تبليغاتX
اناهیتا

خواب زن ملا

زن ملا به او گفت :دیشب خواب دیدم که یک صد دینار به من دادی . ملا گفت خب اگر زن خوب و حرف گوش کنی  باشی اجازه می دهم که اون پول مال خودت باشه و هر چه دوست داشتی باهاش بخری .

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 22:19 | لينک ثابت |

میلاد مهر

میلاد حضرت امام رضا (ع ) ان امام محبوب دلها بر دوستداران ان حضرت مباذک باد

 

حافظ

در نمازم خم ابرو ی تو در یاد امد

 حالتی رفت که محراب به فریاد امد  

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 20:8 | لينک ثابت |

روز

روز می گذرد

به چی

به هیچی

یک کم  دری وری به این و اون گفتن

یک کم از خود تعریف کردن

یه کم اسمان و زمین را به هم بافتن

یه کم چشم چرانی کردن

یه کم شکم چرانی کردن

یه کم خوابیدن

یه کم مال مردم را خوردن

یه کم بوق زدن

یه کم فیس و افاده فروختن

یه کم اتش بیار معرکه شدن

یه کم دختر مردم را فریفتن

یه کم در امانت خیانت کردن

یه کم گران فروشی کردن

یه کم کار مردم را امروز و فردا کردن

یه کم دزدانه در خانه مردم سرک کشیدن

یه کم روزنامه خواندن و اخبار دروغ گوش کردن

یه کم در صف نان ایستادن

یه کم اب روی مردم پاشیدن

یه کم خندیدن به ریش مردم

یه کم سوار ان یکی شدن

یه کم سبزه را له کردن

یه کم چشم مردم را در اوردن

یه کم مردم را فریفتن

بزک نمیر بهار می اید

بهار می اید

شب چی

شب خواب های طلایی دیدن

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 18:40 | لينک ثابت |

باد بادک خیال

ان طرف کوه اخر دنیاست

باد بادک من نهایت تا ان کوه می رسد

مگر دنیایی دیگری هم هست ؟

باد بادک خیال من فقط تا ان کوه را می بیند

دوستی را تا همین پیش پا

احساسش بر اشفته بود

باران می امد

اما او را خیس نمی کرد

مهربانی را با اتش پاسخ می داد

با د بادک خیال من تا سر ان کوه را می دید

خیال من پرواز می کرد

ادم ها مهربان بودن

دوستم بنای نامهربانی می زد

دخترک مرا هوایی کرده بود

باد مرا به هر سمت و سو می برد

دخترک می خندید

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 18:17 | لينک ثابت |

نیلوفر

شیراز امشب  مهمان دارد

حافظ امشب مهمان عزیزی دارد

باران بر سر و روی او می بارد

دلش را به هوای اب رکن اباد برده است

شاه چراغ

خواب می بیند

خواب ان عشق فراموش شده

نیلوفری بر ساقه وجود او می پیچد

تا قد راست می کند

سر تا پای او غرق در گل های نیلوفر می شوند

 و چه زیباست نیلوفر ابی

که دل را می برد

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 0:7 | لينک ثابت |

بانگ مرغ

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان  را چه پیش  امد  هزاران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد  

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 22:57 | لينک ثابت |

دخترک نمی بیند

باران می بارد

زمین خیس است

بالکن خانه ما بارانی است

یاس ما می لرزد

چند گل سپید جان سختی می کنند

فمری ها و کبوتر های فراری نیستند

 زمین چمن خالی از بچه هاست

هوا سرد است

ابرها اسمان را پوشانده اند

مردم در پای بخاری های ابان ماه  لمیده اند

همراهم در خواب سریال تماشا می کند

با عینکی که به چشم دارد

یاس ما هنوز بیدار است

باران انارها را شسته است

دلم بارانی است

دخترک نمی بیند  

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 22:3 | لينک ثابت |

حسد

ابرهای تیره باران دارند

دلهای تیره بدی دارند

دلهای تیره نامردی دارند

دلهای تیره بی احساس اند

مهری ندارند

دلشان سنگ است

دلشان سنگ خارا است

اب را می برند اما ابی نیستند

دلشان خار خار است

خانه اشان سرد است

چشمانشان مات است

می خندند

خنده اشان زهر خند است

حسد خمیر مایه وجودشان است

خدا را می شد انها را نمی افریدی

خدا را می شد دنیا را نوعی دیگری می افریدی

خالی از حسد خالی از بدی ها

خالی از دل های تیره

ابرهای تیره باران دارند

دلهای تیره درد دارند

درد بی درمان

حسد 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 21:24 | لينک ثابت |

اسمان

اسمان را بارها

با ابرهایی تیره تر  از این

دیده ام

اما بگو

ای برگ

در افق این ابر شبگیران

کاین چنین دلگیر و بارانی ست

پاره اندوه کدامین یار زندانی است ؟

شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 20:55 | لينک ثابت |

جنگ ملا

ملا در هنگام  خواب شمشیری  به کمر بست .زنش پرسید برای چه این کار می کنی ؟ملا گفت :دیشب در خواب دیدم با مردی در خال جنگم و او شمشیر خود را کشید و من که سلاحی نداشتم فرار کردم .

به همین خاطر امشب شمشیرم را می بندم تا اگر اون پدر سوخته را در خواب دیدم حقش را کف دسشتش بگذارم . 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 20:39 | لينک ثابت |

باران امد

باران ابان امد

پاییز درختان را رنگ امیزی کرد

باران ابان رنگ ها را شست

خیابان رنگی بود

باد رنگ ها را با خود می برد

درخنان نیمی از رنگ ها را دادند

باران تن درختان را می شست

رنگ بود که می ریخت

دخترک می گفت

تاکسی ها  مردم را سوار نمی کنند

هیچ کس مهربان نیست

تاکسی ها که جای خود دارند

تاکسی ها رنگی از مهر ندارند

باران مردم را می شوید

هیچکس چتری ندارد

باران ترنم مهر است

مردم مهربان نیستند

باران ترنم عشق است

مردم نمی خندند

باران گشاده رویی است

مردم اخم کرده اند

برگ های خیس از باران با زندگی وداع می کنند

مردم خیس از  باران غر می زنند

خدا را  شکر باران امد

باران دل گندم ها را ابیاری کرد

امید زندگی دمید

کشاورزان دست به دعا برداشتند

خدا را شکر باران امد

گندم ها سیراب شدند

دلها مهربان شد

دخترکان شاد شدند

گندم ها در دل خاک رقصیدند

دل خاک سبز شد

دل خاک رویید

خدا را شکر باران امد

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 19:7 | لينک ثابت |

پیاده روی ملا

 

ملا به همراه خرش در حال پیاده روی بود .

