ختم .
راستی اگر در این شهر درندشت دلتان گرفت چه می کنید واقعا چه می کنید و یا چه می توانید بکنید می توانید مثلا قراری با دوستتان بگذارید و بروید او را ببیید کجا ؟ ان سوی شهر اخه کی حالش دارد تا انجا برود و اصلا مگر می شود این کار را کرد ؟ ما سال تا سال فامیل خودمان را هم نمی بینیم چه برسد به این که بخواهیم برای مثال دوست دوران دبستانی خود را ببینیم تازه اگر ان اقا بخواهد تو را ببینید و اگر ان اقا پولدار شده باشد چی ؟معلوم نیست تو را تحویل بگیرد و تازه فکر هم خواهد کرد که لابد می خواهد از او قرضی بگیرد مگر نه ؟ خدا پدر مرده ها را بیامرزد که لااقل می میرند و در این مراسم فامیل هم دیگر را می بینند مگر نه ؟بعضی از انها سال هااست که همدیگر را ندیده اند در پایان این مراسم می بینی که فامیل چه دیده و بوسی با هم می کنند انگار که عروسی است من فکر می کنم اگر دلتان گرفت بروید به مراسم درگذشتگان فامیل که هم دوستان خود را بینید و هم از رنج خود بکاهید و چون بوی مرده در این مراسم هم می اید کمتر چشم هم چشمی در کار است این طوری بهتر است مگر نه ؟ اگر به پارک بروید پیر مردها را خواهی دید که دوستان خود را در پارک پیدا کرده اند و دارند با هم دیگر دوز بازی می کنند که ادم بیشتر افسرده می شود و اگر کمی هم دقت کنی بعی از معتادن را می بینی که دارند در ان گوشه پارک می کشند این هم که حال ادم را به هم می زند خیابان گردی هم حال خوبی دارد و من فکر می کنم بهترین تفریح همین خیابان گردی است البته نه همه خیابانها بلکه بعضی از خیابانها مثل خیابان ولیعصر که ان هم ممکن است نزدیک خانه شما نباشد و باید کلی درد سر ترافیک را بکشی که مثلا در خیابان ولیعصر قدم بزنی نه ان هم خوب نیست پس نتیجه می گیریم همان شرکت در مراسم ختم بهترین تفریح است مگر نه ؟ به کوه و دشت و دمن هم رفتن کلی درد سر دارد تله کابین توچال هم برای خود درد سر های جداگانه دارد باید کلی در صف بایستی و تازه با ان تله کابین که هیچ لذتی هم ندارد سوار شدن ان چون وقتی به ان بالا می رسی تهران را می بینی که در لایه ذخیمی از دود فرو رفته است که وحشت می کنی تو در این شهر داری زندگی می کنی البته قرار است به زودی برج میلاد راه بیفتد و ما هم در میان شهرهای بزرگ دارای برج و بارو می شویم و دیگر که از شهرهای بزرگ چیزی لابد کم نداریم جز شهر نشینی !
اسیر
دوست مهربانم مرا در خود می برد نمی دانم در دانه دانه حرف هایش چیست که این طور مرا در خود می کشد درخت شکسته گریه دارد ! مگر نه ؟درختی که در گردباد حوادث بشکند ، بدتر !! می گویند این سرنوشت است که انسانها در ان گرفتار می شوند این سرنوشت چیست ؟ چرا ما باید در این سرنوشت گرفتار شویم و چه رازی در ان نهفته است که راه فراری در ان نداریم و اگر این طور است پس چرا من بایستی پاسخگو باشم این که خود عین ظلم و بیداد است مگر نه ؟ نمی دانم زلزله می اید می گوییم امتحان خدا است اگر طوفان بیاید می گوییم امتحان خدا است و مگر ما نمی گوییم که خدا مهربان است و مگر ما نمی گوییم که خدا رحمان و رحیم است پس این که با رحمانیت خدا سازگاری ندارد !! واقعا این چه امتحانی است که ما به خدا نسبت می دهیم . دست سرنوشت هم این چنین است نمی دانم .
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
ایا کسی هست که رخت ما را از این تقدیر خانه ببرد !!نمی دانم چه می دانم اقا امتحان الهی است !!خدا می داند و ان رنج مرا در خود برده است تا کی ان رنج سر اید به قول حافظ
بر ای ای افتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم
سلام به وفا
سلام به اخلاق
سلام به گل
سلام به شقایق
سلام به گل محمدی
خوب باشید
و نگاه مهربانه داشته باشید
و سلام به اب جاری
وبه کوهستان
و سلام به همه
و سلام به شادی
همین
همسر
خدا را سبزی را دوست دارم مهر را دوست دارم و اما مهربانی کجاست؟ همه به دنبال سکه های زرین اند و جایی برای مهربانی نیست و مگر مهربانی را می فروشند همه می گویند اقتصاد حرف اول و اخر را می زند حتی در زندگی و اگرسکه های زرین باشد همه چیز حل است اما من باورم نمی شود اگر این طور بود همسر رئیس جمهور فرانسه ان هم در این موقعیت که بانوی اول فرانسه بود طلاق نمی گرفت و نمی رفت . نه همه چیز این سکه های زرین نیستند باور کنیم که مهربانی هم هست و باور کنیم که چیز های دیگر هم در زندگی نقش دارند باور کنیم که دوستی را با سکه نمی خرند دوستی چیز دیگری است که باید ان را بیابیم و قدر ان را بدانیم همه بیشتر در بند ان سکه ها هستند مگر نه ؟؟ اما خدا می داند که شادی در دل دوستی است شادی در دل مهربانی است اگر قدر ان را بدانیم و ان را به باد فنا ندهیم .
مورچه
گام های خود را اهسته بر می دارم تا نکند سنگ زیر پایم دردش بگیرد !!سوسک را نمی کشم چون سوسک است سوسک که حیوان خیلی خوبی است و چه کسی گفته است تو حق داری همه حیوانات را سر به نیست کنی اقای محترم سوسک در محل های مرطوب زندگی می کند و در واقع این تو هستی که طبیعت را الوده کرده ای ان وقت تو بیماری و هزار چیز دیگر را به گردن بیچاره سوسک ها می گذاری و تا می توانی انها را می کشی مگر انها حق زندگی ندارند من نمی دانم چرا این انسان این قدر خود خواه است و خود را اشرف مخلوقات می داند و بعد به خود هم حق می دهد هر کاری را در این زمین انجام دهد خوب اقای اشرف مخلوقات اگر تو اشرف انها هستی در دانش و بینایی و معرفت این که خیلی بی معرفتی است که جان حیوانات دیگر را برای خود بستانی ! تو شادی را از دیگری می ستانی فقط برای این که خود را خواسته ایی و فقط برای این که تو می خواهی یک روز من با فرزند کوچک خواهرم که داشت مورچه های بیچاره در حیاط خانه ما می کشت به شدت دعوایم شد و خواهرم هم از دست من ناراحت که چرا بچه را اذیت کنی من به او گفتم اخر این بیچاره مورچه ها چه کاری با او دارند و چرا دارد همین طور انها را از دم تیغ خودخواهی می گذارند این که خیلی ظالمانه است که چون زور ما می رسد پس حق داریم که حیوانات کوچکتر از خود را بکشیم .
بی اعتمادی
امروز وقتی به خانه می امدم به خودم می گفتم چرا این قدر بی اعتمادی و چرا این بی اعتمادی در ما ایرانی ها این قدر ریشه دار است چرا این قدر گزینش داریم چرا مردم در همه حال متهم اند مگر این که خلاف ان ثابت شود ایا در همه فرهنگ ها این طور است ؟؟ ایا ما ایرانی ها بد بین نیستیم و اگر قرار است کسی در جایی استخدام شود هفت جد و اباد او را مورد برسی قرار می دهند که نکند اقا نفوذی باشد اگر کارت خدای نکرده به کلانتری باز شود شما متهم هستید و باید ثابت کنید که بیگناه اید و اگر در سر چهار راه به اشتباه چراغ را رد شوی حتما عمد داشته اید و بایستی جریمه شوید ببینید من نوع نگاه و برخورد پلیس را می گویم او می تواند جریمه کند و بگوید که باید حواس خودتان را جمع کنید و این جریمه هم برای حواس پرتی شماست اما ایا واقعا این طور است پلیس هیچکدام از حرف های شما را باور نمی کند هر چه قدر هم قسم بخورید او بیشتر باور می کند که دارد درست می گوید و شما به عمد این کار را کرده اید در کلاس درس هم اگر شاگردی تکالیف خود را انجام نداده باشد و به معلم خود بگوید که من بیمار بودم و سرم درد می کرد ان معلم ان را باور نمی کند و حرف ان دانش اموز را به حساب زنگی او می گذارد مگر نه ؟ البته ما ایرانی ها هم در حقه بازی و کلک دست کمی از باور های عمومی خود نداریم !! صدا و سیما ما باید فرهنگ سازی کند و این قدر در سریال ها اموزش ها ی غلط به مردم و به خورد انها ندهد در مدارس باید فرهنگ سازی کنیم و اساس کار و بار ما اشتباه است اموزه های ما ایراد دارد و در تاریخ هم از رندی سخن بسیار گفته شده است .باور کنیم که اب را نباید گل کنیم باور کنیم که می توانیم نوع دیگری هم به جهان اطرافمان هم نگاه کنیم این طوری زندگی راحتر است . این طوری راحتر هم دیگر را تحمل خواهیم کرد .
سلام به شادی
سلام به مهربانی
سلام به گل مریم
سلام به دوستی
سلام به چشمان دلفریبت
سلام به پونه
سلام به افتاب
سلام به نگاهت
سلام به باران
سلام به شکوفه های دلت
سلام به شادی و صد سلام به تو .
هوا خوری
رفتم به پشت بام برای هواخوری و برای این که چند گلدان در داخل راه پله را هم اب بدهم تعداد گل دانهای من در راه پله زیاد است و چون ما در طبقه اخریم در پاگرد راه پله حسابی گلدان داری کرده ام و هر کس به طبقه اخر مجتمع ما می اید با فضای بسیار دلنشینی روبرو می شود که باور نمی کند که چنین کاری را می شود در راه پله هم کرد همسایه ها گلدان های بیمار و در شرایط بد نگاهداری شده را به اینجا منتقل می کنند و من دوباره این گلدان ها را بارور می کنم و البته خدا پدر و مادر انها را بیامرزد که دیگر به سراغ این گلدان ها نمی ایند و انها همین جا می مانند و با این حساب به گلدان های من اضافه می شود این محوطه با نمایی که از برگ و شاخه گیاهان اویز به وجود امده است درست شبیه باغ های معلق است . پس از اب دادن گلدانها سری هم به شت بام می زنم مجتمع ما 9 طبقه است پس با این حساب پشت بام ما مرتفع است رفتم تا در پشت بام قدمی بزنم و هوا خوری کنم هوا نیمه ابری است و چند قطره باران روی صورتم شتک می زند و چه قدر نشاط انگیز است این قطرات باران و من به یاد شادی می افتم !! در ان گوشه اسمان هم هواپیمایی در حال فرود است با دو چراغ روشن و دو چراغ چشمک زن و نرم و اهسته به سمت فرودگاه می رود لحظاتی هم شادی را در انجا می بینم !! و در ان دور دست چراغ های برج میلاد دیده می شود در میان تاریکی وهم انگیز و در نزدیکی ساختمان چند مناره با نور سبز رنگ دیده می شود و سو سوی چراغ ها هم از نزدیک و دور دیده می شود و هوا خیلی خوب است و تمام کولرها خاموش است و مردم دارند کم کم می خوابند و من به خانه می ایم و شبکه 5 هم دارد جنگ و نزاع تمساح ها را نشان می دهد و می گوید که نرها برای خود محدوده دارند و نرهای دیگری حق ندارند وارد ان محدوده شوند و جالب است که بچه تمساح ها از درون تخم در می می امدند !! و به سمت اب پیش می رفتند و در اب مادر از انها حمایت می کرد و گزارشگر می گفت این تمساح ها ۶۵ میلیون سال است که این چنین زندگی کرده اند و سلطان قلمرو خود در برکه های امریکای جنوبی بوده اند .
