تبليغاتX
اناهیتا

من یک احساسم

می فهمم گرمی را

می فهمم سردی را

زندگی را می فهمی

سردی اش را گرمی اش را

عشق را

دوستی را

تو پرتقال را می خوری

می فهمی پرتقال را

می فهمی انار را

می فهمی نان را

می فهمی عشق را

می فهمم می فهمم

نه نه نه من  نمی فهمم

من نمی فهمم احساسم را

من نمی فهمم عشقم را

من نمی فهمم

من محصول نادانی هستم

باور کن محصول یک احساسم

دانایی را کجا جستجو می کنی

دانایی که در نادانی نیست

هست

من زاده نادانی هستم

زاده احساسی  کور

احساسی از سر دل خوشی

احساسی که نمی دانست

 ودانایی را با خود حمل نمی کرد

من خود نمی فهمم برای چه هستم

تو می فهمی

تو می دانی

من که نمی دانم

امده ام که چه کنم

روز می اید و می رود

و من داد عشق در می دهم

که چی

عجب بنای ویرانی است

این احساس کور

سر انجامی ندارد

اخرش درد و غم است

اخرش بیماری و مرگ است

فرزندانت فرار می کنند از تو

جایی می جویند تا تو را بسپارند

تا از شرت راحت شوند

من نمی فهمم

تو می فهمی

همین

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 22:47 | لينک ثابت |
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدیاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردیزان طلعت شاهانه زان مشعله خانهزان خشم دروغینش زان شیوه شیرینششب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمداز دولت محزونان وز همت مجنونانعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلدرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینفرعون بدان سختی با آن همه بدبختیآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتیشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیاز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شدبر روح برافزودی تا بود چنین بودیقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شداز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شدخاموش که سرمستم بربست کسی دستم کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداباز آن سلیمان شد تا باد چنین باداغمخواره یاران شد تا باد چنین بادانک سرده مهمان شد تا باد چنین باداهر گوشه چو میدان شد تا باد چنین باداعالم شکرستان شد تا باد چنین باداخورشید درخشان شد تا باد چنین باداآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداکان زهره به میزان شد تا باد چنین باداهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادابا نای در افغان شد تا باد چنین بادانک موسی عمران شد تا باد چنین بادانک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداتبریز خراسان شد تا باد چنین باداابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادااشخاص همه جان شد تا باد چنین بادافر تو فروزان شد تا باد چنین باداابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادااین بود همه آن شد تا باد چنین بادااندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 22:3 | لينک ثابت |

معرفت

یارب این نو گل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است

افرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 20:47 | لينک ثابت |

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت .

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود .

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید :

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت :

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :

»همسر تو گوژپشت خواهد بود .«

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن .«

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 19:27 | لينک ثابت |

در کمیاب

گل های مهربانی همه خشکیده اند

اتش گرفته اند از سوز سرما

ابی نیست

باغبان نیست

گرما نیست

و دلم از سوز سرما اتش گرفته است

تمام غنچه هایم سوخت

امده بودم که بیایم

و زمستان را باور نمی کردم

وقتی شادی امد

با اوای  بهشتی

اوای بهشتی تن سردم را روشن کرد

شادی یخ ها را اب کرد

و دانه دلم روشن شد

خورشید گفت کجایی دانه مهربانی

مرا در خاک نوازش کرد

تنم را گرم کرد

و سوز سرما را برد

و من جوانه زدم

و امدم با سلامی به خورشید

اوای بهشتی ام مرا تا انتهای شادی برد

ابشاری از نور  بود که بر تن بیمارم تابید 

و مرا روشن کرد 

و با خود برد غم و ناامیدی را

و من امدم دوستم

تا تو را در اغوش گیرم

دوستی را مهر را

هیچکس دوستی را به کسی نفروخته است

مگر دوستی هم فروشی است

در میکده عشق

دوستی داد و ستد نمی شود

در دل توست

دوستی کیمیا کمیابی است

اگر یافتی

قدر ان بدان دوستم

رحیمی

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 18:57 | لينک ثابت |

شهره

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام  به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم خوش باشیم