مردی به او گفت چرا سوار خرت نمی شوی ؟

ملا گفت : این که خر است و دارد پیاده روی می کنه که سالم بمونه پس من هم چرا پیاده روی نکنم !

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 18:36 | لينک ثابت |
اوقات خوش

شب خوبی داشته باشید

اوقات خوش ان بود که با دوست بسر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 23:44 | لينک ثابت |

عاشق اند

باز هم می گویم عشق مگر چی ؟

عشق شیدایی است

نوعی تمنا است

تمنای بر نیامده

تمنای فرو خورده

تمنای نا کام شده

نوعی تشتگی است

امده و گفته تو درد عشقی نکشیده ایی

عشق را نمی فهمی

گفتم چرا عاشق شده ام تا دلت بخواهد

گفت پس هرزه ایی

گفتم مگر عشق حد و مرز دارد ؟

تا کی به ان اب رفته دل ببندم

اب رفت ابی نیست

تو هنوز در پی ان ابی

خورشید سال ها طلوع کرد و غروب کرد

ان هم عاشقانه

تو مانده ایی در همان طلوع اول

طلوعی دیگر اغازی دیگر

 عشقی دیگر

ماتم از رفتار بعضی ها

در جا می زنند

می مانند

در همان ایستگاه اول

شاهانه فریاد بر می دارند

عاشق اند

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 22:35 | لينک ثابت |

نمی ارزد

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش  دلق  ما کزین  بهتر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