شادی کجاست
اب ها جاری است و گل ها می رویند و باد می وزد و بچه ها به دنیا می ایند و درختان بزرگ می شوند و زنبور ها روی گل ها می نشینند و کندو ها را پر از عسل می کنند و شادی می روید و روزها از پی هم می روند و شب می رود و روز می اید و شب می اید و روز می رود و خورشید طلوع می کند و در غرب غروب می کند و ماه در می اید و ستارگان هم در ان دور دست ها نمی دانم چه می کنند و تنها می دانم با ما خیلی فاصله دارند و شاید در انها هم زندگی جاری است و اب جاری است و باد می وزد و بچه ها به دنیا می ایند و از پستان مادرشان شیر می خورند شاید من نمی دانم اما مگر می شود این همه سیارات در اسمان رها شده باشند بدون ان که در انها زندگی باشد و من چه هستم انها هم مثل ما هستند خود خواه و خود پرست و متفرعن و مستبد و من نمی دانم برای چه هستم ایا انها هم بهشت دارن و جهنمی دارن چه می دانم ؟راستی انها هم شادی را می فهمند و شادی را درک می کنند !! من نمی دانم اب جاری است و پروانه ها هم دارند از پیله خود در می ایند و چه روزگار خوشی دارن در این چند ساعتی که از عمر خود دارند و ما انسانها این چند سال عمر خود را هم به دعوا و کینه توزی سپری می کنیم و تازه هم می خواهیم تا ابد باشیم !! و اب جاری است و زندگی هم جاری است و دوست داشتن متروک است و دوست داشتن متروک است اب جاری است و موج ها پی در پی به امواج می کوبند و خسته هم نمی شوند از اول تا به حال در حال غریدن هستند من هم مثل او هستم موجم ناارامم . اب جاری است و پرنده ها هم در حال مهاجرت و هر زمستان و تابستان در حال طی مسیر و این زندگی است و من هم جاری هستم و اب جاری است و من نمی دانم شادی کجاست شادی پس کجاست ؟؟ در ان سیاره دوردست یا در ان کهکشان راه شیری و یا در ان سیاه چال نه ؟ سیاه چال و شادی !بله !! بعضی ها در سیاه چال به دنبال شادی اند ! . سیاهی را شادی می پندارند و شادی حقیقی کجاست شادی کجایی ؟؟
سلام شادی
صبح مهربانی
صبح شادی کودکانه
صبح هم اغوشی
یک دسته گل مریم برایت فرستادم
مواظب یاس وجودت باش
در اغوش
سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع شب خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در اغوش کسی دیگر بود
ما درست می اندیشیم !!
فردا باید دوباره به سر کار بروم فردا دوباره نامردی ها شروع می شود باز پشت پا اندازی ها شروع می شود باز دوباره نگاه های احمقانه شروع می شود و باز دوباره حسودها دست به کار می شوند و باز دوباره دروغ گویی ها شروع می شود و مگر این زندگی سگی چند می ارزد که این قدر خود را برای ان می کشیم . اقا مرد گنده با دویست کیلو وزن ان چنان دروغ می گوید ان هم در پیش چشمان تو که مات میمانی که این اقا از انسانیت چه برده است و جالب است که اقا نماز هم می خواند !!نماز و دست نماز اب می کشد و البته در دروغ گویی هم دست شیطان بیچاره را می بندد و من در عجبم از این همه حقه بازی بابا داری کار خود را می کنی اما نمی فهمی انها با تو چه کار دارند تو با انها کار نداری اما انها دست از سرت بر نمی دارند می خواهند تو مثل انها بیندیشی مثل انها فکر کنی مثل انها راه بروی اقا من نمی توانم ان کار را بکنم چون ان کار شما احمقانه است ان کار شما از بن و اساس بی فایده است اما مگر انهامی فهمند بار خدایا هنوز با وجود این که از مار تا شکل مار راه زیادی طی شده است اما به خدا نه همان راهکارها وجود دارد هنوز هم افکار ما همان است که بود و هنوز هم شکل مار حرف اول و اخر را می زند و تو هم باید در این گیر و دار بمیری !!هنوز هم انسانهای منور الفکر را به بهانه خوب اندیشیدن دگر اندیش می نامند می دانید دگر اندیش یعنی چه یعنی این که مثل من و مثل پدرانمان نمی اندیشید ؟؟اقا چرا قالب های رایج و جا افتاده را می شکنی اقا چرا داری سنت شکنی می کنی اقا چرا داری هنجارهای جامعه را از میان بر می داری تو باید همان طور که ما میگوییم دوست داشته باشی و همان طور که ما می خواهیم دوست داشته باشی و همان طور که ما می خواهیم بدانی و همان طور که ما می خواهیم شاد باشی شاد باشی !!
شهر ری
امروز پدرم در خانه خودشان نبود و رفته بود به کاشان خانه برادرم و من هم ترجیح دادم بروم به شهر ری برای زیارت شاه عبدالعظیم ساعت حدود 11 بود که به ان سامان رفتم از دو راهی ورامین در جاده سمنان و جاده شلوغ بود و کم عرض و پس از دقایقی به شهر ری رسیدم مدتی زیادی بود که من به شهر ری نرفته بودم اکثر خیابانها بازسازی شده است و شهر با درختان اوکالیپتوس شاد و سر سبز که در بیشتر خیابانها غرس شده است خیلی دیدنی شده است از راه غربی به سمت شاه عبدالعظیم رفتم و ماشین خود را پارک کردم و یک قیض هم گرفتم و رفتم و از راه بازار ادامه مسیر دادم بازار جای سوزن انداختن نبود مردم زائر بودند که می رفتند و می امدند همه جور مردم را می شد در این مسیر دید و عده زیادی هم درحال خرید بودند این بازار سه طبقه است یک طبقه در زیرزمین و یک طبفه هم در بالا است و سقف ان هم به شکل بازارهای سنتی ا ست انواع و اقسام لباس ها در این بازار دیده می شود و عده ایی هم دارند سوغاتی می خرند و از قدیم بازارها در کنار زیارت گاه ها وجود داشته اند و این کار بسیار خوبی است و در مکه و در مدینه هم این طوری است از ان سوی بازار به مدخل اول وارد می شویم و عده ایی که از زیارت باز گشته اند دارند ازامام زاده خداحافظی می کنند و ما هم داریم داخل می شویم از روی سنگ قبرها که منظره خوبی ندارد و من نمی دانم چرا چند سال است این جا را درست نمی کنند مردم چه گناهی کرده اند باید از روی قبرها برای زیارت عبورکنند صورت خوبی ندارد ایا بهتر نیست تولیت این امامزاده با صفا در این شهر لااقل فکری برای قبور کند و دست اخر انها را بازسازی کند این زیارتگاه مهمترین زیارتگاه تهرانی ها است و اما جایگاه ان مطابق شان ان نیست در درون این محوطه سه امام زاده هم وجود دارد ازدر کفش کنی سمت شرق محوطه غربی وارد زیارتگاه می شوم و از اولین امامزاده زیارت می کنیم تا به اخرین ان که شاه عبدالعظیم است می رسیم خیلی شلوغ است و دست ما به راحتی به ضریح نمی رسد وورودی این سه امامزاده دالانی زیبایی با گچ بری ها و ایینه کاری ها است که جدیدا ساخته شده است و راهرو را هم مردانه و زنانه کرده اند و زنان از درهای مخصوص خود می روندجمعیت در راهرو موج می زند و من هر سه امامزاده را زیارت میکنم و بعد از مکان مقدس در می ایم و راه خود را می گیرم و این بار از مسیر روباز می روم دو طرف این مسیر هم ساختمان ها در داخل طرح قرار دارند و اما مدتها است که این ابنیه همین طور رها شده اند و ایابهترنیست شهرداری و سایر ارگانها به سرعت با زسازی این اماکن مقدس را عهده دارشوند تا هر چه زو دتر این اماکن ساخته شود این به نفع مردم شهر ری و مردم زائر خواهد بود به محل پارک خود رو می رسم و با پرداخت 400تومان از ان پارک در می ایم و به سمت تهران در می ایم و این بار از مسیر امین اباد و وقتی به در مجتمع می رسم به یاد کسانی که در این محوطه درمانی نگهداری می شوند می افتم که انسانهایی نیز در داخل این محوطه نگاهداری می شوند تا به مردم اسیبی نرسانند خیابان این محل هم در دست تعریض است و پس از امین اباد به مزارع اطراف می رسیم که ببیشتر یونجه کاری است و ذرت کاری و از انجا هم به مسیر ورامین می رسم در دو طرف جاده هم ذرت کاری است و راستی یادم رفت که بگویم که یکی از فاضلاب های تهران هم در این منطقه سردر می اورد حجم اب جاری به اندازه یک رودخانه است و اما این اب به شدت الوده و روی ان هم پر از ظروف یکبار مصرف که شنا کنان به مزارع پایین دست در حال شنا کردن هستند و معلوم نیست محصولاتی که از این اب ابیاری می شوند به خورد چه کسانی می رود و شاید خود ما یکی ازکسانی باشیم که از در مغازه سبزی فروشی ان محصولات را می خریم !!!
شادی شادی
شادی هست اگر بخواهیم شادی هست ؟ نه نیست ! مگر چندبار زندگی می کنیم شادی مثل پروانه ایست که از پیله در می اید و به شوق پرواز پرواز می کند و نه ! نه ! شادی برای یکبار بیشتر نیست نه نمی توان دوباره شادی را به دست اورد دوست من !! نه نمی توان دوباره به دست اورد گاه فرصت ها چون ابر می روند و باد انها را با خود می برد و می برد . نه بارانی می بارد و نه ابری می ماند و نه دلی و نه شادیی کاش می شد دوباره به دنیا می امدیم و می توانستیم از نو بسازیم ان چه را می خواستیم و شادی را هم .کاش می شد این ملاحظات را در چاه ریخت و ان برای همیشه به فراموشی سپرد کاش می شد شادی را دوباره به چنگ اورد شاید بشود نه ؟؟
اقاقیا
اقاقیا درخت نور و عطر است با گل برگهای سبز و با گل های سفید اقاقیا را همه دوست دارند اقاقیا را همه دوست دارند در بهار گل های سفید ان انسان را مدهوش می کند عطر دل انگیز ان از دور دست ها به مشام می رسد و اشنای همیشگی است .اقاقیا دختر طبیعت است دختری با پستانهای برامده و سفید و می شود زندگی را در او یافت . زندگی و شادی ونور و دوستی را و من شادی را دوست دارم .
حوادث
امروز صفحه حوادث روزنامه ایران را می دیدم وفقط تیتر صفحه حوادث ان را دیدم واقعا نگران کننده بود این همه جنایت و بدی ، و فقط 9 نفر به دار مجازات اویخته شده اند . حوادث دردناکی هم در این روزنامه امروز است دو خواهر و برادر از پدرشان به خاطر قتل مادرشان شکایت کرده اند !!و یا افشای قتل دختر جوان در مزرعه که فقط از یک حیوان وحشی بر می اید من نمی دانم چطور این قبیل ادمیان خود را ادم می پندارند این ها انسان نیستند این دختر جوان می دانید چرا کشته شده است فقط برای یک گوشی تلفن !! این حوادث دردناک در جامعه زنگ خطر است برای یک جامعه رو به رشد . من نمی دانم رهبران جامعه در خوابند و چرا این قضایا دیده نمی شود ؟؟ ایا این حوادث دردناک که از حد طبیعی ان در یک جامعه بیشتر است نشان نمی دهد جامعه بیمار است و نشان نمی دهد جامعه ما به اخلاق بیش از همه چیز احتیاج دارد جامعه بیش از وام در ازدواج به اخلاق در ازدواج نیاز دارد و ایا این نشان نمی دهد که مردم باور نمی کنند ان چه که توبه فرمایان می فرمایند!! پس چرا توبه فرمایان خود توبه کمتر می کنند !! جامعه ما متعادل نیست یک جا و یا چند جای کار لنگ می زند اب مسموم است و ادم ها را مسموم می کند . هیچ کس به هیچ کس اعتماد ندارد مردم حق دارند ، چه کنند ان قدر بی اخلاقی در جامعه وجود دارد یک جامعه ارمانی جامعه ایی است که لااقل در ان جامعه عدالت و اخلاق حکومت کند اما جامعه ما به شدت تمام بد اخلاق است و صفحه حوادث روزنامه ها نشان مهمی ازبد اخلاقی در ان جامعه است من امروز صفحه امروز روزنامه ایران در این وب خود می گذارم تا خود قضاوت کنید .با عرض معذرت این کار را کردم تمام صفحات وبم به هم خورد ناچار شدم ان را حذف کنم اگر مایل بودید می توانید ان را در روزنامه بخوانید هر چند خواندنی هم نیست و خوب شد که نشد .!!
