاد نخو اهم برد و اگر او را یاقتم داستان او را برایتان خواهم نوشت .

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 21:32 | لينک ثابت |

البالو 

 

به اطراف تهران رفته بودم  روستایی به نام اقربلاغ این روستا در نزدیکی هشتگرد وافع شده است  و حدود پنج کیلومتر با مرکز هشتگرد قاصله دارد  من با دوستم به این روستا رفته بودم در حال گذر از این روستا بودم   حدود چند صد متری از روستا دور شده بودیم که به باغات روستا رسیدیم  باغها از انبوه درختان هلو و سیب پر بود اما در کنار جاده درختان البالو بود که پر از مرواریدها قرمز رنگ بودند  و من و دوستم به یکباره با درختان البالو که به عنوان پرچین در کنار باغها کاشته شده بود  رو برو شدیم  و چقدر دیدنی بود البالوهای رسیده مثل مرواریدهای سرخ فام خوشه و خوشه در کنار هم بودند  و هزاران دانه البالو در کنار هم و در اغوش هم غنوده بودند بدون این که برای هم مزاحمتی درست کنند  و چقدر این هم زیستی مسالمت امیز دیدنی بود  قدری در ان مسیر ایستادیم و محو تماشای این البالوها شدیم اب ذلالی نیز جاری بود خدایا با خود میاندیشیدم که ایا بهتر نبود انسانها نیز ای طور بودند و مثل این البالوها مسالمت امیز در کنار هم زندگی خوبی داشتند  بدون این که برای یکدیگر درد سری درست کنند  .اما نه انسانها نمیتوانند این طور باشند هر کدام از ما ها برای این که از شر دیگران در امان باشیم پرچینی از خا ر و خاساک در دور خود می کشیم تا از دستبرد هم جنسان خود در امان باشیم  دیوارهای بلندی که دور حیاطهای خود می کشیم برای همین است   راستی ایا می شود که انسانها نیز روزی به این نظر برسند که دیوارها برچینند و فضای مسالمت امیزی برای هم نوعان خود فراهم اورد .

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 23:10 | لينک ثابت |

شکوفه سیب

 

عطیه خانم سلام  ،سلامی به بلندی ارزوهایت  سلامی به قد و قامت دوست داشتنهایت ، سلامی  به اندازه شکوفه های البالو در فصل بهار دل انگیز،     سلامی به اندازه تمامی گلهای وحشی روییده در روی زمین از هر رنگ و از هر نوع  ، سلامی به اندازه گلهای ریز نیلگون کاکوتی با ان عطر سحر امیزش ؛  و سلامی به رسایی چهچه ی تمامی پرندگان خوش الحان در برکه ها و بوته زارها و دشتهای سر سبز و جنگل های انبوه ، سلامی به زیبایی چشم اندازهای تمامی ابشارهای  جاری و سلامی به الوان نگاهت  وبارقه های بهاریت .و اما عطیه خانم در پاسخ من نوشته ایت که اگر انسان بداند برای چه به دنیا امده است ان وقت حل مسائل برای او اسان تر خو اهد شد  خوب سئوال بزرگ و ازار دهنده همین جاست که ما واقعا نمی دانیم برای چه هستیم و مگر ما خواسته بودیم که باشیم من وتو به اراده دیگری پا به عرصه گیتی با این خصوصیات گذارده ایم و در وافع نقشی در امدن و نیامدن خود نداشته ایم جز این است  ؟ تازه پا در جهانی گذارده ایم با مرزهای بی پایان و حد و حدود فراوان چرا برای این که چون ما افراد بسیار دیگری نیز در این عرصه گیتی حضور دارند که انها نیز برای خود محدوده ای دارند و هر کس بایستی به اندازه خودش جا را اشغال کند و اگر تعدی کند او را سر جایش خواهند نشاند  خوب ما در این محدوده محدود حق جا به جایی داریم و در همین جای محدود نیز بایستی پاسخگو باشیم هم در این دنیا و هم از نظر ادیان الهی در ان دنیا که حساب و کتاب هر شخص مورد رسیدگی قرار خو اهد گرقت  با این اوصاف این سئوال پیش می اید انسان با تمامی این  خود در واقع انتخاب نکرده است  برای امدن خود  خوب یک انسانی به دنیا می اید با خصوصیات خاص ان خانواده خانواده ای که در ان به دنیا امده است به عنوان مثال اگر این فرد در انگلیس به دنیا امده باشد ان فرد در نهایت انگلیسی خواهد بود و قطعا نیز او مسیحی خواهد بود و دارای فرهنگ انگلیسی و اگر این فرد در یکی از قیایل افریقای به دنیا امده باشد اواو با ان قرهنگ و دین بزرگ خواهد شد  و رنگ او نیز سیاه خواهد بود و لابد به او سیا ه پوست خواهند گفت  و ان دیگری که در انگلیس به دنیا امده باشد با چشمان ابی  ومن نیز که در ایران به دنیا امده ام ایرانی خواهم بود با خصوصیات یک ایرانی  خوب ممکن است بگویید که خون انسانها همه یک سان است و خون همه انسانها قرمز است و یا این رنگها مثل رنگ ما شینها است کار کرد همه یکسان است اما واقعا این طور است اگر این طور نیز باشد اما قالب های قرهنگی و دینی  ودیکر قالب ها سر نوشت انسانها را همین قالبها مشخص می کند مگر غیر از این است ؟ان فرد مرفه ای که در یک خانواده مرفه به دنیا امده است دارای فرهنگ خاصی از اعتقادات است  چرا راه دور می رو.یم در همین تهران خودمان نکاه کنیم و ببینیم چه تفاوتهای اساسی در نوع نگاه ما به جهان و اطرافمان وجود دارد  زیاد از بحث اصلی دور نشوم سخن من این است با این تفاصیل من انسان واقعا دارای چه اختیاراتی هستم هزاران تار و پود به هم گره خورده اند تا این نقش و نگار زندگی ما را پدید اورده اند  ومن شده ام من و شما شده اید عطیه با خصوصیات خانواده خودتان و اگر این عطیه در خانواده دیگری مثلا اگر در نروژ به دنیا امده بود می شد یک نروژی ان وقت شما هم مسیحی بودید  حالا شما با ما بگویید پس من چه کاره ام در امدن خود نقشی نداشتم کسان دیگری برای امدن من تصمیم گرفتند و در تربیت بعدی نیز نقشی نداشتم و من حالا شده ام یک ایرانی با این فرهنگ دوست داشتنی  پس اختیارات من انسان بسیار محدود است  و در دایره ای که برای ما کشیده اند بایستی حرکت کنیم پس این که گفته اید اگر ما بدانیم برای چه امده ایم ان وقت در ک مسائل برای ما اسان خواهد بود چندان هم پاسخ ان ساده نیست  در این خصوص خیلی سخن گفته شده است اما پاسخ دقیقی به ان داده نشده است  شما اگر دیدگاهی در این خصوص دارید برای من بگویید که ان دیگاه جیست ادامه بحث را به پاسخ شما موکول می کنم   و در پایان برای شماکه به پاکی گل سیب هستید  ارزوی بهروزی دارم نمی دانم به باغ سیب رفته اید وقتی انسان وارد باغ سیب میشود عطر دل انگیز شکوفه های سیب و رنگهای بی بدیل ان و پرواز بی شمار پروانه ها تماشای ترین منظره را در برابر دیدگان ما به نمایش می گذارند  و ارزو می کنم که همه ما این چنین باشیم   بدرود  رحیمی 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 13:2 | لينک ثابت |