که  یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 21:4 | لينک ثابت |

عشق

این عشق چیست ؟

این همه دلمشغولی

این همه اه و ناله

این همه داد و فریاد

این همه حسرت و گریه

این همه اشعار عاشقانه

این همه سوز و گداز

سالیان سال در نبود ان به سوزی

سالیان سال زجه بزنی

سالیان سال اسمان و زمین را به هم ببافی که چی ؟

اگر اون بود چی می شد

هیچی یکی دو سال بعد به تیپ هم می زدید

یکی و دوسال بعد هم دیگر را گاز می گرفتید

یکی و دوسال بعد دشمن خونی هم می شدید

بعدش دادگاه و تفاهم برای جدایی

من نمی دانم چرا بعضی ها گیرند

گیر چیزی که نیست

گیر عاطفه ایی که مرده است

گیر ارزویی که وجود ندارد

گیر استخوانهای مرده است

 گیر قبرستان است

گیر گل خشکیده است

این همه ادم برای دوست داشتن

این همه اشیا برای دوست داشتن

این همه تعلقات معنوی برای دوست داشتن

این همه تعلقات مادی برای دوست داشتن

این گل نشد خوب یک گل دیگر

این دختر نشد خوب یک دختر دیگر

این پسر نشد خوب یک پسر دیگر

این همه گل زیبا

سنگ شدی

اهن شدی

سرد سرد

خود کشی دیگر کشی بی معرفت

این همه گل

این همه دوست

این همه دل

می توانی عاشقان به عشق رسیده را  نشان دهی

زندگی عاشقانه نیست

زندگی عشق نیست

زندگی زندگی است

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 19:33 | لينک ثابت |

بن بست

زندگی زیباست

زندگی  کردن هم زیباست

زندگی خط راست راست نیست

اول و اخری دارد

اما خط راست نیست

صراط مستقیم نیست

زندگی راه روشن نیست

زندگی پیچ و تاب دارد

پس و پیش دارد

بالا و پایین دارد

افت و خیز دارد

کوچه بن بست خیلی  دارد

کوچه بن بست خیلی دارد

دور برگردان  خیلی دارد

غم و شادی را با هم دارد

زندگی یک راه صاف و هموار نیست

تازه یکطرفه هم هست

مقصدی نیست

مقصودی نیست

می رسی تازه می فهمی که راهی نیست

بن بست است

ارزوهای دور و درازت به دیوار می خورد

امیدهایت پر پر می شود

باد  هوا می شود

تو می مانی یک حسرت بلند

تو می مانی ارزوهای بر باد رفته

تو می مانی اخرین کوچه بن بست

نه راهی به پیش و نه راهی به پس

زندگی یعنی همین   

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 17:48 | لينک ثابت |
سلام

سلام به شادی

سلام به تو

سلام به همت بلند

سلام به اغازی دیگر

سلام

روز خوبی داشته باشی

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 7:32 | لينک ثابت |
 

سلام

 شب خوبی داشته  باشید

شب خوبی داشته باشید با خواب های طلایی

شب خوبی داشته باشید با مهربانی

شب خوبی داشته باشید با رویاهای دلنشین

شب خوبی داشته باشید با عشق

شب خوبی داشته باشید با خوش کامی  

شب خوبی داشته باشید  با لب شیرین

شب خوبی داشته باشید با نام خدای خوبی ها

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 23:22 | لينک ثابت |

شب

شب بود

مهربانی بود

شب و مهربانی با هم بودند

ستاره ها بودند

ماه شب بدر بود

من بودم و او بود

باران نور بود

راز می گفتیم

راز زندگی

داغ بود

نسیم خنکی می امد

شیرین بود

اب بود شکر بود عسل بود دانایی بود

مهر بود عشق بود خدا بود

پرواز بود

امده بود

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 21:38 | لينک ثابت |

نیلوفر

وب نوشته صاحب ان را نمی دانم

 اما متن زیبایی است

به روي گونه تابيدي و رفتي / مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي‌ام نيلوفري بود / تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحرگاه / شبي هم‌پاي پيچك‌ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن‌وقت / تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم براي قصه‌ام سوخت
غم‌انگيز است تو شيداييم را / به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي‌ست / ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي‌رفتي تو آن را / به يك پروانه بخشيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي‌ست اين عشق / ببين با سرنوشت من چه‌ها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را / ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه‌هايم مثل باران / فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم / فقط يك لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب / چرا عاشق شدن درد عجيبي‌ست
و يادم هست تو هم يك بار اين را / ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
تو را بر جان گل سوگند دادم / فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من / تو مثل غنچه خنديدی و رفتي
تمام بغض‌هايم مثل يك رنج / شكست و قصه‌ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن / به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه‌هاي بي‌قراري / حضور روشني را از تو مي‌خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را / به‌روي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشستي تا سپيده / ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي‌دانم آن شب تا سحرگاه / نگاران را پرستيدي و رفتي
نمي‌دانم چه مي‌گويند گل‌ها / خدا مي‌داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل‌ها تا هميشه / تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را / نمي‌داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را / به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست / پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه‌هاي بي‌قراري / دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي / تمام جاده‌هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم / تو پايان مرا ديدي و رفتي

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 20:28 | لينک ثابت |

کامنت یکی از دوستان است متن زیبایی است

دلخوشي هاي جوانيم همچون روياي مستان يكي يكي

رنگ مي بازند و در ميان حس هاي گوناگون و نا اشنا مرا

به اين باور كه گرگ ها هميشه در جنگل هاي سبز ميدوند

ميرسانند.نه زينتي،نه غريزه اي و نه لبخندي بر لب ..

چشمانم هم تنبلتر از انند كه اشارات را بفهمند و گوشها،

خسته وپر از چرت و پرت هاي تكراري!

از صداقت خبري نيست.

منتظر ماندن را فراموش كرده ام،يك لحظه اينجا و لحظه بعد

براي همان لحظه سوخته،خشونت،حسرت...

رسيدن قطار و پايان همه باورها و دلخوشي ها.

معصو ميت ظاهري كه همان مصلوب كردن نقاب شخصيتي

مي باشد مرا از بارش سوالها و نگاههاي موذيانه در امان نگاه

مي دارداما در عصر خاكستري واقعيت رنگ ديگري دارد،ادمها

به هم مي پيوندندتا بهانه هاي شيرين بيافرينند و به قلب هاي

قفل شده هم ضربه بزنند هر چه دورتر خوشتر!

چه زيباست فرمانروايي پروانگان...

