گاو اقای انسان
گاو .گاو موجود مقدس بی خود نیست که هندی ها هم گاو را مقدس می دانند وما هم ان را مقدس می دانیم در طول تاریخ زندگی بشر این گاو بوده است که به انسانها خدمت کرده است و به او زندگی بخشیده است گاو و چرا ما از ان معنی منفی استخراج می کنیم و به کسی که می خواهیم توهین کنیم به او گاو می گوییم مگر گاو غیر از دوست داشتن کاری دیگری کرده است ؟مگر گاو در طول تاریخ جز این که به ما انسانها شیر داده است کار دیگری کرده است و مگر الان گاو جز خدمت به انسانها کار دیگری می کند و مگردر طول تاریخ زمین ما را شخم نمی کرده است و مگر تراکتور انسانها نبوده است خوب چه می شودما را که از لفظ این موجود مقدس افاده منفی می کنیم حیوانی دوست داشتنی و پر از پستانهای شیر وقتی گاو با ان پستانهای پر شیر حرکت می کند ومثل پاندول پستانهای او به این و ان سو می رود گویی زندگی را با خود حمل می کند من گاو را دوست دارم چون از خیلی از انسانها هم بهتر است . من گاو را دوست دارم چون دوست ما است دوست بچه های ما است من گاو را دوست دارم چون دوست خود ما است من گاو را دوست دارم چون بهترین و لذیذترین غذا را برای ما انسانها به ارمغان می اورد من گاو را دوست دارم چون با وجود این که می توانست مردم ازاری کند اما این کار نمی کند . من گاو را دوست دارم چون شیر وجودش را بدون هیچ منتی در اختیار ما قرار می دهد و گاوها اقای ما انسانها هستند . اقای ما .
محبوب دل شجریان
گل نی به نرمی ابریشم است گل نی به نرمی نسیم است گل نی به نرمی تن لطیف است گل نی به نرمی دوستی است گل نی به نرمی لطف است گل نی به نرمی سلام است گل نی به نرمی زیبایی است گل نی به نرمی محبت است گل نی به نرمی احساسات دخترکی پر از امید است گل نی به نرمی فراموشی است . گل نی به نرمی باران است گل نی به نرمی برف است .گل نی به نرمی ابر است گل نی به نرمی گل برگ یاس است گل نی به نرمی چهچه ای قناری های سر مست از شادی است گل نی به نرمی خواب ناز یک کودک است گل نی شمیم عشق است که با هر نسیمی هزاران قاصدک را با خود به دیار دوست می فرستد هزاران قاصدک زیبا با بالهای زیبا . گل نی به نرمی شیر مادر برای کودک است گل نی به نرمی پروانه های رنگارنگ است .گل نی به نرمی اوای شجریان است گل نی به نرمی گل برگهای بهاری است گل نی قاصدک تمام گل های روی زمین است . قاصدک مهر و عشق .گل نی به نرمی قلب پر سوز است گل نی محبوب دل من است با هزاران هزاران قاصدک مهربان .
دختران شوخ
جمعه به روستای ایقربلاغ رفتم . این روستا در فاصله 6 کیلومتری هشتگرد است و روستای سر سبزی است و من هم در انجا یک باغچه کوچک خریداری کرده ام این بار از مسیر اتوبان کرج و هشتگرد به ان جا رفتم اتوبان نسبت به قبل از سهمیه بندی بنزین از بار ترافیکی کمتری بر خوردار است در کنار گذر شمالی اتوبان هم دارند خط اهن شهری هشتگرد به تهران را می سازند و این طور که دارند کار می کنند امید می رود به زودی کار احداث این خط اهن هم تمام شود اکثر پل های مسیر زده شده است و با افتتاح این راه اهن رفت و امد مردم به تهران بسیار اسوده تر خواهد شد و این به تنهایی می تواند بر رونق این شهر جدید تاثیر فراوانی بگذارد پس از حدود یک و نیم ساعت و با طی مسافتی در حدود 96 کیلومتر از تهران به انجا می رسم البته خانه ما در شرق تهران است .در باغچه من کشاورزی فلفل و بادمجان کاشته است و داماد ما که ساکن انجا است از من خواسته است که به انجا بروم و مقداری بادمجان و فلفل بچینم او خود هم امد ابتدا به باغ او رفتیم تا مقداری شلیل و هلو بچینیم البته هلو و شلیل او تمام شده است اما تک و توک هنوز در برخی از درختان پیدا می شود درختان باغ خیلی شاد اند و اکثر ان هم شلیل است شلیل های باقیمانده در لابلای درختان پنهان اند و گاهی گوشه چشمی مثل دخترکان شوخ و نازک طبع و دوست داشتنی به ما می زنند وقتی به سراغ انها می رویم می بینیم چه زیبا خود را در گل برگهای رنگی درخت مادر قایم کرده اند و انها را اهسته و به لطافت تمام می چینیم تا اسیبی نبینند حدود یک کارتن از این میوه های بهشتی را می چینیم باغ کمی گرم است .اما گرمای مطبوعی دارد گرمای مطبوعی که از تن شلیل ها در باغ می پیچید و عطر دل انگیزی که به مشام می رسد لباسم پر از علف های چسبانک می شود . پس از ان به سراغ باغچه خود می روم او هم می اید با کارتن و اولین بار است که محصولی را از باغچه خود می چینم ان هم بادمجان و فلفل . فلفل ها سبز سبز است و بادمجان ها هم مشکی و مشکی وچه رنگی اتشینی !! و چقدر زیبا به ساقه های بادمجان چسبیده اندو با رنگ سبز برگ ها و تنه بادمجان چه هارمونی قشنگی را تشکیل داده اند . رنگ اتشینی است و به من که احساس شادی را می داد . دلم نمی امد انها رااز بدنه زیبا ی بادمجا نها جدا کنم به اندازه یک کارتن هم از این بادمجانها چیدم و مقداری هم فلفل در ختان باغچه من کوچک اند و این که به بار بنشینند یکی و دو سالی کار دارند پس از ان به سمت اتومبیل خود رفتم خواهرم هم بود و بالام بالاسی هم بود پسر خواهرم .محمد نیما .انها در سایه بیدی نشسته بودند و محمد نیما هم داشت شیطنت می کرد .پس از ان به طرف خانه پدرم به راه افتادیم در مسیر باغ های فراوانی است و در کنار گذر جاده فرعی گل های بسیار زیبایی شبیه به گل های افتاب گردون اما در اندازه کوچکتر و مینیاتوری به چشم می امد این گل ها خیلی خندان بودند خیلی خندان به خواهرم گفتم چه گل های زیبایی و خواهرم گفت این ها گل های سیب زمینی ترشی است !! همان که درترشی مورد استفاده است باورم نمی شد ان سیب زمینی ها قهوه ایی رنگ دارای این گل های زبیا باشند قد ساقه های این گل ها به یک متر می رسد . خواهرم گفت می خواهی دسته ای از انها را بچینم .گفتم نه بگذار حال کنند بگذار با خودشان خوش باشند بگذار گلی کنند گلی !!گل باشند . و پس از خدود نیم ساعت به خانه خودمان رسیدیم پدر بود و مادر و پویان و پریسا و پدرم امد و روبوسی کردیم و پس از ان مادر امد و با او هم و بعد به خانه رفتیم و تعدادی خربزه و چیزهای دیگر خریداری کرده بودم که انها را پیاده کردم گنجشک ها هم سر و صدا می کردند سگمان هم نبود و من نمی دانم در روز این اقا به کجا می رود مرغ ها هم مثل هر بار زمین را می کاوند تا چیزی بیابند انها که روزه نیستند برای انها نهار اورده می شود و انها که هم روزه هستند ترجیح می دهند که بخوابند دم دمای غروب من از پویان خواستم که قلیان را اماده کند و او با زبر دستی این کار را کرد و به زودی ان را اماده کرد و او می گفت دایی من دارم ان را برایت چاق می کنم !! و تند و تند هم می کشید که من گفتم این از چاق کردن دیگر گذشت ؟ به خواهرم گفتم این پویان شما دارد حسابی دودی می شود !!او گفت دایی ادامسی ان را می خواهی و یا موزی ان را من گفتم هر چه را دوست داشتی درست کن .پدرم در حیاط پیش من نشسته است در روی صندلی ابی خود از او خواستم که پکی بزند و او گفت اخر من نفسم قدرت این را ندارد با این حال چند پک زد .گنچشک ها هم روی ماشین من پر از فضله خودکردند و کا ر یک شستشو را گردن من گذاردند !!گنچشک ها مدتی نبودند . نمی دانم کجا رفته بودند . خانه ما این بار خلوت تر بود و من پس از خوردن شام به مقصد تهران حرکت کردم . در اتوبان تهران کرج نزدیکی های تهران ماموران زیادی در کناره اتوبان ایستاده بودندو نمی دانم ایا باز هم مسابقه ایی در کار بود و یا نه ؟؟ اما با این وجود اتوبان خلوت بود و من به راحتی این مسیر را طی کردم .
دوستان بادکی
باد بادک .کلی زحمت کشیدم و یک باد بادک خوشگل درست کردم چه باد بادکی کلی هم دوستان خودم راجمع کردم تا باد بادک خود را هوا کنم قرار بود این باد بادک نشانه دوستی من با دوستانم باشد اون ها هم همه امدند همه جمع شدیم چه کیفی داشت دو تا قره قره نخ هم فراهم کردیم و باد بادک خودرا اماده برای پرواز کردیم اما باد نمی امد هر روز خدا باد با چه تندی می وزید حالا که ما داشتیم باد بادک خود را اماده می کردم اسمان ساکت شده بود هیچ نسیمی هم نمی امد بچه ها هم بی صبرانه منتظر این بودند تا لااقل نسیمی بوزد اما هیچ بادی در کار نبود خدا خدا می کردیم تا این که نسیمی وزیدن گرفت و من و بچه ها خوشحال شدیم باد بادک خود را اماده پرواز کردیم قدری ان را به حرکت در اوردیم و در نهایت موفق شدیم که باد بادک خود را به اسمان بی انتها بفرستیم و وه چه لذتی داشت وقتی پرواز باد بادک خود را در اسمان به نظاره ایستادیم . اما باد ان را به هر سو می برد و قلب بچه ها هم با گردش باد بادک به این سو به ان سو پر می کشید در اسمان دهکده ما باد بادک ما تا جایی که چشم کار می کرد به پرواز در امد . این باد بادک دوستی ما بود این باد بادکی بود که من و دوستانم را به هم گره زده بود باد بادک ما تا جایی که جا داشت به اسمان رفت . به اسمان رفت و اما امروز از ان دوستان باد بادکی تنها یادی مانده است و ان باد بادک هم هر گز باز نگشت و در خاطره ها ماند خاطره باد بادک زیبا .
اقا سید
با نگاهش او را دنبال می کرد .روز به روز بزرگ می شد .باغچه دل او روشن بود . او اب را همیشه به پای او می ریخت و گاهی هم انها را می شست برای او ارزوهای بلند و دور ودراز داشت و قد می کشید و می گفت من هم لابد حق زندگی دارم برای همین هم هست که امده ام . دانش اموز برجسته ای بود و در کلاس درس او را همه دوست داشتند گاهی هم بچه های و دوستان کلاس خود را دعوت به دوچرخه سواری می کرد دوچرخه کوچک او را همه دوست داشتند انها همیشه با خود می گفتند برویم خانه اقا سید . خانه اقا سید در کوچه بن بستی بود و میدان گاهی خوبی هم انجا بود که بچه هامی توانستد در میدان بازی کنند یک درخت اکالیپتوس هم بیرون از در بود . این درخت اکالیپتوس هم داشت قد می کشید و بزرگ می شد و اقا سید ما هم داشت بزرگ و بزرگتر می شد صورت و سیرت و با صفایی داشت .هر وقت او را می دیدم داشت یا درس می خواند و یا در کوچه با دوچرخه خود بازی می کرد . در خانه روبرویی هم دو دختر زیبا بودند این دو دختر هم گاهی با اقا سید ما شوخی می کردند اما اقا سید ما در حال خودش بود و به اطراف خود توجهی نمی کرد . اوضاع عوض شد و ما ناچار شدیم ان محل را ترک کنیم . خانه خود را دران محل فروختیم و از انجا رفتیم و از ان اقا سید دوست داشتنی خداحافظی کردیم دو سال بعد برای انجام کاری راهم به انجا افتاد ، به محله سابقمان رفتم به ان کوچه به ان محله تا یادی از دوستان خود داشته باشم اما نه از ان درخت اکالیپتوس خبری بود و نه از اقا سید !!. انها از ان محل رفته بودند . یک اگهی هم روی دیوار کوچه خودنمایی میکرد . اگهی نخستین سالگرد درگذشت اقا سید . اقا سید ما رفته بود . بیماری سرطان خون او رااز پا در انداخته بود .
انجیر
بعضی ها مثل انجیراند ،بعضی ها مثل اناراند ، ،بعضی ها مثل سیب اند و بعضی ها مثل گندم اند و بعضی ها مثل هلو اند و بعضی ها مثل پسته اند و بعضی ها مثل عسل اند و بعضی ها مثل مار اند ،و بعضی ها هم مثل عنکبوت اند و بعضی ها هم مثل گوسفند اند، بعضی ها هم مثل گرگ اند و بعضی ها هم مثل گل اند و بعضی ها هم مثل ادم اند و اما انهاکه مثل انجیر اند تا نرسند نمی توان انها را خورد همین که رسید باید ان را خورد و پشت و رو ندارند هر چه دارند همان است که می بینی .دیر ان را بچینی دل و روده ان بیرون می ریزد اگر زود هم ان را بچینی کال اند و خوردنی نیستند . اگر برسند خیلی هم شیرین اند ، با این حساب باید تا رسیدند بایدانها را خورد پس خیلی هم فرق نمی کند کار ما هم مگر غیر از خوردن چیز دیگری هم هست !! و اما انهای که مثل انار اند باید خیلی دقت کنی پوست خوش رنگی دارند اما دانه های دلشان را پنهان کرده اند ظاهر انها دلالتی بر درون انها ندارد پس چه باید کرد؟ خوب باید با احتیاط عمل کرد و اما اگر دانه های دلشان رسیده باشد حرف ندارند ،حرف ندارند میوه بهشتی اند . اما به هر شکل خوردنی اند و نمی توان از انها هم گذشت کرد و اما انها که مثل سیب اند پوستشان همه چیز است زیاد پیچیده نیستند می توانی از دور هم انها را شناسایی کنی همین که دیدی خوب اند پس بی معطلی انها را هم بخور مگر کار دیگری هم می شود کرد ؟؟ و اما انها که مثل گندام اند انها راهمین طور که نمی توانی بخوری باید انها به بپزی و بعد ان را بخوری و اگر ان را پختی ان وقت عطری از ان بر می خیزد که تا ده کوچه ان طرف تر هم با مشامت می رسد و اما انها که مثل هلواند بعضی هایشان خوش مزه اند و بعضی هایشان هم خوش مزه نیستند ،خوب راهی نداری باید انها را تست کنی و اما انها که مثل پسته اند خوب خوردنی اند اما خیلی هم نمی توان ان را خورد به اندازه باید خورد اما انها که مثل مار اند باید به سرعت از انها دور شد و اگر در جوار انها قرار گیری ممکن است با زهرشان تو را از پای در اورند خوش رنگ و نرم اند واما خیلی خطرناک اند سال به سال هم پوست می اندارند دست و پا ندارند و اما هزار دست و پا هستند و هزاران دست و پای پنهان در زیر پوست خود دارند و به همین خاطر هم خزنده اند !! و انها که مثل عنکبوت اند از انها هم باید دوری کرد کمین کرده اند تا تو را از پای در اورند در گوشه ای راحت خوابیده اند تا تو را در فرصت مناسب به دام اندازند و اما انها که مثل گوسفند اند خوب برادرم انها را نخور !! چون گوسفند اند انها را به حال خودشان بگذار و اما انها که مثل گرگ اند خوب گرگ اند اتش در دل انها است و از این ها هم باید دوری کنی کار گرگ هم خوردن ودریدن است . خوب من و تو از کدام دسته ایم ؟
سایه سار
کی مگه انسانها کامل ترین موجودات روی کره ابی و خاکی هستند این ادعا را چه کسی گفته است ؟ جز این که خود ادم هاان را بیان کرده اند؟خودش ادعا کرده است که اشرف مخلوقات است . راستی شما هم ان را باور دارید ؟ من که فکر نمی کنم این طور باشد خوب شاید این طور باشد و شاید هم این طور نباشد خوب هدف ما از زندگی چیست ؟ برای این زندگی می کنیم که لذت ببریم برای این زندگی می کنیم که بیشتر بفهمیم . خوب برای این زندگی می کنیم که بر طبیعت مسلط بشویم مگه نه ؟ خوب ما می دانیم که اگر گیاهان در روی کره ابی و خاکی ما نباشند زندگی همه ما موجودات روی کره زمین به سرعت برق و باد از میان می رود مثل برگ خزان روی زمین خواهیم ریخت و از میان خواهیم رفت . خوب ما با تمام هوش و زرنگی خودمان از پس میکرب ها هم بر نمی اییم مگر نه ؟و این ما هستیم که در نهایت دست خود مان را به علامت تسلیم بلند می کنیم . مگر نه ؟ خوب ما ادعا می کنیم که می فهمیم که لذت می بریم ما از کجا می دانیم که ان گیاه نمی فهمد که لذت می برد ؟ گیاهان با گل های زیبایشان به تمام جهان لذت می دهند گیاهان با فراهم اوردن قوت تمام زندگان به انها حیاط می بخشند و چه لذتی بالاتر از این !! من فکر می کنم گیاهان زیباترین موجودات روی کره خاکی هستند و کامل ترین انها هم هستند . عمر انها به چند هزار سال هم می رسد و در بدترین شرایط هم می توانند زندگی کنند . نه من ان را قبول ندارم چون من انسان شعور دارم و من انسان می فهمم و ان گیاه چه می فهمد ؟ خوب فهم تو مگر چیست ؟می فهمی برای این که بیشتر لذت ببری !! می فهمی برای این که چند روز بشتر زندگی کنی می فهمی برای این که بیشتر در قساوت تر دستی کنی مگر نه ؟ مگر کار دیگر هم بلد هستی ؟ می فهمی برای این که سر ان دیگری کلاه بگذاری و بعد هم بگویی این من بودم که چنین کردم . خوب چه کار دیگری بلد هستی می توانی بمب بسازی و هم نوعان خودت را از میان برداری و بعد هم ادعا می کنی که کامل ترین موجود روی زمین هستی !! عجب خوب کارهای دیگر هم می توانی بکنی می توانی هزاران هزار موجوددوست داشتنی زبان بسته را بکشی و بخوری و بعد هم ادعا کنی که کامل ترین موجودروی زمینی ؟ می توانی هم نوعان خودت را هم از دم تیغ بگذارنی و از سرها مناره بسازی !!من تا چند وقت پیش فکر می کردم که برای نگهداری گلدان هاحتما باید خاک فراهم کنم اما چند وقت پیش به سرم زد شاخه های بریده گل ها رادر گلدانهای اب بگذارم و این کار را کردم و چند تا گلدان متنوع درست کردم با ریشه های سفیدقشنگی که در اب جاری است . جالب این بود که پس از مدتی فهمیدم که این گلدان ها دارند رشد هم می کنند و برگ های تازه هم باز می کنند البته من هر دو روز اب گلدان ها را عوض می کنم و سر وروی انها را هم می شویم و گرد وغبار رااز روی انها بر می دارم و چه عشقی می کنند این گیاهان وقتی انها رابا اب می شویم .خوب حالا من فهمیدم که این گلدان ها با کمترین امکانات زنده هستند و فقط نور و اب در اختیار ان ها است .نور هم نور اتاق.حالا من کامل ترم و یا این گل ها ؟چند روز پیش در خانه یکی از اقوام بودم او می گفت که چربی خونش زیاد است من به او گفتم خوب گوشت کمتر بخورید !! و او گفت اگر من گوشت نخورم پس چطور زندگی کنم ؟به او گفتم چه ربطی دارد گوشت خواری شما به زندگی و بعد اضافه کردم مگر گوسفند گوشت می خورد !! نه گلدان های من کامل ترین موجودات روی زمین اند . انها با نور و اب و هوا زنده اند و در سایه سار انها هم بسیاری زندگی می کنند اما در سایه سار ما فقط نفرت است که حکومت می کند.نفرت و خود خواهی !!