هاله نور

امروز روز خوبی بود چون توانستم در واویلای بنزین کارت سوخت را دریافت کنم  واقعا عجب روز گاری  است  کشوری که در روی نفت و گاز خوابیده است بایستی برای صرفه  جویی در مصرف  ، بنزین را با کارت و با سهمیه بندی دریافت کند  خدا می داند که کار خوبی نیست بایست در این کشور کارهای عجیب  و غریب کرد و دید  امروز روز قشنگی است در تلویزیون دکتری در مورد انرژی های مثبت صحبت می کند او می گوید که انرژی های مثبت در روحیه انسان تاثیر می گذارد و انسان را به ورطه خوبی میاندازد  و وی می گفت که انسان بهتر است خود و اطرافیان خود را با انرژیهای خوب مجهز کند او گفت الان دوربین هایی ساخته شده اسیت که با ان می توان از هاله انسان عکس گرفت و با ان حال کرد خدا می داند که امروز دسرسی به نیروهای خوب برای انسان خیلی دوست داشتنی است  در هر حال انسان باید دست اززورگویی بر دارد و از خود و دیگران دوری کند .خلاصه این اقای دکتر  با شور و حرارت  صحبت می کرد راستی اگر این دوربین ها وجود دارد ایا بهتر نیست برای شناسای ادم های دروغگو از انها استفاده کرد و فهمید که دروغگویان چه کسانی اند و چرا به مردم دروغ می گویند و هدف انها از دروغگوی چیست  راستی که دنیای عجیبی است  .

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 23:20 | لينک ثابت |

زندگی  در تهران

 