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 19:44 | لينک ثابت |

تمام

امروز به یکی از دوستانم یک اس ام اس زدم

تکرار اس ام اس دیروز

تکرار اس ام اس پریروز

مضومنش مهربانی بود

خواسته بودم

مهربان باش

تلفن برداشت و زنگ زد

خسته نشدی از این اس ام اس تکراری

یک قدری دلم گرفت

نا مهربانی بود

همان که خواسته بودم

نو دلم گفتم خیلی از کارها تکراری است

طلوع هر روزه خورشید

غروب هر روزه خورشید

شب و روز

بهار  تابستان و پاییز و زمستان

نماز و روزه

خواب و  بیداری

بوسه و عشق

صبحانه نهار شام

رفت و امد

نوروز

سینه زنی

زیارت مشهد

خرید نان  سنگگ

خرید نان  بربری

عوارض شهرداری

مالیات و بیمه

خرج و دخل سر ماه

حقوق ماهیانه

قهر و اشتی

جنگ و صلح

چشنواره گل ها

قمصر و نیاسر

طواف دور خانه خدا

سعی و صفا

زاد و لد

خیلی چیز ها تکراری است

تکرار گل زندگی است

طلوع و غروب  خورشید زندگی است

تکرار موج زندگی است

اما یک چیزهایی تکرار نمی شود

این بد است

این هایی  که تکرار نمی شوند

باید ازشان ترسید

مثل جوانی

مثل کودکی

مثل عشق

مثل ارزوهای بر باد رفته

مثل جوانی ها ریخته

مثل رویاهای تعبیر نشده

مثل نگاه های عاشقانه

مثل فرصت های سوخته و خاکستر شده

ان نگاه های مادر

ان نگاه های عاشقانه نو جوانی

حیف که این ها تکرار نمی شوند

شب که شد دیگر روزی در کار نیست

روز زندگی که رفت

تمام

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 18:53 | لينک ثابت |
سلام

سلام به شادی

سلام به سرو

سلام به چهچه صبحگاهی قناری

سلام به حافظ با این بیت

از هر کرانه دعا کرده ام روان

باشد کزان میانه یکی کارگر شود

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 7:22 | لينک ثابت |

مکه

دلم هوای مکه دارد

ان  حرم من خدا

ان حرم چه صفایی دارد

زمان در ان حرم ساکن است

باور نمی کنی خوب امتحان کن

سفری هم به انجا کن

سفری به دیار  دوست

چه گرمای قشنگی

چه گرمای لطیفی

ادمی در می ماند اینجا کجاست

خانه خدا

این است خانه خدا

چه خانه کوچکی

یک خانه لخت

از سنگ سیاه

این هم شد خانه

می گویند کوزه گر از کوزه شکسته اب می خورد

اما نمی دانستم

خدا هم این کاره است

نه زیوری

نه طلایی

 نه بارگاهی

 هیچی

یک خانه سیاه

خدا هم سیاهان را دوست دارد

خدایا خانه تو همین است

اما تو باور نمی کنی

همین خانه سیاه

همین خانه کوچک

همین خانه بی زیور

در چشم من به رفعت تمام هستی بود

به بلندای تمام جهان بود

خانه خدا

خدای خانه در این خانه

باور نمی کنی حق  هم داری

نگاه به ان خانه سیاه دلت روشن می کند

نگاه به ان خانه سیاه تو را به اسمان می برد

اگر لایق ان باشی

در بارگاه او همه بزرگند

من  و تو و او و همه میهمان ان خانه سیاهیم

در خانه خدا بسته بود

دری نبود

همه در بود

دلت  را باید پرواز می دادی

هستی را دران  خانه اورده بودند

خانه ادم بود

خانه معرفت

خانه دل

خدای خانه هم بود

خانه هاجر

خانه ابراهیم

خانه همه پیامبران

خدا را می شد دل را صفا داد

خدا را می شد دل را روشن  کرد

خدا را می شد پاکی را لمس کرد

خدا را می شد زمان را از یاد برد

نماز در ان خانه چه صفایی داشت

در محضر صاحب خانه بود

گویی همه در محضر خدایند

شیطان در ان خانه نبود

مردم مهربان بودند

کسی را به کسی کاری نبود

خدا بود مردم

دلم هوای خانه دارد

خانه خدا  

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 23:4 | لينک ثابت |

حجاب

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از ان چهره پرده بر فکنم

بیا هستی  حافظ  ز پیش  او  بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 21:47 | لينک ثابت |

گربه ها

شهرداری هزار گربه زبان بسته را عقیم کرده است

خنده دار نیست

هزار گربه بی زبان را با چه مکافات عقیم کرده است

خنده دار نیست

هزار گربه نر و ماده را عقیم کرده است

خنده دار نیست

گربه ها چه گناهی کرده اند

عامل بیماری خودمان هستیم

ان وقت گربه ها باید عقیم شوند

خنده دار نیست

مشکلی در شهر نیست

ترافیک روبراه شده

تاکسی ها دنبال مسافراند

خانه ها خالی اند

در پشت چراغ های قرمز هیچکس نیست

از میدان ازادی تا سه راه تهرانپارس  با اتوبوس سریع سیر

اتوبوس ها خلوت

هوا تر وتمیز

اسمان صاف

شهرداری مهربان مهربان شده

گربه ها زندگی را دارند

حق زیاد شدن ندارند

این هم حق ماست

حق شهرداری است

مگر نه

مشکلات حل شده

گربه ها زیاد شدند 

فرت فرتتو سطل ها

مفت خواری بس است

گربه های شهر ما چاق و  چله اند

نه جایی می خواهند ونه خانه ایی

نه غذایی و نه ابی

اما زیادی اند

گربه ها عقیم می شوند

تا تو تا من مریض نشویم

گربه ها به درک

رو که بدهی شهر گربه ها می شود

شهرداری  مهربان شده

حالا دیگر وقت گربه هاست

گربه ها پر رو نشوید

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 19:56 | لينک ثابت |

محبت

لابد این شعر را شنیده ایم

از محبت خارها  گل می شود

شاعرش کی ؟ نمی دانم

 راست گفته

به خدا نه

این طوری نیست

کجا این اتفاق افتاده

برای کی این اتفاق افتاده

تو محبت کردی

خار وجود ان اقا و یا ان خانم گل  شد

مگر می شود

ببین یک سوال دارم 

راستش بگو

حقیقت کتمان نکن

اصلا می توانی  به من بگویی ما باید به کی محبت کنیم

لابد انهایی که به من وبه تو بدی کرده اند

مگر نه ؟

خوب اگر محبت کنیم چی می شود

خارهای ان اقا یا ان خانم گل می شود

 نه نه

خارهای ان همسایه خارهای ان همسایه دور دست

باور کن دروغ است

باور کن راست نیست

تو حمام فین رگ کی را زدند 

امیر  کبیر ان مرد بزرگ

ان مردی که خارهای جهل را می کند

عاقبت خارها گل نشد

این که خلاف طبیعت است

خارها خارند

این همه محبت می کند پدر و مادر

تو چی

خدا کند پدرم  و مادرم زمین گیر نشود

می دانی یعنی چه

یعنی این که  که حال و حوصله نگاهداری او را نداریم

 کدام محبت کدام مهربانی

اسایشگاه را غنیمت است

محبت را در کدام عطاری می فروشند

در کدام گل فروشی

اکسیری که خارها را گل می کند

چه محبتی چه  محبتی

خدا را می شود این همه دروغ نبافیم

خدا را می شود گل را گل ببینیم و خار را  خار

خدا را می شود خار را گل نکنیم

خدا را می شود همدیگر را از هستی ساقط نکنیم

گل شدن خار بماند

از محبت

هیچ خاری گل نمی شود

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 18:21 | لينک ثابت |
سلام

سلام به شادی

سلام به حافظ با این بیت

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 7:26 | لينک ثابت |

رقص مرگ

پاییز فصل قشنگی است

پاییز فصل رنگ هاست

پاییز فصل رفتن است

پاییز فصل خداحافظی است

این شاعران به چه  چیز پاییز دل خوش کرده اند

به ماندگاریش به رنگ هایش به هزاران رنگ زیبا

بعد چی

پاییز خیلی قشنگ است

تنوری از رنگ ها

ادم می ماند این همان درخت چنار است

این همان درخت زیبای البالو است

این همان درخت توت است

چه رنگ های دلنوازی

زرد زرد تو گویی همه برگ ها برای خودشان گلی شده اند

اما با همه این زیبایی

اخرین تلاش زندگی است

پاییز مرگ رنگهاست

رقص مرگ است

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 22:28 | لينک ثابت |

زندگی

امروز به خانه پدر رفتم

پدر ایستاده بود

نه تکیه به دیوار باغ داده بود

با قامتی که قامتی نیست

چشمان کم فروغش راه را می پایید

رنگ ها را نمی دید

پاییر را نمی دید

زمستان چه بد فصلی است

زمستان عمر را می گویم

پایان هیچ بازیی خوب نیست

پایان هیچ کاری خوب نیست

 وصال به چه دردی می خورد

تا نرسیدی امید رسیدن هست

با رسیدن چه امیدی می ماند

شب سیاه را امید طلوع است

نیامده را امید امدن هست

امده را چه امیدی

زمستان عمر همان شوق وصال است

اخر کار است

سوت پایان مسابقه است

سوت پایان زندگی است

خدایا بازی خوبی نیست

 این بازی زندگی

کاشکی این بازی پایانی  تداشت

کاشکی این بازی داوری نداشت

کاشکی این بازی اخری  نداشت

کاشکی این بازی شیطانی نداشت

کاشکی این بازی تنها تو را داشت

زندگی مرگی نداشت

پدرم جوان  می ماند مثل روز های اول

اسب سوار چالاک

چه هیبتی داشت

در اسب  سواری

پدرم به دیوار تکیه داده

صورتش چروکیده

دستانش لرزان

پاهایش سست

کاشکی این بازی زمستانی نداشت

زندگی مرگی نداشت

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 21:7 | لينک ثابت |
امروز خانه پدر میهمان دارد