که در طریقت ما کافری ست رنجیدن

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 18:31 | لينک ثابت |

 

  اول سلام و بعد  کامنت دوستی عزیز

خسته شده ام از دلواپسی ها و دلشوره های مدام که
دوشادوش لحظه ها و دقایقم هستند. از صدای زنگدار و کلافه کننده کلاغهای
پیر و بی کاری که عصر های تابستان خلوت کوچکم را بر هم می زنند.
از نارفیقانی که در اوج تنهایی و حادثه دستانت را بی رحمانه رها می کنند
و به دست اتفاقهای شوم می سپارند.خسته از این همه نیرنگ و فریب که
همچون بغضی درون تنهایی ام خانه کرده.
آنقدر خسته ام که شاید تاب آن را نداشته باشم که دفتر خاطراتم را ورق بزنم
و به روزهای خوش و رنگین کما نی نگاهی بیندازم .
سلام دوست عزیز خوبی
ممنون از حضورت
پست شما هم عالی و زیبا بود
من اپم و منتظر حضوره سبزت
موفق و پیروز و سربلند باشی

 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 18:9 | لينک ثابت |
 

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 7:30 | لينک ثابت |
 

من علم غیب ندارم

می دانید چرا

برای ان که رفتم تا با شیشه شوی

شیشه جلو را بشویم

اب امد و یکباره همه ان اب یخ زد

و خدا رحم کرد

که سرعتم کم بود

ایستادم

تا گرمای بخاری یخ ها را اب کند

همین

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 0:15 | لينک ثابت |
 

نمی خواستم نارحتتان بکنم

شب خوش

زندگی همین است

شیرینی ان به تلخی امیخته است

خوشی ان  نا خوشی را در پی دارد

و تولد ان مرگی را به دنبال دارد

و در اصل مرگ زاده زندگی است

و درد محصول بی دردی است

و شادی حتما غمی را با خود می اورد

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 23:59 | لينک ثابت |

 

کامنت یک دوست

انقدر با اتش سوختم تا ساختم

بي تو اي ارام جان يا ساختم يا سوختم

سرد مهري بين كه كس بر اتشم ابي نزد

گر چو همچون برق ، از گرمي سرا پا سو ختم

سو ختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع

لاله ام كز داغ تنهايي بصحرا سوختم

...

