تبليغاتX
اناهیتا

شهریار

 شب یلداست

اخرین شب پاییز

اناری می شکنم

دانه های قشنگ ان بیرون می ریزد

چند تایی از دانه ها روی فرش خانه می پرند

سیما سریال شهریار دارد

شهریار  شعرش را برای شیخ محمد خیابانی می خواند

شب سرد است

قمری ها پشت پنجره ها خوابیده اند

گرمای مهربانی به انها می رسد

تنهایم کسی ندارم

در دنیای مجازی سیر می کنم

با دوستانم خوشم

همسایه مهربانم

نان  وگلاب از کاشان اورده است

سوغاتی

مهربانی در ان خانه است

در بسته است

راهی نیست

من مانده ام و تنهایی

عجب دردی است

درد تنهایی

دلم می لرزد

فردا روز کار است

باز نامردی باز پستی

و در خانه بودن

چه خوب است

امروز از خانه در نیامدم

هیچ

حال پدرم را پرسیدم تلفنی دو بار

می گفت بدهکار است

گفتم باشد پدرجان

بیماری درمانده اش کرده است

ان سرو بلند قامت را

من ماتم از این زندگی بی سرانجام

خوشی ندارد

بد دردی است اخر این زندگی

خورشید غروب می کند

اما ساعاتی بعد از شرق

می اید با سلام و صلوات

و خود را تازه می کند

زندگی چی ؟

طلوعی  است و غروبی

ان هم یک بار

در حیرتم از این امد و رفت

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 22:37 | لينک ثابت |

مخموری

ای که دایم به خویش مغروری

گر ترا عشق نیست معذوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست اب انگوری

بگذار ز نام و ننگ خود حافظ

ساغری می طلب که مخموری   
نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 19:37 | لينک ثابت |

شجریان

شجریان را دوست دارم

اوایش را دوست دارم

خودش را دوست دارم

ایرانی با عزت است

دلش مهربان است

سرود یکتایی است

وقتی می خواند

اشک سرازیر می شود

دلم را می برد

به جایی که نمی دانم

در حیرتی فرو مانده در جانم

شجریان گل محمدی است

شهاب درخشنده در دل تاریکی  است

امده از اسمان

تا بر تو

لبه احساسم را می گیرد

پرچین وجودم را می برد

تا هزار توی وجودم پر می کشد

دل مجروحم را التیام می دهد

زخم ها را بر می دارد

زخم های کهنه را می شوید

مرا به اسمان می برد

بی هیچ منتی

خدایا او  را نگاه دار

برای من

برای او

برای همه

او عزیز دل همه است

او برای دوستش

یادمان می سازد

در بم

بسطامی عزیز

شاگرد با وفایش

یادمان بزرگی است

پول کم اورده است

شجریان

و حالا دارد تابلوهای اهدایی خود را می فروشد

عیاران کجایید ؟

جوانمردان کجایید ؟

این کار شما هم هست

شجریان را دوست دارم

چون دوستانش را دوست دارد

چون بسطامی را دوست دارد

چون با مرام است

شجریان اسوه یک ایرانی هنرمند است

پاکیزه  ،با معرفت و با دل دریایی

شجریان جان ایرانی است
نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 19:2 | لينک ثابت |

خوشبختی

من خوشبختم یا تو

تو خوشبختی یا من

من غمگینم یا تو

تو غمگینی  یا من

خوشبختی چیست ؟

غم چیست ؟

هر کس یک چیزی می گوید

ان که حاجی  است

نماز و روزه و مکه رفتن را خوشبختی می داند

خیلی که خوب باشد  یک کم انفاق می کند 

غم یعنی که این ها را نداشته باشد

ان که عارف است

بی اعتنا به دنیا

به مقام و ثروت

عارف های واقعی را می گویم

عارف های قلابی ریش و موهای بلند دارند

فکر بلند ندارند

عارف های واقعی کم اند

نیستند

خیلی خوبند اگر باشند

این ها استغنای واقعی دارند

گدا نیستند

کار می کنند

ثروت هم به دست می اورند

به راحتی هم می دهند

مرد خدایند

و اما یک عده هم خوشبختی را لذت مادی  می بینند

این که ثروت زیادی به دست اورند

هر چه را اراده کردند

برایشان مهیا باشد

قصر می سازند در لواسان

و فشم و دماوند و شمال

ویلا می خرند در اسپانیا و در امریکا

سفر می روند به  هر جایی

مشروب می خورند

تمامی ندارد خواسته هایشان

دیناری به کسی نمی دهند

کار سازنده نمی کنند

کارشان بیشتر تجارت است

از بس استرس دارند  زود می میرند

خوشبختی را در اینها می بینند

نداشته باشند غمگینند

عده ایی خوشبختی  را در ربایش زن های زیبا می بینند

خیلی زیبا  هم نباشند فرقی نمی کنند

می خواهند با خیلی ها در ارتباط باشند

همین برای انها کافی است

زود از کار می افتند

و با حسرت می میرند

تمامی ندارد

غم و خوشبختی معنی ندارد

سنگینی با غم است

خوشبختی که نهایتی ندارد

تا هر جا بروی

باز هم راه زیادی می ماند

پس خوشبختی کجاست ؟

پیش خداست

اگر بدانی

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 16:50 | لينک ثابت |

نوروز

ز کوی یار می اید نسیم باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افرزوی

میی دارم چو صافی و صوفی می کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 14:35 | لينک ثابت |