مزار عارف نور بخش در روستای سولقان تهران
این داخل زیارتگاه عارف نوربخش است (عکس در پیوند ها )که در روستای سولقان تهران قرار دارد داخل این بارگاه یک خانم هم دفن است این زیارتگاه در کنار و به فاصله کوتاهی از رودخانه سولقان واقع شده است زیارتگاه بسیار با صفایی است یک کوچه باریک به عرض یک متر و نیم ان را به خیابان متصل می کند و حیاط مصفایی هم دارد که پر از گلدان است و درختان بسیار زیبایی هم ان را در خود گرفته است.و نور سبزی هم بارگاه را در بر گرفته است .بارگاه سبزی است ودیدنی و با وصف این که خیلی کوچک است اما خیلی دلنشین .کاشی کاری ان هم دیدنی است . استادانه و هنرمندانه به رنگ ابی اسمانی .
اسمان ابی
امروز هوای تهران افتابی است شهر خود را برای مهر اماده می کند مردم نامهربان اند . این را می شود از رفتار مردم فهمید پرداخت شهریه دانشگاه ازاد هم بسیاری را کلافه کرده است و بسیاری هم فرزندان خود را برای ثبت نام به این شهر ان شهر برده اند همسایه ساختمان ما نیز روی پشت بام خود در حال گرد اوردن کبوتر های خود است او دارد کبوترهای خود را که حالا دارند در پشت بام برای خود حال می کنند به سمت قفس های خود می راند قفس توری او دو طبقه است و کبوترها با پنجه های قشنگ شان در حال گشت گذار روی موزاییک های پشت بام اند و او می خواهد به سر کار خود برود ظرف اب را بر می دارد و دانه ها را هم جمع می کند و از کبوتر ها می خواهد که به قفس های خود بروند هوا خوری بس است و من از فاصله 300 متری انها رامی بینم کبوترها دارند با زبیایی تمام گردش می کنند و خوب یک به یک با قدری شیطنت به قفس های خود می روند مگر می توانند کار دیگری بکنند یکی از انها قدری شیطنت می کند و صاحبش به زور او را هم وادار به رفتن به قفس خود می کند می گوید اخر شما چه می خواهید اب ودانه که در اختیارتان است خوب از انها نوش جان کنید پروازدر اسمان ها را هم فراموش کنید اگر روزی وقت شد با اجازه خودم پرواز می کنید اما شما باید اول وفاداری خودتان را ثابت کنید باید ثابت کنید که کبوترهای خوبی هستید کبوترهایی که هر گز هوس فرار کردن را به خود وعده ندهید . شما که متمدن هستید شما شهر نشین هستید مثل کبوتر های چاهی که نیستید اگر این طور بود اسم شما راهم می گذاشتند کبوتر چاهی پس باید نشان دهید که با فرهنگ هستید یک کبوتر شهری هستید !! و این بود که کبوتر ها یاد گرفته بودند شکرگزار وضع اشان باشند . همه کبوتر ها به قفس های خود رفتند . اسمان ابی بود .
فراری
کولرها دارند خاموش می شوند هوای تهران دارد به سمت خنک شدن پیش می رود .دو کلاغ روی منبع اب ساختمان روبروی ما نشسته اند مثل مرغ عشق دل داده اند و چه مهربان اند .ان قدر به یک دیگر نزدیک . نوک در نوک . در سر منبع دوم هم دو کلاغ دیگر نشسته اند .کبوتری هم روی شاخه انتن تلویزیون نشسته است ، با بالهای سپید و سیاه و قشنگ خوابیده است ،کبوتری است که از خانه خود در رفته است کبوتر فراری !! چندین گنجشک سپید هم در حال جست و خیز در پشت بام اند . سایه ساختمان ما هم تا وسط های میدان کشیده شده است ودر چمن روبروی ساختمان ما هم باغبان نشسته است با تعدادی از اهالی محل و وانتی هم دا د می زند هندوانه به شرط چاقو . شیرین و اب دار .پستچی هم با موتور خود در مقابل در ورودی ساختمان ایستاده است . دارد محموله ای را تحویل سرایدار ان ساختمان می دهد . ان سوتر دختر بچه ای دارد با اسکیت خود در چمن ها بازی می کند . تعدادی هم دارند با تاب بازی می کنند و موتورها هم با صدای گوش خراش در حرکت اند و زنی هم دارد لباس های شسته خود را در بالکن پهن می کند و در تعدادی از بالکن ها هم لباس ها پهن است مردی هم با پیراهن زیر لحظه ای سرک می کشد و نگاهی به بیرون می اندازد . دختر خانمی هم دارد با ناخن گیر خود ناخن می گیرد . اسمان هم روشن است و در غرب هم هوا دودی رنگ دیده می شود و اما شرق روشن است .کوهای اطراف پیدا است و گل یاس من هم 10و 12 تا گل یاس دارد و بوی عطر ان در بالکن پیچیده است اتوبوس هم در استگاه ایستاده است تا مسافران خود را به مقصد برساند . دو کبوتر هم در اسمان غوطه ور اند و کبوتری هم پرواز کنان به سمت شرق می رود .صدای مرغ و خروس همسایه هم می اید . قد قد می کنند لابد تخمی گذارده است و می خواهد ادم و عالم بفهمند . و برای همین هم هست که جمعیت مرغ ها در جهان بالاترین جمعیت است و سر هر سفره ای هم هستند !!!تلویزیون هم دارد کشتی را نشان می دهد . اوای ربنا هم از شبکه ۳ سیما به گوش می رسد . همین .
فرشته
می گفت 4 تا فرشته نگهبان انسان است اگر خدا بخواهد .قطب الاقطاب ما اقای پاینده است و شیخ ما هم اقای حائری و او اضافه کرد که خانقاه ما در خیابان بهشت است و روز های پنجشنبه هر هفته انجا هم مراسمی بر پا است و من گفتم ایا افطاری هم می دهند و او گفت اری . علاقه مندان افطاری درست می کنند و به انجا می اورند و جمع صمیمی است . من به او گفتم ایا من هم می توانم در جمع انها حاضر شوم واو گفت چرا که نه ، البته اگر شما را بشناسند بهتر است . و او در ادامه صحبت هایش از 4 فرشته سخن گفت .او به گرمی از انجا می گفت و صحبت می کرد و با عشق سخن می گفت و می گفت اگر انسان خالص شود دعای او برو برگرد ندارد ، اما او بیمار بود و بیماری او را رنج می داد . او گفت که دو فرزند دارد و انها در حال حاضر تحصیل می کنند . شرایط سختی هم دارد قرص های ارام بخش می خورد و من به او گفتم خدا به شما سلامتی بدهد و او گفت من برای شما از خدا می خواهم که یک خانه در شمال شهر نصیبت کند !! که من به او گفتم نه این اروزی چندان جالبی نیست و من از خدا می خواهم که قبل از این به انسان سلامتی نصیب کند و اگر من در ان خانه بالا باشم و اما بیمار باشم به چه درد من می خورد ان چه که مهم است این است که خانه دل انسان سبز باشد خانه که در و دیوار است زیاد پایین و بالا ندارد ، اسمان شهر در همه جا یک رنگ است حالا هم که ان بالا الوده تر است بنا به گزارش های هوا شناسی چون انجا باد جریان ندارد و هر چه الودگی است به ان نقطه سرازیر می شود . هوای انجا خنکتر است اما پاکتر نیست !!! اما او گفت اگر من از خدا برای شما سلامتی بخواهم خدا خواهد گفت این اقا نیاز به چیزی ندارد و پس ان را به شما نخواهد داد !! من گفتم حالا ناراخت نشوید هر طور دوست دارین دعا کنید و به ان 4 فرشته هم بگویید که هوای ما را هم داشته باشد . او پیاده شد و گفت که دعای او رد خور ندارد . او را از خیابان ترکمنستان تا خیابان پیروزی اوردم و وقتی او داشت می رفت چنان نگاه پر لطفی کرد که تا اعماق وجودم را روشن کرد . دنیایی می ارزید شادی او .
موی سپید
یکی می گفت موی سپید نشانه فکر سیاه است . ان یکی می گفت موی سپید نشانه صداقت ودرستی است . یکی می گفت موی سپید نشانه درد و رنج است و ان یکی می گفت موی سپید نشانه شیطنت است یکی می گفت موی سپید نشانه خانوادگی است و ان یکی می گفت موی سپید نشانه تجربه است یکی می گفت موی سپید نشانه بی تجربه ایگی است . ان یکی می گفت موی سپید نشانه نادانی است . و من ماندم که موی سپید نشانه چیست ؟ نشانه فکر سیاه است و یا نشانه فکر سپید . خوب هر دوی این هم می تواند باشد بستگی به این دارد که حامل این موی سپید کیست ؟ شاید هم موی سپید نشانه هیچی نباشد .خیلی ها هم این که متولد می شوند سپید موی اند . نمی شه چرا نمی شه خیلی ها این طوری اند انها برای همیشه با موی سپید به دنیا امده اند نیامده باید بروند . امده اند اما نیامده اند . ؟؟؟
بهشت زیر پای مادران است
مادر می گفت :خرج او را پسرش می دهد . من تمام چیز هایی را که از شوهرم مانده بود مابین بچه ها تقسیم کردم و به انها دادم مغازه ، خانه ، ماشین و پول نقد و هر چیزی که از ان خدا بیامرز مانده بود و الان پسرم خرج مرا می دهد. او در سر فخر اباد ایستاده بود ومنتظر تاکسی بود یک اتومبیل نگه داشت اما تا این زن به سمت ان رفت گازش را گرفت و رفت . و من دیدم این زن ناراحت شد ان هم با بار زیادی که به همراه داشت نگه داشتم و او به همراه بارش امد و سوار شد و از او خواستم که در جلو بنشیندو او هم این کار را کرد .یک خربزه و دو عدد طالبی و مقداری سبزی و یک مقدار کالاهای دیگری که در دست داشت .ریزه بود یک چادر مشکی هم به سر داشت و نزدیک به 70 سال سن داشت و لباس های مندرسی به تن داشت . گفتم مادر برای چه این همه بار را همراه خودت کردی و کجا می روی ؟گفت تا اول نیکنام می روم .گفتم خوب تا انجا شما رامی برم اما چرا این بارها رااز این فاصله خریداری کرده ایی و بردن ان برایتان سخت نیست؟ او گفت اخر مادر اینها را من ارزان خریداری کرده ام .چند خربزه وطالبی لک دار انجا بود من از فروشنده خواستم انها رابه من بفروشد و او گفت : همه این ها را بردار گفتم .چقدر می شود. او گفت : همه اینها می شود 1000 تومان و من این قدر پول نداشتم نصف این را داشتم 500 تومان دادم و این چند تا را بر داشتم . او می گفت که فکر می کنم خربزه ان خوب باشد و اگر هم شیرین نبود روی ان شکر می ریزم !!دستم به سمت طالبی او بردم ظاهر ان سالم بود اما وقتی دست زدم دیدم یک لک حسابی روی ان است و گفتم مادر این که لک دارد و او گفت من خربزه را گفتم .!! خوب بیشتر کنجکاوی نکردم و چیزهای دیگری هم او خریداری کرده بود و از او پرسیدم مادر الان چه می کنید ؟او گفت که یک فرزند در خانه دارم .خرج زندگی مرا پسرم می دهد و گفتم به اندازه کافی است .او گفت اگر کافی بود که من این طور خرید نمی کردم . واو گفت : زنان بی سرپرست حامی ندارند. خوب من همه چیز تا ان خدا بیامرز بود داشتم اما وقتی او رفت کاشانه من هم به هم ریخت و الان دستم به سوی فرزندم دراز است و هیچ ندارم .زندگی من به سختی می گذرد همه چیز را فروختم و به بچه ها دادم و البته مقداری هم به من رسید که با ان یک اپارتمان کوچک خریداری کردم اما در هزینه های روز مره گرفتارام و اضافه کرد : راستی بهشت زیر پای مادران است .مگر نه ؟؟؟ همین جا بود که او به مقصد خود رسید . هر چه کردم که کرایه ندهد ،قبول نکرد. گفتم برایم صلوات بفرست. او گفت: اخر بیشتر از صلوات است !! و در نهایت کرایه خود را داد و رفت و تشکر هم کرد که او را رسانده ام .
دخترک رفت
کنار ساحل نشسته بودم و داشتم ان دور دستها را تماشا می کردم دریا ارام نبود و موج های بزرگ پی در پی می امدند 50متری دور تر از خط اصلی اب بودم اما دامنه موج ها تا نزدیکی های من می رسید و به ارامی خود را تا بالا می کشید و ماسه ها را خیس می کرد و به هر بار امدن و رفتن قدری از ماسه ها هم جا بجا می شدند و و گاهی هم موج ها قدرت بیشتری داشتند و من را وادار به فرار از انجا می کردند هوا نه چندان گرم بود و نه چندان سرد می شد در افتاب نشست و دریای طوفانی را تماشا کرد اب در ان قسمتی که من بودم به نطر می رسید از عمق بیشتری بر خوردار بود در ان دور دست ها پرندگان دریای در حال پرواز بودند و مردمی که می خواستند تن به اب بزنند باریکه راهی تا ساحل بود اتومبیل ها از همان جا به نزدیک ساحل می امدند و بچه ها و بزرگتر ها و زنان سراسیمه خود را برای شنا در اب اماده می کردند بیشتر زنان با لباس خود رابه اب می زدند و بعضی ها هم ترجیح می دادندتنها پاهای خود را خیس کنند و مردان البته راحتر بودند و راحتر خود را به اب می انداختند .من بودم و امواج و نگاه افسونگری که به دریای دوخته بودم و در حال خود بودم که پسری به نزدم امد و گفت اقا شنا بلدید ؟ و من گفتم نه مگر چه شده است ؟ و او به شدت ترسیده بود . گفت اخر من و خواهرم داشتیم شنا می کردیم دست در دست هم داشتیم اما نمی دانم یکباره دست او از دست من در امد و او به زیر اب رفت . ومن هنوز فکر می کردم او دارد همین طور چیزی را می گوید چشمم به ان سوترافتاد دیدم یک مرد و یک زن ازاب در امدند انها به شدت هراسان بودند موهای بدن انها از شدت ترس سوزن سوزن شده بود ونگرانی تمام وجود انها راپر کرده بود دردی که در صورت انها دیده می شد چهره انها را مچاله کرده بود زن باهمان لباس خیس می لرزید و مرد او نیز دست کمی از او نداشت و همین موقع بود که مردم جمع شدند و نگاه خود را به دریا دوخته بودند اما چیزی پیدا نبود و مرد خانواده می گفت اخر ما وقتی به اینجا امدیم ۴ نفر بودیم تا همین چند لحظه پیش و زن هم مات ومات شده بود . او می گفت ما داشتیم به سمت اردبیل می رفتیم گفتیم ابی به تن بزنیم و این بود که به اینجاامدیم و پسرک حالا فهمیده بود که چه اتفاقی افتاده است در گوشه ای روی ماسه هاکز کرد و خاموش اشک می ریخت پس از دقایقی نجات غریق ها هم امدند انها تلاش فراوانی را برای نجات غریق به کار بردند اماهیچ اثری از ان دختری که تا چند لحظه پیش گرمی دستان پر مهرش را لمس می کردند نبود و تلاش انها به جایی نرسید . هوا تاریک شد و همه رفتند و ان پدرو مادر و ان برادر ان جا ماندند شاید از دختر انها خبری شود شاید دریا او را با خود نبرده باشد . فردا روزنامه ها نوشتند که جنازه دختری در کنار ساحل پیدا شده است .