 پدر در انتظار است

بساط چای اتشی بر پاست

پاییز  در ختان  را به شادی میهمان کرده

درختان هزار رنگ اند

خدا را این همه رنگ

فرشی از رنگ زیر پا می لغزد

خش خش

تو را دوست دارم پدر تو را دوست  دارم مادرم

مهربانی هنوز هست

مهربانی هنوز به مرخصی نرفته است

خانه تو خانه مهر است

خانه امید است

خانه ارزوهاست

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 10:1 | لينک ثابت |

سلام

سلام به شادی

سلام به جمعه

سلام به خوبرویان

سلام به حافظ و این بیت

یا رب دعا خسته دلان مستجاب کن

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 9:4 | لينک ثابت |

سارها

باغ چه وسعتی داشت

اب قنات چه خروشان بود

مردم از سرچشمه اب می بردند

دختران کوزه به دست می امدند

کوزه ها از اب پر می شد

خدا را می شد در اب دید

خدا با اب می امد

اب از دل زمین می امد

چنارها سر به اسمان ساییده بودند

پدرم یک تفنگ ساچمه ایی داشت

پرندگان مهاجر  می امدند

سارها چه انبوه

اسمان به سیاهی می زد

درختان پذیرای هزاران میهمان از راه رسیده بودند

هزاران سار هزاران سار

غوغای بزرگی بود

چنارهای باغ پدر همه را راه داده بودند

بی هیچ منتی

هیچکس پشت در نمانده بود

دری نبود دیواری نبود

همه امده بودند

دل همه چنارها باز بود

شاخ و ساقه چنار ها از بار میهمانان کمر خم کرده بود

باور کردنی نبود

پدرم تفنگ بر داشت

در میانه راه شکار پشیمان  شد

امد به خانه

تفنگ را گوشه ایی انداخت

گفت انها امشب میهمان منند

این همه سار به خانه من امده اند

این که خیلی کم لطفی است

میهمان را بکشی

 نه نه

این ناجوانمردی  است

از راه دور امده اند

در سفر اند

باغ ما ان شب دیدنی ترین ضیافت شبانه را داشت

با شکوهترین میهمانی

خدا را چه با صفا بودند

خدا را چه مهربان بودند سارها

باغ چه وسعتی داشت ان شب

اب خدا جاری بود

سارها دوشب میهمان بودند

چه سینه های زیبایی داشتند این سارها

برق می زد

مشکی مشکی

 دو روز بعد رفتند

هزاران سار در اسمان پر کشیدند و رفتند  

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 21:32 | لينک ثابت |

جام

دانم سر ارد غصه را رنگین بر ارد قصه را

این اه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم

با ان که از وی غایبم  و ز می چو حافظ تایبم

در   مجلس    روحانیان   گه گاه    جامی    می زنم

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 17:56 | لينک ثابت |

پدرم گرم است

باغ او سرد است

بنفشه ها می خندند

مادرم اندوه گین  است

این هم شد زندگی

چشمانش کم فروغ

کمرش خمیده

موهایش سفید

دندانهایش مصنوعی

شب و روز کار کرده است

نه جایی رفته است

نه مکه ایی

نه زیارت شامی

نه مشهدی

نه فراغ خاطری

نه دل ارامی

نان های او یادت هست

نان تازه ایی که می پخت

نان بابایی

نان شیر مال

هنوز مزه نان های او می اید

هنوز بوی نان می اید

یادش به خیر ان تنور

یادش به خیر ان خمیر به سینه داغ تنور زدن

صورت او از فزط گرما گلگون می شد

عرق از سر و روی او می ریخت

نان یک ماه را می پخت

نان یک ماه را یک تنه می پخت

نان خشک و قهوه ایی رنگ

ترد و خوش مزه

نان گندم الک نکرده

نان طبیعی طبیعی

یادش به خیر مادرم

ان تنور مهربانی

ان تنور اتشین

سال ها امد و رفت

باغ مهربانی خشکید

پدرم مادرم پیر شدند

این هم شد زندگی

پدرم برای سر و پا ایستادن بایستی شبانه روز قرص بخورد

مادرم برای درد نکشیدن باید شب و روز قرص بخورد

این هم شد زندگی

باران مهر نمی بارد

 مادرم پدرم غمگین اند

بچه ها دنبال کار خود

هر کس گرفتاری دارد

 دخترها شوهر دارند

پسرها زن دارند

پدرم مادرم تنهایند

پدرم گاه و گداری تلفن می زند با صدای شکسته

پدرم از کمر شکسته است

باغش افتاده

گردو هایش بار نمی دهند

ابش هدر می رود

کسی نیست

گوسفند هایش

انها را خیلی دوست داشت

جانش بود و گوسفندها

صدای بعی بعی بره ها و بزغاله ها  را دوست داشت

ملچ ملچ شیر خوردن بره ها را دوست داشت

جای انها خالی است

نه صدای گوسفند مادری و نه صدای بره ایی و نه صدای بزغاله  ایی

هیچی هیچی

سکوت

تنها اوای گنچشک ها به گوش می رسد

پدرم مادرم تنهایند

این هم شد زندگی

یک عمر کار کار

مادرم دوستت دارم

پدرم دوستت دارم

تا اخر دنیا

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 15:16 | لينک ثابت |

 