اهوی رمیده

زیباترین اوای بشری سلام است

سلام سلامتی است

ارزوی زندگی است

افتاب است

نور است

سرور است

بهجت است

شکوفه است

گل است

دعوت  به دوستی است

دعوت به هم اغوشی است

دعوت به یکتایی است

دعوت به بوسه است

 البته سلام بی ریا

سلام بی کلک

سلام دعوت به یک نوشیدنی است

نوشیدنی خنک در تابستان

و نو شیدنی گرم در زمستان

سلام به یار مهربان

که همه هستی است

جان ادمی است

عشق است

سلام به نرمی اسکی است

می لغزد از فراز تا فرود

می رود تا بر دوست

سلام باران است

بارانی برای دل های خشک

دل های سرد

دل های مرده در غمی پنهان

سلام مرده را زنده می کند

اگر درست ادا شود

می رویاند شقایق های خفته را

می پروراند امید را

سر سبز می کند زمین خشک را

می برد گرد و خاک را

پاک می کند دل را

خاموش می کند اتش را

سلام زنده می کند بهشت را در دل تو

می اورد اهوی رمیده را

دوستت را

به ارامی در برت می نشاند

شادی را می اورد

سلام واژه سبکی است

به سبکی نسیم دل انگیز

رایحه خوش گل محمدی است

رایحه گل قمصر و نیاسر و کاشان  

دوستم سلام سبکتر از بوسه است

بوسه که وزنی  ندارد

سلام ایینه مرام توست

اخلاق کریمه است

انسانی است

پس سلام بر تو و خودم

رحیمی

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 11:16 | لينک ثابت |

کمر باریک

سلام

سلام به دوستان از گل بهترم

سلام به شادی

سلام به خورشید

سلام به اسمان ابی

 سلام به دل ابی

سلام به رقص دانه های گندم در زیر خاک

سلام به غنچه های ناز در خواب

سلام به نگاه  مستانه تو

سلام به چای خوش رنگ در استکان کمر باریک

سلام به مزارع چای در لاهیجان

سلام به اسب در حال چرا  در مرتع

سلام به تو

سلام به سلام که زیباترین اوای بشری است

سرود دوستی است

سبک است

وزنی ندارد

سلام التیام بخش همه درد هاست

پس سلام به همه سحر خیزان

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 10:18 | لينک ثابت |

سحر

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چها کرد

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 10:3 | لينک ثابت |

شادی یلدا

شب شادی است

شب یلداست

شب قصه و شیرینی

شب دور هم نشستن

کوچک و بزرگ

شب اجیل و هندوانه و انار

درازترین  شب سال

و از فردا کم کمک بهار می اید

روز ها که بزرگ می شوند

بهار را  در دل خود دارند

بهار در دل زمستان است

و امشب شب خدا خافظی است

و برای همین هم شادمانیم

شادی را فراموش نکنید

و به یاد خدای مهربان

 همیشه شاد باشید

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 23:39 | لينک ثابت |
 کامنت یکی از عزیزان خواننده است به نام اقا احمد .ان را اوردم در وبم تا همه بخوانند  و اگر نظر خاصی هم دارند بیان کنند و دست ما بگیرند .ادرس این عزیز هم این است  http://yas5par.blogfa.com/

آقا عبداله سلام . حال و احوال شما چطور است ؟ انشالله که ما را مدعی نشمارید و اسرار عشق و مستی را بما هم بیاموزید . واله چی بگم ؟ این لوگوی زیبا و آن همه احساس خوب از عشق و شادی و زندگی ...... اما اینقدر دلتنگ و غمگین ؟!!! یک کمی با هم جور در نمیاد ! اکثر نوشته هایت را خواندم در اکثر آنها رنگ و بوی نا امیدی بود ( البته بنظر من ) دنبال بوسه های گرم و محبت آمیز . بدنبال دستی که تکیه کرد به آن . بدنبال دوستی که روی او بشود حساب کرد . بدنبال گمشده ایی که نمی یابی ! در گذشته غرق شده ایی و آینده برایت گنک و مبهم ! این استنباط من است . ببخشید که میگویم . اصلا اهل نصیحت و موعظه نیستم اما از جملات انرژی بخش بزرگان کمال بهره را میبرم و گاهی که برای کسی مینویسم . اول برای خودم و بعد برای دیگران است .
عبدالله جان : روز را خورشید میسازد و روزگار را ما . هر آنگونه که به زندگی نگاه کنی همان برایت رقم میخورد . اگر فکر میکنی خدای نکرده آدم بدبختی هستی مطمن باش که دیر یا زود بدبختی گریبانت را خواهد گرفت .
یک لحظه به لوگوی خود نگاه کن . نگاه کن . دیدی ؟ آیا با دیدن همین کلمات و آن منظره ی بدیع و دل انگیز احساس خوبی پیدا نمیکنی که دنیا زیبا است ؟ چرا باید حق دوست داشتن و محبوب شدن را از خود برانیم ؟ چرا ؟
خدای متعال میفرماید : ما شما را عبث نیافریدیم . آیا همین برای ما کافی نیست ؟ چه حکمت و دلیلی از این واضح تر باید باشد ؟ آفتاب آمد دلیل آفتاب .
فکر میکنم اگر جملات سطر سطر نوشته هایت را از گذشته به زمان حال بیاوری مطالب نوشتاری شما بسیار زیباتر خواهند بود .
برایت شادی که بهترین ارمغان خداوند است را آرزومندم . مخلص شما هم هستم

سلام به دوست مهربانم از این که لطف کردی و برایم نظر دادی خدا را سپاسگزارم  .من در خصوص موضوعی که نوشته اید نوشته های من بیشتر نا امیدی است سخنی نمی گویم شاید هم این طور باشد
این خاصیت انسان است به نظر من این جهان وادی شادی نیست ما ادای شاد بودن را در می اوریم شادی های این دنیا نیز گذرا و فاقد ارزش ذاتی است و پایدار نیست  ما خود را شاد نگاه می داریم و به شادی های کودکانه دل خوشیم کار دیگری هم نمی توانیم بکنیم باید هم این طور بود راه دیگری وجود ندارد اما پرسشی که من طرح کردم یک پرسش معرفتی است چرایی هستی .پرسش من این بود فارغ از بیانی که می شود این که خداوند دنیا را عبث نیافریده است به واقع یعنی  چی ؟مگر خدای ناکرده کار خدا نقص داشت که هدفی را تعقیب می کرده است که قطعا این طور نبوده است  و این عنوان که افتاب امد دلیل افتاب نیز در کنه خود بیان منطقی ندارد یعنی برای افتاب نباید دلیلی اورد چرا ؟خوب اگر این را قبول کنیم بسیاری از امور چنین نیستند اعتقاد به روز جزا و از این قبیل  این ها را چه باید کرد
جز این است .بنابراین ما در وادی حیرتیم و البته ان چه را بزرگان ما گفته اند با جان و دل می پذیریم و خدای نا کرده اگر خدا از زندگی انسانها برود ان روز جهنم انسانها خواهد بود .