هیاهوی تهران
از خواهرم خداحافظی کردم و با انها به سمت تهران حرکت کردیم خیابان خلوت بود و در راه هم سگانی دیده می شدند و داشتنداز این سو به ان سو می رفتند سگ ها هم بی حال شده اند و هیچ پارسی در کار نبود در طول جاده روستایی مزارع ذرت دیده می شد و محمد کوچولوی ما هم بلال می خواست که در شب نمی توانستیم بلالی بیابیم جاده قدیم هشتگرد به کرج در حال تعریض است و در ساعتی که به سمت تهران در حال حرکت بودیم جاده خیلی خلوت بود و این بود که به سرعت به تهران رسیدیم و ان جا بود که متوجه شدم که یکی از همسایه ها پراید خود را در جلو ماشین من پارک کرده است و در واقع من نمی توانستم بدون بیدار کردن او به خانه خودمان بروم این بود که تصمیم گرفتم مزاحم خواب او نشوم چرا که فامیل ما گفت شغل او هم خلبانی است و صبح زود هم می رود دلم نیامد او را از خواب بیدار کنم و گفتم ممکن است فردا او خواب زده شود و خلبان ما هم کم حوصله شود !! و این بود که به خانه انها رفتم در حالی که من خواب زده شده بودم و هیچ خوابم نمی امد اما من مگر چه می توانستم بکنم صاحبخانه می خواست بخوابد واین بود که من هم تبعیت کردم و رفتم در جای خود که برای من انداخته بودند خوب گفتم که خوابم می برد اما گویا این خیال باطلی بود و خوابی در کار نبود و ضمن این که صدای بال زدن یک پشه هم امد که من به ان خیلی حساسم و گزش های او هم شروع شد گفتم امشب بیچاره ام واین طور هم شد ابدا خواب در چشمان من نمی امد و من مانده بودم که فردا باید چه کنم خوب همه در خواب بودند و من ناچار بودم صدای دلخراش خر و پف های دو مرد خوابیده در کنارم را هم گوش کنم یکی از انها صدای وحشتناکی داشت و وقتی دو تای انها با هم می شدند صدا تشدید می شد البته من نمی توانستم بخوابم و اگر این ها هم خر و پف نمی کردند باز مشکل من حل نمی شد تصمیم رفتم به بالکن کوچک انها بروم که دیدم نمی شود رفتم تا یک پارچه طوری شکل پیدا کنم که ان را هم نیافتم یک پارچه کوچک پیدا کردم و ان را روی سرم انداختم تا بلکه پشه ها دست از سرم بردارن که نشد این بود که همین طور بیدار ماندم گاه در این ساعت شب که حدود 4 نیمه شب بود صدای قار قار دو کلاغ به گوش می رسید و این برای من جالب بود که چطور مگر کلاغ ها در شب نمی خوابند نور کمر رنگی هم از خیابان می امد و مردم در خواب بودند من بودم و بیخوابی و صدای هر از گاهی اتومبیل ها که به گوش می رسید ان خلبان هم با روشن کردن ماشین خود از داخل پارکینگ رفت و من متوجه شدم که ساعت باید 6 صبح باشد هنوز به خود وعده می دادم که خوب می خوابم اما نشد پس از این بود که صدای جیک جیک گنچشک ها هم به گوش می رسید اقا رضا هم بساط صبحانه را فراهم کرد و من دیگر ناچار بودم که از رختخواب بیرون بیایم و این کار را هم کردم و رفتم سر سفره و مشغول صبحانه خوردن و دختر او هم بیدار شد و باز هم تشکر کرد و گفت اقا عبدالله ممنون از این که این باغچه را برای ما خریدید خوب جایی است برای نفس کشیدن و قدری دور شدن از این هیاهوی تهران .
شادی
سه شنبه من در خانه نبودم با یکی از اقوام قرار داشتم تا با او به حومه هشتگرد برویم او می خواست یک زمینی در روستای ایقربلاغ بخرد این روستا در 5 کیلومتری شهر هشتگرد است محل خوش اب و هوایی است این زمین مشجر است و دارای درختان گردو است ودختر او هم این باغچه را پسندیده بود و این بود که پدر هم مصمم شده بود که این زمین را خریداری کند و چون فروشنده هم نسبتی با ما هم داشت این بود که از من هم خواسته بودند تا با انها بروم تا معامله انها را جوش بدهم من از محل کار به انجا رفتم و پس از خوردن شام در خانه انها به سمت هشتگرد راه افتادیم ساعتی نکشید که به خانه انها رسیدیم و پس از کلی چک و چونه سر انجام این معامله انجام شد و قولنامه ان هم نوشته شد یک زمین مشجر با ۶۰۰ متر مربع وبا درختان گردو به قیمت 16 میلیون تومان اقای خریدار هم اهل دود قلیان است و هوا هم انجا سرد بود و ما به خانه انها رفتیم و صاحب خانه هم اتش را روشن کرد و قلیان هم اماده شد و دود بود که به هوا می رفت در کوشه ایی از خانه بزرگ انها مقداری گردوی تازه پوست کنده در یک مجمع بزرگ بود مقداری از ان گردو ها را اوردند و اقایان مشغول خوردن گردو شدند و من در حال نوشتن و داماد ما باز خدا پدرش را بیامرزد به فکر ما بود و هر از گاهی هم مغز گردو ها ی پوست کنده را هم به من می داد مغز گردوها تازه بود و هنوز تازگی ان در دهان حس می شد اقا رضای درویش مسلک ما که نصفی از سبیل های سفید ودراز او در موقع چای خوردن وارد استکان چای می شد هم هر گاهی یعنی اقای خریدار به علی قسم می داد که من این قدر پول بیشتر ندارم و گر نه زمین شما بیشتر از این می ارزد و خلاصه داستان همچنان ادامه داشت تا این که داشت معامله انها به هم می خورد و من به خاطر دختر او این معامله را جوش دادم و داستان تمام شد خوب خداحافظی کردیم خوب این اقا رضا دختر بسیار مهربانی دارد و او را هم از جانش بیشتر دوست دارد . مادر او هم همین طور است و این بود که من زود خبر انجام این معامله را تلفنی به انها دادم انها در خانه خواهر من بودند در خانه بالام بالاسی . وقتی به خانه انها رسیدم دختر او سر شار از شادی بود شادی تمام وجود او را گرفته بود .
فهم
امروز خيلي دلم گرفته است خيلي نمي دانم چرا ما ادميان حرف هم را نمي فهميم نزديك ترين كسانت هم حرف تو را نمي فهمند و هر چه تلاش مي كني كمتر موفق مي شوي ديشب با يكي از اين ها درگيري داشتم من هم ادمم ! باور كنيد من هم رنج مي برم اين بود كه شب خواب بسيار بدي داشتم دوبار از خواب پريدم و داشت قلبم از سينه در مي امد چه مي توانم بكنم او حرف تو را نمي فهمد و من هم حرف او را درك نمي كنم و اين عدم درك دو طرفه مشكل افرين مي شود و اصلا دو نفر ادم با دو ديدگاه مگر چند سال مي توانند با هم باشند و كسي مي گفت تفاهم يعني اين كه طرفين قدري از مواضع خود كوتاه بيايند شايد اين طور باشد اما در واقع اين هم شدني نيست ظاهرا ما نمي توانيم شادي را با هم تقسيم كنيم و تا مي توانيم هم خود را و هم طرف را ازار مي دهيم تا او از پا بيفتد اين طوري به روان ما انسانها نزديك تر است روان لجوج و يا كينه توز ما خانه محل اسايش است خانه محل استراحت است اما امروزه اينطور نيست خانه براي اين است كه همديگر را محاكمه كنيم . محاكمه ! اين است كه دلم خيلي گرفته است و الان هم در اداره دارم اين چيز ها را مي نويسم و با يكي از فاميل هم قرار دارم تا براي خريد زميني با او به كرج بروم اين هم خوب است لااقل در خانه نيستم در خانه نيستم و دلم مي خواست در بياباني بودم و يا با كسي بودم كه او مرا مي فهميد و من او را دوست داشتم و او هم مرا دوست داشت چون شادي . شادي دلم را در پاي او ميريختم . خوب تا بوده همين طور بوده و تا بعد هم اين طور خواهد بود كار اين طبيعتي كه ما در ان زندگي مي كنيم همين طور است .افتاب گردون است كه با نور جابجا مي شود اما همه كه اين طور نيستند قبله خيلي ها هم سنگ است قبله خيلي ها هم خار است قبله خيلي ها نفرت است و قبله خيلي ها هم اتش است و قبله خيلي ها هم سياهي است و سفيدي را هم بايستي در نور جست اگر نوري باشد .
سیب قندک
وقتی دلم خیلی پر است برای خرید میوه می روم و به نظر من در میان انواع خریدها خرید میوه خیلی دوست داشتنی است درختان انواع میوه های دلنشین را برای ما به ارمغان اورده اند و در ایران هم تنوع میوه ها واقعا دیدنی است و باور کنید که انسان گاهی نمی تواند از همه میو ه ها خرید کند حتی برای یک بار در سال به عنوان مثال انواع و اقسام انگور در کشور ما به بازار می اید از نوع بی دانه ان و از نوع مشکی ان و از نوع عسکری ان و از نوع مجلسی ان و از نوع کندری ان و از نوع های مختلف و در سیب ها هم این طور است انواع و اقسام سیب ها به بازار می اید نمی دانم سیب لبنانی سیب قرمز سیب شمیرانی سیب قندک و سیب ترش و و ...و ..خوب این هم در کشور ما که تفریحی اصولا وجود ندارد می تواند بخشی از وقت ما را پر کند تفریح سالمی هم است نه به کسی کار دارد و نه موی او از روسری او بیرون زده است و نه لباس او ناجور است و نه اینترنت است و بد اموزی دارد و تنها عیبی که دارد گران است و دست همه به انها نمی رسد من هم با این حساب به میوه فروشی محل رفتم و چند قلم میوه خرید کردم انار درجه یک کیلویی 850 تومان لیموی شیرین کیلویی 700 تومان سیب قرمز کیلویی 700 تومان کاهو کیلویی 400 تومان و هندوانه هم کیلویی 150 تومان و هویج هم کیلویی 400 تومان خوب در میوه فروشی هم میو ه های دیگریی هم بود و از جمله پرتقال که تازه امده است و نارنگی که نوبر است و خرمالو و.. و.. من در مغازه این اقا بودم ومغازه دار از من خواست در مغازه او بیشتر بمانم چون او اعتقاد دارد که پای من سبک است و راست هم می گفت نه این که من به این مساله اعتقاد دارم اما تا زمانی که من در مغازه او بودم هیمن طور افراد می امدند و خرید می کردند و برای همین هم من در مغازه او برای ساعتی ماندم !! و این در حالی بود که یک خانمی خرید کرده بود و منتظر الباقی پول خود بود و فروشنده الباقی پول او را به من داد و من گفتم اقا حواست کجاست !! پیر زنی ا مد و چند عدد انار خرید او تلاش می کرد که همه خرید او از 2000 تومان بیشتر نشود .خانم ها و اقایان پی در پی می امدند نانوایی روبرو هم داشت نان لواش می پخت و ان ماشین گردون او نا ن ها را می پخت و مردی هم با سیگار وارد این میوه فروشی شد دل کندن از میوه ها چندان راحت نیست به هر حال از میوه ها خداحافظی کردم و پس از ان به داروخانه رفتم که شلوغ بود و زنی زیبا با پای برهنه ایستاده بود و به انتظار داروی خود بود دو فروشنده خانم هم داشتند تند تند مشتری ها را راه می انداختند این دوخانم با روپوش های یکدست صورت های خود را کاملا با کرم پوشانده بودند و به نظرم یکی از انها دکتر داروساز این داروخانه بود . دوستی پیغام داده است که در نهایت میوه خرید کرده ام و یا نه ؟بله ان میوه هایی را که قیمت داده ام خرید کرده ام .