شور بختي بين كه در اغوش دريا سوختم

شمع و گل هم هر كدام از شعله اي در اتشند

در ميان پاكبازان من نه تنها سو ختم

رفتم و ار ماتم خود عالمي را سو ختم

رهی معیری

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 23:45 | لينک ثابت |

برای پدرم دعا کنید

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 23:30 | لينک ثابت |

پدرم خوب نیست

حال پدرم خوب نیست

امروز رفتم به دیدار پدرم

در 100 کیلومتری تهران

جاده خراب بود

 برف همه جاده را پوشانده است

جاده فرعی تا روستای انها  لغزنده بود

یک جا نزدیک بود تصادف کنم

ماشین از دستم در رفت

و خدا را شکر ماشین جلویی متوجه شد

ونگاه داشت

وقتی به خانه انها رسیدم

در حیاط بزرگ انها بسته بود

و برف ان را بسته بود

انرا با کمک دامادمان باز کردیم

رفتم داخل

حیاط پر از برف بود

رفتم به خانه

پدرم روی صندلی خود نشسته بود

بوسه ایی بر صورت او زدم

اما این پدر سه هفته پیش نبود

خیلی پس رفته بود

مادرم سرش را بسته بود

دیدم همه زدند زیر گریه

خواهرم گفت دو روز قبل پدر در حال افتادن بوده است

و مادرم که دست اورا داشته است

نتوانسته است او را نگاه دارد

و هر دو به زمین می خورند

و مادرم از هوش می رود

بیماری پدرم پیش روی می کند

و این بود که به اتاق  دیگری رفیتم

 و من و دو خواهرم گریستیم

و داماد اخرمان هم گریست

مادرم می گفت

من نمی توانم پدرتان را بلند کنم

راست می گوید

پدرم در حال از دست دادن حس حرکتی است

و خجالت هم می کشد

خدایا نمی دانیم چه کنیم

داماد اخرمان گفت

من نگاه داری از پدرتان را عهده دار می شوم

به هر شکل قرار بر این شد

فعلا یک هفته به خانه دامادمان در کرج بیایند پدر و مادرم

این بود که با هم راه افنادیم

و امدیم به خانه خواهرمان

این را بگویم پدرم روز به روز پس می رود

اما هنوز می خندد و گریه می کند

چای خود را می تواند شیرین کند

و غدا نمی تواند خود بخورد

نیاز به کمک دارد

مادرم به دهان او می گذارد

این داماد اخرمان خیلی مهربان است

او را به دستشویی برد

و گفت شما کاری به این کارها نداشته باشید

من پدرم را سه سال این طوری نگاه داری کرده ام

گفتم خدا عوضت دهد اکبر اقا

مرتب به پدرم می گوید چاکرتم حاج اقا

پدرم نمازش را هم خواند

روی مبل انها

با کمک خواهرم دست نماز هم گرفت

خدایا به حق این شب عزیز

شب شام غریبان شفای او را بده

پدرم را بیش از این خجلت زده نکن

طاقت ندارد پدرم

خواهرم می گفت

برادر نمی دانی وقتی بابا به زمین خورد

چه صدایی کرد

گفتم تمام اسخوانهای او شکست

اری پدرم شکسته است

این سرو خوش و قد قامت باغ مهربانی

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 23:22 | لينک ثابت |

 سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 22:49 | لينک ثابت |
 

برای دیدار پدر رفتم

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 10:14 | لينک ثابت |

 

شب عاشورا

امشب شب عاشوراست

و فردای روزی است

که کشتند نوه پیامبر را

به نام اسلام

و اسلام را چه وارونه کردن

می خوارگان تازه به دوران رسیده عرب

و عجب درس تلخی است

و ماندند و به نام اسلام جنایت کردن

تا توانستند

عدالت و برادری و مروت محمدی را سر بریدند

داعیان دروغین

 در کربلا

و چه دردناک است

داغی که بر دل دوست داران اهل بیت نهادند

و تا ابد اسمانیان و زمینیان گریه خواهند کرد

 بر مظلومیت حسین و خانواده اش

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 23:55 | لينک ثابت |

کامنت دوست  عزیز احمد اقا از مشهد

سلام بر حسین . سلام بر رهروان حسین . سلام به محرم و تاسوعا و عاشورا که خون خدا است . خدایا ترا قسم میدهم به خون به ناحق ریخته ی شده حسین و اهل البیتش ما را در کنف حمایت خودت از گزند حوادث روزگار مصون و محفوظ بدار . خدایا تا ما را نیا مرزیده ایی از این دنیا مبر . خدایا بحق گلوی بریده شده ی حسین بیماران ما را در همین ایام مبارک شفای عاجل عنایت بفرما . به همه ی کسانی که نذر دارن نذرشان براورده بفرما . به نبی و اله . الهم صل علی محمد و اله محمد .
عبداله جان حال پدر چگونه است ؟ انشالله که در این تاسوعا و عاشورا حتما شفا بگیرد و دل تو و دوستان تو شاد شود . انشالله .
شعر های تاسوعائیت و سکوتت خیلی با صفا بودند .
سعادتمند و امیدوار باشی .