 حال که قرار است با هم زندگی کنیم و در کنار هم باشیم پس چرا سعی نمی کنیم که خوب در کنار هم باشیم چرا سعی نمی کنیم لا اقل به حقوق یکدیگر احترام بگذارییم و از حد و حدودی که خود برای یکدیگر ساخته ایم  پاسداری کنیم  شما نگاه کنید که ما چقدر از زندگی با یکدیگر خوشنودیم باور کنید همه نا چاریم در کنار یکدیگر باشیم و از این بابت چاره ای نداریم  من از این که می بینم طرف به خودش اجازه می دهد که ببخشید اب دهانش را در خیا بان بیندازد واقعا به شدت رنج می برم و وقتی می بینم که طرف به راحتی زباله را به در کنار خیا بان رها می کند به شدت اشفته می شوم و اصولا من نمی دانم وقتی می بیینیم ان دیگری دارد محیط زندگی ما را الوده می کند چرا واکنش از خود نشان نمی دهیم همه ما به گونه ای عجیب به جقوق یکدیگر تجاوز می کنیم و همه ان را به حساب زرنگی خود می گذاریم   اه چه استرسی دارد زندگی در این شهر که البته اسم ان را نبایستی شهر گذاشت شهری در کار نیست روستای بزرگ است که همه چیز ان در هم ریخته است  هنوز چند روزی از اسفالت خیا بان نگذشته بود که برقی ها از راه رسیدند و با بیل های مکا نیکی خود به جان اسفالت خیا بان افتادند و دل روده ان را در هم پیچیدند اخر به چه کسی باید گفت اقا اگر قرار بود این کار بکنید لا اقل با یکدیگر هما هنگ می کردید و این طور بنای ساخته شده را در هم نمی ریختید  خیا بان ما الان از روستاهای دور دست نیز بدتر است وقتی اتومبیل ها عبور می کنند کولاکی از خاک را بر سر مردم فرو می ریزند  باور کنید چندش اور است این کارها در این روستا شهر تهران همه چیز عجیب است این از دستگاهایی که در شهر کار می کنند و ان هم از مردم که در امور شهری از حد و حدود خود می گذرند و شهر را با الودگی های بسیار روبرو می کنند  اخر تو را به خدا نگاه کنید چرا این طور برخورد می کنیم حد هزینه ها در شهر ما بالاتر از هر چیزی است همه خدمات در شهر ما گران در می اید و من نمی دانم چرا ما ایرانیها لا اقل برای زندگی خود و شهر مان برنامه نداریم این نگاه به اینده در مردم ما واقعا عجیب است  اکثر خیا بانها ما عقب نشینی دارند بدون برو و بر گرد و ایا این تاسف اور نیست مشکل ما در کجاست ایا با مدنیت اشنا نیستیم  ایا اشنا به قواعد زندگی شهری نیستیم  کجای کار ما اشکال دارد  من از عموم علاقه مندان می خواهم در این بحث شرکت کنند و بگویند راه حل این مسائل چیست ؟و ما باستی چه بکنیم تا از چنبره ای عقب ماندگی در اییم و خود و جامعه خود را از ورطه ان نجات دهیم  ایا تجاوز به خقوق دیگران در فرهنگ ما ایرانیها نهادینه شده است  من وقتی به همسایگان خود در مجتمعی که در ان نشسته ایم نگاه می کنم می بینم که اکثر افراد به زندگی خصوصی خود فوق العاده اهمیت می دهند اما همین افراد وقتی پایشان را به راهرو می گذارند و از خانه خود بیرون می ایند گویی کس دیگری می شوند و بی اهمیت می شوند همه ما ها با این پدیده زشت روبرو هستیم جز این است همین ادمی که در خانه خود این قدر مقید است چرا وقتی پا به شهر می گذارد ان طور بی قید می شود  و اگر اشغالی دم دستش بود به راحتی ان را در خیابان رها می کند  اگر می بیند در ختی در حال خشکیدن است و می بیند این جان دار زبان بسته در خال خشک شدن است این قدر لا اقل به خود زحمت نمی دهد ان را به 137 گزارش کند اگر ان را اب نمی دهد ؟ خیلی عجیب است ما در شهری اتشین زندگی می کنیم اگر جز این بود با یستی تعجب کنیم این شهر اگر مردم ان کمی به خود زحمت می دادند به راحتی شهری مصفا و سبز می شد که از زندگی در ان همه می توانستند لذت ببرند می گویید نمی شود به خدا به راحتی این کار امکان پذیر است   هر کس در جلوی خانه خود فقط چند درخت غرس کند و از ان نگاهداری کند من قول می دهم که در ظرف چند سال شهر تهران سر سبز ترین شهر خو اهد شد و دمای ان نیز در تابستانها به طرز محسوسی کاهش می یابد  به خدا ما می توانیم شهر خود را به شکل با شکوهی اباد کنیم اگر مردم ان بخو اهند در حال حاضر میزان جرم و جنایت در شهر تهران بالا است باور کنید استرسهای شهری یکی از عوارض ان است ما می توانیم این استرسها را کم کنیم و یکی از راحلهای ان توسعه انبوه فضای سبز است به گونه ای که وقتی وارد این شهر می شویم احساس کنیم وارد یکی از شهرهای شمالی شده ایم زندگی در این شهر و اقعا در شرائط حاضر کشنده است من از همه صاحبنظران دعوت می کنم در این بحث شرکت کنند  و خدا کند ما همه امان روزی بفهمیم که شهر نیز مثل خانه امان است و اگر چنین شد ان روز ما می توانیم دم از مدنیت بزنیم  . 