بخت دختران
دعا می کنم که بختت را ستارگان اسمان باز کنند و من او را دعا کردم ان دختر را !! و بخت او باز شد و فردای ان روز که او را دعا کردم ان دختر امد و گفت مادر دعایت گرفت و بخت من هم باز شد . من به او گفتم مادر !ستارگان هم در کار کار گشایی هستند و چه خوب پس دعا کن بخت همه دختران باز شود و او گفت من دعا می کنم هم شما را که هر چه از خدا خواستید به شما بدهد و اینها همه اش برای این بود که او را من سوار کرده بودم تا قدری به مسیر خود نزدیک تر شود . این مادر فرتوت در کنار خیابان ایستاده بود در دروازه شمیران روبروی مسجد فخر و چادر نماز هم به تن او بود دستان او هم می لرزید و چشمان بی فروغی داشت و معلوم بود رنج نداشتن او را ازرده کرده است اما خوب صحبت می کرد او گفت که روزه است و من به او گفتم که مادر روزه بر شما با این حالتان واجب نیست و او گفت من چیزم نیست گفتم اخر دستان شما می لرزید و او گفت مادر نه من مریض نیستم حالم خوب است !! دستم می لرزد اما می توانم کار بکنم و من به او گفتم مگر شما درامدی نداریی و او گفت نه مادر من خودم کار می کنم البته نمی گذارم بچه هایم بفهمند .گفتم مگر در خانه هنوز بچه هم داری و او گفت یک پسر دارم که کار درست و حسابی ندارد که اگر داشت او را زن می دادم و بعد من از او پرسیدم مادر شما چطور با این حالتان کار می کنید؟ و اصلا چکار می کنید؟ او گفت در خانه های مردم کارمی کنم و من از او پرسیدم که همسرتان لابد از دنیا رفته است او گفت 15 سال پیش او رفت و من مانده ام گفتم ایا از ان خدا بیامرز برای شما مستمری و چیزی نمانده است. گفت: نه .خوب در صندلی عقب اتومبیل نشسته بود و داشت برای خودش و من حرف می زد و تند و تند هم صحبت می کرد. من به او گفتم خانه انهادر کجااست ؟ گفت در وثوق و اضافه کرد اگر مرا در ایستگاه اتوبوس هم پیاده کنی خودم می روم دیگر مزاحم شما نمی شوم . مادر لاغر اندام بود و بیماری او را به سختی رنجور کرده بود اما با این حال نمی خواست که قبول کند بیمار است و تازه روزه هم بود و شیارهای عیمقی صورت او را پوشانده بود با دو گونه برجسته در همین موقع تلفن به صدا در امد و من مشغول گفتگو شدم و او از مکالمه من پی به مشکلی برد و این بود که دست به دعا برداشت و گفت از خدا می خواهم که مشکل شما حل شود و بعد او گفت که دختری را دعا کرده است تاستارگان بخت او را باز کنند و همین طور هم شده است مادر همین طور سخن می گفت ومن می شنیدم تا این که به ایستگاه اتوبوس در خیابان پیروزی رسیدیم نزدیک کوکاکولا کنار کشیدم و او را در ایستگاه پیاده کردم دختری زیباروی هم در ایستگاه نشسته بود با اندام کشیده ، این دختر زیبایی و متانت را با هم داشت لباس مرتب و شلوار قشنگی هم به تن داشت و ناظر پیاده شدن مادر در ایستگاه بود و با چشمان پر فروغش مادر را می نگریست .چند نفر دیگر هم ایستاده بودند از مادر خواستم در را محکم ببنندد که این کار را کرد و رفت و در ایستگاه نزدیک همان دختر نشست .
اقای قالیباف !!
هوای تهران ارام است و خبری در این شهر نیست گوینده خبر هم دارد هوای تهران و شهرستانها را گزارش می کند و هوا کم کم دارد خنک می شود و مردم هم دارند خود را برای مهر ماه اماده می کنند و تلویزیون هم مرتب گزارش می کند که چند هزار تاکسی و ون و واگن مترو به شبکه حمل و نقل تهران تزریق !!می شود و این اصطلاح من دراوردی است که گوینده و گزاشگر سیما ان را بیان می کند و من نمی دانم این اقای طلاجوران !! برای چه این اصطلاح را به کار می برد و از اصطلاح دیگری استفاده نمی کند . ظاهرا همه چیز روبراه است و دانش اموزان می توانند بدون نگرانی به مدارس خود بروندو بعد این سطل ها هم چهره شهر را زیبا کرده اند و از این بابت از شهردار تهران تشکر می کنیم اما چون سطل به اندازه کافی نیست ات و اشغال از سر سطل ها بیرون می زند و منظره بسیار زشتی را پدید می اورد ضمن این که هیچکس این سطل ها رانمی شوید وبوی گندی از ان متصاعد می شود که هر کسی را که ار دم سطل ها می گذرد حسابی ازرده می کند و کسی نیست در این خصوص کسی را باز خواست کند و قرار بود این سطل ها شسته شود اما این کار چند روزی انجام شد و بعد به فراموشی سپرده شد !! و از این گذشته شیرابه ماشین های حمل زباله در زمان حمل زباله روی اسفالت می ریزد و باز منظره زشت دیگری به وجود می اورد اقای قالیباف ایا شما خود به این مسائل توجه دارید ایا بازرسان شما این موارد را گزارش می کنند در حال حاضر نظافت شهر مثل سابق نیست و شهر در زباله انباشته شده است کافی است خودتان سری به محلات و کوچه های شهر بزنید و ببینید و این که پروژه های بزرگ هر چه زودتر به نتیجه برسد خیلی خوب است اما نباید از مسائل روزمره که با سلامتی مردم هم در ارتباط است غافل بشویم محله ما الان چند روز است که نظافت چی ندارد و وقتی هم اعتراض می کنیم خیلی جالب است که گفته می شود کارگران ما نیستند و به شهرستانهای خود رفته اند !! اقای شهردارناظرین در اتاق های های شهرداری نشسته اند و به کار این پیمانکاران نظارتی ندارند .تهران شهر خشکی است و بایستی دائما این شهر شسته شود شاخ و برگ درختان هم در انبوهی از گرد و خاک و دوده های سوخت اتومبیل ها گرفتار شده است شما بایستی یک معاونت شستشو هم در این شهر داشته باشید . یک معاونت شستشو .
پفلی
دلم گرفته هر چه به او می گویم ای دل هرزه اخر تو را به این کار چه کار مگر حالیش می شود !!هی مرا به دنبال خودش می کشد و خودش را به من تحمیل می کند باور کنید که از دست او خسته شده ام کسی را هم پیدا نمی کنم تا با او حرف بزنم و دردهای خودم را بگویم سابق بر این ها چاهی پیدا میشد و مردم می رفتند در ان چاه درد دل می کردند و حرف های خود را می گفتند اما الان چه طور ؟ نه چاهی است و نه راز داری تا سخنی را به کسی می گویی و از او خواهش هم می کنی به کسی نگو جالب است همین فرد فردای ان روز و شاید درهمان روز همان حرف را به دیگران منتقل می کند و او هم از دوست خود خواهش میکند که این حرف را به کسی نگو و همین طور این ماجرای عجیب ادامه می یابد !! دلم بد جوری گرفته است در سر هر برزن و کوی فریاد می کنم که ایا دادرسی است و هیچکس دادی در نمی دهد و همه بی خیال و هر کس در خودش است . دیشب که داشتم به خانه می رسیدم موتور سواری و احتمالا ترک موتور سواری روی زمین افتاده بود و کسی هم داشت او را باد میزد و سر وروی او هم خون الود بود. افتاب گردون هم به خانه ما امده بود و با من بود این افتاب گردون هم نمی دانم چرا نور خود را از من دریغ کرد . خوب به چه کسی باید گفت این دردها را به او می گویم ای دل هرزه خود می دانی داری چه می کنی دود هم چیز خوبی است دود هم چیز خوبی است قدری انسان را از خود ش جدا می کند خوب این هم غنیمت است باور کنید که دود هم نعمت است و شیطان هم خوب است خوب اگر شیطان نبود پس این همه پلیس و قاضی و دادگاه و غیره چه می کردند و اگر دزدها نبودند خیلی ها بیکار می شدند مگر نه ؟ در خودم بودم که صدای اذان در امد و ان صدا مردم را به کار نیک دعوت می کند . دلم گرفته است همین طوری به سوپر رفتم و چند کالایی را که نمی خواستم خریداری کردم .پفلی یکی از کالاهایی بود که خریداری کردم زندگی چیزی شبیه همین پفلی است خیلی پف کرده است این زندگی که زندگی نیست روز ها همه ملال بار و گس و شاید هم خیلی بی مزه .
استقلال و پیروزی
شعله های اتش به اسمان پر می کشید و تاریکی را با خود می برد و نور از لا به لای درختان به ما می رسید پدر و من و دیگران در صندلی های خود نشسته بودیم صندلی های زیبا و نارنجی شکل و یک صندلی ابی اسمانی که مخصوص پدرم است و من هم نشسته بودم چراغ های برق هم روشن شد و نور انها هم به ما می رسید هوا به شدت تر وتمیز بود و چون دختر نازی که تازه از زیر دوش اب بیرون امده باشد ، جلوه گری می کرد در فراسوی اسمان ستارگان هم از ان دور دستها سو سو می زدند داماد جدیدمان هم امد و من به اتفاق او در خیابان قدم زدیم .نور مهتابی ها هم می امد و نور سفید خود را روی زمین می ریخت و من واو از دل مشغولی های خود گفتیم . درخانه بودیم که افطار شد و روزه دارها برای افطار حاضر شدند و از ما هم که روزه نبودیم دعوت کردند که در افطاری انها مشارکت کنیم که این کار را کردیم و من گفتم یکی از اقوام ما اهل روزه واین حرفها نیستند اما افطاری را خیلی دوست دارند و خلاصه در ماه مبارک رمضان بساط افطاری انها هم بر پا است سفره را می اندازند و خلاصه حلیم و زولبیاو انواع واقسام غذاها را می چینند و افطاری می کنند !!خوب این طوری خیلی خوب است !! زغال ها در حیاط شعله ور بود و چند تا دیگر بلال هم درست شد برای انها که روزه دار بودند پدرم در حال نماز خواندن بود او دیگر نمی تواند ایستاده نماز بخواند و ناچار است روی صندلی نماز خود را بخواند و به همین خاطر نماز او طول می کشد او پس از نماز امد و در افطاری شرکت کرد .بالام بالاسی هم از خواب برخواست محمد نیما را می گویم این پسر ناز نازی و پدرم می خواست اخبار را گوش کند که طرفداران سریالها به او اجازه این کار را ندادند و او ماند که چه کند پس از صرف و افطاری به محوطه باز گشتم و تنهایی در حیاط نشستم و به اسمان خیره شدم گنجشک ها همه در خواب بودند هیچ سر و صدایی از انها بر نمی خواست و گاه صدای بال زدن غلاغچه ای به گوش می رسید که از این شاخه به ان شاخه می پرید و خود را جا به جا می کرد ساعتی را هم در انجا نشستم و با خود خلوت کردم و انگاه با اندوه از پدرم و مادرم جدا شدم و از بقیه هم خداحافظی کردم و تنهایی راه خود را گرفتم و به سوی تهران حرکت کردم نرسیده به ورزشگاه ازادی غوغایی در کار بود همه جا پر از پلیس بود و ترافیک سنگینی نیز در اتوبان بود این بود که راه خود را تغییر دادم و از جاده مخصوص به سمت میدان ازادی امدم در مسیر شیشه های شکسته همه جا پر بود البته می دانستم که بازی تیم سایپا و استقلال بود اما نمی دانستم که ساعت پایانی بازی چه موقع بوده است اما به هر حال ان چه که دیده می شدجالب نبود من نمی دانم خسارت وارد کردن به اموال عمومی چه صفایی دارد بیشتر جوانها پرچم ابی دردست داشتند و این نشان می داد که تیم انها باخته بود و این از عجایب است که انسان هایی برای باخت و برد تیم مورد علاقه اشان به اموال عمومی لطمه بزنند و دق دلی خود را روی سر اموال خود در اورند !! در جای جای خیابان ازادی و مخصوصا اطراف میدان ازادی هم پلیس های مخصوص ایستاده بودند تا از خسارت های احتمالی بیشتر جلوگیری کنند . خلاصه ماجرای عجیبی است این برد و باخت دو تیم استقلال و پیروزی و طرف های انها . به هر درد سری بود من این مسیر را به پایان رساندم و از جاده کناری که جدیدا در خیابان ازادی و تا سه راه تهران پارس کشیده شده است عبور کردم حالا اتومبیل ها باید در این مسیر بیشتر در ترافیک بمانند تا اتوبوس ها تند تر برانند !! و اتومبیل ها که بار 70 درصد حمل و نقل تهران را به عهده دارند در فشار بیشتری قرار گیرند !! ساعت حدود 12 بود که به خانه رسیدم .