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 22:38 | لينک ثابت |

خود پرستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی
نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 19:31 | لينک ثابت |

سه چرخه

باغ شکوفه ها

باغ مهر ورزی

باغ تنهایی

باغ با دوست بودن

کودکی ام در باغ مهربانی گذشت

پدرم مهربان بود

مادرم مهربان بود

دوستم مهربان بود

سه چرخه ایی داشتم

دنیا را داشتم

چه صفایی داشت

سه چرخه راندن

در کوچه های خاکی

دوستم سه چرخه ام را هل می داد

و نوبتی سوار می شدیم

بر بال ملائک  سوار بودم

کوچه باغ ما در بهار بهشت بود

گل تو گل

عطر در عطر

باور نمی کنید

باغ در باغ بود

بزرگ شدیم

چه فایده

حالا من مانده ام

با این شهر درمانده 

دوستم چه مهربان بود

جانم بود

نگاهش بی توقع بود

چیزی نمی خواست

ان مهربانی رفت

دوستم رفت

پر کشید

اما هنوز در دل تنگی

خیالم را رام می کنم

و سوار بر سه چرخه

در کوچه باغ کودکی می رانم

شاید اندکی ارام شوم
نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 15:28 | لينک ثابت |

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب

فروغ

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 14:55 | لينک ثابت |

گل بود

چه گل های قشنگی

زمستون  و گل

برف نشسته بود

روی گل برگها

چه ناز

قطره قطره می چکید

برفه اب می شد

با گرمای خورشید

دل گل شاد می شد

گل ها می خندیدند

برف  که بد نیست

اگر خورشید بش بتابه

زندگی است

سرما نیست

برف و افتاب دوستند

از قدیم ها

با هم بودند

زندگی تو دل برفه

اما خورشید هم می خواد

دل من سرد است

برفش اب نمی شه

نمی دونم چه کار کنم

به هر دری می زنم

گرمی نمی بینم

گرمی بوسه

اگه این باشه حله

بوسه خورشید دل برف اب می کنه

بوسه دوست هم دل من گرم می کنه

گرم می کنه

اما کو ان دل گرم

دست گرم

بوسه گرم

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 13:38 | لينک ثابت |

بوسه

هوا افتابی است

اما دلم نه

می دانید چرا ؟

برای این که دیوانه است

برای این که دم دمی مزاج است

هر روز سر یک شاخه

سر یک گل

همه گل ها زیبایند

دوستم اندازه نگاهدار

گل ها همه گل اند

دلم سرد است

مرده است

برای یک بوسه گرم

نیست این بوسه

بوسه مهربانی

بوسه ها را هم داد وستد می کنند

خورشید می تابد

و هر روز بوسه بر زمین می زند

بوسه زندگی

من و تو ندارد

به همه جا می تابد

تا اعماق دریاها

تا فراز کوه ها

تا اعماق جنگل ها

تا دل دشت ها

تا ته دره ها

تا دانه گندم زیر خاک

تا تن درخت سرما زده

تا غنچه های خفته

تا دل تو تا دل من

تو هم خورشید باش دوستم

دلت را به عطر بوسه معطر کن

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 11:38 | لينک ثابت |

دخترک

دخترک هزار امید داشت

هزار پرواز

هزار ارزو

شادی در چشمانش هزار خانه داشت

و در هر خانه هزاران قناری

می خواندند سرود عشق

می نواختند اهنگ زندگی

وجودش مهربانی بود

مهر بود

عشق بود

بوسه بود

خدا بود

دخترک هزاران ارزوداشت

یکی از روزها  و یا در یکی از شب ها

باد مسمومی وزیدن گرفت

خانه را ویران کرد

و هزاران قناری رفتند

و ان دو چشم زیبا در خاک شد

و چه بی مروت است

این زندگی

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 9:47 | لينک ثابت |

سلام

سلام به تو

سلام به برف

سلام به قمری ها

 که در لبه پنجره خانه ها کز کرده بودن

چند تاشان را دیدم

سرشان را در پرهای خاکستری پنهان کرده بودن

و سرمای برف زده را تحمل می کردند

سلام به صبح روشن

سلام به دوستانم

که دوستشان دارم

از ته دل

همه شان را

روزتان خوش باد

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 9:5 | لينک ثابت |

شب یلدا

پدرم می گفت

ان قدیم ها کرسی بود

کرسی هم گرم بود

همه دور هم جمع بودن

زیر کرسی پاها به هم می چسبید

حالا معلوم نبود

پاها مال کیست

پدر ومادر و بچه ها زیر کرسی می خوابیدند

بخاری نبود نفتی نبود و گازی  نبود

منقلی بود و اتشی

پدرم می گفت ان روز ها خیلی حال می داد

تلویزیون نبود

این جعبه جادو

همه را پای خود نشانده است

انواع و اقسام سریال ها

همه را سر گرم کرده است

گاهی هم ان وقت ها پدر بزرگ ها قصه می گفتند

قصه های شیرین

مادر بزر گ ها هم همین طور

یک اتاق بود و همه چیز

هالی نبود و اتاق خوابی  

همه در کنار هم

شب یلدا را می گذارندند

اما حالا یک جور دیگری شده همه این کارها

شادی گذشته نیست

تلفن همراه شده اسباب بازی بچه ها

خیلی اوضاع عوض شده

خنده ها طور دیگری شده

همه خسته اند

شادی رفته است

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 23:7 | لينک ثابت |

ساغر

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من ساقی بدو تازیم و بنیادش بر اندازیم

 سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 22:6 | لينک ثابت |

باغ

باغ ما چه صفایی داشت

هر چه می خواستی در این باغ بود

سرچشمه فنات انجا بود

مظهر اب انجا بود

اب گرم بود

در زمستان ها بخار می کرد

ابری از بخار روی نهر اب پرواز می کرد

ماهی هم داشت

ماهی های  خاکستری

می امدند تند و تیز 

می رفتند تند و تیز

اب جاری بود

اب مهربانی

اب زندگی

زندگی ابادی به همین اب بود

این اب بود یک ابادی

این اب همه چیز ابادی بود

اب کشاورزی

کوزه ها را  دختران پر می کردند

می بردند به خانه ها

قل قل پر می شد

این کوزه ها

بهار که می شد

اب در باغ جاری می شد

گل های محمدی از همه زودتر می امدند

باغ ما دو خیابان  اصلی داشت

حاشیه هر دو خیابان پر از گل محمدی بود

وقتی گل ها باز می شدند

باغبان عید می گرفت

عید گل ها

گل ها را می چیدیم

چه عطری داشت

دامن دامن گل را می بردیم

خانه ما پر از گل بود

عطری سحر امیز مستت می کرد

تمام خانه بوی گل می داد

مادرم گلاب گیری می کرد

اسباب گلاب گیری فراهم بود

یک دیگ بزرگ و یک تغار وارونه قیفی شکل 

و یک لوله و یک ظرف برای گلاب

مادرم شیشه ها را پر می کرد

چیری برای فروش نبود

همه گلاب ها  را هدیه می داد

چه گلابی

بهار که می شد

درختان یکی یکی گل می کردند

اول از همه البالوها گل می کردند

بعدش هم گیلاس ها

بعدش هم درختان گلابی

بعدش هم به ها

چه غوغایی بود

باغ مست بود

درختان مست بودند

پرندگان مست بودن

باغ شاد بود

مهربانی از همه جای باغ می امد

من بودم و دوستم

باغ بود من بودم

مرغ ها هم بودند

اسب پدر هم بود

باغبان هم بود

باغ می رقصید

اب جاری بود

گل جاری بود

من بودم و دوستم و گل

باغ گل بود

دنیای ما همین باغ بود

اسب بود مرغ بود گلاب بود

سیب بود سیب قندک

به بود به شیرین و ترش

گلابی بود گلابی ترش و شیرین

توت بود و شاه توت

درشت و شیرین

هر میوه ایی را که دوست داشتی در این باغ بود

به فصلش گردو

چه گردوهای

پوست کنده

زیر درختان گردو

دست کوچکم راهی به سر شاخه های گردو نداشت

کلاغ ها کار من را اسان کرده بودن

اما گردو بود

سهم من هم می رسید

باغ ما روشن بود

نور بود

گل بود

مادرم مرا دوست داشت

پدرم اسب داشت

سارها گاه به باغ ما می امدند

چنارها خانه انها بود

می امدند هزار هزار

سیاهی می زد باغ ما

غوغای بزرگی بود 

باغ ما صفا داشت ان روزها

رفت ان باغ

نه باغی ماند و نه باغبانی

رفت ان شادی

رفت ان قنات پر اب

رفت همه ان گل ها 

من ماندم و حسرت ان روزها

من ماندم و خیال ان باغ

خوشم با خیال خودم

عبدالله رحیمی

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 21:27 | لينک ثابت |

لب

دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر

قطره شود خورشيدي

باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند

روزن روزن.

ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .

از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما

باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.

ما هسته پنهان تماشاييم.

ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما

باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و

به خورشيد تو پيونديم.

ما جنگل انبوه دگرگوني.

از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ :

شلاقي كن ، و بزن بر تن ما

باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل يكرنگي بدر

آرد سر.

چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت.

نم زن بر چهره ما

باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب

از تابش تو ، و فرو افتد.

بينايي ره گم كرد.

ياري كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد كه تراود در ما ، همه تو.

ما چنگيم: هر تار از ما دردي ، سودايي.

زخمه كن از آرامش ناميرا ، ما را بنواز

باشد كه تهي گرديم ، آكنده شويم از والا "نت"

خاموشي.

آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش.

خود را در ما بفكن.

باشد كه فرا گيرد هستي ما را ، و دگر نقشي

ننشيند در ما.

هر سو مرز، هر سو نام.

رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان

باشد كه بهم پيوندد همه چيز ، باشد كه نماند

مرز، كه نماند نام.

اي دور از دست ! پر تنهايي خسته است.

گه گاه ، شوري بوزان

باشد كه شيار پريدين در تو شود خاموش.