سلام
سلام صبح به خير و سلامي به گرمي بوسه يك دختر و سلامي به گرمي محبت مادر و سلامي به گرمي خورشيد و سلامي به گرمي عشق و سلامي به هم اغوشي با دوست و سلامي به گرمي دوستي و سلامي به گرمي اغاز روز . روز خوبي داشته باشيد .
حاج یونس!!
این سریال میوه ممنوعه هم تمام شد و حاج یونس هم از کاری که کرده بود پشیمون شد . کار ها به خیر و خوبی گذشت و ان دختره هم خواب دید و ان حاج یونس هم رفت تا خود را بسازد . معمولا ما ایرانیها همین طور با کارها روبرو می شویم در خیلی از امور هم این طوریم در سیاست ، در کار و در پیشه و در درس و یا ترک تحصیل و یا در همکاری و نا همکاری و در دوستی ها و در دشمنی ها و در هر کار دیگری هم این طوریم و این لابد ریشه فرهنگی دارد . دختر خود را به امان خدا می دهیم و بعد در دادگاه ها به دنبال ان هستیم که ثابت کنیم این اقا ازابتدا شایستگی نداشته است !! در خیابان بدون رعایت موازین رانندگی می کنیم و بعد از تصادف به جان هم می افتیم و بعد از کتک کاری اشتی می کنیم . خیال خانم حاج یونس هم راحت باشد که در نهایت این حاجی بود که به اصل خود باز گشت و همه چیز به خیر و خوشی گذشت این طوری خوب بهتر از این بود که قصه بی سر و سامان پایان یابد . خوب نظر شما در این خوص چیست ؟
در خانه دوست
از ان باغ زیبا در امدم هوا تاریک و روشن بود و در دو طرف جاده برگ بعضی از درختان هلو و شلیل به رنگ های الوان و اتشین
خود نمایی می کرد و در دور دست تر هم کشت زار های ذرت دیده می شد ساقه های ذرت ها با کاکل های بر افراشته و ریخته و ریسمانها اویزان به بلندی درختان بودن و هیچ کجای ان دیده نمی شد پر و پر بود و زمین از فرط سبزی به سیاهی می زد با دیدن ان منظره زیبا و قدری ترسناک دلم می خواست خود را در انجا ودر لابلای ان ذرت ها می دیدم با دختری که دوست می داشتی او با تو در انجا بود خدا بود ، تو بودی و او بود هیچکس دیگر ! و از راز ها با او می گفتی و او از راز های در دل خود با تو می گفت با کسی که معنی دوست داشتن را بداند و بفهمد و بداند دوستی در سکه های زرین نیست !! و یا با همسری که دوست تو بود و با برگ جریمه سر هر چهار راه نایستاده بود تا تو را جریمه کند!! جریمه برای این که چرا به خانه مادر او نرفته ایی و جریمه برای این که در فلان روز ان کار غیر قابل گذشت را انجام داده ایی و ... و هزار عیب و ایراد دیگر بگذرم چند نفر هم رفته بودند تا مقداری ذرت برای خوردن خود بچینند من در کنار جاده بودم چند نفر امدند و پرسیدند که ان مزرعه مال شما است گفتم نه اما اگر می خواهید ذرت بچینید بفرمایید صاحب ان اجازه داده است و اشکالی ندارد و انها خوشحال رفتند برای ذرت چینی . من به راه افتادم درختان در حال اماده شدن برای پاییز هستند و هفته دگر دور بین خود را خواهم برد و اگر به کاشان نرفتم از باغ های انجا عکس خواهم گرفت و یکی دو تا از عکس های خوب را برای شما خواهم گذاشت هوا داشت تاریک می شد و این بود که به سرعت از انجا درامدم و پس از خداحافظی از خواهرم و بالام بالاسی به سمت تهران حرکت کردم .جاده قدیم هشتگرد و کرج در حال تعریض است و بعضی از جاهای ان هنوز اماده نیست و این برای رانندگان خیلی خطرناک است دقایقی کوتاه نگذشته بود که به اتوبان تهران کرج رسیدم و اتوبان این بار نسبت به بار قبل شلوغ تر بود و چند جا هم تصادف رخ داده بود و همین هم به شلوغی اتوبان اضافه کرده بود . ساعت حدود 9 به خانه رسیدم .
روز خوب
سلام صبح به خیر روز خوبی داشته باشید روزی با نشاط و دوست داشتنی روزی با هم نشینی دختران دلربا روزی خوبی داشته باشید با احساسات شیرین روز خوبی داشته باشید با مهربانی روز خوبی داشته باشید با راست گویی روز خوبی داشته باشید با دوری از هر نوع بدی و ناراستی روز خوبی داشته با هم اغوشی و روز خوبی داشته باشید با خورشید .
پاییز
امروز روز خیلی خوبی داشتم و دوست داشتنی و با صفا نور محبت را در دلم احساس کردم و دوست داشتن را هم درخت با صفایی را دیدم که بر ساقه ان گل برگ های وحشی اویزان بود و نقش و نگار بسیار زیبایی را در ساقه ان درخت سیب به نمایش گذارده بودند هزاران رنگ دوست داشتنی و از رنگ ابی گرفته تا رنگ پرتقالی و رنگ نارنجی و رنگ اناری قرمز .کارگاه زیبای رنگ بود. پاییز ان را نواخته بود و مثل این بود که در کوره رنگ طبیعت ان را پرداخت کرده اند و چون دختری زیبا و سرخگون مرا به خود می خواند چشمان شوخ ان دختر هم این طور بود و مرا به خود می کشید نمی دانید خودم را نمی توانستم نگاهدارم و میخواستم ان را در خود ببرم این بود که به سراغ او رفتم و از شاخ و برگ ان گل برگ های وحشی دامنی چیدم تا ان را در دلم به امانت نگه دارم دلم به نور ان روشن شد وانوار ان تا افتاب گردون هم رفت دانه ها نور بود که می تابید و من نمی دانستم چه باید بکنم خدا را شکر روز خوبی بود رنگ بود و رنگ یک درخت زیبای گردو به رنگ زرد بسیار دلنشین و همه ان هم به این رنگ و گفتم کاشکی دوربین همراهم بود و من از این رنگ های گونه گون عکس می گرفتم و انها را در اینجا می نهادم تا شما هم انها را ببینید .ادامه دارد
توتون مصری
امروز دامادمان بیدار شده بود و چای ذغالی درست کرده بود و همین که من از خواب بیدار شدم گفت که بفرمایید چای !!هواا لطیف بود و هوای خنکی می وزید و کلاغچه هاسر و صدا راه انداخته بودند امروز دختر عمه ام هم با دخترش و همسرش هم امد او اهل دود است دود منظورم قلیان است بلافاصله پس از رسیدن قلیان خود را اماده کرد و قلیان با مزه ایی هم دارد یک اتش دان کوچک و توتون ان هم دوسیب بود که من گفتم دو سیب یعنی چه گفت اسم ان این است و این توتون ها انواع و افسام مختلفی هم دارد نارنجی و پرتقالی و موزی و ...قوطی ان را گرفتم دیدم که ساخت مصر است و در قوطی ان هم نوشته شده است که این توتون به سفارش دولت ایران تهیه شده است البته روی این قوطی نوشته شده بود که دود رئیس سرطان ها است !!که کیست ان را باور کند واگر باوری در کار بود که کسی ان را نمی کشید پس هیچکس ان را باور نمی کند به هر حال او قلیان خود را اماده کرد و از دیگران هم خواست که در کشیدن این قلیان او را همراهی کنند و از من هم خواست که من هم البته خیلی کم همراهی کردم فقط چند پک زدم همین .ادامه دارد
گوشت خواری
لطیفه های دیگری هم گفت که ممکن است به کسانی برخی بر بخورد که از خیر ان در می گذرم در این ساعت سریال دوست داشتنی یانگوم شروع شد و همه به پای تلویزیون خزیدند پس از ان صحبت به گوشت خواری کشید و من اضافه کردم انسانها چرا به کشتار حیوانات دست می یازند و تا زمانی که این کار را می کنند حق ندارند نام خود را انسان بگذارند چرا که گرفتن حق حیات از دیگر موجودات ظلم وحشتناکی است که ما ها ان را انجام می دهیم و او گفت در کاشان به شکل وحشتناکی به عنوان مثال شتر را می کشند حیوان در حالی که دارد راه خود را می رود مورد حمله قرار می گیرد و این کار هم در پیش چشمان همه مردم انجام می شود. او گفت شتر ها در زمان مورد حمله قرار گرفتن حتی گریه می کنند و التماس می کنند اما کیست که به حرف انهاگوش دهد و دیگران هم دیده های خود را گفتند که چون خیلی دل ازار است از گفتن انها در می گذرم . و من در این اندیشه ام ایا می شود روزی انسانها از کشتن حیوانات در بگذرند و این را هم در حقوق حیوانات بگنجانند که حیوانات هم چون انسانها حق حیات دارند و کسی حق ندارد زندگی را از انها بستاند ایا ان روز فرا خواهد رسید ؟روزی که در ان انسانها به نام عدالت خون حیوانات را نریزند . ادامه دارد
سرنخ
شام مرغ بود و خواهر زاده کاشانی من هم بود جوان با صفایی است و گاه با لهجه کاشی لطیفه های خوبی هم تعریف می می کند و من یکی دو تا از این لطیفه ها را اگر به یادم مانده باشد انها را تعریف می کنم یکی از این ها این بود می گفت از ملای تازه کاری خواستند که به منبر برود این ملای تازه کار گفت که من تجربه ایی ندارم و نمی توانم .یکی از دوستان او گفت این که کاری ندارد شما برای سخنرانی به منبر بروید و من هم یک نخ به پای شما می بندم اگر هر جا در سخنرانی خود دچار اشتباه شدید من ان نخ را خواهم کشید و شما هم صحبت خود را اصلاح کنید اقا داشت در باره یک واقعه ای تاریخی صحبت می کرد و گفت به عنوان مثال در این واقعه دویست نفر کشته شدند در همین میان ان کسی که داشت چای در مجلس بخش می کرد پای او اشتباها به نخ خورد و او یکباره گفت اقا در روایت دیگری امده است که در این واقعه سیصد نفر کشته شده اند و باز دوباره پای بر این نخ خورد و این بار او گفت البته در روایت دیگری امده است که در این واقعه 400 نفر کشته شده اند !! و درست چند دقیقه بعد باز این کار تکرارشد و این بار او عصبانی شد و گفت اقا یا صورت مساله اشتباه است و یا سر نخ دست ادم خری است !! و پدرم با شنیدن این داستان خنده فراوانی کرد . ادامه دارد .