قلیان
امروز قلیان برای اولین بار به من خیلی مزه داد نهار اشکنه بود و این غذا را داماد جدیدمان سفارش داده بود که من هم ان را دوست دارم خوب سر سفره نشستیم و نهار را خوردیم انصافا خوش مزه شده بود . پس از ان دوباره به حیاط خانه امدم و به ایپاشی خود ادامه دادم چند نفر دیگر خوابیدند و اما بالام بالاسی بیدار بود و می خواست که شیطنت کند محمد نیما را می گویم چون پدر بزرگ او ترک است و به نوه خود می گوید بالام بالاسی و من هم از این اصطلاح خوشم امده است و اما دم دمای غروب بود که هوس خوردن بلال به سرمان زد و اتشی را درست کردیم زحمت این کار را ابتدا پویان کشیده بود اما او نتوانست کار را به پایان ببرد چون بلال ها راتنگ هم چیده بود و چون هوا به زغال ها نمی رسید پس نمی توانست بلال ها را سرخ کند او نیمه کاره کار را رهاکرد و با عصبانیت رفت . من دنبال کار او را گرفتم و اولین بلال ها را سرخ کردم جای شما خالی خیلی خوش مزه شده بود و یک از انها را به پدرم دادم و او هم با اشتها ان را خورد . بعد تعدادی دیگر سرخ شد و اکبر اقا بقیه ان را سرخ کرد و خلاصه همه به بلال رسیدند قسمتی از بلال من کاملا سوخته بود اما همین سوخته هم خوش مزه بود و پس از ان اکبر اقا باز اتش را گیراند هوا هم داشت غروب می کرد و اتش و شعله های ان دل ادم را با خود می برد و من نگاهی به رقص زیبای اتش در تاریکی کردم .و ان سوتر کلاغچه ای گاه اوا در می داد که من هم هستم و اما گنجشک ها از سر و صدا افتادند و به خواب رفتند و امروز از گربه ها خبری نبود نمی دانم انها کجا بودند و از سگمان هم خبری نبود و من نمی دانم اینها به کجا رفته بودند داماد جدیدمان اواز هم خواند اواز بسیار زیبایی را هم خواند. ادامه دارد
دخترک خوش اندام
امروز به خانه پدرم رفتم و مثل معمول تنها بودم تنهایی هم خوب چیزی است ادم در عوالم خودش است و در خودش می رود و گاهی هم فکر می کردم که کاشکی هلیا هم با من بود و اما خوب او که نبود و افتاب من برای خودش بود و من هم در افتاب او سیر می کردم و راه را باز می کردم برای پدر تخم مرغ و کیک و موز خریداری کردم .و وارد اتوبان تهران کرج شدم از ورودی استادیوم ازادی و پس از ان به پمپ بنزین گرم دره رفتم و 52 لیتر بنزین زدم و با بستن کمر بند حرکت خود را اغاز کرد م و هنوز سرعتی هم پیدا نکرده بودم که پلیسی بی جهت دستورایست داد و من با توجه به این که مرتکب هیچ تخلفی نشده بودم بدون توجه به دستور او راه خود را گرفتم و رفتم و ترجیح دادم که او مرا جریمه کند چون در این مواقع تجربه به من ثابت کرده است که ایستادن و صحبت کردن هیچ فایده ایی ندارد و اخر سر هم بایستی برگ جریمه را بگیری و تازه هم از او تشکر کنی که لطف کرده مدارک شما را داده است !! خوب ایا بهتر نیست او جریمه خود را بنویسد و من کار خود را بکنم بدون این که خود راعصبانی کرده باشم این بود که به راه خود ادامه دادم و رفتم و او هم رفت تا یادش نرفته وظیفه خود را لابد انجام دهد و مسیر خلوت تر از فبل از سهمیه بندی بنزین است به خانه رسیدم خانه خلوت بود پدر بود و مادر و من بودم و پویان . پدرم این بار قبراق تر از قبل بود و من خدا رااز این بابت شکر کردم با او روبوسی کردم و بعد مادرم امد و با او هم روبوسی کردم و بعد به خانه رفتم و لباس ام را در اوردم و به حیاط امدم و طبق معمول به سراغ ابپاشی رفتم ابپاشی برای من خیلی لذت بخش است اول از همه درختان را شستم همه انها با من حرف میزدند وقتی انها را می شستم از من تشکر می کردند نمی دانید انها با تکان دادن خود و با چشمانی براق و از ته دل تشکر می کردند خوب خاک چشمان انهاراپر کرده بود و راه تنفس انها را بسته بود گل های ختمی که این بار به گل نشسته بودند و گل های قرمز خود را به رخ می کشیدند اب را به در خانه انها هم بردم و سر وروی این گل های زیبا را هم شستم کاسه دل انها پر از اب شد گل ها برق می زدند و مثل دخترکان خوش اندام خود نمایی می کردندو ناز می فروختند و من هم سر و تن انها برای چندمین بار شستم و به دست نور دادم تا انها را نوازش کند و تا گل های دیگری بروید و از غنچه در اید خوب درخت دوست داشتنی من کاج خمره ای هم بود ان درخت ناز را وقتی می شویم با زبان بسیار زیبایی تشکر می کند این کاج خمره ای اب را در برگ های خود جمع می کند و تمام گل برگهای خود را با ظرافت تمام می شوید باد هم در لابلای برگ های سوزنی شکل ابها را بر می چیند و با خود عطر کاج را با ارمغان می اورد و عطر دلانگیز کاج را استشمام می کنم . گل های محمدی هم در حاشیه خیابان سر و صدا راه انداختن پس ماچی و من گفتم شما که تاج سر ما هستید انها را هم از دم شستم و خاک را از چهره انها هم برداشتم و بقیه درختان را هم شستم مخصوصا درخت توت را که توت های فراوانی را در فصل خود داده بود مرغ های خانه ما هم فرصت را غنیمت دانسته بودند و در میان ابها داشتند به دنبال غذا می گشتند و تند تند به زمین نوک می زدند تا هر چه رایافتند ان را بخورند پدر هم نشسته بود و با مهربانی نظاره گر این داستان بود و همین زمان بود که خواهر بزرگم امد با داماد بزرگمان و ان دو یار مهربانی هستند که سالیان درازی است که در کنار هم زندگی میکنند همسراو هم دوست داشتنی است پروانه خواهر بزرگ ما است و نسبت به پدرم از دیگر خواهرانم مهربانتر است و من هر کسی را گه به پدرم احترام بیشتری کند او را از صمیم قلب دوست دارم و دست پدرم را گرفت و به خانه اورد و دستان خود را در دستان پدرم گذاشت و او را نوازش کرد و در همین حال پدرم به گریه نشست و گریه او ما راهم به شدت ناراحت می کند . قدری بعد او ارام شد و پس از او داماد جدیدمان هم امد و بالام بالاسی هم امد همان که گفتم یک پسر ناز دارد به نام محمد نیما . این محمدنیما خیلی دوست داشتنی است گاهی موقع هوس می کنم که او را بخورم .خند ه های کودکانه او قند در دل ادم اب می کند قدری هم با خود میوه باغ خودشان را اوردند شلیل های بسیار خوش مزه و هلو های اب دار وخوب داماد جدیدمان که اهل قلیان است اتشی را در حیاط روشن کرد و قلیان را گیراند و بعد ان را به دست من داد و من هم پک های متوالی زدم ادامه دارد
میلاد نور
شب تهران زیبا است و شب زیبا است و در شب است که عشق میروید بدی ها ناپیدا است نه پستی پیدا است و نه بلندی و نه فرودست پیدا است و نه فرا دست شهر در نور چراغ ها سو سو می زند و برج میلاد هم با غرور به نظاره تمام شهر نشسته است و شب زندگی است .بد طینت ها هم در شب می خوابند و چراغ های قرمز هم در شب از کار می افتند پلیس ها هم نیستند و مردم هم مهربان تر اند همه در خواب خوش ارمیده اند و انها که شب بیداراند به کار خود می رسند که سکوت شب الهام بخش امیدهای انها است .افتاب گردون هم لابد در خواب است خواب ناز و من بیدارم شب را می شکافم تا او را در شب بیابم ستارگان در اسمان می درخشندو خورشید هم خوابیده است وشب چه خوب است شب دور شدن انسان از هیاهو است شب ارامش است شب غنودن ارام است و شب مادر هستی است و شب زایش سروده های ابدی است و شب میلاد نور است .
می میرم
باغچه دلم دلگیر است چند روز است که به او اب نداده اند باغبان دل من نمی دانم چرا یکباره رفت این بی رحمی است که جان ادمیان را با عیارهای تقلبی اندازه کنیم حزنی در دلم نشسته است که بادهای مسموم ان را می نوازد این بادها از چب و راست می ایند و ان را می سوزانند هیچ رحمی در کار نیست شمشادهای دلم از بی ابی سوخته اند . شاخ و برگ دیگر گل ها هم سر نگون شده اند و هیچکس هم نیست و من نمی دانم . افتاب گردون من هم نمی دانم چرا رفت ؟تشنگی مرا از پا در اورده است اب را از من دریغ نکن ای باغبان !! اب را به سر وروی من بریز دارم از تشنگی می میرم .خدایا من با او دردها داشتم دردهای مزمن وتشنگی های مزمن تر باغبان دلم رااز اب سیراب کن .به اب نیاز دارم و اگر اب را از من دریغ کنی می میرم و می میرم .
دل هرزه
دلم برداشتم بردم کنار دریا از ان دور دستها که من ان را نمی دیدم نسیمی می امد و این نسیم تا به ما می رسید طوفانی از موج ها را با خود می اورد و دریا هم طوفانی بود موج از پی موج بود که می امد . ان دور دستها که راز الود بود و افتاب هم بود و طوفان بود و بیکرانگی و دل من هم بود می خواستم ان را به دریا بسپرم می خواستم ان را در دریای طوفانی غرق کنم می خواستم ان را به موج بسپرم می خواستم از دست ان رها شوم می خواستم از خانه اش در اورم و با بی رحمی ان را در دریا بیندازم و تا ان موج ها ان را به ساحل بکوبد و ان قدر ان را بکوبد تا دلی نماند ُ این دل هرزه را . این دلی که هیچ وقت وبی وقت نمی داند. دلی که سرکش است و به هرکجا که دلش بخواهد می رود و به صاحب بد مصب ان محلی نمی نهد . خوب با این دل باید چه کرد ؟این دل پر از خون است . داستان او غم انگیز است . داستان دربه دری است . داستان عشق بی سرانجام است .همه در حال معامله اند عشق دیگر چه دردی را دوا می کند .حساب بانکی حرف اخر را می زند .بیخود ادای ادم های عاشق را در نیاور . ان خند ه های عاشقانه همه اش دروغ ونیرنگ است .این دل هم از مستی ،مستی و بد مستی می کند .دریای طوفانی موج در موج می امد و من در نظاره این طوفان بودم که یک باره رعدی در گرفت و اسمان بارانی شد و من هم دل خود را بر داشتم و بی درنگ راه امده را گرفتم و این دل لامصب را با خود بردم تا هرزه گردی کند .
تن لخت
سروهای خانه ما هم قد کشیدند و بزرگ شدند تا به تماشای خورشید بنشینند و خورشد انها را دید و پایید سروها پا در اب داشتند و سر در اسمان و خورشید و نور از لابلای شاخ و برگها به زمین می رسید و قدری هم تن لخت چمن ها را گرم می کرد . در شاخسارها پرندگان اوا در می دادند و کسی انها را نمی دید و پروانه ها اما بی توقع در حال سیر و سفر بودند و پرواز کنان خود را در شاخسارها پنهان می کردند و اب هم در بالا دست جاری بود کسی هم در ان دور و بر نبود و باد هم می وزید و همه جا سکوت بود و خدا بود و سروها و پرندگان و پروانه ها و چه جمع زیبایی .
سگ
کاشکی می شد دل و مغز ادمی را هم به کارواش برد و هر از گاهی ان را شست تا این قدر صاحبش را اذیت نکند کاشکی می شد دل و مغز ادمی را هم با جاروی برقی پاکیزه کرد تا هر چه در ان انباشته شده از هر خس و خاساک و گرد وغبار پاک می شد و این قدر صاحب خود را اذیت نمی کرد من از این ادمیان در عجب ام که چطور هر هفته خانه خود را جارو می زنند اما هیچ به فکر جارو کردن جان و دل خود نیستند این جان ودل هم در گرد و غبار منیت ها و در گرد و غبار هزار بیماری گرفتار می شود و ان را خفه می کند نمی بینید که وقتی در خیابان دو نفر با هم گلاویز می شوند چطور به جان هم می افتند و تا سر حد مرگ همدیگر راکتک می زنند انگار از بدو تاریخ با هم دشمن بوده اند و این همان گرد و غبار پلشتی ها است که در جان من و تو انباشته شده و راهی برای بیرون انداختن ان پیدا نکرده اید و اخ چقدر زشت است این رفتار ادمیان که حسد و بخل وطمع ورزی و هزار درد را در دلمان می ریزیم برای این که به ان دیگری ازار برسانیم و وه چه چندش اور است این رفتار ادمیان . دل خودتان را پاک کنید باور کنید این طوری بهتر است خانه دل خودتان را اشغال دونی نکنید حیف نیست بهترین مرکز نگهداری کالاهای با ارزش را با ات و اشغال پر کنید شما می توانید ان را با محبت و دوستی و هزار گل دیگر پر کنید دویست سال پیش او به من کم محلی کرده است و من هنور ان را به یاد دارم و تا دم مرگ هم او را نمی بخشم . اقا اگر سرتان درد گرفت یک قرص فورا بالا می اندازی و اگر ان امراض روانی هم به سراغتان امد خودتان را به دست طبیب بسپارید .هزاران هزاران سلول روی هم چیده نشده اند تا با ان این طوری برخورد کنی !! من در اداره خودمان کسی را می شناسم که وقتی او را می بینم انگار هند جگر خواره است .کاشکی در اداره ما هم کسی بود که هر روز صبح به دلها دست می کشید و ان رااز بدی ها دور می کرد و اگر چیزی می یافت ان را در سطل اشغال می انداخت . خودم را هم می گویم .سلام و علیک ما دروغ است در لایه های پنهان وجودمان همه به نوعی سگ هستیم . باور نمی کنید کافی است شما کسی را عصبانی کنید تا به قول معروف ان روی او را هم ببینید و دیدید که بعضی ها هم این جمله را تکرار می کنند. انها با این جمله می خواهند بگویند این که تو می بینی من نیستم ان درون من همان سگی است که تو ان را ندیده ای !! اقا سگت را ببند و ان را تربیت کن مردم چه گناهی کرده اند .هی به پر و پاچه مردم نپر ! ات و اشغال وجودت را بیرون بریز و اگر نمی توانی از دیگران هم کمک بگیر و ان سگ درونت را هم یک جوری سر گرم کن اگر به وجود ان احتیاج داری و اگر سگ وجودت را هم تربیت کنی کمتر پارس خواهد کرد ان زوزه سگ همان ندای درون توست گاهی هم سر به بیابان بگذار و خودت را تخلیه کن شاید این طوری برای خودت هم بهتر باشد این قدر به خودت نپیچ هر چقدر به این سگ محل کنی بیشتر خودت را ازرده ایی خوب سگان دیگری در گوشه و کنار هستند و انها هم تو را راحت نخواهند گذاشت .ناتمام .
هلیا
افتاب در امد هلیا تو کجایی ؟ مهر افتاب درامد ابشاری از نور تابیدن گرفت پس کجایی ؟تو که چشم به راه افتاب بودی ؟و هلیا گفت من در انتظار افتاب بودم و قبل از طلوع افتاب بیدار شدم گل برگهای خود را باز باز کردم نسیمی هم مرا نوازش میداد و ستارگان هم مرا می پاییدند و نمی دانید از امدن افتاب سر از پا نمی شناسم دانه های دلم پر از نور است ان را نمی بینی و ان گل برگها را نمی بینی ؟ همین که افتاب در ان گوشه اسمان امد و پرچین خود را به عالم تابانید من هم بیدار بودم و چشمم را به ان دوختم و برای همین هم است که به من می گویند گل افتابگردون ؟؟ و من با افتاب تا شرق و غرب عالم سیر می کنم و دانهای نور را در دلم می ریزم دوست من کجایی ؟؟
تفاهم