باشد كه شيار پريدين در تو شود خاموش

سهراب سپهري

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 20:9 | لينک ثابت |

ابادی

دوستانم بی وفا شده اند

نه سری می زنند

 و نه حالی می پرسند

عجب دوره زمانه ایی است

خیابانها سرد و سیاه

ادم ها مات و بد اخلاق

این همه ماشین

و خیابانهای تنگ و باریک

حالی برای کسی نمی گذارد

همه با هم دعوا دارند

سواره با پیاده و پیاده با سواره

پشت چراغ چند گل فروش را دیدم

گل می فروختند

گل شادمانی است

پیام اور شادی است

دوستی را در خود دارد

اما گل فروش ها خیلی کم اند

و به جاش سیگار فروش ها هر چه بخواهی

مردم در شهر عصبی اند

شهری نیست

مردم سفت و سختند

مثل اسفالت خیابانها می مانند

می ایند و می روند

بی هیچ احساسی

امروز خواندم

در یکی از روزنامه ها

مردان در این شهر دو برابر زنان می میرند

خوش به حال زنان که در خانه هستند

لااقل این همه دود و استرس را تحمل نمی کنند

بیچاره مردان

بیشتر هم با سکته می میرند

شهر نیست

دوستانم وفایی ندارند

فست فودند

زود می ایند

زود هم می روند

این دیگر چه جور دوستی است

مولانا عمری برای شمس بی تابی کرد 

من چی

ان طور قربان صدقه هم می رویم

انگاز از ازل تا ابد با هم بوده ایم

اما نه 

دنیای مجازی است

دوستم راست می گفت

ماشین ها که احساس ندارند

تو هم نداری

من دارم

باور کنید

من دارم

ساختمان های کاهگلی قدیم

وقتی باران می امد

صدای ناودانها در می امد

زندگی جاری می شد

باران می امد

بوی خاک به هوا می رفت

چه کیفی داشت شر شر ناودان

اما حالا چی 

ناودانی نیست

بویی نیست دلی نیست

اب باران با دوده ها هم اغوش می شود

سیاهی جاری می شود

اینجا ابادی نیست

باور کنید

ابادی این طوری نیست

ابادی درش زندگی جاری است

مردها زودتر نمی میرند

در ابادی همه هم دیگر را می شناسند

اینجا هیچ کس هیچ کس را نمی شناسد

همه تو لاک خودشان هستند

اینجا ابادی نیست

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 19:5 | لينک ثابت |

مهرویان

دلم جز مهر مهرویان  طریقی بر نمی گیرد

ز هر در می دهم پندش و لیکن در نمی گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 17:53 | لينک ثابت |
 

سلام

سلام به صبح

سلام به گنچشک سحر خیز

سلام به دوست مهربان

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 7:11 | لينک ثابت |

ماه در لبه پنجره

شب خوبی داشته باشید

شب که نه

روزی در شب

شبی که ماه ان خیلی نزدیک باشد

در لب پنجره خیال تو

ان قدر نزدیک

تا بشود در سفره مهربانی میهمان کرد

ماه در میان سفره و من و دوستم

با نور مهتاب در اغوش هم

چه زیباست

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 23:0 | لينک ثابت |

صدور مجوز برای قرص تازه اچ آی وی در اروپا

   تا حدود یک دهه پیش بیماران مجبور بودند روزانه تا 30 قرص مصرف کنند

نخستین داروی مقابله با ویروس اچ آی وی که مصرف روزانه یک عدد آن کافی است توسط مقام های اروپایی تایید شده است.

به عقیده برخی کارشناسان صدور مجوز برای این دارو موسوم به "آتریپلا"، به منزله انقلابی در مبارزه با ویروس عامل بیماری ایدز است، با این حال این یک درمان نیست.

تا سال 1996 کسانی که از داروهای اچ آی وی استفاده می کردند مجبور بودند روزانه تا 30 قرص با شکم خالی در مقاطع مختلف روز مصرف کنند. اکنون رژیم دارویی برای بیماران آلوده به ویروس ایدز شامل روزانه مصرف چند قرص است.

تصمیم تازه به این معنی است که می توان "آتریپلا" را در بریتانیا تجویز کرد اما تصمیم در مورد تامین هزینه آن توسط "ان چ اس" (سازمان بهداشت ملی) را باید نهادهای محلی، از جمله پزشکان، اتخاذ کنند.

مصرف آتریپلا باعث کاهش خطر انتقال ویروس نمی شود.

شرکت های رقیب

اما کنترل این بیماری برای برخی بیماران با تنها روزانه یک قرص تحولی به شدت نمادین است.

آتریپلا در واقع ترکیب سه داروست که از قبل وجود داشته است و تولید آن حاصل همکاری سه شرکت رقیب داروسازی - Gilead Sciences, Bristol-Myers Squibb ،Merck- است.

این دارو ژوئیه سال گذشته در آمریکا مجوز گرفته بود و اکنون برای نیمی از کل بیمارانی که به تازگی به ویروس اچ آی وی مبتلا شده اند تجویز می شود.

اکنون تایید آتریپلا توسط کمیسیون اروپایی باعث می شود امکان تجویز آن در کشورهای آلمان، اتریش و بریتانیا به وجود آید.

دکتر سایمون پورتماوت، از مشاوران ممتاز اچ آی وی، می گوید: "این پیشرفتی بزرگ برای بیماران است. اچ آی وی را تقریبا (یک بیماری) عادی می کند."

وی همچنین گفت با توجه به اینکه عناصر آتریپلا قبلا استفاده شده می توان عوارض جانبی آن را پیش بینی کرد:

"احتمالا بیش از نیمی از بیماران در ابتدا کمی سرگیجه می گیرند، یا خواب های آشفته می بینند، یا دچار بدخوابی می شوند. اما در مجموع این دارو خیلی خوب تحمل می شود."

پل کارتر قائم مقام ارشد شرکت داروسازی گیلیاد گفت: "ورود این دارو به بازار به لطف حجم خیلی بالای کار تولیدی ممکن شده است."

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 22:31 | لينک ثابت |

نیلوفر

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه فرو افتاده بود.

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

 

در پس درهاي شيشه اي روياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود.

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم.

 

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد.

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

 

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفافم سر كشيد.

من به رويا بودم،

سيلاب بيداري رسيد.

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم:

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود.

در رگ هايش ، من بودم كه ميدويدم.

هستي اش در من ريشه داشت،

همه من بود.

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد؟

 

 

فهرست اشعار منظومه زندگي خوابها

 اشعار سهراب سپهري

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 21:47 | لينک ثابت |

دل ابی

خانه دلش ابی شد

رعدی زد و برقی

باران امد

کوهسار جانش ابی شد

رفتم به خانه او

موج بود و دریا

دل به موج دادم

موج با خود برد

گم شدم در موج

ماندم و حیرانی

در وادی حیرانی

دستی امد

یافتم دوستم را

شادی را در وادی حیرانی

می گفت موج است

و حیرانی

خانه دلش ابی بود

با خود برد

دلم را

گفت دوستم

پیشتر نرو

جایز نیست

موج است و  ویرانی

دوستم همین جا بمان

در دل ابی

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 21:21 | لينک ثابت |

جام

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می اورد

دل شوریده ما را به نو در کار می اورد

عجب می داشتم دیشب زحافظ جام و پیمانه

ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می امد 
نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 19:32 | لينک ثابت |