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 17:24 | لينک ثابت |

عطیه خانم سلام  راستی قرار بود با هم سخن بگوییم پس چه شد  من به شدت از وضع موجود نا راضی هستم و نمی دانم چه کنم از بودن خود سر در نمی اورم و اصلا نمی دانم برای چه هستم ایا می توانی  به من کمک کنی ؟ همه در توش و تلاش عجیبی به سر می بریم و این مثل ان می ماند که تلاش می کنیم که زودتر به نابودی خود نزدیکتر شویم  مثل سر نشین اتوبوسی هستیم که از راننده ان می خواهیم که با سرعت هر چه بیشتر براند تا ما به مقصد که همان مرگ است برسیم مگر جز این است البته می توان گفت مگر ما کار دیگری نیز می توانیم بکنیم  و چقدر غم انگیز است این داستان هستی ایا جز این است ما خودمان را به خیلی چیزها سر گرم می کنیم تا از خود خود را دور کنیم جهان با این نظم حیرت انگیز در گردش است اما این جهان با این نظم غیر قابل وصف اش به طرف دیگر گویی پیش می رود و ما نمی دانیم چرا چنین است به عنوان مثال شما نگاه کنید به یک بوته گل که با چه زیبایی عنچه گلی را به ثمر می رساند و با ان عطر دل انگیز پا به عرصه حیات می گذارد و چند روزی جلوه گری می کند  با ان سرور خوش و دل پاک ازار او به هیچکس نیز نمی رسد  اما با همه این حال عمر این گل فقط چند روز است و پس از چند روز بیماری به سراغ او می اید و او را به تدریج از پا در می اورد انگار نیروی دیگری در جهان در کار است  که با نظم پیش رو مبارزه می کند این چیست این نیرو از کجا می اید همین که ما ان را مرگ گذارده ایم این نیرو چیست ایا مرگ نیز روی دیگری از زندگی است مرکز ثقل این فرایند در کجاست ایا موافقی در این خصوص با هم دیگر گفتگو کنیم البته در این خصوص در طول تاریخ فراوان سخن گفته شده است البته ادیان بر این اعتقاد اند  که زندگی پایان نمی یابد ما در این خصوص سخنی نداریم و من نیز مثل هر کس دیگری به این باور هستم و به ان اعتقاد دارم در این شکی نیست اما با این وصف خود می خواهم برای ان پاسخی داشته باشم  تو گویی هستی از جایی شروع شده است و با سرعت حیرت انگزی به سمت دیگری پیش می رود که ما از ان سر در نمی اوریم اگر قبول کنیم که هیچ چیز در جهان نا بود شدنی نیست پس این سوال باقی می ماند که هستی به چه سمتی پیش می رود و چه چیزی از ان باقی می ماند  و ما در هستی و صورت دیگری از هستی که من نام ان را نیستی می گذارم چیست ؟ عطیه خانم در این خصوص فکر کن و به من بگو چه پاسخی برای ان داری  من به انتظار پاسخت می مانم  اما عطیه قرار بود از خودت نیز برایم یگویی پس چه شد  قرار شد از سبزی و سر زندگی و شادیی هایت نیز برای من بگویی  در هر حال امیدوارم که درهمه حال شاد و سر زنده باشی و خداوند به تو و همه انهای که انها را دوست داری سلامت و سعادت عطا کند  . 

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 14:21 | لينک ثابت |

به نام گل

 