امروز با یکی صحبت می کردم در باره تفاهم و او گفت می دانیدتفاهم یعنی چه ؟ تفاهم به زبان ساده یعنی این که دو طرف قدری از مواضع خود کوتاه بیایند . این همان تفاهم است و گر نه امکان ندارد دو طرف عین هم بیندیشند و این در عالم امکان وجود ندارد .و بعد من به او گفتم فرق ما با مصنوعات خودمان می دانید در چیست ؟بشر می تواند هزاران محصول عین هم تولید کند واما خدا چنین نکرده است در عین این که ادمیان شکل هم هستند اما با این وجود به تعداد ادمیان هم تنوع وجود دارد و شما هیچ سر انگشتی را پیدا نخواهید پیدا کرد که مثل هم باشند غیر از این است ؟در میان یک خانواده و حتی در بین دوقلوها هم این تفاوتها وجود دارد هیچ دو قلویی پیدا نخواهید کرد که از نظر روحی و روانی و حتی جسمی شبیه هم باشند و این همان تکثر جالبی است که در مخلوقات وجود دارد .به تعداد مغز انسانها تنوع وجود دارد و از ان سو نیز جالب است این داستان افرینش که تقریبا تمام انسانها دارای اهوای مشترک اند اقای بوش همان طور فکرمی کند که اقای بن لادن می اندیشد باور کنید این عین واقعیت است . بوش می خواهد جهان را به دمکراسی برساند ،دمکراسی که مد نظر اوست و ازادی انسان در ان می بیند که انسان در کار و برخورداری ازاد باشد البته نه ازادی کامل چون چنین چیزی وجود ندارد .اقای بن لادن هم می گوید که انسان باید از یوغ نظام استکباری در اید و او می گوید امریکا به چه حقی در امور دیگران مداخله می کند و از این حرفها البته من به این که کدام یک راست می گویند کاری ندارم ؟شاید هر دو نادرست بگویند و شاید بخشی از حرفهای این دو نفر درست باشد و اما بلاخره به این نتیجه می رسیم که انسانها هم دارای طبایع مختلفی اند و هم با یکدیگر دارای اشتراکات فراوانی اند و می توانند اگر قدری از مواضع هم کوتاه بیایند و دست از لجبازی بردارند و لااقل در امور اختلافی به چارچوب هایی که خود بر پا می دارند وفادار باشند این همه جنگ و نزاع از میان برود و این قدر کشت و کشتار نشود و این همه دادگاه و زندان و اعدام در کار نباشد اما ظاهرا راه حلی در کار نیست و انسانها همچنان با یکدیگردر نزاع اند و خود ودیگران را در اتش اختلافات تمام نشدنی خود از میان بر می دارند .و این تفاهمی که از ان صحبت می کنیم به سادگی به دست نمی اید این که در سخن از گفتگوی تمدن ها سخن بگوییم هیچ مشکلی حل نمی شود و این همان کوتاه امدن از مواضع یکدیگر است .خوب چه کسی ابتدا باید از مواضع خود کوتاه بیاید ؟و همین خود ماجراها می افریند و تنوع زبانی تنوع فرهنگی دینی ،قومی ، تنوع نژادی،تنوع در برخورداری از ثروتها ،تنوع در برخورداری از دانش، و تنوع در برخورداری از لذت ها و خیلی از چیزهای دیگر می تواند به اختلافات دامن بزند و من در بر خورداری از تنمعات زندگی همان طور می اندیشم که ان انگلیسی می اندیشد مگر در این خصوص فرقی می کند هیچ قرقی مابین من واو وجود ندارد .حالا من گوشت را به شکل مثلا قیمه و قورمه سبزی می خوریم و ان اروپایی ان را به شکل سوسیس و کالباس و هر دو گوشت را می خورند و ان چینی هم یک جور دیگر و ان ژاپنی هم به شکل دیگر اما این که همه باید شکم خود را سیر بکنند هیچ تفاوتی با هم ندارند البته هر فرهنگ بنا به اقتضای خود راه کارهایی برای خود پیدا کرده است که اینها راه کار است و در اصل تفاوتی با هم ندارند . پس چرا انسانها با هم نمی توانند از در دوستی در ایند و سر این ماجرا در کجا است ؟گمان می کنم سر این کار در این است که انسان ها علیرغم این که در بسیاری از جهات مثل هم هستند اما در باطن و در نهایت با یکدیگر تفاوتهای اساسی هم دارند این قالبها مثل هم هستند اما ان چه که درون این قالبها است با یکدیگر تفاوت دارد و این قالب های قالب هایی هستند که خمیر مایه هر کس با ان تنیده شده است و این خود تفاوت ایجاد می کند . اگر من خود را بکشم نمی توانم به یک اروپایی ثابت کنم که اب گوشت ایرانی از همه غذاهای دیگر خوش مزه تر است و او هم نمی تواند به ما ثابت کند که به عنوان مثال گوشت خوک خیلی خوش مزه است البته در همه موارد این طور نیست من همان قدر که مثلا پرتقال را دوست دارم هماه قدر هم ان اروپایی پرتقال را دوست دارد همان قدر که من از اتومبیل خوشم می اید ان اروپایی هم از ان خوشش می اید همان قدر که من از لباس خوشم می اید او هم از ان خوشش می اید همان قدر که من از عطر خوشم می اید او هم از ان خوشش میاید خوب اختلافات ظاهرا در حال کم شدن است و این همان جاست که اروپا و غرب از ان سخن می گویند ومی گویند فرهنگ و دانش ما این ظرفیت را دارد که انسانها رابه سوی جهانی شدن پیش ببرد ایا شما با انها هم عقیده اید ایا جهان به سوی جهانی شدن پیش میرود ؟ظاهر امر که نشان می دهد که چنین است و انسان دارد به سمت جهانی شدن پیش میرود و انها دارند تلاش می کنند که با محصولات خود فرهنگ خود را نیز به تمام جوامع گسترش دهند و اگر همه ماشین ها با یک استاندارد خاصی کار می کنند و همه هواپیماها یک جور کار می کنند وهمه متروها از یک قانون پیروی می کنند ایا این امر می تواند در همه امور هم گسترش یابد و فرهنگ مسلط جهانی شود . ایا جهان دارد به سوی این تفاهم پیش میرود ایا انسانها می توانند در کنار هم قرار گیرند و با کوتاه امدن از مواضع هم زندگی بهتری را برای خود تدارک ببینند ؟
باران
اسمان دلم ابری است این باور قدیمی است این باور قدیمی است دلم می خواست من هم مثل صادق هدایت بودم زندگی مگر چیست ؟.زندگی جز حرام کردن روزها مگر چیست ؟.هوای تهران افتابی است و فردا یک جبهه از سوی دریای مدیترانه می اید و قدری از دمای هوا کاسته می شود اما دل من از شراره اتش می سوزد . دلم می خواست کسی را می یافتم و دلم را در خانه او می نهادم و اول روی ان حسابی یخ می ریختم و حسابی ان را می شستم . دلم بد جوری اخر گرفته است نمی دانم با ان چه کنم دلی پاک می خواهم که مرا بفهمد و بداند که من چه می گویم یک شامپوی حسابی می خواهد این دل لامصب . هوای بارانی خیلی بهتر از هوای افتابی است هوای برفی هم خوب است اما این هوای افتابی بد جوری دردسر است . اگر اتشی از جنس محبت و دوستی بود و من با او بودم و اگر مه هم بود ومن دست در دستان او داشتم و اگر در گردنه حیران بودم و او همان جا بود و مه بود و و او دل مرا می شست حتی با اب باران ریز و یا با مه چه خوب می شد مگر نه ؟ دلم بد جوری گرفته است . دلم را زیر باران می نهادم . نا تمام
دوستی
شنبه روز خوبی نیست و به همین خاطر دلم نمی خواست به سر بیکاری بروم اخر این هم شد کار که هر روز برویم به سر کاری که ان را دوست نداریم و اصلا انها کار نیست . شهر که شهر نیست مثل هوای ان است وقتی از پنجره بیرون را نگاه می کنم غباری از دوددر روی شهر اوار شده است که انگار در دود خفه شده است و مردمان اش هم همین طوراند همه بی خودی با هم در گیراند و به قول معروف شهر دجال است ،همه با هم با هم در گیراند من وقتی به محل کار در حوالی میدان ارژانتین می رسم می بینم که مثلا اسانسور چی ما می گوید که خسته نباشید !!! گل ها هم در این شهر بیمار هم از قد و قواره افتاده اند اصلا ما انها را نمی بینیم اگر از شما کسی بپرسد که در مسیر کارتان چه دیده اید هیچ چیزی به یاد ندارید باور نمی کنید فردا از خودتان بپرسید ؟ دوستی در کجا است چنین کیمیای هم مگر وجود دارد ؟ همه چیز این شهر مثل خودش است مگر سیمان و اهن احساسی دارند که ما هم داشته باشیم باور کنید که ما نیز همین طور هستیم دیروز وقتی از کرج به سمت تهران می امدم در روی پل فردیس ادمی را ماشینی زده بود و او در ان میان درست وسط اتوبان افتاده بود و چقدر تماشاچی !! به تماشا ایستاده بودند و دو روز پیش هم یک موتور سوار را اتومبیلی زده بود و او همان طور در کنار خیابان افتاده بود و روی او هم پارچه کشیده بود تا لابد پلیسی بیاید و احتمالا مقصر حادثه را مشخص کند این مهمتر است مگر نه ؟شاید ان اقا بمیرد خوب بمیرد .بیمه پس چه کاره است بیمه دیه او را خواهد داد این طوری هیچکس هم ضرر نمی کند .شهر بیمار است همان طور که پرندگان رفتند اما این نا ادم ها مانده اند که چه بکنند شلم و شوربا است این شهر من خودم را به کوچه علی چب زدم و به در خیلی از مغازه ها رفتم و از انها خواستم که دوستی را به ما بفروشند همه از تعجب شاخ در اورده بودند می گفتند مگر دوستی را هم می فروشند شما هم اگر جایی را یافتید که کسی دوستی را هم می فروشد به ما هم خبر کن ، حتی برای این کار به گل فروشی ها هم رفتم و در ان گل فروشی هم از گل فروش پرسیدم و او هم از این پرسش شاخ در اورد شاخی به اندازه شاخ یک گوزن اقا مثل این که بیکارید به در میوه فروشی هم رفتم و او گفت در ترازوی ما فقط میوه را حساب می کنند . اگر هر میوه ای بخواهی در خدمتیم دوستی را هم جایی نمی فروشند . خوب به کتابخانه ها رفتم گفتم شاید این دوستی از مقوله اعتباریات است به قول فلاسفه و شاید ان را در کتابخانه ها بیایم اما هر چه کاویدم چیزی نیافتم وبه در دکان علمای اخلاق رفتم تا بینیم در بازار انها چیزی یافت می شود اما هر چه کاویدم در انجا هم چیزی نیافتم تمدن و مدینت تنهادروغی بیش نیستند که ما برای فریب خود ساخته ایم تنها چیزی که در این جهان حاکم است نیرنگ و دروغ است . کتابهای حقوق همه دروغ است . دوستی در دکان هیچ عطاری نیست .ان را در اسمان هم جستجو نکن باور کنید در انجا هم نیست .
عسل
پدرم خوب بود و مادرم هم خوب بود و پرنده های خانه انها هم خوب بودند درختان حیاط خانه انها هم خوب بودند گربه ها هم خوب بودند سگ انها هم خوب بود گنجشک ها هم خوب بودند مورچه ها هم خوب بودند و عنکبو تها هم خوب بودند و خانه های زیادی ساخته بودند و در ودیوار خانه را پر از خانه های خود کرده بودند مرغ ها هم خوب بودند و داشتند با انگشتان خود زمین را می کاویدند و هر چه می یافتند نوک می زدند و ان را می خوردند و در ختان هم خوب بودند و چند درخت گردو هم سر حال بودند . گردوی انها را چیده بودند در بالا سر هم چند کلاغچه بود که گه گاه اوایی در می دادند و سکوت انجا را می شکستند باد گرمی هم می امد اب هم جاری بود و پای درختان را سیراب می کرد و من هم برای انها سور و سات بردم چند خربزه و چند جعبه خرما و یک شیشه هم عسل یک باکس نوشابه و مقداری نان و پدرم خود امد و کمک کرد با دستان لرزان خودش که هنوز هم دوست دارد که کار کند او یاد گرفته است که با عصا راه برود و این خیلی خوب است اول حاضر نبود که این کار را بکند بعد از ظهر بود که به خانه انها رسیدم انها نهار خود را خورده بودند و تصور می کردند که من ممکن است به دعوت داماد جدیدمان به خانه انها رفته باشم که پدرم گفت دیدی گفتم که او جایی نمی رود . نهار را خوردم و به حیاط امدم تا درختان و در ودیوار را بشویم دیوار پر از خانه های عنکبوت بود من با اب انها را شستم و با وچود این گفته می شود تار عنکبوت از تارهای بسیار محکمی ساخته شده است اما این تارها با اب به سرعت شسته می شوند و از انها چیزی باقی نمی ماند و همین هم است که گفته می شود خانه عنکبوت بی بنیاد است در و دیوار سیمانی پسته ای رنگ خانه را شستم و پس از ان چند درخت توت را شستم وپس از ان درختان گردو را شستم و درختان قره اقا اقاج را هم شستم و یک درخت کاج خمره ایی را هم شستم باد خنکی در ان جریان می یافت و بعد یک درخت گل را شستم دانه های ان رااز زیر گرد و خاک در امد چه رنگ قرمزی این دانه ها پر از دانه های ریز مشکی رنگی است و پوسته ان قرمز و بیضی شکل است و بعد به خاک اب پاشیدم و بوی خوبی به فضا متصاعد می شد خانه ما امروز خیلی خلوت بود و تنها میهمان انها من بودم و پدرم امد و روی صندلی نشست من اب را روی پای خود گرفتم و احساس خوبی به انسان دست میدهد وفتی اب از روی ان سر می خورد جالب بود پدرم هم امد و گفت این اب را روی پای من هم بگیر گفتم چشم بنشینید روی صندلی و او نشست و ومن روی پای او اب می ریختم و پای او در اب می لغزید و من در او احساس شعفی می کردم گل ها ختمی را هم شستم و و بعد گل های محمدی را شستم این گل های محمدی در فصل خود زیباترین گل ها را به ارمغان می اورد وگفتم که کاشکی درخانه ما یک گل افتاب گردون هم بود .هلیا . بقیه ماجرا راهم فردا می نویسم .
افتاب گردون
امروز دارم به شهر زیبایی ها میروم .شهری که در ان مردمان خوبی زندگی می کنند در این شهر از بیداد و ستم خبری نیست در این شهر مردمان برای نیاز مادی چنگ در صورت هم نمی اندازند . و پول ارزشی ندارد اگر کسی به پول نیاز داشته باشد دست در جیب ان دیگری می کند و پول مورد نیاز خود را می دارد . در بانکها باز است و رمزی در کار نیست مگر می شود ؟چرا نمی شود . در ان شهر زندانی در کار نیست و دست هیچکس را دراین موارد نمی برند دست ها در کار دیگراند و کسی پشت در بیمارستان نمی ماند و هیچکس نمی میرد . همه با هم دوست اند نور مردمان را هدایت می کند همچنان که هلیا را می برد . خوب وقت گذشته است و من برابر با معمول دارم می روم به خانه پدرم در ان سوی کرج و 100 کیلومتری تهران .برای شما از دیده های خود خواهم نوشت .خدا نگهدار.
دختری با هزار ارزو
دخترک هزار ارزو داشت او اروز داشت به خانه بخت برود و برای خود کاخی از اروز های کوچک و بزرگ داشت زیبا و و ملیح بود و یک جفت چشمان براق . در صفای او می شد تا به بهشت خدا رفت دامن او از گل انبان بود و چون گل تازه رسته ،تر و تازه بود بوی نان از تنوردر امده را می داد هر روز خدا در این فکر بود که روزی و روزگاری برای خود خانه ای خواهد داشت و در ان از لطافت مادری کودک خود را شیر خواهد داد . او هر روز خانه تا مدرسه را می پیمود و همان طور که مادر اوگفته بود به کسی و جایی نگاه نمی کرد و یکراست به خانه می امد و روز به روز هم بزرگ می شد . در همین ارزوها غوطه می خورد که به ناگاه گرگان هاری از راه رسیدند و راه او رابستند وربودند . پدر ومادر او همه جا را زیر پا در کردند و هر کجا که می شد رفتند و پرسیدند اما از جگر و گوشه ا نها خبری نبود و روز دیگر بود که در صفحه حوادث روزنامه داستان غم انگیز او را نوشتند .
پرت و پلا
امروز روز خوبی برای من نبود صبح حسابی دمق بودم و از زندگی خود بسیار نا خوشنود خوب چه می شود کرد این است داستان زندگی که هر روز ان پر از درد سرهای فراوان است و انسان نمی داند با این پدیده های نا شناخته چه کند ؟ بحران در پی بحران برای انسان پیش می اید بدون ان که او در این میان چندان نا کاری در او باشد و گر می شد انسانها هم از دل هم دیگر خبر داشتند بسیاری از امور شاید سامان دیگری می یافت و ان سو نه برای من پیدا است و نه برای او .راز گل را می توان فهمید راز پرنده خوش الحان را شاید بتوان فهمید اما این انسان موجود بسیار پیچیده ای است و شاید شیطان هم نتواند به کنه او پی ببرد ان قدر پیچیده و عجیب و غریب رفتار می کند که انسان می ماند او از کجا این همه فریب و نیرنگ را اموخته است و خدا تنها موجودی است که می داند انسان چه موجود ناسپاسی است و در درون او چه می گذرد البته هستند انسانهایی که خود را ساخته اند و باطن مصفایی دارند اما ایا همه این طوراند نه انها زحمت کشیده و خود را از افات و زنگارها پیراسته اند اما ایا همه ما این طوریم . همه این طوریم .نگاه ما چند وجهی است اما نگاه یک پرنده یک وجهی است ان موجود دوست داشتنی نگاه زیبایی به اطراف خود دارد . نگاه گل چگونه است نگاه او هم به جهان و اطرافش یک وجهی است وحتی نگاه روباه این حیوان به ظاهر حیله گر هم یک وجهی است او هم به اطراف خود یک وجهی نگاه می کند و تنها این انسان است که نگاه چند وجهی و شاید هزار وجهی دارد می دانید که خنده انان چند گونه است یکی حرف خوبی می زد و می گفت یکی از هنر های زبان فارسی این است با وجود این که شما جمله مثبت ادا می کنی اما در همان جمله مثبت هم می توانی افاده منفی کنی و این از عجایب زبان فارسی است .ما خود بارها از این نوع گویش استفاده کرده ایم . حال در حرکات خود و در نوع رفتار خود و در نوع پوشش خود و در نوع نگاه خود و خلاصه در هر کاری که می کنیم این رفتارهای چند وجهی را داریم . پوزخند مگر همان خنده نیست ،اما این دو چه تفاوتی با یکد یگر دارند می بینید که ان چه می گویم همین است . یکی می گفت انسان جامع همه حیوانات است یعنی در ژن او از تمامی موجودات یک ارث و میراثی هست !! بعضی ها درنده اند !و بعضی ها هم چرنده اند! و بعضی گزنده اند!و بعضی ها گیرنده اند !و بعضی ها گازنده اند! و بعضی ها ترساننده اند !و بعضی ها فراررننده اند !. بعضی ها زورمند اند !! و بعضی ها خورنده اند !و بعضی ها جنگنده اند!! و من کجایم و چه می کنم ؟. و چه جالب به خودمان هم وعده داده ایم که پس از مدتی مدید کشت و کشتار و خوردن هر چیز که ان را روامی داریم به بهشت خواهیم رفت راستی چه اشتهای خوبی !! چه فرقی می کند دیگر نباید به جنگل رفت و گوزنی را شکار کرد انها ان را برای ما شکار خواهند کرد و ما فقط پول ان را پرداخت خواهیم کرد. و شما می توانید حتی اماده ان را در سوپر محله هم خریداری کنی و بعد هم پس از خوردن ان شعر هم بسرایی و اواز در دهی و از لطافت و از این قبیل مزخرفات هم بگویی . و اقای افتخاری هم برایتان از ترنم باران بگوید و ان دیگری از زیبایی های پاییز و راستی چه دل مشغولی هایی دارد این موجود دو پا که کاشکی دو پا نبود ودست او برای این همه مردم ازاری باز نبود .