مسافر

به سفر امدم

سفری که خود نخواستم

مرا فرستادند

با کارنامه ایی که از قبل برایم نوشتند

همه نمره های ان را هم نوشته بودند

بدون کلاس و بدون معلم

گفتند این است

می خواهی بخواه

نمی خواهی هم باید بخواهی

چه می توانستم بکنم

یکی می گوید حالا که هستی

از فرصت استفاده کن

فرصت بودن در این سفر

من که کاری  نمی توانم بکنم

راستی می توانم

تازه هم اگر بتوانم کاری بکنم

چه کار می توانم بکنم

فوقش از این بند

تو یک بند دیگر

زندان که فرقی نمی کند

زندان بان که فرقی نمی کند

حالا من مسافر این سفرم

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 18:34 | لينک ثابت |

دل کندن

دل کندن خوب است

قدری سخت است

قدری دلهره دارد

فدری دلواپسی دارد

اما دل کندن از بدی که خیلی خوب است

ان که تو را ازار می دهد

ان که تو را دوست ندارد

ان که دلت را به هیچ می شمارد

ان که در دنیای دیگری سیر می کند

خوب دل بکن از این موجود

خیلی از دعوا ها همین جاست

نمی خواهیم

 از این خانه خراب دست برداریم

گرمی در این خانه نیست

چراغ محبت خاموش است

تن ها سرد است

چشم ها دروغ می گویند

جوانی ما رفت

دلم افسرده است

دل کندن سخت است

پرواز  کردن دلهره دارد

اما ازادی در پس پرواز است

 و من در تعجبم

انسانها تا کار از کار نگذرد

فراموش می کنند

پرواز را

مهاجرت را

رفتن را

از جایی به جایی دیگر

ماندن که سودی ندارد

دارد ؟

صبح دیگری

روز دیگری

دوست دیگری

دل کندن سخت است

از بدی که نباید سخت باشد

اما باز هم سخت است

ریشه دوانده است

ریشه ها را چه باید کرد

نمی دانم

باور کنید

نمی دانم

اما من چی ؟

تنور نامهربانی می سوزاند

اتش زده است

خدایا تو بگو

بسوزم و بسازم

همین

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 17:31 | لينک ثابت |
 

سلام

سلام به مهربانی

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 9:40 | لينک ثابت |
شب سیاه

شب خوبی داشته باشید

من که شب خوبی ندارم

شب را دوست ندارم

برای چه باید شب را 

دوست داشته باشم

شب من شب است

سیاه است

شبی که در پی ان روزی نیست

ستارگان هم نیستند

ماه رفته است

دلم رفته است

خانه ام اتش گرفته است

خانه ایی نیست

خانه ایی که یاری در ان نباشد

ان خانه خانه نیست

نه دری دارد و نه دیواری و نه پناهی و نه مهری

در بدری است

هیچی

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 23:40 | لينک ثابت |

خار

مهربانی را به بند کشیده اند

گل هم می خواهند

کل را که باد برد

ریشه اش را هم کند

گلی نیست

جایش را نمی بینی

ان خار را

خار هم گل دارد

اما خارش بیشتر است

بعضی از ادم ها این طوراند

خارشان بیشتر است

گل هم دارند

اما گل هایشان دیده نمی شود

گل ها دور از دسترس اند

زنده اند

اما مردم ازارند

خیلی هم هستند

می گویند  گل و خار هم زادند

اما ان گل  خوب است

که گلش بیشتر است

خار بیشتر دل ازار است

دلت را خون می کند

دستت را خونی می کند

من مانده ام

شادی را چه کنم

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 22:10 | لينک ثابت |

شیروانی

بی هیچ دردی به جانم افتاد

بی هیچ بهانه ایی مرا ازار داد

نمی دانم چرا ؟

ازارم به مورچه هم نمی رسد

قدم هایم  را سبک بر می دارم

تا باران به نرمی سوارم شود

روی شانه هایم بلغزد

موهایم را خیس از باران می کنم

تا هزاران قطره  باران را به خانه برم

امروز کبوتران زیادی را دیدم

در روی شیروانی بارانی

یکی از خانه های شهر  نشسته بودند

و چه حالی می کردند

دلم می خواست

به جای انها بودم

همه هم به یک سمت

به سمت نور

نوری که از پس ابرها می امد

باران بر سرو روی انها می ریخت

هیچ دعوایی با هم ندارند

این کبوتران ازاد

خدا را پا روی دلم نهاد

ان را له کرد

چه خصومتی با من دارد

فرار کردم

به غار تنهایی خودم

غارم را دوست دارم

در غار قانونی نیست

وکیلی نیست

ماده ایی نیست

این همه ازار را برای چه باید تحمل کنم

نمی دانم

می گوید نظیری ندارد

بیتاست

من مانده ام با دلی مجروح

مجروح از بد فهمی

باران دشت و دمن را می شوید

اما دلها را نمی شوید

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 20:29 | لينک ثابت |

شراب

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست

و امروز نیز ساقی مهروی و جام می

حافظ حدیث سحر  فریب خوشت رسید

تا حد مصر  و چین و به اطراف روم وری

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 19:20 | لينک ثابت |

سلام باران

امروز باران خوبی در تهران بارید

همه درختان شسته شدند

دل ها را نمی دانم

چه می دانم

شاید هم بیشتر گل الود شدند

دلها اساسا با باران کاری ندارند

کاشکی دل ادمیان هم  هر از گاهی بارانی  می شدند

این همه خس و خاساک در دل ادمیان انبان می شود

صاحبش را می ازارد

کینه ها  ،انتقام جویی ها از همه بدتر

چون سیریش به جان او بسته شده اند

تا نکشد دست بردار نیست

تا زهرش را چون مار نریزد

دست بردار نیست

بس است

دلت را بارانی کن

خودت را راحت کن دوستم

 پدرش را در  می اورم

تا نداند از کجا خورده است

جانش را به لبش می رسانم 

تا بداند با کی طرف است

خوب با تو طرف است

با شیطان طرف است

چرا بدت می اید

خوب شیطانی تو

شیطانت را دور کن

خودت را ارام کن

این همه دوا و دکتر لازم نیست

حسد و کینه و حقد و از و همه سیات را دور بریز

جان خودت را راحت کن

این همه زیبایی

تو را چه به زشتی

برای خودت خوب است

جانت را پاکیزه کن

من و تو وهمه نیاز به دل بارانی داریم

از خوبی چه بدی دیده ایم

که بدی می کنیم

باران باش

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 17:26 | لينک ثابت |
 

سلام

سلام

به باران

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 7:31 | لينک ثابت |

شب خوش

دوستانم شب خوبی داشته باشید

هر چند با گفتن من و تو

نه شب تو نه شب من خوش می شود

اما چه می توانیم بکینم

به یاد داده اند

بگوییم صبح شما به خیر

به ما یاد داده اند

بگوییم شب به خیر

اما نه

 یه کمی فرق می کند

بستگی دارد کی به ادم بگوید

اگر یار ادم بگوید

اگر دوست مهربان ادم بگوید

اگر ان که ادم دوستش دارد

او به ادم بگوید

خوب یک انرژی مثبت به ادم می دهد

یه کمی خوشحال می شود

این که می فهمد

کسی هم هست

او را دوست دارد

این خودش خیلی خوب است

خیلی از دردها  را  از میان می برد

بدون دارو و دکتر

باور کنید همین قدر اثر  دارد

یک بوسه مهر امیز

ادم را شاد می کند

شارژمی کند

دوستم من تو را دوست دارم

همین کافی است

دری از درهای بهشت است

 دوستی

شادی

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 23:38 | لينک ثابت |

دراز دستی

ای دل مباش یکدم خالی زعشق و  مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوتاه استینان تا کی دراز دستی
نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 21:26 | لينک ثابت |

دوست خیالی

دوست خیالاتی تو هستم

دوستم

این انصاف است

من لمس می کنم دوستی را

دوستی را  مگر می شود لمس کرد

چرا نه ؟ حتی در خیال

بله و اما

وقتی تو گرمی دست کسی را حس می کنی

وفتی تو چشماش نگاه می کنی

نگاه مهر امیز را می گویم

ان وقت تو دوستی را لمس می کنی

اما یک چیزی باقی می ماند

 و ان هم این  است

همه دستها گرمند ، مگر نه ؟

همه چشم ها حقیقت را  نمی گویند

تو که نمی توانی بفهمی

می توانی

نه !