بلال خوری
دیروز و امروز نبودم و خوب هم از دنیای مجازی هم دور بودم خیلی دلم می خواست کامپیوتر هم همراه من بود تا از دوستان خود دور نباشم و الان رسیدم از کرج و از روستای پدرم امدم دیروز به مقصد خانه پدر راه افتادم و دیروز هم جمعه بود قدری انار و قدری سیب و قدری کاهو و قدری نان سنگگ خریدم تا انها را به خانه پدرم ببرم تنها رفتم و یاری را همراه خود نداشتم و البته تنها رفتن هم برای خود صفایی دارد و البته دلم می خواهد یکی از دوستان با من باشد در این صورت سفر خیلی دوست داشتنی تر می شود افتاب باشد در ان صورت روز من افتابی !خواهد بود و اگر همراه با شادی هم باشد که خیلی بهتر به هر شکل هوا که خیلی خوب بود نه سردو نه گرم خانه پدر این بار خیلی شلوغ بود خیلی ها بودند چند ماشین در خانه پدر بودند از کاشان هم بودند و از کرج و تهران هم امده بودند و جمع انها جمع بود ابتدا به سراغ پدر رفتم و با او احوال پرسی کردم و با مادر خود و بعد با دیگران .بساط چای ذغالی در کار بود یک چای ابتدا تعارف کردند و من ان را خوردم و بعد ار ان بساط بلال خوری راه افتاد بلال هایی زیادی از مزرعه اوردند و به تعداد زیاد و اتش را هم تند تند کردند و شعله های اتش بود که به اسمان می رفت چوب های خشک حسابی شعله ور شد و ذغال ها اماده شد وانگاه بلال ها را چیدند روی ذغال ها اتشین و با باد بزن هم اتش را شعله ورتر کردند و پس از دقایقی کوتاه بلال ها شیری سرخ شده اماده شد و یکی یکی پس از شناورکردن در اب نمک انها را به میهمانان تعارف کردن و خلاصه بلال خوبی خوردیم که خیلی هم خوش مزه بود و راستی سگ ما هم زیر درخت توت ارام خوابیده بود و روی شکم خود دراز کشیده بود وخیلی هم راحت دو پای او در بغلش بود و دو پای خود را هم دراز کرده بود سگ ما قهوه ایی رنگ است و چشمان قشنگ مهربانی دارد و وقتی او را نگاه می کردم او هم به من نگاه می کرد . ادامه ان چند دقیقه دیگر بخوانید
خودت باش
بعضی ها خوشان نیستند می دانید دارم چه میگویم خودشان نیستند خودشان نیستند برده چیز های دیگری در زندگی هستند برده ماشین اشان هستند برده پول اشان هستند و برده استخر خانه خود هستند و برده خارج رفتن اشان هستند و برده خانه بزرگ اشان هستند برده فیس و افاده خود هستند خودشان نیستند و تازه انتظار هم دارند زمین و زمان هم به انها احترام بگذارند . اخر تو که هستی تو خودت چه هستی ؟انسانی و یا فکر می کنی که انسانی این همه پشت هم اندازی و تا می توانی از خوردن هر مال ناروایی هم ابایی نداری می دانی داریی چه می کنی داری کاری می کنی که بهترین ثمر های زندگیت یعنی فرزندانت ارزوی مرگ تو را کنند اخر خودت به انها یا د داده ایی یاد داده ایی !! فرزندان تو ارزو می کنند که کاشکی این پدر و یا مادر ما زودتر از این دنیا برود تا اموال او در اختیار ما قرار گیرد تا با او بتوانیم کیف خود را بکنیم و اخر تو کی هستی تو که این همه مال و اموال را تلنبار کرده ایی که چه ؟دلت نیامد هیچ کاری هم برای خودت بکنی گیرم که در خانه بزرگ خود در نیاوران باشی با این حساب فکر میکنی که خیلی خوشبختی !! من به کسی می گفتم من یکی از این ها را می شناسم کسی که از بیرون به انها نگاه می کند لابد پیش خود می گوید چه ادم های خوشبختی اما از این خانواده یکی از انها ام اس دارد پدر این خانواده پارکینسون دارد و مادر این خانواده سرطان پستان دارد و یکی از دختران این خانواده هم سرطان پستان دارد و شاید بیماری های این خانواده هیچ ارتباطی هم به ثروت انها هم ندارد . من نمی خواهم نداری و بیکاری و به دنبال ثروت نرفتن را توجیه کنم نه من این را نمی خواهم بگویم همه ما باید تلاش کنیم تا به ثروت برسیم اما نکته مهم این است که ما نباید از خودمان در اییم ما باید خودمان باشیم .خودمان . علائق مردم بایستی ما را در خود ببرد و درد و رنج مردم باید ما را هم به خودمان بیاورد اخر ما از این جامعه بهره مند شده ایم مگر می شود نسبت به انها بی تفاوت باشیم نگوییم انها مردمان نفهمی هستند و نمی دانند و عوام اند . نه به انها توهین نکنیم اقای مهربان با ان ماشینت ارام تر از خیابان عبور کن ومردم را هم سوار کن مطمئن باش ماشینت بو نمی گیرد مردم مهربان تر از این هستن که تو فکر می کنی . اری مهربان تر از این هستند که تو فکر می کنی .
دل افتابی
نمی دانم چرا یکباره دور می شودو می رود و من نمی دانم کجا می رود همین طور بی خبر و با خبر نه نه افتاب و شادی با هم می روند دلم را داده بودم دست افتاب و ان او را بر داشت و برد و ان را انداخت داخل رودخانه و اب هم ان را برد و برد و برد ان را تا دریا و وه دریا و من می ترسیدم از دریا !دریا !به این بزرگی و دل کوچک من !!دلم در دریا طوفانی غوطه ور بود و من مانده بودم چه کنم و افتاب هم می تابید و من در دریا شنا می کردم یک روز تمام در دریا شنا می کردم و این موج بود که مرا از این سو به ان سو می برد افتاب داشت در غرب دریا غروب می کرد قایقی با یک سر نشین از راه رسید اما افتاب در همین قایق بود و مرا می پایید و گفت می خواستم بدانم ایا تو مرد کار زاری ؟ مرد دریا هستی ؟و مرد نامرادی های هستی ؟و وقتی این را دیدم تو را بر کشیدم و با هم به اسمان خواهیم رفت دوست من با من بیا من تو را به اسمان خواهم برد اگر همه هم نخواهند تو را خواهم برد دلم سرد و سرد بود اما افتاب مرا گرم کرد دلم روشن شد روشن روشن واین بود که به قایق او در امدم و در قایق او همه چیز بود. عشق سنگین ترین چیزی بود که ان قایق با خود حمل می کرد دلم در افتاب ارام گرفت و با او با اسمان پرکشید .
خیرات
پیر زنی داشت یک کارتن خرما را به رهگذران تعارف می کرد و لابد برای خیرات گذشتگان خود . چادر نماز به تن داشت و خیلی هم پیر و ناتوان بود .امروز به سه تن از باغبانان محل انعام دادم نفری هزار تومان انها داشتند علف های هرز انجا را می زدند و یکی از انها به نظر می رسد قدری عقب افتاده است و داشت برای خودش هم در روز روشن سیگار می کشید و من هم شیلنگ اب این باغچه در دستم بود وداشتم اب پاشی می کردم خوب قدری اب را هم روی سر و روی او ریختم او با خنده گفت مرا خیس می کنی نکن اقا این طوری و من خندیدم و او امد و خیلی جدی هم یقه مرا گرفت و من گفتم داشتم با شما شوخی می کردم !!و بعد از ان بود که از او خواستم دست از سر من بردارد و به او هزار تومان دادم و گفت 2 هزار تومان !!خوب دو کارگر دیگر هم انجا بودند و من به انها هم این مبلغ را دادم تا انها خوشحال باشند و بعد رفتم و در یک خیابان کار داشتم این منطقه روبروی یک پارک بود و دو جوان یکی دختر و ان دیگری پسر در روی یکی از صندلی ها پارک نشسته بودند و داشتند با هم دیگر صفا می کردند و دست اقا پسر روی شانه دختر خانم بود و خیلی به هم نزدیک بودند هر از گاهی هم ان پسر بوسه ایی را هم بر صورت دختر می زد هر دو ریز نقش بودند و دختری دیگر هم داشت با موبایل خود در خیابان همان پارک صحبت می کرد و سر و وضع خوبی این دختر نداشت و پسر تنومند ی هم در پارک بود و از او می خواست که پارک برود تلفن این دختر تمام شد و ان جوان تنومند و با یک پسر تنومند دیگر او را سوار یک موتور کردند و رفتند !!
عید فطر
افتاب در افق غرب تهران به رنگ قرمز تندی در حال رفتن است و مثل این است که تا سقوط خود راهی ندارد پرتو نور تا شعاع طولانی فضای اطراف خود را رنگی کرده است و هواپیمایی هم در حال نزدیک شدن به فرودگاه است و کلاغی هم در روی کانال کولر نشسته است و دارد نوک به چیزی می زند و من به همین خاطر به پشت بام رفتم تا بدانم این صدا از چیست و این بود که دیدم که این کلاغ دارد به یک پاره گردو یی نوک می زند تا گردوی ان را در اورد و بخورد کلاغ با دیدن من ترجیح داد که با گردوی خود برود تا به گردویش اسیبی نرسد گردو را با منقارش گرفت و پرواز کنان به پشت بام دیگری رفت چند چلچله هم در بالا ی پشت بام در حال جست و خیز هستند و مدام با پاهای کوچکشان دارندبه این طرف و ان طرف می روند و کولر ها هم خاموش شده اند و دیگر کولری روشن نیست و اکنون مردم روزه دار در این اندیشه اند که قرص ماه را ببینند و البته از فبل هم اعلام کرده اند که دیدن ماه در روز پنجشنبه امکان ندارد و بنابراین روزه دار ها باید فردا را هم روزه بگیرند و خدا کند که فردا روز عید نباشد چون با این حساب یک روز از تعطیلی کارکنان کم می شود و این با تعطیلی سال پیش که 3 روز تعطیل بود کلی هم مردم را دمغ می کند !!!
قناریها
هوا افتابی است یک کبوتر خاکستری هم در لبه پشت بام نشسته است در طبقه نهم .درست در گوشه گوشه و در خواب است خواب ناز سر خود را در گردن خود برده است و یک پا هم هست اما به کوچکترین صدا هم حساس است و کافی است یک صدای کوچکی را بشنود و او انگاه ازخواب بر می خیزد در لبه دگر در طبقه ششم یک قمری در حال گشت و گذار است و در بالا دست هم دو کلاغ در حال پروازند یکی در جلو ان دیگری در پشت او وانتی هم دارد داد می زند انار و سیب و گوجه فرنگی دارد و از مردم می خواهد برای خرید به نزد او بروند در یکی دیگر از بالکن ها زنی دارد لباس بچه خود را در بند اویزان می کند باغبان هم دارد زمین چمن را ابیاری می کند و شهر هم ارام است قناری ها هم درخوابند و صدایی از انها بر نمی خیزد اما صدای گنچشک ها دارد می اید گل نیلوفر خانه روبرویی پر از گل های ابی رنگ با سینه ای سفید است و به افتاب خیره شده ا ند و چند اتوبوس هم در ایستگاه است و با انتظار مسافراند داروخانه هم باز است و ماه رمضان هم در اخرین روز خود است و مردم خود را برای بعد از ماه رمضان اماده می کنند .