دخترک زیبا اندام
با خودم فکر کردم که من چه کاره ام راستی من چه کاره ام اما برای چه هستم و برای چه زندگی می کنم زندگی عجب چیز جالبی است اما در عین این که هیچ ارزشی هم ندارد هیچ پوک و پوک است درخت بی ثمری است که باری بر ان نیست مثلا ما انسانها چه کار می کنیم از دنیا بد می گوییم و خود در دنیا گرفتاریم عجیب نیست ؟ به زمان بد می گوییم و خود نمی دانیم که چه می خواهیم شما اگر می دانید برای ما هم بگویید زندگی راستی چیست ؟ دوست میداریم اب را چون تشته می شویم اما به محض این که تشنه گی بر طرف شد به اب چه کار داریم . اب اگر در جلو چشمان ما هم باشد ان را نمی بینیم اگر پارچ اب در کنارمان هم باشد ان را نمی بینیم گاه شده است که اب را پیش پای خود می ریزیم پس این نیازها هستند که ما را راهبری می کنند جز این است . دخترکی زیبا اندام را می بینیم و یا پسری پر نشاط را می بینیم خوب چه می شو.د عاشق و دلسوخته می شویم و در اسمان رویاهایمان او را می بینیم . شب را روز می کنیم و روز رابه انتظار شب می مانیم عجب دور مهوعی که چی ؟ کار افتاب شده که از شرق در اید و در غرب غروب کند و باز تا روز دیگر و در این گردش لیل ونهار چه نهفته است ؟ هر روز صبحانه تکراری یک چای و یک نان تافتون و یک نان بربری و یا یک نان سنگگک و بعد پنیر و یا کره و یا شیر و بعد که چی لابد دو ساعت بعد هم ..... ظهر چی و بعد از ظهر هم خوب عدالت خوب چیزی است عدالت فربه ترین چیز ایی است که انسان ان را کشف کرده است کدام عدالت کدام داستان و کدام ازادی و مگر می شود ازاد بود. من که نمی فمهم این داستان تکراری من قربون صفای هم رفتن دیروز دو تن از همکاران من از محل کار ما رفتند برای انها جلسه تودیع گذاشته بودند و هر کس سخنی می گفت و می گفتند که ما فدکاری ها شما را هر گز فراموش نمی کنیم من مطمئن ام که همه انها داشتند دروغ می گفتند هیچ این طوری نبود در همان جلسه هم انها فراموش شده بودند و از روز بعد مثل این بود که همچنین ادم هایی نبودند باور کنید این عین حقیقت است دوستی های ابکی و بی محتوا و بازاریی و چند منظوره و ان دیگری در کار محترم لذت خواهی محض لذت خواهی محض .این دید و بازدیدهای کارمندها وهمسایها از همه بدتر است ادم واقعا حالی به حالی می شود از این همه تصنع و دروغ گویی اقا شما خوبی اید اگر کاری داشتید به ما بگویید .می خواهیم ۱۰۰ سال و یا هزار سال و یا صد هزار سال و یا تا ابد زنده باشیم اما برای همین امروز خود هم برنامه نداریم خنده دار نیست .؟ همین روز شب خود را هم نمی دانیم که باید چه کنیم همه کاری که هم می کنیم کارهای تکراری و تکراری .و تکرار خوب چیزی است مگر نه خوب مگر غیر از ان هم می توانیم کار دیگری هم بکنیم ؟؟
ختم و کفش !! و مسجد
امروز به ختم همان اقای برقی رفتم همان پیر مردی که از او صحبت کردم البته من در ساعت پایانی به مسجد رفتم و هنوز سخنران ، سخنرانی خود را اغاز نکرده بود هنوز به داخل مسجد نرفته بودم که یکی دیگر از همسایه ها راهم دیدم که به اتفاق به مسجد رفتیم . دم در مسجد یک نفر بود که به کسانی قصد داخل شدن به مسجد را داشتند یک کیسه برای گذاشتن کفش می داد و این به این خاطر است که هر کس خود مواظب کفش خودش باشد و بردن این کیسه ها ان هم به داخل مسجد یعنی خانه خدا کار چندان درستی نیست و با قداست این محل نا زسازگار است و من نمی دانم چرا این کار در ایران رواج یافته است ؟ و لابد این برای این است که فرصت طلبان فرصت نکنند که کفش های مردم را بردارند !! خوب هر کس وارد مسجد می شود با این انگاره است که دزدی در کمین کفش های مردم است و این از روانی خیلی کار جالبی نیست و این نشان می دهد که از نظر روانی مردم ایران همه را متاسفانه دزد می پندارند مگر این که خلافش ثابت شود و برای همین هم است که این بینش در همه امور مان تسلط قاهر دارد اگر قراراست جایی استخدام شویم جد و اباد مان را در می اورند تا بینند طرف چه کاره است . اگر قرار است مدیر کل جایی شود تا سه نسل او را وارسی می کنند که نکند چیزی در کار باشد .اگر قرار است از دفترچه تامین اجتماعی خود استفاده کند هزار جور مراقبت صورت می گیرد که مردم مثلا سوء استفاده نکنند و در همه امور این طوریم و این یعنی همه دزدند مگر این که خلافش ثابت شود مردم برای هر کاری باید ثابت کنند که مردمان صالحی اند ، اگر کسی دوران تحصیل خود را با موفقیت طی کرده باشد و به عنوان مثال در رشته حقوق فارغ از تحصیل شده باشد او باید در امتحانات کانون وکلا و جا های دیگر شرکت کند تا صلاحیت او احراز شود !!و اقایان که قرار است با این کار خود عدالت را در جامعه پیاده کنند از همین ابتدا خود دست به بی عدالتی می زنند و کار راانحصاری می کنند تا تنها عده ای معدودی در کار دخالت داشته باشند و بقیه هم بروند غاز بچرانند !!چون از نظر اقایان ان شخص لابد صلاحیت ندارد ایا این نوع بینش تاسف بار نیست . درهمه کارها این فرهنگ بی اعتمادی وجود دارد .اقا من می خواهم روزنامه در اورم اول باید بروم مجوز از فلان وزراتخانه بگیریم تا ان اقایان تشخیص بدهند که ایا من صلاحیت دارم و یا نه ؟ این همان فرهنگ بدبینی است که در زوایای زندگی ما دخالت دارد و کا رها در این کشور به خاطر همین مسائل بسیارپیچیده است و روند امور بسیار کند و طولانی می شود این یعنی این که اگر خواستی به مقدس ترین مکان هم بروی باید مواظب کفشت باشی !! خلاصه من هر گز به این قاعده وفادار نیستم و ترجیح می دهم کفشم را ببرند اما کفشم را به داخل مسجد نبرم !! ایا بهتر نیست این سنت از مساجد ایران لااقل بر چیده شود تا بلکه در سایر امور هم به مردم بشود اعتماد کرد و این بد بینی تاریخی را یک جوری از بین برد خوب من و دوستم در داخل مسجد نشستیم و اقای سخنران سخنرانی خود را اغاز کرد ابتدا او در خصوص وصیت صحبت کرد و گفت هر شخص می تواند برای یک سوم اموال خود وصیت کند یعنی هر شخص اختیار دار یک سوم از اموال خود پس از مرگ است و می تواند در اموری که خود تشخیص می دهد ان رابه مصرف رساند . این میتواند شامل هر چیزی باشد که وصی مشخص کرده است و اگر چنین کاری نکرده باشد دیگر در اختیار او نخواهد بود . در ضمن بدهی های فرد متوفی به عهده وارثان او ست و وارثان او چه او وصیت کرده باشد و چه نکرده باشد می بایست بدهی ها او را پرداخت کنند پس از این سخنران اشاره کرد که اگر کسی در مسافرت یا اماکن مقدس در گذرد مثل این است که شهید شده است و یا اگر زنی در زایمان در گذرد مثل ان است که شهید شده است و یا اگر خدای نخواسته کسی در اتش سوزی بمیرد مثل این است که شهید شده است و خدا از گناهان او در می گذرد .این سخنران جالب بود کمتر به صورت مردم نگاه می کرد چون من نزدیک جایگاه بودم وبه خوبی او را می دیدم سخنرانی تمام شد و من قبل از پایان مراسم از مسجد خارج شدم و کفش خود را در همان جایی که گذاشته بودم سر جایش بود و ان را پاکردم و از انجا دور شدم . هوای بیرون گرم بود و من چند زن چادری را دیدم که در حال خداحافظی بودند .دیدم این چند زن با هم رفتند و قدری که دور شدند ان خانم اتومبیل پژوی خورا روشن کرد و به نزدیکی های مسجد امد و معلوم بود با مرد خود اهم اهنگ شده بود ، همسر او امد و در صندلی جلو نشست با رانندگی خانم و انها رفتند و دیگران هم یک به یک خداحافظی کردند و رفتند و من هم رفتم . اما در دل ارزو کردم که کاشکی وقتی به مسجد می رویم کفش های خود را با خود به داخل مسجد نبریم و در کل امور به مردم اعتماد کنیم همه را درست کار بدانیم مگر این خلافش ثابت شود . این طوری زندگی صفای دیگری می یابد .
شرق و غرب
مهر او به سان ابشاری در دلم نهفته بود مهر او زبانه می کشید و من نمی دانستم ان مهر چیست و از کجا می اید ؟چشمان او مرا با خود می برد . او مرا با خود می برد به ناکجا اباد . همین طور بدون این که خود بخواهم او مرا با خود می برد و من نمی دانستم که چه باید بکنم افسانه های زیادی شنیده بودم .افسانه هایی از دوست داشتن و رها شدن از ان چه که به ان تعلق داریم و ان چه به ان تعلق ندارم در نگاه او سحر و جادو بود نمی دانم ایا او مرا دوست داشت ؟من نمی دانم اما چشمان او حقیقت را جور دیگری می گفت و من در سراب بودم نمی دانم سبکبال بی خیال همه چیز با او به دشت سر سبز معرفت می رفتم و اما او در تنهایی مرا همراهی می کرد باز بی خیال همه چیز با او می رفتم و من نمی دانستم یک روز با او به دشت رویاها رفتم ان دشت پر از ریاحین و گل بود اما از ان عطر دل انگیزی نمی امد و من در تعجب بودم که داستان چیست و او بی خیال همه چیز بود و من حیران و سر گردان در ان وادی به دنبال گم گشته خود بودم ایا این همان نبود که من ان را در اسمانها ان را جستجو می کردم می گفتم گلی امد و گلی رفت و اب ان را با خود برد تو در کجای کاری ای بی معرفت مگر عشق را می شود با ماشین حساب ضرب و تقسیم کرد ؟ دفتر عشق را باید شست و در اب انداخت ریاضی علم واقعی است اگر اب و دانه نباشد مرغ عشق را به عشق چه کار ان نوازش ها و ان دل دادنها در پرتو ان اب و دانه است تو چطور نمی خواهی بفهمی عاشقی سیری چند ؟ عاشقی سیری چند ؟ انها رویا است انها رویا است تو کجایی حرف اخر را ماشین حساب می زند مگر نه ؟ تا شکر نباشد شیرینی را نمی فهمی ؟ افتاب از شرق بر می اید اما در غرب غروب می کند می دانی برای چه این طور است . شرق و غرب و شرق و غرب نگاه تو کجاست ؟ شرق عشق است و غرب معرفت و غرب زندگی است و شرق شور و حرارت راستی این طور است اما ان که در غرب است می گوید حرف اخر را غرب می زند چون او با زندگی است و شرق تنها اغاز زندگی است و اغازی برای نماندن من در او ماندم و او رفت و من ماندم با ان دفتر بی محتوا و او رفت و رفت .
شادی
می گفت من نمی دانم چرا مردم ایران شاد نیستند همه در خودشان هستند و جوانهای امروز چرا این طوری اند و چرا وچرا ؟همه انگار با هم دعوا دارند جوان ها اکثرا بیکاراند و پدر ها نمی دانند برای بچه های خود چه کنند با وجود این که کشور ایران پتانسیل فراوانی برای رشد و توسعه دارد اما با این وجود بیکاری بیداد می کند و اکثر جوانها انهایی که حتی در سر کاری هستند با حقوق نه چندان خوبی در سر کاراند و کارفرمایان حتی حداقل حقوق را هم به انها نمی دهند امروز با یک صاحب یک مغازه شارژگاز اتومبیل صحبت می کردم او کارش شارژگاز اتومبیل است . او می گفت من نمی دانم اوضاع چرا این طوری است ؟ و چرا ان قدر روی سر جوانها منت می گذارند او می گفت من جوانی تازه به سن جوانی رسیده دارم او به هر جایی می رود از او سابقه می خواهند خوب این طفلک هم ندارد یک روز او به کسی می گوید:خوب ان روز که جنگ بود من کوچک بودم و در زمان جنگ نبودم خوب اگر خدای نکرده جنگی در گرفت ما هم به جبهه خواهیم رفت .پس این قدر بر سر ما منت نگذارید دیدم این جوان حرف حسابی می زند و ان مسئول به او گفته بوده است که حرف حساب جوابی ندارد ، الان بچه من بیکار است با وجود این که درس خود را خوانده اما کاری برای او نیست من به او گفتم باید افراد خود برای خود کار ایجاد کنند. او گفت چطوری من و شریکم در این مغازه کار می کنیم و یک شاگرد هم داریم و دیگر جای گسترش کار نداریم و این مغازه بغلی ما هم ساندویجی کرده است و دو تا از پسر های او در این مغازه دارند کار می کنند اما کار انها به شکلی نیست که انها بتوانند عهده دار یک زندگی باشند .او مرد جالبی بود یک سبیل چخماخی داشت با موهای جو گندمی و چشمانی دوست داشتنی و البته بی ریا و شریک او هم ارمنی بود و این دو باهم کار می کردند واین برای من خیلی جالب بود که یک مسلمان و یک مسیحی می توانند با هم کار کنند و شراکت هم داشته باشند بدون ان که با هم کنتاکی داشته باشند و این از فرهنگ دوست داشتنی ایرانی است که این قدر دارای تسامح فرهنگی است . بعد این اقا گفت ان روز ها که ما جوان بودیم و در دوره جوانی به خرمشهر رفته بودیم یک روز من و دوستانمان تصمیم گرفتیم که در پارک بخوابیم و شب شد و من دوستانمان جایی برای خود در پارک تدارک دیدیم مامور پارک امد و گفت :شما در اینجا نخوابید. گفتیم چرا ؟مگر چه اشکالی دارد و ان نگهبان گفت : هیچ اشکالی ندارد اما اگر شما در اینجا بخوابید من نا چار خواهم بود تا صبح بیدار بمانم و مواظب شما باشم !! و در این صورت من هم از خوابم می مانم ایا بهتر نیست از خوابیدن در پارک خود داری کنید ! و او گفت جوانهای این دوره تفریح خاصی ندارند و انها بیشتر وقت خود را پای کامپیوتر می گذارنند . کوتاه و یا بلند بودن مو و چیز های دیگر مشکل جوانها شده است و یا چیز های کوچک دیگر .جوانها سر شار شور و شادی اند دولت برای این ها ورزشگاه بسازد و اشتغال ایجاد کند در این صورت بسیاری از نابسامانی های اجتماعی نیز رخت خواهد بست .
ابی ابی
کسی مرا دوست دارد نمی دانم چه می دانم نمی دانم چه می دانم باور کنید که هیچکی مرا دوست ندارد تازه هم اگر دوست داشته باشد چه دردی را این دوست داشتن دوا می کند حالا همه دنیا هم مرا دوست داشته باشد خوب چه می شود . واقعا چه می شود هر روز که از خانه در می اییم و یا به خانه می رویم و یا از هر گذر که می گذریم و یا با هر کس سخن می گوییم و یا با هر کس هم نشین می شویم خوب که چی ؟ که چی هر روز به سر کار می رویم و چند کار و بیکار را هم انجام می دهیم که چی ؟ در خیابان با این وان سخن می گوییم که چی ؟ اصلا 100 سال هم عمر می کنیم و 10000 عدد نان سنگک و 1000 کیلو برنج هم را نوش جان می کنیم خوب که چی ؟ به اندازه 100 گوسفند بی زبان هم گوشت می خوریم که چی ؟چند تا هم بچه هم درست می کنیم مثل خودمان که چی ؟ بزرگ می شویم و بعد هم اگر خدا خواست پیر می شویم که چی ؟ چند تا دعوا هم با این و ان راه می اندازیم که چی ؟ الهی پیر شوی که چی ؟الهی زنده بمانی که چی ؟الهی من فدات شوم که چی ؟ من نوکرتم که چی؟ من مخلص صفای توهستم که چی؟ من به چند کشور می روم و به این و ان نا سزا می گویم که چی ؟ من می خواهم بر تو حکومت کنم و تو باید از من اطاعت کنی که چی ؟ اخه تو من دوست نداری اگر دوست داشتی این کار را برای من می کردی راست می گی . مگه تو می دانی برای چه هستی والله من که نمی دانم همه اش در این فکرم که برای چه هستم من که چیزی نفهمیدم شما اگر فهمیدی به من هم بگو .کار می کنیم که پول در اوریم و برای این که پول در اوریم کارمی کنیم . خوب که چی ؟ این دور باطل تمام نشدنی تا کی ؟ این پول را در بانک می گذاریم که جای ان ان جاست و ان را در دفتر چه خود می نویسیم و صفرهای ان رااضافه می کنیم که چی ؟ خوب از مردم هم انتظار داریم که به ما احترام بگذارند چرا که من پول دارم و اتومبیل من این است و من پول دارم خوب به من چه که تو پول داری . اقا به من چه که تو پول داری دیده ا ید بعضی این پول داران چطوری راه می روند انگار اسمان باز شده و این اقای منور از ان در امده است من که از دیدن این طور ادم ها حالم به هم می خورد واقعا که چی ؟این همه ادم به خود سر گرم اند و ان دیگری را می درد و ان دیگری او را و همین طور در کار محترم دریدن یک دیگر این طور نیست ؟ اما اخرش که چی ؟ زمین و زمان را به هم می دوزیم و هزار کار می کنیم تا پول دار شویم و .10000 بار هم لذت بردیم اخرش که چی ؟راستی اخر کار چی است ؟ اخر کجاست می توانید ان را به ما بگویید واقعا در این سیاره ابی و یا خاکی چه می گذرد ؟این سیاره واقعا ابی است ؟ ان ابی درخشانی که فضانوردان از ان تعریف می کنند ؟ ابی یکد ست و دوست داشتنی در روی زمین هم این طور است من نمی دانم .
پیرمرد رفت
دیروز در مجتمع ما صوت قران می امد گفتم لابد سالگرد و یا چیزی از این قبیل است اما امروز که به خانه امدم نگهبان ما گفت اقای برقی هم رفت البته او پیر مرد بود و سن او به82 سال هم می رسید او پیر مرد تنهایی بود و من همیشه او را سر حال و قبراق می دیدم و گمان نمی کردم به این زودی قرار است از این دنیا برود . همسر او حدود 2 سال پیش از دنیا رفته بود تا این را گفت من در این اندیشه رفتم که لابد سکته کرده است و گفتم چه خوب از این دنیا رفت و او گفت خیر او در تصادف کشته شد . بعد اضافه کرد که او با پسر خود به شهر قم می روند و در مسیر با ماشین خود تصادف می کنند و پسر او و خود او و دو تن از فرزندان او هم زخمی می شوند و اما این اقای برقی از شدت حادثه در می گذرد و به این ترتیب صفحه زندگی او هم بسته می شود این اقای برقی ما زندگی جالبی داشت او با این سن به تنهایی زندگی می کرد و هر از گاهی از او می پرسیدم اقای برقی غذا را چه کسی برای شما درست می کند و او می گفت خودم خودم همه کاری می کنم و نیازی به کسی ندارم این اقای برقی مرد قد بلند و لاغر اندامی بود و مدتها بود که سیگار راهم کنار گذاشته بود و می گفت من از پسرم خواسته ام به خانه من نیاید به او گفتم چرا ؟ او گفت برای این که به او گفته ام که سیگار خود را کنار بگذارد و چون این کار را نکرده است پس من هم عذر او را خواسته ام و البته همین دیروز بود که من او را دیدم و او هم رفت تا کنار هزاران نفری قرار گیرد که در این مملکت بر اثر سانحه تصادف در می گذرند و من نمی دانم چرا ما ایرانی ها این قدر نسبت به رانندگی سهل انگاریم و همیشه خدا صحنه های رقت انگیزی پیش می اوریم اقای برقی هنوز با روحیه ای که از او سراغ داشتم وقت رفتن او نبود .اما او رفت .