اگر این طور بود

از بی وفایی گفته نمی شد

این همه طلاق

راستی برای چی ؟

اسمش گذاشتیم عدم تفاهم

عدم تفاهم یعنی چی ؟

یعنی فریبی که اتفاق افتاده است

و این همه فریب

پس همه حقیقت را نمی شود

با دستان گرم هم فهمید

باز هم خیال

خیال که نامرد نیست

دروغ  هم نمی گوید

خیال در پس ذهن است

خیال رو راست است

دوستم تو نمی دانی

لذت خیال کمتر از واقعیت نیست

لااقل در ان نامردی و کلک راه ندارد

کسی نه چیزی داده و نه چیزی گرفته

این طوری خیلی خوب است

دوست خیالی بهتر از صدها دوست ظاهری است

دوست خیالی ازاری ندارد

دوست خیالی انتظاری ندارد

دوست خیالی کاری با تو ندارد

تو را دوست دارد

شادی واقعی همین جاست

لذت خیال کمتر از واقعیت نیست دوستم

شادی را داشته باش

حتی در خیال

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 19:56 | لينک ثابت |

غار تنهایی

تنهایی خوب چیزی است

انسان با خودش است

کاری با کسی ندارد

البته اگر بگذارند

انهایی که ادعا می کنند

 تو را دوست دارند

من تنهایی را دوست دارم

تو خودم هستم

با کسی هم دعوایی ندارم

سر هیچی

کاری با هم نداریم

اگر با کسی کاری  نداشته باشیم

دعوایی هم نیست

من در غار تنهایی خود خوشم

می دانید غار تنهایی من کجاست

غار تنهایی من نزدیک خودم است

خیلی دور نیست

عار تنهایی من در کوهستان نیست

در دشت و دمن نیست

همین نزدیکی است

غار تنهایی من ماشینم است

خیالتان راحت شد

ماشینم دوست دارم

ان  را بر می دارم

به یک گوشه ایی

 می روم دور از مردم 

دور از هیاهو

می روم صندلی عقب ماشین

کیفم را می گذارم ریر سرم

کتابی اگر داشته باشم می خوانم

بعدش می روم تو خودم

کسی هم با تو کاری ندارد

این طوری خیلی خوب است 

از مردم دورم

از خانه دورم

عار من  هم این است

چه کنم

من که نمی توانم بروم

به کوهستان

ان عاشق فومنی رفت

اما من نمی توانم

غار من همین ماشین است

غار خوبی است

بخاری هم دارد

گاه وگدار که سردم می شود

بخاری را روشن می کنم

چه گرمای مطبوعی دارد

گرمای بخاری ماشین

من تو خودمم

امروز داشتم

فکر می کردم

با این که چشمام بسته بود

اما نور می دیدم

برایم  عجیب بود

این نور از کجا بود

نمی دانم

غار من همین  جاست

غار تنهایی من همین جاست

راستی من دیوانه نیستم

همین چند روز پیش دکتر بودم

باور کنید

ناروایی ها  من را  می رنجاند

نامردی ها

پلشتی ها

پستی ها

حسادت ها

با این حساب غار تنهایی

 من خیلی خوب است

از این ها دورم

غار تنهایی من من اذیت نمیکند

شادی را انجا احساس می کنم

دوستم می گوید تو خیالاتی هستی

دیوانه ایی

مستی

نه باور کن

نه دیوانه ام و نه مستم

از این شهر فراری ام

همه با هم دعوا دارند

این همه دادگاه

این همه مامور

یک قوه برای دعوا ها

ببین چه کار زاریه

من تو غار تنهایی خود خوشم

شادی می کنم

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 17:44 | لينک ثابت |
 

سلام

سلام به روی ماهتان

روز خوبی داشته باشید

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 7:30 | لينک ثابت |

شب خوش

حالم خوب نیست

دوستم رفت بی بهانه

بهانه بی اعتمادی کرد

مادرم تو را در سر راه من قرار داده است

من مادرت را نمی شناسم

باور نمی کرد

گفتم قرص هایت را خورده ایی

گفت من دیوانه نیستم

چه میدانم

حالی گرفت

دوستم

رفت و برای همیشه رفت

زود امد و زود هم رفت

از راهی دور امده بود

با انبانی از مهر و دوستی

باورم نمی شد این همه گل

در اغوش  داشت

نمی دانم چه شد

شبم بی صفا شد

شبم مجروح شد

خانه ام ویران شد

چه می توانستم بکنم

گفتم برو بخواب

خواب می برد

خواب می برد

 داستان های ابلهانه را

دوستم برو بخواب

خواب خوش

حال و حوصله ندارد این دلم

رفت دوستم بی بهانه

من هم رفتم تا بخوابم

اگر خوابی بیاید

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 23:1 | لينک ثابت |
این هم نظر یکی از دوستانم در باره بد مستی

دنیا سرزمینی است برای همه،می توان با دیگری هم خانه شد
همسایه و هم سفره اما همدل نه!
پرنده پر شور می خواند