ده قمری خاکستری  روی لبه پنجره های مجتمع ما نشسته اند

یک کبوتر هم درست در نوک لبه پشت بام نشسته است

سر و صدای چند مرغ عشق می اید

قناری ها خوابند

مهربانی یک همسایه ظرف نانی را در لبه پنجره خود گذاشته است

چند قمری دور و بر ان ظرف نان می پلکند 

قمری ها سیر و پر اند

همسایه ها قمری ها را دوست دارند

پسرک گربه خود را در دست دارد

مادر پسرک می گفت گربه  را هر روز حمام می کنم

چه گربه خوشبختی

در این شهر هم هستند کسانی که گربه ها را دوست دارند

اسمان ابی است و از باران هم خبری نیست

جند دخترک در بالکن خانه کشف حجاب کرده اند

یاس من از سرما گل نمی دهد

گل همزاد محبت است

محبت با سرما می رود

مهربانی دل گرم می خواهد

نان قمری ها می رسد

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 15:12 | لينک ثابت |

تبسم

تو همچو صبحی  و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

ز شوق   در   دل   ان   تنگنا   کفن   بدرم

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 14:11 | لينک ثابت |

فطرت

انسانها فطرتا خوبند

انسانها فطرتا درست کار اند

انسانها فطرتا دزد نیستند

انسانها فطرتا نامرد نیستند

انسانها فطرتا همرا ه اند

انسانها فطرتا اصیل اند 

انسانها فطرتا امانت دارند

انسانها فطرتا  عاشق زیبایی اند

انسانها فطرتا خانواده دار هستند

این ها را کی گفته

هر که گفته دروغ گفته

باور کن دروغ گفته

انسانها فطرتا امانت دار نیستند

اگر این طور بود این همه خیانت در امانت نمی شد

اگر این طور بود این همه دزدی نمی شد

اگر این طور بود این همه پلشتی نبود

اگر این طور بود این همه خانواده ها گسسته نمی شد

اگر این طور بود این همه نامردی نمی شد

اگر این طور بودعاشقان از بی وفایی یار نمی گفتند

اگر این طور بود ادم در بهشت حرف خدا را به زمین نمی انداخت

اگر این طور بود این همه زندان و دستبند لازم نبود

اگر این طور بود فقیری نبود

اگر این طور بود جنگی نبود گفت و  گوی تمدن ها حرف است

نه نه انسانها فطرتا همین  طوری اند که  دارند عمل می کنند

بی خود برای خود مدینه فاضله درست نکنیم 

بن مایه زندگی این است

برو قوی شو که در نظام طبیعت ضعیف پایمال است   

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 11:25 | لينک ثابت |

سلام

سلام به شادی

سلام به بوی نان تازه

سلام به نانوا

سلام به برگ های پاییزی

سلام به بوسه

سلام به تو

سلام به خوبی

سلام به دوستی

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 9:41 | لينک ثابت |

ادم ها مثل هم نیستند

گرگ گرگ است

گربه گربه است

قورباغه قورباغه است

انواع مختلف دارد اما قورباغه قورباغه است

شیر شیر است

انواع مختلف دارد اما شیر شیر است

قناری قناری است

انواع مختلف دارد اما قناری قناری است

گل گل است

انواع مختلف دارد اما گل گل است

ادم ادم است

انواع مختلف دارد اما ادم ادم است

نه نه

این یکی این طوری نیست

باور کن این طوری نیست

ادم ها شکل هم اند اما مثل هم نیستند

دو پا دارند  و دو دست اما مثل هم نیستند

قورباغه ها با این که انواع مختلفی دارند اما خانه هایشان مثل هم است قور قور صدای جهانی انهاست

 غار غار صدای کلاغ هاست

جیک جیک صدای گنچشک هاست

شیر ها هم این طوراند

گربه ها همین طور اند

ادم ها چی

نه نه این طور نیستند

ادم ها بعضی هایشان در قصر های افسانه ایی زندگی می کنند

بعضی هایشان در زیر پل ها شب را صبح می کنند

بعضی هایشان از فرط پر خوری می تر کند

بعضی هایشان از نداری می میرند

شیر ها هم دیگر نمی کشند

ادم ها چی

هر چی دلت بخواهد

کی به کی

شیرها مدنیت ندارند

گربه ها وحشی اند

ادم ها چی

ادم ها بیمارستان دارند

ادم ها دانشگاه دارند

ادم ها بمب دارند

ان هم چه بمبی

یک شهر را با تمام سکنه ان دود هوا می کنند

ادم ها مثل هم نیستند

ادم ها مثل هم نیستند

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 23:54 | لينک ثابت |
 

دکتر کرباسچی لطف کردند بلافاصله پاسخ مرا دادند  پاسخ دکتر را  برابر با خواست خودشان در اینجا می گذارم و از علاقه مندان می خواهم در این بحث شرکت کنند و با نظر خودشان ما را  در رسیدن به حقیقت کمک کنند با امتنان فراوان