جایگاه رفت
امروز برای انجام کاری به کرج رفته بودم راستش یک کار بانکی داشتم اتوبان تهران کرج خلوت تر از معمول بود . کسانی که ادعا می کنند که سهمیه بندی بنزین تاثیری در میزان مصرف نداشته است حرف چندان درستی نمی گویند به سرعت این مسیر را رفتم و به سمت تهران باز گشتم در لاینی که به سمت تهران امتداد دارد و در نزدیکی های پارک ارم و بر اتوبان جایگاهی بود که شاه از انجا سان می دید این را کسانی به من گفته بودند و من به یقین می دانستم که این طور بود و من هر وقت از ان نقطه می گذشتم در این اندیشه بودم چرا این جایگاه را از میان نمی برند چرا که کل ان مخروبه شده بود و شکل زشتی هم داشت از انقلاب اسلامی هم مدت مدیدی است که گذشته است تا این که امروز در باز گشت از کرج دیدم که کارگران در حال خراب کردن این جایگاه هستند و دارند اخرین اجرهای ان راهم در می اورند . این بود که به خود گقتم این اخرین سنگر پرت باقی مانده از شاه بود که از ریشه در حال کنده شدن است . این جایگاه هم رفت البته کمی دیرتر از جایگاه نشین . و این است عبرت روزگار اگر از ان البته درسی گرفته شود ؟؟
پدر بزرگ و مادر بزرگ و مادر مادر بزرگ
پدر بزرگ ی داشتم مهربان و دوست داشتنی ان قدر دوست داشتنی که می شد با او ساعت ها صحبت کرد و او به گوش باشد و چیزی نگوید او ان قدر مهربان بود که اگر یک کتاب قطور را برای او می خواندی او سخنی نمی گفت و تنها گوش می کرد و مرد زحمت کشی بود و سر نترسی داشت و البته قدری هم کله شق بود که کمتر با زورگویان به تفاهم می رسید و این بود که دائم در سفر بود و از ان گذشته او مهربان بود به نوعی که مد تهای مدیدی با مادر زن خود که تنها یک دختر داشت زندگی کرد و او در خانه این مرد بود بدون ان که حتی یکبار به او اوقات تلخی کند . من بارها از او شنیدم که پاس او را می داشت این مادر بزرگ نامش نه نه منور بود و واقعا اومنور بود و دلش پاک از هر چیزی بود نزدیک به 90 سال هم اوعمر کرد و جالب این بود که پایان عمر خود را هم پیش بینی کرده بود مادر بزرگ من می گفت یک روز دیدم او از من خواست که لباس اخرت او را فراهم کنم و از من خواست که این کار را جدی بگیرم و من هم این کار را کردم یک روز در حال نماز بود و او گفت که خداحافظ و گرفت و خوابید و همین طور هم از دنیا رفت و به همین سادگی و از قضا به فاصله کوتاهی هم مادر بزرگ من هم از دنیا رفت و او هم اسان از این دنیا پر کشید و رفت و پدر بزرگ من هم این طور ازدنیا رفت او هم با اسودگی و با خیال راحت به گونه ای که انسان در این اندیشه می رود که نکند انها از پایان عمر خود خبر داشتند من نمی دانم اما در مورد انها این که این طور بود و اکنون ان سه در یک جا هستند همان طور که در زندگی با هم بودند باور کنید انها مهربانترین مادر بزرگ دنیا و پدر بزرگ دنیا بودند .
دولت اعلام کرد که به تمام اتومبیل های شخصی بنزین سوز 100 لیتر بنزین خواهد داد تا با خیال راحت هم وطنانمان بتوانند با این بنزین مسافرت کنند و یا بچه های خود را در مهر به مدرسه ببرنند . در ضمن این کالاها را امروز خریداری کردم :
1-کاهو کیلویی190 تومان
2-هلو انجیری کیلویی 550 تومان
3-شلیل کیلویی 530 تومان
4-سیب زمینی کیلویی 380 تومان
5-انگور قرمز کیلویی 500 تومان
6-گوجه فرنگی کیلویی 220 تومان
7- نان یک بسته 1000 تومان
8-citadine4 خارجی هر 10 عدد 500 تومان ضد حساسیت
اواز خوانی
روز جمعه در خانه نبودم و دیر وقت هم امدم . دیروز همان طور که وعده کرده بودم به خانه پدرم رفتم در 100 کیلومتر ی تهران نزدیکی های هشتگرد و از جاده سهیلیه . خانه ما ازمیهمان پر بود و من تنها بودم و اگر کسی دوست داشت می تواند با من روز های جمعه به خانه پدرم بیاید برای این کار می تواند به ادرس ایمیل من در خواست خود را عنوان کند خوب یک روز باهم خواهیم بود و به هر شکل من این مسیر را غالبا تنها می روم و در راه هم سور وسات برای پدرم می خرم از میوه و کالاهای دیگری که احتیاج دارند قدری پسته تازه قدری کاهو قدری نان و قدری نان قندی و خیار و بادنجان و چیزهای دیگر و چون حرکت کردم بنزین کم داشتم از جاده مخصوص رفتم که در مسیر بنزین بزنم که به زدیکی ها کرج رسیدم و گویا پمپ بنزین گرمدره بود که در ان بنزین زدم پاکم را پر کردم و شیلنگ را سرجای خود گذاشتم که دیدم مردی با یک دبه از من درخواست بنزین کرد ابتدا به خود گفتم چرا باید به او بنزین بدهم و بعد پشیمان شدم گفتم باشد ظرفت را بیاور!! او ظرفش را اورد و با چه خفتی این بنده خدا ایستاده بود ! که نکند من پشیمان شوم اما دیگر امکان بنزین زدن وجود نداشت چون از یک پمپ نمی توان در جا دو بار بنزین زد !! این بود که از او عذر خواهی کردم و من رفتم و گفتم اخر این چه وضعی است که واقعا درست شده است و چرا تصمیم گیرندگان ما چنین تصمیم نا درستی گرفته اند اقا شما بنزین را به قیمت ازاد در اختیار مردم بگذارید این چه کاری است که کرده اید باور کنید برای کشور ما که در روی دریایی از نفت و گاز خوابیده است این کار درست نیست اقاقیمت بنزین و همه فراورده های نفتی را ازاد کنید و منابع حاصل را در اختیار مردم قرار دهید تا با ان رونق اقتصادی به کشور باز گردد تا مردم بتوانند با در امدی که کسب می کنند امورات خود را بگذارند این که گفته می شود که با ازاد شدن قیمت بنزین قیمت کالاها افزایش می یابد چندان صحیح نیست و از این گذشته مگر قیمت کالاها افزایش نیافته است ؟؟ قیمت کالا به متغیر های فراوانی ارتباط دارد که یکی از انها قیمت سوخت است بگذریم من از کرج هم گذشتم و از ان جا به سمت قزوین حرکت کردم در مسیر چند ماشین با مامورانی را دیدم که در روی ماشین انها نوشته شده بود نگهداری و نگهبانی و مثل این !! خلاصه این ماشین ها با دستفروش ها برخورد می کردند و چند تایی از دستفروشها در حال جمع کردن بساط خود در کنا ر جاده بودند تا از گیر این ماموران در بروند از سه راهی کردان به سمت سهیلیه حرکت کردم و در سر جاده هم مقداری هم خرید کردم و 18 کیلومتر ان سوتر و با گذر از زعفرانیه که اکنون دارد برای خود سری در میان سرها باز می کندگذشتم تا به روستای خود رسیدم در را باز کردم و داخل حیاط بزرگ پدر شدم چند ماشین در حیاط بود و داماد تازه هم امده بود و ادم خوش ذوقی است بساط چای ذغالی را در حیاط پهن کرده بود و غلیانی را هم گیرانده بود و خلاصه کیف همه کوک بود . در حال پیاده شدن از ماشن خودم بودم که دو ماشین دیگر پشت در بود انها دختر عمو و پسر عموی من بو دند یکی با پارس ان دیگری با پژوو خلاصه حیاط پدر پر از ماشن شد دامادهای خودمان هم بودند و جمع با امدن پسر عموها هم جمع تر شد . اقا داماد جدید هم در حال درست کردن چای بود ابتدا به سراغ پدرم رفتم که در خانه بود بوسه ای بر صورت مهربان او زدم و مادرم را هم بوسیدم .پدرم پاک از پا افتاده است و او روز به روز و هقته به هفته رنجور تر می شود قدری ساق پاهای او هم ورم کرده است مودپار او را دادم تا خیال او از بابت قرص ها راحت شود دختر عمو ها و پسر برادر های او هم امدند و با او روبوسی کردند پدرم روی صندلی نشسته بود .شربت و میوه اوردند و به میهمانان تعارف کردند و چند تا از خواهرهایمان هم انجا بودند و یکی از انها پسر خوش مزه ایی دارد همان بالام بالسی که از او یک بار صحبت کردم .صحبت از همه جا بود و اقا داماد جدید را هم به حاضران معرفی کردم و من به او گفتم چرا اخر جلو نیامدی و او گفت اخر خجالت می کشیدم پس از ان دامادجدید چای اورد و پس از ان قلیان را اماده کرد و و از ما هم خواست که پکی به قلیان بزنیم که این کار را کردم البته خیلی کم پس از ان را به پدرم دادند و پدرم هم چند پک زد و دود ان را بیرون داد خیلی ارام هوای ملسی هم بود و باد گرمی هم می امد با شلینگ محوطه را ابپاشی کردیم تا قدری خنک تر شود همه در کنار هم روی صندلی و بعضی ها هم روی چند پتویی که در کف حیاط پهن کرده بودند نشسته بودند کلاغچه ایی هم در ان بالا گاه و گاه غار غار می کرد روی درختان بلند که ما انهارا نمی دیدیم پدرم حال احوال همه را می پرسید که دختر عمویم گفت : همه انهایی را که پرسیدی حالشان خوب است حتی پدرم از حال کسانی که انجا نبودند پرسید . و این بود که دختر عمویم گفت عمو خیلی خوب همه را به یاد دارد من به او گفتم همه را می شناسد و این خود جای خوشخالی است اما از این که خوب نمی تواند صحبت کند ناراحت می شود این بیماری او را سخت درمانده کرده است چشمان او فروغ خود را از دست داده است و اب بدن او در حال رفتن است و این علم پزشکی هم کاری نمی تواند بکند .نهار حاضر شد و حاضران برای خوردن نهار دعوت شدند و سفره بلندی انداخته شد و نهار را همه خوردند. پس از نهار به حیاط رفتیم و بساط چای بر پا بود که متوجه شدیم که داماد جدید صدای خوبی دارد این را انهای که دیشب در خانه پدر بودند گفتند این بود که از اقا داماد جدید خواستند که برای انها بخواند و او پذیرفت یک نفر هم دایره می زد البته با دبه !!و این اقا اشعاری که می خواند زیبا بود و کم کم اشک از چشمان سرازیر شد و پدرم هم دستمالش را در اورد و شروع به گریستن کرد .البته گریه من برای پدرم بود هم شروع کرد به خواندن حدود 50 نفری در حال تماشای او بودندو برای او دست می زدند مجلس گرم شد و من در کنار پدرم نشسته بودم و این که چرا او باید از این بیماری رنج ببرد و چرا این بیماری او را از پا در انداخته است ارام داشتیم من وپدرم و چند نفر دیگر هم گریه می کردند همین موقع بود که خواهرم متوجه این موضوع شد و از همسرش خواست اشعار غم انگیز نخواند و او گفت چشم .خواهرم گفت اشعار شاد بخوان و پس از ان بود که چند بیت شعر خواند که متاسفانه من مضمون انها را به یاد ندارم فکر می کنم یکی از انها این بود که درویشان برسر یک گلیم می خسبند و دو پادشاه در اقلیمی نمی گنجند و اواز خوانی او ادامه داشت و ما فهمیدیم که داماد جدید ما دارای هنر های زیادی هست و پس از ان پدرم ارام گرفت . من نیز پس از این اواز خوانی ما از دامادمان تشکر کردم و از او خواستم اگر توانست برای روز دوشنبه هماهنگ کند تا پدرم رابرای دکتر به تهران بیاوریم و البته قرار شد با دکتر من تلفنی در خصوص ورم پای او صحبت کنم که همین الان این کار را کردم که دکتر گفت ورم پای مربوط به قرص فشاری است که پدرتان می خورد و هیچ جای نگرانی نیست و من از این دکتر که متخصص قلب است تشکر کردم و بلافاصله تلفن زدم و موضوع را به پدرم گفتم در ضمن در ساختمان فرهنگ دو ذوج پزشک کار می کنند که از ان دکتر های دوست داشتنی هستند مطب انها در نزدیک سه راه دولت در خیابان شریعتی است و بارها من دیده ام که از بسیاری از بیماران که توانایی پرداخت ویزیت ندارند ویزیت نمی گیرند نام این خانم دکتر مهربان خانم دکتر حاجی صادقی است .همسر او نیز جراح مغزو اعصاب است . و اما بعد از ظهر بود که میهمانان یکی یکی از پدرم و ما خداحافظی کردند و می رفتند و ما ماندیم و پسر عمو و دختر عمو تا اخر شب شب هم شام خواهرم بادنجان هایی را که خریده بودم در حیاط با اتش کباب کردند و غذای محلی رشتی که الان از یادم رفته است درست کردند که خیلی خوش مزه شده بود و همه ان را با نان خوردند خوب یادم امد میرزا قاسمی و شبانگاه که شد و بازی فوتبال هم تمام شد و پس از دیدن قدری از سریال جواهری در قصر به سمت تهران حرکت کردیم من بودم و ان دو ماشین که پس از مدتی من از انها جدا شدم و به سرعت خودم را به عوارضی رساندم و از ان جا به سمت تهران حرکت کردم و برای اولین بار بود که ترافیک روانی در اتوبان بود و این نشان می داد که مردم برای صرفه جویی در مصرف بنزین از سفرهای خود کم کرده اند در ضمن این را هم بگویم که در موقع خداحافظی پدرم روی تخت خوابیده بود ومن بر صورت او بوسه ای زدم و از او خداحافظی کردم و البته مادرم به در خانه امد تا من و دیگران را بدرقه کند اما یکباره دیدم که پدرم هم امده است به در خانه و او امده بود که از نزدیک خدا حافظی کند و باز مجدد از او خداحافظی کردم حدود ساعت 11 بود که به تهران رسیدم و نیم ساعتی هم در خیابانهای تهران بودم تا این که به خانه خودمان رسیدم و هنوز وقت داشتم این بود که کارهای فردا را انجام دادم گلدانها را اول اب دادم همان گلدانهایی که من از انها صحبت کرده ام .
چنار
دارم میروم پیش پدرم 100 کیلومتر از تهران دورتر .می روم انجا تا پدرم را از نزدیک ببینم تا شاهد اب شدن او باشم او در روزهای جمعه به انتظار من است مسیر من از کرج می گذرد و بعد از کرج هم تا نزدیکی های هشتگرد دقیق تر بگویم از سر سهیلیه تا انجا حدود 18 کیلومتر است مسیر زیبایی است مخصوصا مسیر سهیله ان حدود 6 کیلومتر با چنارهای سر فراز که دو طرف جاده کم عرض را گرفته اند پوشانده شده است دالانی سر سبز و هوای خنکی هم از باغهای دو طرف به مشام می رسد و این محیط مصفا برای ما تهران نشین های ، در دود گرفتار شده غنیمتی بزرگ است من به همه دوستان تو صیه می کنم روز های جمعه را در خانه نمانید هر چند بنزین روبراه نیست اما در همین گوشه و کنار تهران ودر نزدیکی های تهران نیز مناطق خوش و اب و هوا نیز وجود دارد که می توانیم از ان استفاده کنیم در دو طرف این دالان سبز بوی سیب و الو و انواع میوه های دیگر هم می اید .خوب دیگه دارم دیرم می شود می روم و اگر خاطره خوبی دیدم برایتان می نویسم در ضمن دیروز در موقع خرید از یک مغازه بقالی بنده خدایی امد داخل مغازه و چون دو دست او پر بود گفت که دست در جیب او کنم وپول در اورم ومن این کاررانکردم و گفتم بهتر است بار خود را در جایی بگذارد و بعد خود این کار را بکند تصور می کنم او افغانی بود و او این کار را کرد و با خوش رویی گفت باشد البته بعدا من از کرده خود ناراحت شدم اما به او گفتم البته به طنز که در روز روشن از من می خواهی که دست در جیبت کنم !! حالا از شما خداحافظی می کنم و می روم به سمت ان دالان سبز .