سرزمین او عجیب خالی است ساکت و در زنجیر،ارام وسربه زیر
همچون گداخته اهنی،تسلیم....
اما او دیگر نمی خواهد در اندوه خاطره ها با او بماند
او می خواهد زندگی را ازمونی دوباره کند،شادی را!
دل او برای دیدار سپیده بی تاب است.اماایا در تردید ماه می توان
سپیده را دید؟
بر بام خانه از ماه گرفتگی حسی سرد در حال رشد کردن است

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 22:41 | لينک ثابت |

بد مستی

می گفت می گفت

از راه خود باز نمی گشت

هر چه کردم

نشد که نشد

چه می توانستم بکنم

باور کنید

تمام تلاشم را کردم

ابر شدم باور نکرد

باران شدم باور نکرد

خاک شدم باور نکرد

جانش را با شک بسته  بودند

شکاک بود

اعتماد نمی کرد

همین ادم مدعی

فردا گرفتار دروغ پردازی شیاد  می شود

که خود نمی داند

راست گویی عیب دارد

دروغ بگو

اما باورش را خراب نکن

می فهمی

بگو دل عاشق داری

ان دل عاشق را دوست دارد

وانمود کن

این طوری است

او این طور دوست دارد

حتی اگر دروغ  باشد

می دانی حقیقت همیشه تلخ است

پس لازم نیست حقیقت را بگویی

می توانی هر دروغی را به بافی

تو که عاشق نیستی

وانمود کن که عاشقی

فیلم بازی کن

دختران هنر پیشه ها را بیشتر دوست  دارند

مگر نمی دانی ؟

پسران هم همین طور

هیچکس خودش نیست

من عاشقم

تو عاشقی

همه حرف است

این ها همه حرف است

وانمود  کن که بی او می میری

ان وقت پدرش را هم می کشد

مادرش را هم می سوزاند

رقیب عشقی اش را می کشد

کدام عشق

عشق که با ادم کشی میانه ایی ندارد

این که عشق نیست

این بد مستی است

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 21:11 | لينک ثابت |

عاشق غار نشین

امروز روزنامه ایران نوشته بود

مرد عاشقی 46 سال است

در غاری زندگی می کند

در جنگل های فومن

و یکبار در این 46 سال به حمام رفته است

دختری که می خواسته است

به او نمی دهند

و این دختر هم از بخت بد

از اسب فرو می افتد و می میرد

 و این  مرد عاشق را به غار می برد

غار تنهایی

تنهایی را دوست دارد

تاریکی را دوست دارد

از مردم گریزان است 

می گوید با غار رازها  دارد

من نیز در کمند  ان دوست گرفتارم

تو هم در کمند ان دوست گرفتاری

مگر نه ؟

دوستی نیست

عشقی نیست

کسی نیست

به کی باید دل داد

در غار تنهایی خود گرفتارم

غار من در دل جنگل نیست

غار من همین نزدیکی است

تو همین کوچه

در همین شهر

تو خانه خودم

غار من اینجاست

غار من در و دیوار دارد

معلم و دادستان دارد

دادگاه  و بازپرسی دارد

غار من هزار معلم دارد

غار من هزار نگهبان دارد

غار من تاریک نیست

عار من روشن ار نور لامپ است

اما دلم مثل ان عاشق فومنی تاریک است

فرقی ندارد دوستم

این همان است

بزک کرده

رنگ لعاب زده

اما همان است فرقی ندارد دوستم

قرص می خورم تا فراموش کنم تاریکی را

غار من اینجاست

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 19:18 | لينک ثابت |

من چی ؟

دلش را گشود

و هر چه داشت بیرون ریخت

می گفت مادرم مرا نمی فهمد

برادرم مرا نمی فهمد

هیچکس مرا نمی فهمد

خود راحتند

مشکلی ندارند

زندگیشان را دارند

اما من چی ؟

خدایا  چه کنم

من ؟

می گویند تو روانی هستی

مرا روانی کرده اند

مرتب باید قرص بخورم

دکتر ها هم بدشان نمی اید 

مریض هر چه گرفتار تر بهتر

پولشان را می گیرند

هر دو ماه باید سر بزنی

چرا اقای دکتر ؟

برای این که تحت نظر باشی

برای این که داروهایت را مرتب خورده باشی

می گویند تو  اعصابت خراب است

نمی دانم

من که عیبی ندارم

گل وجودم را تباه کرده اند

مانده ام چه کنم

درامدی ندارم

 خانه ایی ندارم

وابسته ام

وابسته تام و تمام 

نمی دانم به کجا باید پناه ببرم

قرص های ارامش بخش  را می خورم

کاری نمی توانم بکنم

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 18:23 | لينک ثابت |
سلام
نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 7:39 | لينک ثابت |
 

شب خوش

بخوابید و خواب خوب ببینید

اگر قرار است خواب بد ببینید

خوب بهتر است که خواب نبینید

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 23:55 | لينک ثابت |
 
offshore