باران ریزی میبارید خرداد 1386 بود و دقیقا امروز نهم خرداد بود هنوز افتاب در فراسوی ابرها بود و هوا روشن بود  و من خدا را شکر میکردم که چنین بهاری را افریده است  بهاری با سبزی و طراوت فراوان  .اما ایا دلهای مردمان نیز به سرسبزی این بهار دل انگیز بود  کسی باور نمی کند که انسانها بخواهند این چنین باشند  همه و شاید با کمی اغراق در تلاشند تا از دسترنج دیگری استفاده کنند تو گویی خداوند هوش و عقل رابه  این انسانهاا داده است تا یکدیگررا  فریب دهند   اما باران می بارید و از چهره شهر غبار زدایی می کرد و الودگی ها را با خود می برد و چه خوب نیز با خود می برد  در کوهسار غوغایی بود باران چهره پاکیزه دشت و دمن و کوهپایه را ابیاری می کرد همه به قدر کفایت از بارانی که می بارید می نوشیدند  و بر شادابی خود می افزودند  و ان سوتر جانوران کوچک نیز از لانه خود در امده بودند و امدن باران زیبا را تماشا میکردند  البته موش های صحرایی به لانه ها خود خزیده بودند و به انتظار ان بودند  که باران  تمام شود  اما پرندگان در لابلای شاخسارها پناه گرفته  بودند و مورچه ها نیز کار و تلاش را برای وقت دیگری گذارده بودند تا هوا افتابی شود  اما دقایقی بعد هوا روشن شد و همه از خانه ها ی خود در امدند چه غوغای بزرگی بود همه از امدن باران خوشحال بودند اما مورچه ها قدری رنجیده خاطر بودند چون باران راه امد شد انها به خانه هایشان را مسدود کرده بود و حالا مجبور بودند راه خانه های خود را باز کنند  همه به صف شدند هیچکس در خانه نماند همه می دانستند که باید با سرعت راه خود را باز کنند و انها مدت زمان زیادی نکشید که راه خود را باز کردند  و یکی یکی به بیرون امدند و خدا را شکر کردند که برای انها باران فرستاده است تا انها بتوانند دانه های ریز را برای زمستان خود را جمع کنند و زمستان بعدی را با ان سر کنند  من همیشه به زندگی جالب این مورچه های کوچک دوست داشنتی غبطه می خورم  به هیچ موجود دیگری کار ندارند و فقط کار خودشان را می کنند  با نظم و ترتیب کار میکنند انها اموخته اند که برای زنده ماندن خود تلاش کنند  بی ان که برای دیگران درد سری درست کنند  ان سوتر نیز موش های صحرایی نیز از لانه های خود در امدند و شروع به جست و خیز کردند  دو به دو رقص جالبی را راه انداخته بودند  شادی را با تمام وجودشان لمس میکردند برق نگاهشان ان قدر دیدنی بود  که انسان را به وجد می اورد  ان سوتر پروانه ها نیز از لابلای شاخسارها در امدند  و تما شایی ترین رنگها را به نمایش گذاشتند درخشش افتاب همه را مدهوش کرده بود  ان هم افتاب پس از باران  گلها ی صحرایی که دیدنی ترین موجودات  پس از باران بودند درخشش رنگها انسان را مدهوش میکرد  یکی به رنگ قرمز شرابی و ان دیگری به رنگ ابی و ان دیگری به رنگ بنفش و ان دیگری زرد طلایی و ان دیگری به رنگ ارغوانی و ان دیگری به رنگ قرمز روشن و ان یکی دیگر  و هزاران رنگ از زمین سرخگون  می توان تولد رنگها را به تماشا نشست و در ایات خداوند تدبر کرد  و باران این مایع حیات این رنگها را با کمک نور خورشید  در زمین متولد کرده است  و انسان نیز در این زمین متولد شده است اما  ان باران برای زندگی است و ان افتاب برای زندگی است و ان موجودات نیز برای  و اما ان باران و ان افتاب و ان زمین به انسان چه داده است و او در کجاست  وانسان چیست و چه میکند و من از ترسیم او در مانده ام و نمی دانم در برابر این موجود که ادعا می کند که اشرف مخلوقات است سخنی ندارم و می خواهم با پروانه ها زندگی کنم  من میخواهم با گلها زندگی کنم من می خواهم با پرندگان زندگی کنم از زندگی با هم نوعان خود خسته ام نمی دانم به کجا بایستی پناه ببرم . من از زندگی با ادمیانی که به رنگهای مختلف در میایند سر خوشی ندارم  این رنگها رنگی از واقعیت ندارند و رنگهای فریبنده اند .

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 22:42 | لينک ثابت |

یاس

 

امروز یاس من به گل نشسته بود تک گلی بود که زود امده بود دیروز این گل کوچک غنچه بود  غنچه ای که راه زیادی را امده بود  تا امروز طنازی کند . مهر افتاب به غنچه ناز ما که خوابیده بود و داشت فکر می کرد گفت  غنچه نازنین من از خواب ناز بیدار شو سحر نزدیک است . مهر افتاب پرتو نورانیش را به او نزدیک می کرد و غنچه جان می گرفت گرمای افتاب پیچ و تاب های غنچه ما را باز می کرد و زمان زیادی تا امدن او نمانده بود با اوج خورشید یاس ما نیز به ارامی اخرین پیچ و تابهایش را باز می کرد .دست نوازشگر خورشید کار خود را کرد دل او پر از عطر یاس بود یاس ما پس از شکفتن دور و بر خود را نگاه کرد و همه جا را بر انداز کرد  من ان گل یاس را در اغوش گرفتم و بر گلبر گهای ان بوسه زدم و ان را در گوشه دلم و برای همیشه به ودیعت نهادم .

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 19:10 | لينک ثابت |

به یاد تو

 

کاش می شد این قفس ملاحظات را تمام عیار در گاو صندوقی رمز دار نهاد و در ان را بست و رمز ان را فراموش کرد تا پس از ان با هیچ کلیدی حتی با کلید گاو صندوق نتوان در ان را باز کرد .این طوری بهتر می شود زندگی کرد ؟نه ؟    

*****

حیرانی

 

معصومیت نگاهت مرا مدهوش می کند اما رفتارت مرا مبهوت نمی دانم کدامین را باور کنم  ان یکی سر در بهشت دارد و این یکی سر در زندگی  ومن حیرانم که چه کنم ؟

*****

                                      هدیه پرتقالی

یک دامن پر از گل چیدم گلهای یاس و سرخ قدری هم سیب گلاب گلهای یاس و سیب گلاب را در سبیدی نهادم  واین سبد را به تو دادم و اما تو پرتقالی به من هدیه کردی 

****

شقایق 

 

به دشت پر از شقایق رفتم .زمین اتش گرفته بود .شعله های اتش شقایق با وزش نسیمی به این سو ان سو پر می کشید /.ناگهان اسمان تیره شد  و از دل تیرگی باران رحمت بارید و شقایق ها سیراب شدند .سموری جست و خیز کنان به لانه اش رفت .خرگوشی پا به قرار گذاشت و کلاغی پرواز کنان دور شد و من تنها  ماندم با شقایق های شسته  .