مداحی
اتومبیل ها تند تند دارند از این خیابان عبور می کنند بیشتر انها هم پژو206 است زنی هم با سرعت زیادی از همان خیابان تنگ و باریک عبور می کند خیابان انجا یک طرفه است و سرازیری تندی هم دارد و خوب میهمانها دارند یکی یکی از راه می رسند و من بعد از این اتومبیل خود را به داخل پارکینگ باشگاه می برم و همان جا پارک می کنم و باز به بیرون می ایم هوای بیرون از داخل خیلی بهتر است خوب پس از این پسر عمو هایمان امدند محسن و حسین و داوود و رضا و عباس و محمد و حسن و .. و و بعد هم دیگران امدند و میهمانها همین طور داشتند از راه می رسیدند چند تاج گل هم امد و انها را در ورودی باشگاه چیدند و تابلویی از عکس عموی مرحوم را هم در بالا سر در ورودی گذاردند تا دوستان او به یاد این مرد نیک و مهربان باشند فرزندان او هم به تاسی از پدر خود در کار نیک دست دارند و کمک هایی به مردمان تنگ دست دارند سالن داشت کم کم پر می شد و سالن باشگاه هم زنانه و مردانه شده بود یکی از انها گفت سال قبل این طور نبوده است و تازه این باشگاه زنانه و مردانه شده است و من گفتم اخر در این دوره لابد مردم دیندارتر شده اند !!اذان افطار زده شد و من هم به سالن رفتم و با دوستان خود در روی یک میز نشستم همه جور خوراکی بود از هر چه دلت بخواهد پنیر و گردو و سوپ و و چای و شیر و میو ه از هر نوع و کره و ... و چند خانم هم از مردم پذیرایی می کردند خوب صحبت ها هم گل کرد بعد اقا داماد ما از کرج می امد انها خیلی در راه بودند چرا که در ترافیک گیر کرده بودند همان اقا دامادی که از او قبلا صحبت کردم .جمع پسر عموها بود و مهمانهایی که می امدند سالن پر شد و چه زنانه و چه مردانه .بعد از افطار هم مداحی نابینا به گمانم اقای ترابی نامی اشعاری در مدح امامان خواند و یادی از عموی ما کرد و از مردم هم به خاطر حضورشان در این مراسم تشکر کرد او اشعار زیبایی خواند .پس از ان شام میهمانان در سالن کناری چیده شد و مردم برای شام دعوت شدند و پس از ان کم کم میهمانان از صاحبان مراسم خداحافظی کردند و انجا را ترک کردند .زن عموی مهربان من هم دیگر ان زن عموی سابق نیست کلی از پا افتاده است فراموش نمی کنم که این زن عموی من و دختران او در زمان حیات پدرشان از هیچ کاری برای نگاهداری او کوتاهی نکردند تا زمانی که او در بیمارستان بود این زن عمو چون فرشته ای دور بر او می جرخید یک روز در بیمارستان او به من گفت کسی از اقوام به من گفت خوب چه کاری از دست شما ساخته است بروید به خانه و من به او گفتم من چه کسی را دارم جز او تا او هست من در کنار او هستم و یک لحظه هم او را ترک نخواهم کرد و دختران او هم چنین بودند ادامه دارد
ویلا
پس از صحبت با نگهبان ان باشگاه قدری در خیابان انجا قدم زدم هوا خیلی دلنشین بود و نه سرد و نه گرم .یکی از خانه های مجاور این باشگاه خانه ویلایی بود و سر در ان با یک درخت تزیینی اذین بندی شده بود اب ذلالی هم در جوی این خیابان جاری بود و با سرعت راه خود را باز می کرد این منطقه اهیه مرا به یاد برخی از مناطق شهر مکه می انداخت از نظر پستی و بلندی و برج های سر به اسمان ساییده ان یکی از برج ها با شمارشی که من کردم به نظرم 30 طبقه بود بر فراز این برج هم یک پنت هاوس بزرگ بود و در گوشه گوشه این خیابان هم داشتند برج می ساختند در بالکن یکی از این برج ها زنی سیاه پوش در بالکن یکی از طبقات بیرون امد و داشت لباس های خود را از روی بند جمع می کرد در لبه بالکن ها گلدان چیده بودند و گل های ان از دور دیده می شد یکی از برج ها هنوز کسی در ان نبود و در یک زمین بایری هم یک بونکر سیمان رها شده بود معلوم بود که این بونکر مدتها است که در انجا رها شده است چون در داخل این بونکر گیاهی روییده بود و بعد هم خشک شده بود و ساقه های خشکیده این گیاه هم در روی پله های این بونکر دیده می شد . در همین زمان یک تانکر پر از گازوییل امد تا محتویات خود را خالی کند در مقابل باشگاه هم یک زمین بود که دیوار ان مربوط به گذشته بود دیوار اجری و روی دیوار هم شاخ و برگ جند درخت شمشاد با گل های سفید ریخته بود و نمای خوبی به این دیوار داده بود و در ان ساختمان روبرو هم زنی با بازوان برهنه و بدون روسری در بالکن داشت گلدان های خود را اب می داد و از همان جا هم خیابان را دید می زد .
الهیه
امشب سالگرد در گذشت عموی من بود همان عمویی که من یک بار از او تعریف کردم همان عموی مهربانی که در زندگی جز کار خیر هیچ کار دیگری نکرد مردم دوست بود و خیرخواه و خودش هم خیلی دوست داشتنی بود اما همین عمو به بیماری سختی گرفتار شد و حدود یک سالی زندگی گیاهی داشت و در زمان رحلت از این دنیا فقط استخوانی از او مانده بو د او کارمند بانک کشاورزی بود اسم او هم محمود کرباسی بود و اکنون نیز در اما مزاده باغ فیض دفن شده است درست در پایین دست اخرین پله ورودی به محوطه این امامزاده خدایش بیامرزد خوب من هم دعوت بودم این مراسم در باشگاه بانک کشاورزی بود باشگاه این بانک هم در الهیه بود در خیابان شاهد . من برای این که در ترافیک بعد از ظهر گیر نکنم زودتر راه افتادم و از اتوبان چمران و از ورودی بلوار افریقا به سمت الهیه رفتم و با پرس و جو این خیابان را یافتم برج های سر به فلک کشیده در کوچه و پس کوچه های این منطقه چشم را می نواخت و در بیشتر کوچه ها ساخت ساز بود و در بسیاری از برج ها هم به نظر می امد کسی ساکن نیست نمی دانم اما بیشتر چراغ ها خاموش بود و در کوچه و خیابان هم کارگران بنایی بودندکه تازه دست از کار کشیده و در حال رفت و امد بودند من زودتر از همه رسیده بودم و هنوز کسی نیامده بود این بود که ماشینم را همان جا پارک کردم مقابل باشگاه بانک خوب این باشگاه در جایی خوبی واقع شده ست یک درخت خشک هم در بیرون از باشگاه بانک کشاورزی دیده می شد به نظرم درخت زبان گنجشک بود من به نگهبان باشگاه گفتم چرا این درخت خشکیده است و این خوب نیست ان هم دم در باشگاه بانک کشاورزی قدری با او صحبت کردم او گفت قیمت اپارتمان در این منطقه حدود متری 7 تا 8 میلیون تومان است اپارتمان ها وسیع و بزرگ به نظر می رسید برج های زیادی هم در حال ساخت و ساز بودند در همین زمان زنی با شلوار لی تنگ با مانتویی کوتاه در حال عبور بود .
هستی
این شعر گونه متعلق به یکی از دوستان به نام خانم پروانه اشرفی است که از من خواست ان را در وبلاگ خود بگذارم و نظر خوانندگان را بخواهم . این شما و این هم سروده خانم اشرفی
تو عشق زیبای منی ، معبود من . عشقم تویی ، گویم ،سخن هر دم ز تو .بر من ،تامل کن بسی .اندک ، سخن را باز گو بی پرده از اغاز گو ، رمز عجیب خلقتت ، با من بگو ، سر چشمه ی هستی کجاست ، اینجا کجاست ، من کیستم یا چیستم ، من نقطه ام ، اغاز صفر ، در اسمان بالاتر از جو زمین ، یعنی که هیچم کمتر از یک، نقطه ام با من بگو ،تو شرم کن ، کی ذره ای جرات کند پرسش ،ز من که نقطه ای اغاز بودن در کجاست، بی پرسش و بی همهمه بگذار و بگذر قطعاکه میابی مرا ، اما خدای رهنما ای رهنما ای خالق صبر و بلا ای اسمان جاه و جلال دنیا برایم یک قفس اندیشه ام بالاتر است ، دریا برایم برکه ای یک اسمان دنیا خلا در پیش رویم دیده ام ، بالاتر از هر خلقتی اما نمی دانم چرا گم کرده ا م عشقم و اینک یافتم عشق تو را ، تو در منی تو با منی عاشقتر از کل تمام عالمی ، این منم بی پرده گویم با توام با من بگو از لحظه ی بودن بگو فرقی ندارد رفتنم در قعر خاک سرد و بی مهر و تعلق خفتنم چشمان من ایینه بین قلبم فراتر از زمین ای ارزوی بودنی ،ایین سبز زندگی ، سر چشمه ی شیرین عشق چشمان مخمور زمین ، شیرنتر از شهد عسل اب از تو و خاک از تو و دنیا از تو هوا از ان تو ، افلاک را گرداننده ای حرکت فقط از ان توست ، تا بی نهایت بوده ایی صدها هزاران کهکشان در ذات تو اما نهان من را ببخش من کوچکم شاید که باشم شاخه ای از تاکی قشنگ . هستم ،نهاد خلقتت ادم از اغاز ازل مخلوق یک لبخند تو ، من را ببخش شرم است اما عاشقم .خالق تویی من ذره ام دریا تویی من قطره ام ، من خاکم و تو اسمان ، تو خالقی من ادمم عشقم زمین ، تو اسمان بخشش ، فقط از ان توست ، دریای مهری ، ای خدا حکمت فقط ،از ان تو .
اسانسور
در محل کار بودم وداشتم به یکی دیگر از طبقات میرفتم و پشت در یکی از اسانسورها ایستاده بودم که دیدم سر و صدای خنده های دخترانه می اید اسانسوردر طبقه هشتم ایستاد و من در کمال بهت و نا باوری دو دختر خندان و هم قد و نازک اندام و با موهای افشان و مانتوهای رنگی و پر از شور وشادی را در اتاقک اسانسور دیدم هر دو می خندیدند و من وقتی به اسانسور سوار شدم گفتم دختر های خوب به چه دارید می خندید ؟چند نامه دستشان بود و معلوم بود برای کاری به انجا امده اند و ان دو گفتند ما به حرکت این اسانسور می خندیم اخه وقتی این اسانسور به حرکت در می اید قلب ما فرو می ریزد و یک حال خوبی به ما دست می دهد و من ماندم که اسانسور هم می تواند فرح بخش باشد مگر نه ؟ همراهی من با این دو مسافر خندان فقط سه طبقه بود .!!انها در حال خوش خودشان رفتند .
کبوتر
رفتم تا به گل های یاس خود در بالکن اب بدهم شب بود و نور کمی از پشت پنجره می تابید ظرف اب را به طرف گلدان بردم یک باره کبوتری که من انتظار ان را نداشتم از پشت گلدان در امد و پرواز کنان به لبه ساختمان پرید و با این و ان پا کردن و سر تکان دان همان جا به نظاره نشست و من خود را سر زنش کردم چرا ارامش این کبوتر فراری را به هم زده ام و امروز هم دوباره به بالکن رفتم سری هم به ان گلدان زدم این بار هم در کمال بهت دیدم که ان کبوتر فراری از همان جا در امد و نگاهی به من انداخت و من گفتم لابد او با من رفیق شد و من رفتم تا برای او غذایی تدارک ببینم قدری نان را خورد کردم و اوردم تا به نزدیک ان کبوتر رفتم کبوتر باز پرواز کنان از انجا دور شد و رفت روی لبه ساختمان و همان جا نشست !! اما من با این وجود در انتظار ان کبوتر می مانم تا ان را در دستان خود لمس کنم .