سلام دوست عزيز و گرانقدرم
من نمي دونم چگونه از مقاله ام كپي گرفتي ؟
ولي چون نام نويسنده و وبلاگ رو آ وردي نه تنها نارا حت نشدم كه از امانتداري شما خوشحال شدم باز از اين كارتون بسي ممنونم
اما جواب شما :
چون نوشته ايد هر كه تقواي بيشتر داشت اصيل است لذا من احساس مي كنم شما فكر مي كنيد منظور من اينست كه هر كه نسل در نسل پولدار بود يا جاه و مقام داشت اصيل است نه اصلا و اصلا منظور من اين نيست
هرگزهرگز ...
اجازه بدين اينگونه بگم :
هر روز هر روز در روزنامه ها مي خوانيم كه يك سارق براي چندمين و چندمين بار دستگير شده است كه بسيار وبسيارند چرا ؟
يا عكس آن ، يك رفتگر محتاج شهر داري مقادير قابل توجهي پول را به صاحبش بر گردونده ...كه اين قسم هم زيادند چرا ؟
از نظر من فرق اين دو در اصالت ذاتي و دروني آنهاست
شما مي گوييد هر چه علم ثابت نكرده قبول نكنيد درسته ...ولي جهت اطلاع شما بايد بگويم از نظر علم پزشكي تيكه برداري يا بيوپسي مغز يك دانشمند با يك ديوانه هيچ فرقي نمي كند آيا ميتوانيم فرد ديوانه را عاقل بناميم ؟
آيا علم پزشكي ميتواند اصالت بد خلقي خسيسي يا .....افراد را تغيير دهد هرگز
يك بيمار دزد در بيمارستان . . . .تهران داشتم گفت زاغ خونه را زدم !!! ودر فرصت مناسب از ديوار وارد خانه شدم كيف پول را بر داشتم وقتي آمدم بيرون پشيمان شدم آن را از ديوار به داخل خانه انداختم گفتم چرا
قسم مي خورم اينگونه جواب داد " گفت اون خونه بوي اصالت مي داد " گفتم حتما فرش و فروشي نداشت گفت نه همه وهمه چيز داشت ولي حس كردم اونجا بوي اصالت ميدهد
در مورد داستان : اصلا شما اين واقعه تاريخي مورخان را داستان فرض كنيد مهم نيست مهم منظور است وبس
در ضمن نوشته ايد :.. اگر ان گربه ها این کار را کرده باشند معلوم می شود خوب تربیت نشده بودند... مگر هر روز نمي خوانيم فلان حيوان در سيرك نافرماني كرده و گاها صاحبش را كشته !!!
باز از تيز بيني شما ممنونم
دوست دارم جوابيه مرا هم بگذاريد
من عين جوابيه و متن را در آرشيو م مي گذارم
با ارادت و احترام فراوان : دكتر كرباسچي

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 22:57 | لينک ثابت |

نوش

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

سر مست در قبای زر افشان چو بگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 22:9 | لينک ثابت |

اصالت

کامنتی بود ونظری  و دعوتی برای بازدیدی از نوشته های دکتری مهربان   به نام دکتر کرباسچی ابتدا مطلب دکتر را می اورم و در پی هم نظر خودم را می نویسم البته به اختصار این هم ادرس دکتر  www.mojtaba334.blogfa.com

 

 

درختی ، که بد است، وی را سرشت

                                            گرش، بر نشانی به باغ بهشت

 

گر ازجوی ِخلد ش ، به هنگام آب

                                         به بیخ ، انگبین ریزی و شهد ناب

 

   سر انجام گو هر ، به بار آورد

                                           نهایت ، میوه تلخ ، بار آ ورد

 

 

در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی"  رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید :

در برخورد با افراد اجتماع  " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .

و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید  سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !

 درهنگام  ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهميت " تربیت " است

شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربيت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود

ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .

او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش  بخت برگشته در آن نهاد.......

 

فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان  . . . . . .

شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز

 می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب ............

واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه

" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !

يادت باشد با " تربيت" ميتوان گربه اهلي را  رام  و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را ديد به اصل و

” اصالت " خود بر مي گردد و شير ِ نا اهل ونا آرام و درنده مي شود !

. . . . . . . . .

و این داستان گوشزدی باشد:

بر آنانی که بی توجه به اصالت ذاتی خود بچه ها بی مهابا وبیرحمانه غیبت می کنند كه : " چرا فلانی

بچه اش را بد تربیت کرده است "

و باز یادآوری بر آنانی که قصد ازدواج دارند :

مجرد ها يادشان باشد دنبال ِ خانواده های " اصیل"باشند كه اصالتِ همسر وخانواده اش خیلی مهم است .

 

 

                                            دکتر مجتبی کرباسچی

                                                   آبان    1386

 

سلام دکتر از مطالبتان لذت بردم اما با کمال تاسف باید بگویم ان مطلب در خصوص اصالت چندان درست نیست و از اساس نادرست است و نه پایه علمی دارد و نه چیزدیگری دکتر از کجا معلوم که ان داستان به همین شکل  مورد نظر اتفاق افتاده باشد که قطعا درست نیست این داستان غیر علمی بعدا ساخته شده است وانگهی شاه عباس این قدر هم ازادی خواه نبوده است  شاه قدر قدرت و قلدری مثل شاه عباس  بیاید کار خود را به دست یک شیخ بدهد و ان شیخ ان قدر هم قدرت داشته باشد که دست به پشت شاه بزند !! دیدی که من دارم درست می گویم !! اقا شما چرا باور کردید ان را تازه اگر ان گربه ها این کار را کرده باشند معلوم می شود خوب تربیت نشده بودند  !! و گر نه این کار  را نمی کردند چرا به عنوان مثال سگ های پلیس این کار را نمی کنند  اگر این طوربود سگ ها  هم گول می خوردند  ، نه اقای دکتر تا چیزی را علم ثابت نکرده است باور نکنید در ثانی می شود بگویید در عالم واقع اصالت یعنی چه  ؟اصالت به خودی خود دارای معنی خاصی نیست مگر این که بپذریم  که تربیت خانوادگی در برخی از خانواده ها دارای  پیشنه تاریخی است و این را دوست عزیز اصالت معنی کرده اند جز این است  ؟البته علم پزشکی می گوید که بعضی از ادم ها از بابت ژنی دارای اشکالاتی هستند  این که ربطی به اصالت ندارد  در فران هم تنها کسانی برتراند که تقوی بیشتری دارند نه چیز دیگری از حسب اتفاق قران با این نوع بینش مبارزه کرده است مگر خانواده ابوسفیان چه می گفتند می گفتند ما اصالت داریم و پیامبر این ها را که تو برای خود جمع کرده ایی اصالتی ندارند .