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 18:7 | لينک ثابت |

مرد بی چاره !مرد با چاره

 

مرد بیچاره از راه رسید  خسته و کوفته  دق الباب کرد و وارد خانه شد کیفش را به کناری انداخت و سر و صورتی صفا دادو نشست  حالا منتظر بود که خانمش به او خسته نباشید بگوید  اما انگار بیخودی منتظر چنین جمله ای بود  چند دقیقه دیگر صبر کرد   اما خبری نشد  از چای و پذیرای نیز خبری نبود  راستی چی شده بود که خانمش این طور با او سر سنگین شده بود  کمی توی فکر رفت  اما خودش به این  راه زد   که چیز زیادی نمیداند اما نه مثل این که خبریی بود واو خبر ندارد یه کمی به خودش فشار اورد  اما بالاخره پس از مدتی یادش افتاد که ای بابا زنش یک چیزی سفارش داده بود و او یادش رفته بود که ان را بخرد  اگر گفتید ان چیز چه بود که این قدر خانمش از نخریدن ان دلخور بود  شما میتونید حدس بزنید که او چه سفارش داده بود  خوب من شما را زیاد معطل نمی کنم  زنش از او خواسته بود سر راهش از چاقله ای یک مقدار چاقله برای او بخرد  و او این را راستش فراموش نکرده بود بلکه وقتی از بغل چاقله فروش گذشته بود یادش افتاده بود  که چاقله ای داد میزد چاقله دارم چه چاقله تازه ای سیری 1000 تومان  ان هم با کلی اب ی که ان فروشنده روی ان ریخته بود  با ان دستمال چرکش   هی اب روی اون میچلوند که مثلا تر و تازه باشد  اقا دست توی جیبش کرد پول زیادی نداشت  چند تا بلیط اتوبوس شرکت واحد  اخر اخر برج بود  این اقا برای سور و سات اصلی زندگیش نیز معطل بود پس چه طوری می تونست حالا چاقله بخرد  خلا صه این ان پا کرده بود پس از کلی با خود ور رفتن از خریدن ان سر باز زده بود و حالا یادش اومد عجب کاری کرده است  ایا بهترنبود  دل زنش نمی شکست و هرطور  شده بود این چاقله لا مصب را می خرید و حالامجبور نبود که کم محلی زنش را تحمل میکرد اما چطوری میتونست به زنش حالی کند که پول نداشت  این بود که خانمش را صدا زد و گفت که در سر راهش چاقله فروش ندیده است اما چشاش دروغ نمی گفت و خانمش این خوب می فهمید ولی خدا را شکر که خانمش زیاد گیر نداد و گفت باشد  فردا حتما ان را می خرم و خلاصه قضیه به خیر و خوشی گذشت و فردای ان روز قبل از هر کاری سراغ دوستی که هر وقت کم میاورد میرفت سراغ او  رفت و برای اخر برج 5000تومان قرض کرد و فردای ان روز اقا رفت واز چاقله فروش یک سیر چاقله خرید وبا دست پر به خانه امد و زنش از دیدن چاقله پر در اورد و با چه اب و تابی شروع به خوردن کرد تبسمی که در صورت زنش بود به همه دنیا می ارزید .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:25  توسط   |  نظر بدهید
نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 19:15 | لينک ثابت |

باران در تیر 1386 

 