مات
افسرده و درهم و مات بود می شد به اشکاری تشخیص داد که از چیزی دارد رنج می برد لباس مرتبی به تن داشت با گونه فرو رفته و سفید . در صندلی جلو نشست و چون او خیلی در خودش بود ابتدا جرات نکردم از او چیزی بپرسم دقایقی به سکوت گذشت تا این که خود او گفت که خسته است و گفت شما هم حتما خسته اید و از این که فردا صبح دوباره ناچار است دوباره به سر کار برود ناراحت نشان می داد می گفت برای مردم خوشی باقی نگذاشته اند و مردم دلخوش نیستند و من گفتم چرا مگر دلخوشی دست کسی است این انسانها هستند که باید برای خود اسباب خوشی فراهم کنند البته من تاثیر روند عمومی بر جذر ومدهای تحولات اجتماعی را رد نمی کنم . اما با این وجود هم می شود خوش بود و او گفت مگر می شود . من گفتم شما باید از چیز دیگری ناراحت باشید و بعد اضافه کردم شما متاهل هستید و او گفت نه مجرد هستم و نه متاهل !! و من فهمیدم که او در برزخ جدایی است !!گفتم چند فرزند دارید او گفت سه فرزند دارد و گفتم حالا چرا دارید از هم جدا می شوید و او گفت اخر همسر من شکاک و بد دهن است و به لباس من ایراد می گیرد و بعد از من پرسید این لباس من چه ایرادی دارد ؟ گفتم نه ایرادی ندارد لباس سنگینی است و بعد من از او پرسیدم که چه می کند گفت در بیمارستان پرستار است و من گفتم با این حساب چگونه می خواهد زندگی خود را اداره کند گفت با سه بچه من گفتم خوب یک جور با هم کنار بیایید و او گفت هسرم با من 20 سال تفاوت سنی دارد او الان 65 ساله است و من 40 ساله و همین هم است که با هم دیگر جور نیستیم و من گفتم این نمی تواند عامل مهمی باشد بهانه های دیگری در کار است و گفتم لابد او با کار شما مشکلی دارد گفت نه و اضافه کرد که او بازنشسته است و در خانه است و من به شدت از این وضع خسته شده ام و نمی دانم چه کنم . و هیچ چیز هم نمی خواهد به من بدهد در حالی که سالیان زیادی در کنار هم بوده ایم و او اکنون می خواهد من همین طور از زندگی او خارج شوم و بعد او پرسید ایا این عمل ظالمانه نیست ؟ به محلی که می خواست رسید و در حال پیاده شدن بود من به او گفتم ببینید شاید بتوانید با هم زندگی گنید و او گفت نمیدانم اما من به پایان این زندگی رسیده ام و راهی هم وجود ندارد و می دانم فردا در جامعه با سه فرزند دچار مشکلاتی زیادی خواهم شد و او در حالی که رنج فراوان زندگی او را مچاله و مات کرده بود پیاده شد و رفت .
سریال های تلویزیونی
این سریال های تلویزیونی هم پر از غم و غصه است اقایی در ان سن عاشق می شود و به زندگی خود اتش می زند تا به عشق خود برسد و چه ابلهانه هم کار های خود را پیش می برد هر چند در واقعیت چنین چیزی وجود ندارد و به راستی این نوع سوژه ها چقدر در جامعه ما فراگیری دارد ؟ و چه مشکلی از مشکلات مردم را حل می کند و البته قرار هم نیست این سریال ها مشکلی را سامان دهد ،بیشتر قصد سر گرمی است ، اما ایا بهتر نبود لااقل سریال ها شادی برای مردم بخش می شد و این قدر اشک مردم را به هر منابستی در نمی اورد . چه می شد این صدا و سیما از مردم نظر خواهی می کرد در این سریال مردم غصه دار می شوند چرا وقایع ان طور که انها می خواهند پیش نمی رود هیچ کدام از این سریال ها ماندگار نیست و تنها یک بار مصرف است .بیشتر سریال های صدا و سیما در بستری از غم کارسازی می شود و مردم را عصبی و ناراحت می کند .اما فیلمی مثل امام علی (ع)ماندگار است .
داروغه
خیلی دلم می خواست دو باره او را ببینم اما او رفته بود و دلش نمی خواست مرا ببیند و من نمی دانم چرا او این کار را می کرد اگر یک روز من او را نمی دیدم می مردم اما زندگی او را ان چنان پابند کرده بود که جرات این را نمی کرد که پا از پا خطا کند . با طلوع افتاب از خواب بر می خواست و خود را برای امدن اماده می کرد و من تا اورا می دیدم شادی تمام وجودم را پر می کرد او بهشت را با خود می اورد و مرا در خود می برد و من زمان را فراموش می کردم و فنای در او می شدم اما این زندگی بد سگی است ! بد سگی است ادم را در هراسی ابدی نگاه می دارد و داروغه ها بیداراند تا تو پایت را از گلیمت دراز تر نکنی ول کن هم نیستند چهار طرف نگهبان گمارده اند و چهارچشمی تو را می پایند اخر این همه دار ودرفش برای این است که انسانها همدیگر را دوست نداشته باشند و دوستی را هم در ان چارچوبی بپذیرند که انها می خواهند .شادی را هم می توانی برای همیشه فراموش کنی وداروغه ها بیداراند .داروغه زندگی .
اب راگل نکنید !
امروز هوای تهران پس از باران دیشب افتابی است و هوای دلچسبی است . نه گرم و نه سرد البته تهران در سال از این روزها کم دارد که هوای ان متعادل باشد به قولی یا زمستان است و یا تابستان بهار و پاییز ان بسیار کوتاه است و مردم نه عادت سرما را دارند به محض این که یک قدری هوا سرد شد وسایل گرمازا را روشن می کنند و در بهار هم اگر قدری هوا گرم شد این کولرها هستند که روشن می شوند در حالی که این نوع استفاده از وسایل چندان کار درستی نیست در حال امدن به خانه بودم که خانمی پا به سن نهاده ایی را سوار کردم .مانتوی قهوه ایی رنگ به تن داشت و یک روسری ابی رنگ و با قد متوسط و جا افتاده . خوشحال شد از این که او را سوار کردم خوب سر صحبت را خود او باز کرد به من گفت زبان می خوانید گفتم وقتی بیکارم زبان انگلیسی گوش می دهم و بعد او گفت این ابتدایی است !من گفتم مگر شما زبان هم می دانید و او گفت من زبان المانی را می دانم گفتم شما این زبان را در کجا یاد گرفتید او گفت در المان . اخر من با بچه هایم دو سال در المان بودیم و اضافه کرد که تمام کشورهای اروپایی را دیده است و اکنون نیز در یکی از دانشگاه های تهران مشغول کار است و حدود 330 هزار تومانی هم حقوق می گیرد و خانه هم ندارد از او پرسیدم چرا او گفت اخر ما قصد داشتیم به کانادا برویم اما فقط من توانستم یکی از پسر هایم را به ان کشور ان هم در سن کودکی بفرستم و بقیه نتوانستیم این کار را بکنیم و به ایران باز گشتیم و با این حساب تمام زندگی خودمان را باختیم . من از او پرسیدم پس ان کودکتان چه می کند و او گفت او در انجا ماند و در سرپرستی یکی از اقوام امان قرار دارد و حالا دارد درس می خواند و او گفت دو پسر دیگر او یکی تکنسین برق است و ان دیگری هم بیکار است و پدر انها هم در خانه است و بیکار است چون خودش را بازخرید کرد اما نتوانست کار برای خود پیدا کند و به این ترتیب من کار می کنم و او خانه داری و همه کاری هم می کند از جمله اشپزی و خرید خانه را هم او انجام می دهد بعد او از تجربه های خود گفت و اضافه کرد هیچ کجا وطن انسان نمی شود ما با این فرهنگ بزرگ شده ایم و در ان غوطه وریم با این حساب من به راحتی نمی توانم با فرهنگ المانی کنار بیایم البته همه فرهنگ ها یک سری مزیت ها دارد و یک سری محدویت ها و من در پاسخ او گفتم بینید همه فرهنگ ها با ساختار مردم ان ساما ن به نوعی هم اهنگ است فرهنگ ایرانی سابقه چند هزار ساله دارد و معلوم است که این فرهنگ مولفه های خود را دارد و فرهنگ المانی هم دارای مولفه های خاص خود و در طول تاریخ هم این فرهنگ بارور شده است و یا در ان تغییراتی حاصل شده است و اضافه کردم قرض کنید همین اسلامی که ما از سخن می گوییم خوب ما الان شیعه هستیم و اسلام ما از نوع شیعه است این اسلامی است که ما ان را با فرهنگ خود به نوعی سازگار کرده ایم این شیعه به مزاق ما ایرانی ها بهتر از انی است که در عربستان است هر چند علمای ما می گویند این همان چیزی است که پیامبر گفته است اما من به این کار ندارم من می خواهم بگویم همان طور که مصری ها هم نوعی خاصی از اسلام را دارند و ما ایرانی ها هم نوعی خاصی از اسلام را داریم الان پس از 500 سال در امریکای لهجه امریکایی وجود دارد که با لهجه انگلیسی ان تفاوت دارد در حالیکه زبان هر دو از یک ریشه است .به هر شکل فرهنگ ها هم قالبی است که مردم با ان هویت می یابند و من ایرانی می شوم با یک سری خصوصیات خاص و برای همین هم است که هر کس در کشور خودش راحتر می تواند زندگی کند و با مردمان ان سازگاری نشان دهد البته هر قاعده ایی هم استثنا هم دارد و البته این تنوع هم بد نیست تنوع می تواند خود افریننده هم باشد همان طور که موتور محرکه همه ماشین ها یکسان است اما تنوع در رنگ و تنوع در نوع اتاق و تنوع در تزیینات داخلی می تواند پاسخگوی تنوع طلبی انسان باشد و خیلی هم خوب است این که دعوا ندارد که به جان هم بیفتیم که من عین حقیقت ام و تو مثلا در گمراهی ! همه در راه حق اند اگر درست بدانند واقعا کیست که از دزدی خوشش بیاید در همه فرهنگ ها و ادیان این کار مذموم است . کیست که نداند امانت داری خوب است کیست که نداند که احترام به حقوق دیگران خوب است همه این را می گویند . پس دعوا بر سر چیست بر سر همین عناوین است که چندان هم مهم نیست . اسمان در همه جای دنیا همین رنگ است و ابرها هم همین رنگ اند اما یک چیز تفاوت می کند و این بارانی است که می بارد و یک سر زمین را اباد می کند و سر سبز و یک سر زمین را خشک و طبیعتا در طول تاریخ این دو نوع اب و هوا دو نوع برداشت از زندگی را پدید می اورد . برای در کشور خشک مثل کشور ما اب مقدس است و برای ان اروپایی مقدس نیست چون اب به اندازه کافی همیشه در اختیار او بوده است و برای همین هم است که سهراب سپهری می سراید که اب را گل نکنید و یا خواجه حافظ از اب رکناباد می گوید و به ان افتخار می کند در همین موقع یک دختر پژو سوار از کنارم عبور کرد داشت در ایینه خود را می دید انصافا دختر زیبایی بود وموهای خود را به طرز دلنشینی رنگ کرده بود و من گفتم چه دختر قشنگی و او گفت الان اوضاع بد شده است گفتم برای چه این را می گویید گفتم منظورتان اوضاع اقتصادی است گفت نه منظورم همین رفتار دختر ها است گفتم اخر چه عیبی دارد این رفتار .این یک رفتار طبیعی است ان هم از یک دختر پر از شور و شادی و او گفت اخر این کارها حتی مردها ی پا به سن گذاشته را هم از راه بدر می کند و من گفتم چه اشکالی دارد خدا هم زبیایی را دوست دارد چرا این قدر خدا را عبوس می کنیم اگر هر کاری به قاعده درستی باشد هیچ اشکالی بر ان نیست و او حرف های دیگری هم زد که اگر فرصت شد انها هم برای شما می نویسم پس از نیم ساعت به خیابان پیروزی رسیدم و او را پیاده کردم صمیمانه تشکر و رفت . او شیرازی بود و همسر او هم شیرازی است و می گفت تهران را با تمام بدی ها ان دوست دارد و امروز هم برای ملاقات بیماری به بیمارستان جم رفته بوده است و اضافه کرد که ان بیمار مبتلا به بیماری ام اس است و هزینه درمان او هم بسیار بالا است و می گفت که قیمت هر دانه از امپول های که به او می زنند بالای یک میلیون تومان است در ضمن این خانم گفت حضانت دو تن از خانواده هایی را که کمیته امداد اما م خمینی به او معرفی کرده است به عهده دارد و از این کار خود هم راضی است اما می گفت شوهر خودم با این کار مخالفت می کرد !! .