اخلاق :مرده! مگر نه ؟
عصر های روز تعطیل برای من غم انگیز است نمی دانم برای شما هم این طور است انگار بختکی روی ادم می افتد و او را ازار می دهد هیچ خوشی پایداری وجود ندارد و بهترین کار این است انسان به طبیعت برود در ان صورت فکر می کنم کمتر این حالت پیش می اید . خوب طبیعت از ایام قدیم دوست انسان بوده است و همیشه در کناراو بوده است .این است که به طبیعت اشناتر است . زندگی در این شهر های بزرگ با این همه سر و صدا واقعا دهشت انگیز است ،مخصوصا از این که فکر می کند فردای این روز تعطیل قرار است باز به سر کاربرود و به تماشای پدر سوختی امثال خودش بنشیند و هنر نمایی ها مشتی بی عمل را از نزدیک تماشا کند که چگونه حاضراند ب سر پشیزی به سر هم دیگر خرناس بکشند و ان چه که را در کتابها خوانده اند به دور بریزند، فقط و فقط زرنگی و نامردی است که حاکم است و نه چیز دیگر .باور کنید این عین واقعیت است برای این که همه می خواهند از تنعمات زندگی بیشتر لذت ببرند و هر چه در توان دارند در این راه به مصرف می رسانند تا بتوانند با خیال اسوده دسترنج دیگران را بالا بکشند و یک دو قورت و نیم اب هم رویش بخورند که بعله !!این ما هستیم که چنین و چنانیم و کسی یارای در افتادن با ما را ندارد برای همین هم است که عصرهای روزهای تعطیل غم انگیز است، برای این که از فردای ان تعطیلی باید شاهد پلشتی ها و نا مردی ها و حق خوری ها و هزار کثافت کاری و پشت هم اندازی باشی و دین و اخلاق و هزار درس تعلیم و تربیت و امور اموزشی دیگر برای این است که باید فن و فنون ورود ممنوع رفتن را بیاموزی بدون ان که با پلیسی در گیر شوی و تازه اگر پلیسی هم ببینی مگر چه اتفاقی می افتد می توانی راهت را بکشی و بروی چون ان پلیس هم حال نوشتن جریمه را ندارد و حافظه او یاری نخواهد کرد که برایت جریمه بنویسد و تازه می توانی با او صحبت کنی و رفیق او شوی و حالابگذریم برای همین است که روز شنبه روز ازمودن دو باره نا مردی هااست و من به همین خاطر شنبه را اصلا دوست ندارم و اگر قدرت این را داشتم بار و بنه خود را بر می داشتم واین شهروحشی را برای خود انها به ارمغان می گذاشتم . این شهر شهر زندگی نیست شهری که در ان اخلاق نباشد ان شهر به چه درد می خورد؟ اگر من و شما در خیابان بینیم یک نفر تصادف کرده است خدا گواهی چه می کنیم همه امان ترجیح می دهیم راه خود را بکشیم و برویم باز بگویید در این شهر تمدن حاکم است و ما وارث تمدن هزار ساله و چه هستیم اقا الان اگر یک نفر در جاده بماند و نیاز به بنزین نا قابل داشته باشد چه می کنیم؟ گمان نمی کنم که از صد نفر عبوری حتی یک نفر بایستد باز بگویید نه این طور نیست اقا من خودم را هم می گویم خوب چرا این طور شده ؟ چرا این قدر در رفتا رهای خود دروغ گو شده ایم و حاضریم که برای رسیدن به هدف خود این قدر دروغگویی کنیم شنبه روز بدی است و برای این که همه باید به ضد زره مجهز شویم تا در جامعه از دستبرد ان دیگران در امان بمانیم اقا این همه مسافر در خیابان است چرا هیچکدام حاضر نیستیم نیش ترمزی بزنیم و یکی از انها را سوار کنیم و لاقل پیر مردها را سوار کنیم در اتو بوس ها جوانها طوری می نشینند و نگاه در چشم پیر مردان می دوزندکه مثل این که پیر مردها گناهی کرده اند وباید مجازات شوند. باز بگویید که ما دارای فرهنگ برتر و میهمان نواز هستیم این است میهمان نوازی جمع کنیم این تعارف های الکی را بیماری تمام جامعه ما در نوردیده است باور کنید که ما در انواع بیماری ها روحی و روانی گرفتاریم و خود نمی دانیم اقا بقال ما دورغ می گوید شیر زبان بسته را در مغازه خود قایم می کند برای انهایی که از او خرید می کنند و به ان کسانی که چنین نیستند می گوید که شیر تمام شد و ان راننده تاکسی یک جور دیگر و ان تحصیل کرده ما نیز جور دیگر و حتی ان پزشک ما جور دیگر برای این که بیمار را بدوشد ازمایش ها ی متعدد برای او می نویسد و به او هم می گوید که باید به این ازمایشگاه بروی چون من این ازمایشگاه را قبول دارم خود می دانید چرا برای این که ان ازمایشگاه با این اقای پزشک دستشان در یک کاسه است و به او بابت مشتری هایی که این اقا می فرستد سهمی در نظر می گیرد تازه این پزشکی است که سوگند خورده است !! البته من نمی خواهم بگویم که همه این طوراند اما وجه قالب این طور است خوب جامعه ایی که دارای این معضلات اخلاقی است به کجا خواهد رفت و چه خواهد شد و به همین خاطر است که می گویم کاشکی شنبه ایی در کار نبود .
عروسی خواهرم ماه بانو
امروز قدری به کار خانه رسیدم ابتدا یک جارو برقی زدم و سری هم به گلدانهای خود زدم و تمام گلدان های خود را با اب پاش شستم و گرد وغبار را از چهره انها زدودم که چقدر لذت بخش است چند تا گلدان یاس هم دارم که پر از گل است البته گل های یاس تنوع فراوانی دارد این گل یاس که الان گل دارد از ان نوع های قدیمی است که در خانه ها بود با گل های سفید و برگهای ریز بیضی شکل و سبز و یا شاخه های بلند و خوابیده
و باعطر دل انگیز همه گل ها را شستم .پس از ان ظرف ها را شستم و قدری هم گرد گیری کردم و بالکن خانه را نیز تمیز کردم گلدانها در بالکن اند و یک شمعدانی هم دارم که گلی ندارد اما دلم هم نمی اید ان راهرس کنم در راه پله هم گل دان های زیادی دارم که هر بیننده تازه واردی را به خود جلب می کند گل های اویز و گل های دیگر و چون روی پله ها قرار گرفته است و داری پستی و بلندی است نمای بسیار خوبی به راه پله ما داده است رسیدگی به این گل دانها نیز حدود یک ساعت طول کشید و پس از ان به خانه در امدم ان پسته فرئش دیروز هم باز پیدایش شد پس از ان به خانه پدرم تلفن زدم و حال او را پرسیدم خواهرانم و دامادمان هم انجا بودند دامادجدید که شرح او را گفتم با خواهرم صحبت کردم و به او گفتم که داستان عروسی او را نوشته ام که گفت اگر زحمتی نیست ان را برایم بخوان که خواندم منتهی در چند جا که سخن از پدرم بود اشک امان نمی داد اخر من پدرم را به شدت دوست دارم با او صحبت کردم نمی تواند درست صحبت کند و در طول خواندن داستان عروسی خواهرم دقایقی از خواندن باز ماندم و در خانه خود بدون ان که کسی مرا ببیند اشک ریختم البته کاری نمی توان کرد این امری محتوم ظاهرا در این جهان است که هر امدنی یک رفتنی در ان است و برای همه نیز این قانون بی رحم وجود دارد تمام خلقت بر این پایه استوار است و چرا چنین است من از ان سر نمی اورم و بلاخره ان متن را خواندم و خواهرم از من خواست تا ان رادر فلاپی بریزم و برای او ببرم تا از ان نسخه هایی کپی کند و به دوستان خود بدهد شهر نیز ارام است و انها که باید بروند لابد رفته اند و من این روزهای تهران را به لحاظ خلوتی ان بیشتر دوست دارم . و اما این داستان خلقت نیز داستان جالبی است ان روز که اراده بر این قرار گرفت که جهان افریده شود چرا بنایی نهاده شد که اخر ان نابودی است و یا هر چه که ما بنامیم همه عوامل دست به دست هم می دهند تا خلقتی شکل گیرد و دست اخر با همه زیبایی که این خلقت دارد بایستی جشن پایان ان را نیز بایستی دید ممکن است گفته شود همین خود جالب است و به عدالت نزدیکتراست و جا برای کسانی که نیامده اند باز می شود و این پرسش زمانی می تواند اصل و اساسی داشته باشد که این تصور را بکنیم که جهان محدود است و اگر این را بپذیریم پس این پرسش باقی می ماند پس در ان سوی جهان محدود چه خبر است ؟ خوب پاسخ لابد این است که ان سو خالی است خوب خالی که خود جای وسیعی است و می توان جهان را در ان جا داد هر چند بزرگ باشد . پس چه باید کرد ما چاره ایی در این خصوص نمی بینیم و راه به جایی هم نداریم مگر این که باور کنیم که این ترتیبات حتما حق ایست و لابد این طور است و البته این مثل ان می ماند که شما گلدانی را با دستان هنر مند خود طراحی می کنید و با انواع رنگها رنگ امیزی می کنید و به محض این که کار دستی اتان تمام شد ان را بر می دارید و بر زمین می کوبید و دوباره از نوع شروع به طراحی گلدانی دیگر می کنید ؟و همین طور هم ادامه می دهید .
شمارنده امروز خراب بود
امروز این وبگذر شمارنده خراب بود و سرویس نمی داد و با این حساب ادم نمی فهمد که چه تعداد از وب دیدن کرده اند . خلاصه انسان در می ماند که چه کند .همه چیز خوب است امازندگی در این شهر از همه بد تر است چون انسانهای بسیار تر بیت نشده ایی نیز در جامعه وجود دارد که ادم از دیدن انها عق اش می گیرد و مات می ماند این ها دیگه کی هستند وچرا این ادم ها در جامعه وجود دارند می گویند در هر جامعه ایی تعدادی ادم نا بهنجار وجود دارد اما اگر تعداد انها زیاد شد چه باید بکند ؟.
دو جوان گرگانی
پس از این که از شما خداحافظی کردم به خیابان رفتم برای درست کردن قفل در خانه . اخر یکی از همسایه ها زنگ در خانه را زد و گفت که کلید خودرا جا گذاشته است .اگر لطف کنید در باز کنید ممنون می شوم. در باز کردم و این پسر همسایه را دو باره دیدم و به او یاداور شدم که اقا قفل در خانه خراب بود نه این که شما کلید را جا گذاشته بودید؟ و او گفت که این طور است و من فکر کردم این طوری بگویم شاید بهتر باشد.می بینید این یک بعداز فرهنگ ایرانی است که در رودر بایستی گرفتار است و البته در مواقع بحرانی این رو دربایستی دو طرفه به کلی از میان می رود تو گویی که اصلا این دو از صدر خلقت با هم دشمن بوده اند و هیچ رفقاتی با هم نداشته اند قفل را باز کردم و به قفل سازی بردم در مقابل یک دکان کوچک قفل سازی ایستادم و چون قفل ساز پشتش به من بود و من او را به خوبی نمی دیدم وچون جسه ای کوچکی داشت من تصور کردم که نوجوان است پس با این حساب به او گفتم اقا پسر و بعد او باز گشت و من دیدم که او اقا پسر نیست بلکه اقای میان سالی است و با تعجب به من نگاه کرد و من کار خود را به او گفتم و او اول گفت که این قفل درست شدنی نیست که گفتم ان را درست کنید چون کلید این قفل دست خیلی از افراد است و حالا اگر ان را در ست نکنی باید کلی هم کلید درست کنیم که بلاخره راضی شد که ان را درست کند و من ماندم در مقابل دکان او در این میان در میانه کوچه دو نفر که از دور پیدا بودند در حال نواختن و خواندن بودند انصافا صدای انها نیز خوب بود و در حال نزدیک شدن به من بودند و من هم در این انتظار بودم که انها برسند این دو شادی را به کوچه می اوردند و برخی از بچه ها هم از پنچره ها هم به این دو نگاه می کردند انها در نزدیکی های من بودند قدری ایستادند و من گفتم نکند انها مسیر خود را عوض کنند که این طور نشد و امدند به سمت من در حالی که یکی از انها در اکاردون زدن و ان دیگری در حال دنبک زدن بود و یکی از انها نیز در حال اواز خوانی هر دو نوجوان بودند و چهره افتاب سوخته ای داشتند و من ابتدا فکر کردم مثل ان قبلی که با او صحبت کردم این دو نبز از اهالی زابل باشند و هر دو لباس های نه چندان خوب به تنشان بود و به تنشان زار میزد اما چهره های شادی داشتند هر چند در عمق نگاهشان می شد غم عمیقی را نیز به تماشا نشست ان که اکاردون می زد جوان تر بود و ان دیگری سن بیشتری داشت حاملان شادی به سمت من نزدیک تر شدند و مردی از خانه ای درامد و یک اسکناس به او دادو او ان را جیب خودش گذاشت و خنده ای بر لبان او نشست .حالا من در روبروی انها بودم همین که به نردیک من امدند از یک از انها خواستم با من قدری صحبت کند که پذیرفت و من از انها پرسیدم که کجایی هستند و بر خلاف پیش بینی من انها گرگانی بودند ساکن یکی از روستاهای گرگان و اسم یکی از انها حسین امیر بود و 19 ساله و ان دیگری علی میرزایی 25 ساله ان دو گفتند که در روستای خود کاری ندارند وبه اجبار ناچارند برای گذران امورات خود به این کار روی اورند و در امد انها از این شغل در روز برابر با گفته خودشان حدود 10 هزار تومان است که بابت هر شب اقامت در مسافر خانه هم دو نفری 4000 تومان می پردازند . خورد و خوراک انها نیز می ماند هر دوی این ها هم گفتند که برخی از وقتها هم ماموران شهرداری به انها گیر می دهند و انها را اذیت می کنند و انها ناچاراند که ازدست انها یا فراری شوند و یا انها را راضی کنند که دست ازسر انها بر دارند . و من در حالی که با انها در حال صحبت بودم چند نفر دیگر در ان جا جمع شدند و ناظر صحبت های من شدند انها پس از این صحبت دو باره کار خود را شروع کردند و شادی را با خود به کوچه بردند .در حال بستن قفل بودم که یک دختر زیبا امد و پدر ومادر او نیز او را همراهی می کردند لباس بیسار زیبای به تن داشت با چشمان جادوییی .
پسته بخور و غصه نخور
امروز تهران ارام بود و بیشتر مردم در استراحت بودند البته دیروز صدا وسیما جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد که به مردم 100 لیتر بنزین خواهد داد و نام این بنزین مرحمتی را هم گذاشته اند بنزین سفر و لابد کلی هم از این بابت سر مردم منت خواهند گذاشت که به فکر سفر شما هم بودیم ، البته فرمول دریافت این بنزین قدری پیچیده بود که من در بدو امر سر در نیاوردم ،خلاصه بحث اعلام اینترنتی بو د وطی مسیر در جاده ها و اعلام ان به سایتی که اعلام خواهند کرد ان وقت بگوئید که هیچکس به فکر مردم نیست !.با این حال خیابانها ی تهران خلوت و خلوت بود و تهران دارد نفسی از این بابت می کشد که خدا انها را بیامرزد که پنجشنبه را تعطیل کردند تا مردم اگر خواستند به مسافرت بروند وقت سفر داشته باشند .هوای تهران نیز پاکیزه است و کوههای اطراف نیز پیدا است . در ترکیه هم نظامیان دست اخر رضایت دادند که عبدالله گل بر تخت ریاست جمهوری ترکیه بنشیند و این گامی است در مسیر دموکراسی . و اما پدرم هم این روز به من تلفن زد و از حال خود گفت همان پدری که گفتم دارای بیماری پارکینسون است بیماری او دارد پیشرفت می کند و راه چاره ای جز دارویی که می خورد ظاهرا ندارد و دیروز من موفق شدم این دارو را از هلال احمر خریداری کنم داروی مدوپار .همین الان وانتی داد می زد که بخور پسته تا نخوری غصه !!. پسته خندان ،پسته رفسنجان کیلویی 2 هزار تومان و من رفتم به فصد پسته که اگر پسته او خوب بود از او خریداری کنم این بود که سوار اسانسور شدم و رسیدم به وانتی !! تعدادی از خانم ها مشغول خرید بودند پسته تازه با پوست های سفید ونارنجی رنگ در عقب وانت بود و پسته ها تازه نشان می داد مرد فروشنده با خوش زبانی از پسته خود تعریف می کرد و می گفت که همه این پسته ها خوب و پر از مغز است و پوک ندارد ، یکی از انها را باز کردم و خوردم و راست می گفت: پسته خوبی بود پس از او خریداری کردم و به خانه امدم و خوردم تا غصه در این شهر که نمی شود در ان غصه نخورد نخورم .در پارک نیز بچه ها لابد الباقی ترقه های دیشب خود را منفجر می کردند و یک بچه پسر کوچک و ناز هم سر از پنجره خانه خودشان در اوردو گفت اقا رحیمی ان بچه ها دارند ترقه بازی می کنند که من به او گفتم انها بچه هایی خوبی نیستند تو بزرگ شدی از این کارها نکن . شب در حال رسیدن است و چادر خود را به سر وروی شهر می کشد . و روزمن هم به این ترتیب گذشت و می روم به بیرون تا بینم برایتان چه خواهم اورد .
شیراز
یاد باد
یاد باد ان روزهایی که در شهر شیراز عرق می خوردیم. یاد باد ان روز هایی که شهر شیراز را در می نوردیم و خودمان را به گلاب فروشی ها می رساندیم . یاد باد ان روز هایی را که به شاه چراغ می رفتیم و با ان شاهزاده درد دل می کردیم . یاد باد ان روز هایی که با حافظ شیرین سخن از زبان دل می گفتیم . یاد باد ان روز هایی که با سعدی حال می کردیم آری هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و هر نفسی که بر می اید مفرح ذات .یاد باد شیراز و وضع بی مثالش .یاد باد صحرای دارنگون . یاد باد ان عرق های با حال. عرق کاسنی و عرق بید مشک و گلابهای دیگر . یاد باد ان دوستی ها و ان دوستان که از انها خاطره ایی برایم مانده است .یاد باد ان شبهای دل انگیز و غم انگیز !! یاد باد ان روزهایی که در خنکای تابستان کوچه و پس کوچه های شیراز را زیر پا در می کردیم . یاد باد دروازه قران .و یاد باد تمام ان دوستی هایی که بر بال باد سفر کردند .