امروز تهران بارانی بود  باران خوبی شهر را در بر گرفت و شهر را شستشو داد  باران در این فصل در این شهر دیدنی بود الودگی ها را در این شهر شست و با خود برد  و هوای تر و تمیزی را در شهر در انداخت  شدت باران در منطقه ما به حدی بود که در دقایقی کوتاه خیابانها را شست و هر نا پاکی را در خیابانها شست و از میان برد و کاشکی ما انسانها نیز این طور بودیم و هر از گاهی خود را شستشو می دادیم و خود را از بدی ها دور می کردیم  انسانها نیز در طول زندگی زنگ می زنند و غبار های بد اخلاقی خیلی از ما ها را در می گیرد و ما را از انسانیت دور می کند و در این حال ممکن است از انسانیت خود دور شویم  زندگی در شهر و در این محیط فشرده و در هم واقعا توان فرسا است  و به همین دلیل انسانها از تربیت خود بسیار دور میشوند و به دلایل واهی به جان هم می پرند و به هم دیگر بد می گویند و از هم دیگر با نفرت یاد می کنند در حالی که می توانند با یکدیگر مهربان تر از این باشند که هستند  خدا می داند در طول تاریخ چقدر انسانها هم دیگر را رنجانده اند برای این که که لذت بیشتری ببرند و چند روز بیشتر زندگی کنند و چرا این طور است این دقیقا باز می گردد به خوی حیوانی او انسان تربیت نشده همین است و اکر انسان تربیت نشود همین طور برخورد می کند  انسان بایستی تربیت شود و از خود و وجود خود نگهبانی کند در غیر این صورت همان حیوانی خواهد بود که بایستی از ان دوری کند یعنی خود او به خوی حیوانی خود رجعت خواهد کرد و از انسانیت دور خواهد شد البته ما داشتیم در مورد باران سخن می گفتیم که به اینجا رسیدیم و از ان سخن اصلی خود دور شدیم  باران دیروز شهر از هر ناپاکی دور کردئ و دم دمای غروب بود که باران در گرفت و خورشید در واپسین لحظات در حال رفتن بود  و سرخی بسیار زیبایی در در افق نمودار شد که بسیار  دیدنی بود و من از مریم خواستم که بیاید و این دور نمای زیبا را تماشا کند و از ان لذت ببرد  مریم هم عکسی با موبایل خود ازباران گرفت  باران در غرب تهران با شدت تمام می بارید و من احساس کردم که لحظاتی دیگر باران به اینجا خواهد رسید و این اتفاق نیز افتاد و باران با باد همراه شد و شهر را در نوردید و اب همه جا در خود فرو برد که واقعا دیدنی بود و من ازان به شدت شادمان شدم و خدا را شکر کردم که باران را به ما ارزانی داشت و ما از ان لذت می بریم و خدا را سپاسگذاریم که خداوند این قدرت را به ما داد که این گونه خوشنود باشیم و ازان محظوظ شویم  پس خدا را سپاسگذاریم و از او یاری می جوییم و از او استعانت می جوییم و دست استمداد به سوی او دراز می کنیم و از او یاری می طلبیم .خداوندا در همه حال دل ما را بارانی کن  دل بارانی مهربان است و از بدی ها دوری میکند دل بارانی با اطرافیان خود مهربان است و به خود اجازه نمی دهد که دیگران را ازار دهد  دل بارانی با همه م.جودات مهربان است نه تنها با خود مهربان است بلکه با دیگران نیز مهربان است و با تمام موجودات دیگر نیز مهربان است و به رحمانیت خود نزدیکتر است است می دانید چرا باران پاکیزه است و در ان هیچ خار و خاشکی نیست برای این است که او صعود کرده است از کجا از همان جایی که بوده است از برکه ها و از دریاها و از اقیانوسها و از هر جایی که اب بوده است  این باران با گرمای افتاب بر خاسته است و همه بدیها را که با ان الوده شده بود را در زمین گذارده است و به اسمان صعود کرده است و بعد وقتی به اسمان امده سرمای وجود او را در بر گرفته است و باز لرذیده است و باز به شکل باران در امده است و راه خود را به زمین باز کرده است و اینجاست که او پاکیزه امده است و هیچ خار و خاشاکی در ان نیست و پاکیزه و پاکیزه است و انسان از پاکیزه گی خوشحال می شود و مسرور  می گردد و این است راز دوست داشتن باران و پاکی ان .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 20:35  توسط   |  نظر بدهید
نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 19:8 | لينک ثابت |

به نام پروردگار زیبایی ها

 

پروانه از پیله خود در امده بود و به جهان اطراف خود مینگریست   چیزی از اطراف خود نمیدانست نگاهی به این طرف و ان طرف کرد  همه چیز در اطراف او در حرکت بود  بعد به خود گفت عجب جهان جالبی و چقدر  بزرگ  اما این بزرگی او را نبایستی بفریبد   جهان هر چقدر بزرگ باشد به بزرگی ان نیز اشیاء در ان نهفته است  بنابراین این پروانه نیز به اندازه خودش  بایستی    جا بگیرد  بیش ازان  نمی تواند برای خودش جا بگیرد  و اکر کمی دیر به خودش برسد ممکن است طعمه دیگر موجودات شود این بود زود خودش را جمع و جور کرد و چرخ کوچکی زد و پروانه هاش  را  ازمایش کرد  با چشمان قشنگش همه را از زیر نظر گذارند و تصمیم گرفت که پرواز کند  و او تازه به دنیایی پا گذاشته بود که هرگز ان را ندیده بود  پروانه پرهاش را  تکاند  وبه یکباره بدون این که خودش بداند پرواز کرد و بر بوته گلی نشست  په روز قشنگی بود او وقت زیادی برای زندگی کردن نداشت او کامل شده بود و میبایست  در این یک روز که از عمر او باقی بود همه کاری را انجام دهد هم خودش از زندگی لذت ببرد و هم با یک جفت خودش که حالا ان را پیدا کرده بود  یک پروانه دیگر نیز روی ان غنچه کوچک نشسته بود  دو تا پروانه یک نگاه کوچکی به هم کردند و به هم لبخند زدند  لبخندی از روی مهر و مهر ورزی    و زود با هم  عقد بستند مراسم ساده ای بر گذار کردند بدون این که اقایی بخواهند رسما زن و شوهر         شدند به همین سادگی چون وقت زیادی نداشتند زود با هم عروسی کردند چه روز زیبایی بود و خدا میداند چه روز قشنکی بود هر دو از بودن با هم لذت بردند  و پس از عروسی هر در کنار هم ماندند و با همدیگر پرواز میکردند و از این گل روی ان گل دیگر میرفتند و با بال های زیبایشان منظره زیبایی را ترسیم میکردند پروانه مادر بایستی یک وظیفه بزرگ دیگری را انجام میداد و ان تخم ریزی بود که به سرعت این کار را انجام داد  و تخم های ریزش  را روی تنه درختی به امانت گذاشت تا پروانه های دیگری از ان بیرون بیایند  و باز روز از نو و روزی از نو و جفت پروانه های کوچک ما پرواز شان را دو باره اغاز کردند و در میان گلها نا پدید  شدند .