پژوی 206
برای خرید چند قلم کالا به بیرون از خانه رفتم . هوا هم با بارانی که امده بود خوب بود ودلم می خواست سری هم به كوچه وخيابان بزنم این بود که با دمپایی راهی خارج از خانه شدم همین که از مجتمع خود بیرون رفتم ودر حالی که داشتم هوای باران خورده را تنفس میکردم و خنکی اب باران را در انگشتان پای خود حس کردم پیرمردی را دیدم که داشت ارام ارام و با گام های نه چندان استوار می رفت و یک چتر هم در دست او بود البته چتر بسته بدون ان که مرا بشناسد سلامی کرد و من هم پاسخ او را دادم و گفتم سلام حاج اقا و بعد اضافه کردم هوای خوبی است و باران هم شهر را شست و او در پاسخ گفت : کرم اوست ! او که به ما نگاه نمی کند اگر ما بد هم باشیم باران را خواهد فرستاد و زمین ملک اوست و هر چه را اراده کند می شود و من از نوع نگاه او به جهان لذت بردم و بعد با او همراه شدم و به سر چهار راهی رسیدیم و راه من از او جدا شد . در باجه تلفن هم مرد جوانی در حال صحبت با طرف خود بود و نیش اوهم تا بناگوش باز بود و از ان هم گذشتم موبایل فروش بر خیابان هم داشت تلویزیون تماشا می کرد سریالهایی که این روز ها تلویزیون انها را پخش می کند و مردم را خوب پای این جعبه برقی نشانده است و پس از ان به مغازه خوار و بار فروشی رسیدم مغازه دار در بیرون از مغازه بود به او گفتم حاج اقا این کیسه های بیمارستانی در کنار خیابان چه می کند و او گفت این ها مال این درمانگاه بغل است گفتم چرا به او اعتراضی نمی کنید و او گفت چند بار به او گفته ام و در واقع حال ان را نداشت که به طبقه بالا ي درمانگاه برود این بود که تلفن خود را از جیب ام در اوردم و با ان شماره ان درمانگاه که روی تابلوی او بود را گرفتم و شدیدا اعتراض کردم و گفتم مثلا شما درمانگاه هستید !! این کار شما کمتر از تبه کاری نیست و پراکندن بیماری در سطح شهر است و بعد تلفن خود را قطع کردم پس از یک دقیقه یکی از کارکنان انجا امد و کیسه را از انجا برداشت من نمی دانم ان را چه کرد .!! خرید خود را کردم و در حالی که دو کیسه در دستم بود به سمت خانه رهسپار شدم ان مرد جوان هنوز در باجه همگانی تلفن بود و داشت همین طور صحبت می کرد و در ان سوی باجه هم دختر خانمی داشت با تلفن صحبت می کرد .تاریک بود و چهره او را به خوبی نمی دیدم راهی خیابان خودم شدم باران تا اندازه ایی خیابان را شسته بود و در جلو مجتمع ما هم یک پژوی 206 ایستاده بود راننده ان هم یک خانم چادری بود و چند خانم چادری هم در دیگر صندلی ها نشسته بودند و راننده چادری هم داشت با تلفن خود جایی را می گرفت صورت زیبایی داشت و چند ثانیه بعد این اتومبیل هم رفت .
باران پاییزی
اولین باران پاییزی دقایقی پیش در تهران بارید . باران تندی بود و ابری سیاه در اسمان هویدا شد و پس از ان بود که باران این زیباترین افریده خدا بر و سر و روی تهران فروریخت .اسمان هنوز ابری است و اکنون دانه های باران با شدت کمتری در حال باریدن است خیابانها خیس است و اب در شیارهای اسفالت خیابانها راه افتاده است درختان تهران از فرط الودگی داشتند از نفس می افتادند بیچاره این درختان تهران که ملعوم نیست شکایت خود را به چه کسی بگویند اخر اینها هم موجودات زنده اند و مثل انسان به حمام احتیاج دارند اما فریاد انها را هیچکس نمی شنود حتی انهایی که درس کشاورزی خوانده اند و کار انها در شهرداری رسیدگی به این زبان بسته ها است این همه درخت در تهران داشتند می مردند و این باران به داد انها رسید و من چه لذتی بردم از این که می دیدم باران بدون هیچ منتی دارد سر و روی قشنگ انها را می شوید انها امشب می توانند نفسی بکشند خیابانها تهران هم داشت از فرط الودگی می پوکید و این باران بسیاری از الودگی ها را هم با خود برد و کاشکی در تهران هر 15 روز یک باران از این نوع می بارید تا شهر نفس راحتری بکشد . یاس های من هم در بالکن به تماشای اولین باران پاییزی نشسته بودند و دانه های باران انها را هم خیس کرد و فردا باغبان های پارک های تهران هم به میمنت اولین باران پاییزی استراحت خواهند کرد .اسمان ابری است و اکنون که دارم این مطالب را برای شما می نویسم باد نسبتا تندی می وزد و دارد الودگی ها را از شهر ما دور می کند ودختری با روسری و مانتوی چسبان و شلوار لی در حالی که باران به پای سفید او می خورد با تندی به سمت مقصد خود می رود .
درخت معرفت !
درخت شاد خواری را شما دیده اید درخت میگساری را شما دیده اید ؟ اگر شما به باغ سیب بروید درخت سیب را خواهید دید با شکوفه های زیبا و محصولاتی زبیا تر در فصل بهار و در فصل تابستان هم سیب های شفاف و براق را در روی شاخه ها خواهید دید سرخ و سفید و به رنگ های دیگر سیب سبز و اگر درخت گلابی را ببینید ان هم این طور است درخت گلابی در فصل بهار پر از گل های سفید است که سر تا سر درخت را در خود پوشانده اند و در فصل تابستان هم پر از میوه های ابدار است همه درختان این طور اند محصولات خود را به تماشا می گذارند و مردم را به خوردن می خوانند و اما فقط یک درخت است که این طور نیست و ان درخت هم درخت انگور است این درخت میوه های خود را به تماشا نمی گذارد هیچکس میوه های ان را نمی بیند هر چند امروزه درخت انگور را روی داربست می خوابانند اما به طور طبیعی درخت انگور روی زمین خوابیده است و کسی گل و میوه های ان را نمی بینید .اگر شما به باغ انگور بروید در سر تاسر باغ انگوری نمی بینید همه انگور ها در زیر درخت انگور خوابیده اند ، ان هم چه با صفا خوشه های انگور چون هزاران یاقوت در کنار هم ارام گرفته اند بدون ان که به هم دیگر ازاری برسانند و هر درخت انگور مادر هزاران دانه انگور هزاران دانه نور که در سایه سار خود به انها اب حیات و نور دانايي می دهد و تو درخت انگور منی !! درخت حیا ومعرفت و درخت زیبایی و درخت روشنایی ودرخت شادی ، شادی .
شلوار جین !
بعد از افطار گفتم سری به بیرون بزنم شب بود شهر هم ارام و مردم هم در پای تلویزیون ها مشغول تماشای سریال هایی که هر روز از سیما بخش می شود ، بودند . مردم انها را دنبال می کنند . من خود علاقه ایی به این سریال ها ندارم و انها را تعقیب نمی کنم . رفتم به زمین چمن اقا رضا نگهبان این زمین چمن در حال قدم زدن بود و من از یک گوشه زمین چمن وارد شدم دو جوان در حال درست کردن قلیان خود بودند و اتش دان را می چرخاندند تا ذغالها خوب قرمز شود انها در سایه سار درختان زبان گنجشک بودند نور کمی به انجا می تابید . و من به نزد اقا رضا رفتم سلامی و نشستم و از او پرسیدم برای افطاری چه کرده است و او گفت به نزد همکارانم رفتم و انجا افطاری کردم و از او پرسیدم که کار وبار چطور است و او گفت حدود 180 هزار تومان حقوق می گیرد و من ماندم که او چگونه زندگی می کند در حالی که مستاجر هم هست و سه فرزند قد ونیم قد دارد گفتم تا کی در سر پست خود هست او گفت شب جمعه است و قدری زودترخواهد رفت و من گفتم اقا رضا امشب شب شنبه است !! و او گفت که شنبه و روزها را گم کرده است . سیگاری در اورد و گیراند و به من هم تعارف کرد که از او تشکر کردم او گفت سیگاری نمی کشد روزی 3 عدد .در سمت افق جنوب اسمان تهران هواپیمایی در حال کم کردن ارتفاع خود است و دارد به فرودگاه مهر اباد نزدیک می شود . قدری بعد از او خداحافظی می کنم و به سمت خانه راه می افتم و ازانجایی که امده بودم باز می گردم ان دوجوان حالا داشتند دود می کردند یکی از انها لم داده بود و ان دیگری هم با موبایل خود ورمی رفت و موبایل یکی دیگر از انها داشت موزیکی را بخش می کرد . در زمین بازی هم یک زن و مرد نشسته بودند ، زن شلوار تنگ جینی را به پا داشت و مرد هم . و دختر بچه کوچک انها هم داشت در زمین بازی ،بازی می کرد .
الماس !
یک وقتی ادم یک چیزهایی را فراموش می کند و مدتها از ان یاد نمی کند برای شما هم باید این پیش امده باشد مگر نه ؟بله مدتها و ممکن است که خیلی هم برای او عزیز باشد ان چیزی را که فراموش کرده است ان قدر فراموش کرده که روی ان گرد و خاک گرفته و خودش هم به خوبی یادش نیست مثل الماسی است که در لابلای غبار پنهان شده است و بعضی از دوستی ها هم این طور است . اگر خانه خود را هر هفته پاکیزه می کنیم خوب باید دلمان را هم هر از گاهی پاکیزه کنیم تا این چنین وضعی پیش نیاید حیف نیست که دوستی هایمان را هم این طور با ان برخورد کنیم مگر چیست این زندگی سگی که ما داریم تا کی باید برای پول در اوردن بدویم و مگر چقدر وقت داریم برای زندگی کردن یک قدری هم به زندگی اجازه نفس کشیدن بدهیم زندگی هم برای خودش حق حیات دارد زندگی هم برای خودش دوستانی دارد ان قدر تلنبار نکنیم این روز مره گی ها را در زندگی هایمان . باور کنید به سرعت باور نکردنی فرصت ها از دست می رود و ما بدون ان که بدانیم برای چه هستیم الماس هایی را که این همه برای به دست اوردن ان مرارت کشیده ایم از دست می دهیم . از دست می دهیم .
مرغ عشق !
امروز همه امده بودند تا جلو ه های وحدت را در روز قدس به نمایش بگذارند این را شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی ایران می گوید . بچه ها دارن در زمین چمن بازی فوتبال می کنند و مردی نیز در حالی که بچه خود را در بغل دارد و یک کیف سبز رنگ به دوش دارد و با همسرش برای میهمانی امده است همزمان با بوس کردن فرزندش زنگ در خانه ایی را می فشارد . در ان سوتر مردی روی پشت بام دارد به کبوترهای خود می رسد دو کبوتر خود را از قفس خود بیرون کرده است تا به انها اب و دانه دهد کیسه دانه را به دست می گیرد و یک مشت دانه روی پشت بام می پاشد و کبوتر ها هم با منقارشان دارند دانه ها را بر می چینند یک ظرف سفالی ابی رنگ و مدور هم در نزدیک انها است تا انها اگر به اب احتیاج داشتند از ان بنوشند در یکی از بالکن ها اوای زیبای چند قناری در بند قفس می اید و و زنی هم دارد لباس های شسته خود را از روی بند جمع اوری می کند و زنی دیگر دارد موزاییک های بالکن خانه خود را می شوید با مانتو شیری و رو سری خاکستری و شلوار سبز خوش رنگ و به گل دانهای خود هم می رسد در بالکنی هم گردو ها ی پوست کنده را پهن کرده اند تا خشک شوند و در بالکنی دیگر یک حوله خوش نقش و نگار به بند اویزان است افتاب بی رمقی می تابد و اسمان هم نیمه ابری است و ابرهای کم رنگی ان را پوشانده اند . چند دیش را هم در پشت بام ها می بینم شهر خلوت است و دو اتوبوس هم در ایستگاه ایستاده اند و به انتظار مسافراند داروخانه محل تعطیل است و بیشتر مغازه ها هم بسته اند .دو کلاغ در اسمان به سمت شرق تهران در حال پروازند و در بالکنی هم دو مرغ عشق با رنگ سبز مغزپسته ایی روشن دارند از این میله به ان میله می پرند و به هم دیگر عشق تعارف می کنند .