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 21:39 | لينک ثابت |

سحر

دوش وقت سحر از غصه  نجاتم  دادند

وندر ان ظلمت شب اب حیاتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

که  ز  بند   غم  ایام  نجاتم  دادند

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 20:8 | لينک ثابت |

ابر می گریست

بهار را با خودش داشت

دلش بهاری بود

شور و شر بود

تند و تیز

یکباره اسمان دلش می گرفت

اسمان می غرید

زمین می لرزید

باران می ریخت

موش ها به خانه های خود می خزیدند

گنچشک ها خیس از باران زیر برگی  ساقه ایی جا خوش کرده بودند

درختان با ترنم باران می رقصیدند

باد تن نیمه عریان  انها را نوازش می داد

گل ها هنوز غنچه بودند

برگها هنوز تازه از راه رسیده بودند

دختران شاد بودند

دختران بهاری بودند

اسمان می خندید

زمین می خندید

درختان می خندیدند

شایق ها می خندیدند

ابر می گریست

زندگی می خندید

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 18:50 | لينک ثابت |

روزگار

یاری از اندر کس نمی بینم یاران را چه شد

دوستی کی اخر امد دوستداران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 17:53 | لينک ثابت |

رفت

گل بریده  یادتان است

شادی رفت و خنده رفت

گل رفت 

تمام گل برگ ها ریخت

شماره کردم انها را

24 گل برگ

6 روز ماندند

گل برگ ها روی میز پراکنده اند

کوچک و بزرگ

چه دلهای پاکی

چه دلهای باصفایی

نه ذخمی و نه شیاری

نه ریشه ایی و نه بندی

و چه اسوده در کنار هم

مسافرند امدند و نیامده رفتند

این هم یک جور زندگی است

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 23:7 | لينک ثابت |

گربه های شهر ما

ضیافتی بود

ضیافت شاهانه ایی بود

دعوایی نبود

 راحت و بی خیال  داشتند به خودشان  می رسیدند

 شکم اشان بر امده بود

چشمانشان برق می زد

از فرط پر خوری داشتند می ترکیدند

راه مفت خواری را یافته بودند

لازم به دست درازی هم نبود

خوی حیوانی نداشتند

اهلی بودند

موش ها دشمن نداشتند

گربه ها را می گویم

گربه های شهر ما چاق و  چله اند

گربه های  شهر ما دردی ندارند

دردی ندارند

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 21:19 | لينک ثابت |

زنگ تفریح زندگی

هشدار به مادران درباره تغییر وزن بدن

 کارشناسان می گویند چاقی و لاغری بیش از حد سلامت مادر و نوزاد را به مخاطره می اندازد

کارشناسان می گویند مادرانی که بین بارداری ها وزنشان به شدت کم یا زیاد می شود سلامت نوزاد را با خطر مواجه می کنند.

تحقیقاتی تازه در بریتانیا نشان داده که نوسان شدید در وزن بدن خطر ابتلا به بیماری فشار خون و دیابت و همچنین مرده زایی در زنان باردار را به میزان خطرناکی افزایش می دهد.

 نتیجه این تحقیق، که توسط متخصصان علوم پزشکی دوبلین انجام شده، در آخرین شماره "نشریه پزشکی بریتانیا" (the British Medical Journal) چاپ شده است.

 این محققان می گویند برای زنان، تغذیه در دوره بارداری بیش از هر زمان دیگر اهمیت پیدا می کند و به همین دلیل آنها باید از تاثیر وزنشان بر سلامت خود و همچنین فرزندشان آگاه باشند.

 دکتر "جنیفر والش"، از زایشگاه کومب دوبلین، و پروفسور "دیدری مورفی"، از بیمارستان دانشگاه دوبلین، انجام این تحقیق را برعهده داشته اند.

 پیام های متناقض

 اغلب به زنانی که وزن طبیعی دارند توصیه می شود که بین بارداری ها اجازه ندهند وزنشان زیاد شود و در مقابل به زنان فربه گفته می شود که قبل از باردار شدن وزنشان را کم کنند.

 اما متخصصان در دوبلین ایرلند می گویند که تبلیغات گسترده درباره رژیم لاغری و زیبایی به دوره بارداری هم سرایت کرده است.

 آنها در گزارش تحقیقی خود آورده اند: "از طرفی افزایش شمار افراد فربه باعث نگرانی مسئولان بهداشتی شده و از سوی دیگر گسترش طرز تفکری که بدون در نظر گرفتن تفاوت در ساختمان بدنی زنان، لاغری مفرط را زیبا توصیف می کند."

 این گزارش در ادامه آورده: "نیازهای غذایی بدن در دوره بارداری با هر زمان دیگر متفاوت است و جنین برای سالم بودن و رشد به مواد مغذی کافی نیاز مبرم دارد."

 به گفته محققان در دوبلین در حالی که دست کم نیمی از بارداری ها در بریتانیا تصادفی است، زنان باید از تاثیر وزنشان بر بارداری، زایمان و سلامت نوزادشان مطلع باشند.

 اگر زنان بین بارداری ها به شدت وزن کم یا زیاد کنند، خطرات احتمالی و جدی دوره بارداری آنها دوچندان می شود.

 محققان در گزارش خود به دو تحقیق اشاره می کنند.

 در یکی از این تحقیقات بیش از دویست و هفت هزار زن در کشور سوئد مورد مطالعه قرار گرفتند. نتیجه این تحقیق نشان داد که اضافه شدن وزن مادر بین بارداری ها منجر به اختلالات اساسی در سلامت مادر و نوزاد می شود که این اختلالات قبل و بعد و همچنین در زمان زایمان رخ می دهد.

 بنا به تحقیق دوم، خطر زایمان زودرس در مادرانی که بین بارداری ها به شدت وزن کم کرده بودند، بیش از مادرانی بود که وزن طبیعی یا اضافه وزن داشتند.

 "تم فرای"، از انجمن مبارزه با فربهی در بریتانیا، می گوید: "زنان باید سعی کنند پیش از دومین بارداری به وزن طبیعی خود بازگردند. اما تحقیقات در دوبلین نشان می دهد که زنان ممکن است در لاغر کردن نیز افراط کنند؛ این هم رویه ای بسیار ناسالم است."

 به گفته آقای فرای باید به دختران جوان آموزش داده شود که داشتن وزن طبیعی و سالم نه تنها برای خود آنها بلکه برای فرزندانشان در آینده نیز اهمیت زیادی دارد.

 تحقیقات نشان داده که فرزندان والدین فربه با خطر اضافه وزن روبرو هستند

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 19:54 | لينک ثابت |
 
offshore