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 19:2 | لينک ثابت |

به نام خداوند اب

 

اب مایع حیات است و بیشتر موجودات زندگی انها به اب وابسته است  البته هستند موجودات دیگری نیز که می توانند بدون اب زندگی کنند اما به هر شکل حیات موجودات عالی و کامل به اب وابسته است اب در حقیقت روان کننده است و در درون سیال ان حیات می تواند

به خود ببالد و رشد کند اب به خودی خود هیچ نیروی در بر ندارد اما این اب میتواند گرمای زیادی در خود نگاه دارد و به انسان گرما ببخشد  اگر اب نباشد سوخت و ساز نمی توانست انجام شود و یک جای کار لنگ میزد  این اب است که دمای بدن را یک سان نگاه میدارد و تعادل ان را حفظ می کند و از سوختن ان جلوگیری می کند و اگر اب نبود هر گز این کار به راحتی انجام نمیشد  اب در بدن تجزیه نمی شود و اگر این کار اتفاق می افتاد حیات به گونه دیگری شکل میگرفت و از صورت کنونی در می امد به هر حال ان چه در روی کره زمین دیده میشود این است اکثر موجودات زندگی اشان به اب بستگی دارد و از اب نشو ونمای خود را اغاز میکنند  گیاهان  در درجه اول حیات انها به اب وابسته است و اکر اب نبود هر گز گیاهان نمی توانستند رشد کنند و به حیات خود در روی کره زمین ادامه دهند و اگر گیاهان نبودند موجودات دیگر که زندگی انها وابسته به گیاهان است هر گز نمیتوانستند  زندگی خود را در روی کره زمین شروع کنند و از ان لذت ببرنند و در ختان نیز اگر اب نبود نمی توانستند گرمای خورشید را برای خود ذخیره کنند و این درختان هستند که با کمک افتاب و اب کربن را از جو برای خود ذخیره کنند  گیاهان در واقع کربن های عالی هستند  کربن و قدر کمتری از عناصر معدنی اما عمده پس انداز گیاهان همان کربن است که در خود نگاهداری میکنند  و این کار نیز به کمک اب انجام میدهند  موجودات دیگر نیز در اب همین کار را میکنند و انجا نیز همین جریان وجود دارد  در واقع این اب و خورشید است که دست به دست هم حیات را در روی این کره ابی و خاکی پدید می اورند و از ان مراقبت می کنند  خوب این کربن از کجا امده است و این اب از کجا امده است  طبیعی است که پاسخ به این سوالات چندان اسان نیست اینها عناصر اصلی کره زمین هستند ان طور که گقته میشود کره زمین گوی اتشین بوده است مخلوط از تمامی عناصر تشکیل دهنده ان و به تدریج پس از این که زمین در طی میلیونها سال به سردی پش می رود و زمین از شکل اول خود در میاید و از گوی اتشین تبدیل به گوی خنک میشود و اب در در پهنه وسیعی از کره زمین پدیدار میشود  اما خالی از هر موجودی و چه چقدر جالب بوده است ان روز کره زمین و یا بهتر است بگوییم کره ابی و خاکی دریاها شفاف و شفاف و شفاف بود  تا اعماق اقیانوسها دیده میشد  البه اگر چشمی بود اما هیچ موجود زنده ای نبود  زمین نیز خالی از هر موجود زنده ای بود سر تاسر کره زمین بی هیچ الودگی نمودار بود و وافعا چه دیدنی بود و کاشکی زمین ابی و خاکی ما میماند  اما خداوند تبارک و تعالی این سفره را پهن کرده بود تا در ان موجودات زنده را بیافریند حالا این که گفته میشود خلقت از ذرات کوچک اغاز شد و بعد به تدریج تکامل یافت چندان در ایده ما تاثری ندارد به هر شکل این خداوند تبارک و تعالی بود که این حلقت را پدید اورد و ان را متنوع کرد و یا به قول امروزیها انرا کامل کرد و اولین موجودی که در روی کره ابی و خاکی پدید امد چه بود  ؟ اما تمام زمین و اب به او خوش امد گفتند و واقعا ان روز په روز بزرگی بود  در ان روز اب و اسمان به هم پیوند و خوردندو زندگی این چنین در این کره ابی و خاکی اغاز شد  در کره ای که هیچ در ان الودگی نبود  و خداوند سلام و درود فرستاد به این موجودی که در این کره زندگی را اغاز کرد و اما ان اولین موجود چه خوش شانس بود هیچ رقیبی در این جا نداشت  و اما خداوند اراده کرده بود زندگی در همه اکناف ان گسترش یابد و تا این جای که به ما رسیده است و من دلم می خواست در ان روز بودم و در دریاهای بیکران خداوند شنا میکردم راستی چه کیفی داشت شنا کردن  در دریای بیکران  از بلور شفافتر  و تنها و تنها و در غربت بی انتها وفقط خدا بود و خدا و ان موجود اولین  .

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 18:56 | لينک ثابت |
 
offshore