 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 23:1 | لينک ثابت |

زندگی

خواب و خیال نیست

زندگی جاریست

زندگی در لبه خیال توست

در همان  تاقچه مهربانی

زندگی در دل گل است

چند روزی بیشتر نیست

تو هم همین طور

داری چکار می کنی

مگر تا کی هستی

این همه دل ازاری

این همه بدی

این همه نامردی

دوستم مهربان باش

دوستم مهربان باشیم

من که چنگ زده ام به خیال تو

پیر مرد که نه

تو کوچه ما قدم می زد

همین دیروز بود

داشت از پنجره خانه اش

تکان می داد زیر فرشی اش را

باورم نمی شد

روزبعد عکسش روی در خانه اش بود

به همین سادگی  رفت زیر خاک

داری چکار می کنی

مادرت را  و پدرت را

همسایه ات را

همکارت را ازار می دهی

ببین ماه را ببین خورشید را

این همه سال می ایند و می روند

هیچکس را ازار نمی دهند

تو چه مرگته

چی می خواهی

چشمانت را پاک کن

دلت را صفا بده

دل با صفا خیلی می ارزد

بابا رها کن حسد را

بابا رها کن کینه را

این قدر خود خواهه

شیطان لیئیم

راه که می رود

دلش می خواهد زمین زیر پایش بلرزد

من نمی دانم مگر نمی بینه

چند تا بهار امد و رفت

این همه خود خواهی

دست توی جیب مردم می کند

برای خودش کاخ می سازد

کاخ می سازی که چه بشود

مگر تو چقدر جا می خواهی

مگر تو چند تا بچه داری

این همه اتاق خواب برای چی می خواهی

راستی برای چی می خواهی

خودت هم نمی دانی

برای این که پز بدهی نه؟

به در و همسایه

این هم شد کار

چه کار بدی

چه کار عبثی

ادم عقش می گیرد

دوستم دلت را روشن کن

این ها برای تو زندگی نمی شود

باور کن پلیدی است

دسترنج مردم است

اخر تو به جیب زدی

مال خودت نیست

تازه مال خودت هم باشد

زیاده روی است

جفاست

زندگی در لبه پنجره مهربانی است

تو باغچه

تو دل گل

تو سبزه

تو اوای قناری

تو دل هم هست اگر بدانی

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 20:34 | لينک ثابت |

خرگوش

زمستان که می شد

باغ مهربانی ما پر از برف بود

ساق درختان در برف ارمیده بودن

و سوز سرما جان گرمشان را در می نوردید

گرمی تن درخت

پای درختان را کم کم باز می کرد

و حفره ایی می شد

برای خرگوش های گرسنه

باغبان پیر ما ناچار بود

در زمستان هم به جنگ خرگوش ها برود

جنگ و گریز باغبان با خرگوش ها ادامه داشت

خرگوش ها می خواستند زنده باشند

باغبان هم می خواست درختاش نمیرند

پوست درختان را خرگوش ها می خوردند

و درختان را حسابی زخمی می کردند

از یک طرف دلم برای خرگوش ها می سوخت

گاهی من توی باغ مهربانی

خرگوش ها را می دیدم

از این طرف به ان طرف باغ می دویدند

جای پاهای کوچکشان روی برف ها می ماند

خیلی قشنگ بودند خرگوش ها

حیوانی ها غذا می خواستند

می خواستند زنده باشند

اما این ادم ها مگر می گذاشتند

درختان را باند پیچی می کردند

تا خرگوش ها نتوانند گاز بزنند درختان را

این کار باغبان پیر بود

و من هم کوچک بودم

یواشکی می رفتم دور از چشم باغبان

بازشان می کردم

باغبان پیر نمی دانست کار کیست

من تو دلم می خندیدم

خرگوش ها راحت بودند

می توانستند زنده باشند

بهار که شد

باغ ما و خرگوش ها زنده بودند

دل من شاد بود

درختان همه شکوفه باران بود

سرما که رفت بهار امد

سبزی و گل با هم امد

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 19:27 | لينک ثابت |

جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 15:30 | لينک ثابت |

 و سکوت پس از تاسوعای حسینی

و شهر ارام گرفت

و همه رفتند سر سفره حسینی

و من مانده ام در خانه

برایم اوردند

غذای حسینی

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 13:15 | لينک ثابت |

تاسوعا

پشت پنجره خانه ما

اوای یا حسین جان می اید

و صدای طبل و سنج

هر ساله اوای یا حسین جان

تا پشت پنجره های دوستی می اید

و میاید تا بگوید حسین هست

عاشورا زنده است

مردم چه عشقی دارند به حسین

حسین جان انهاست

در این چند روز هیچ کس غذا نمی پزد

همه مهمان حسین اند

و اشک ها می ریزند برای حسین

و مظلومیتش

و همه مهمان حسین اند

و اما

خانواده پیامبر را نامردهای عرب به خون بردند

و چه ناکس بودند دشمنانش

مردمان عهد شکن کوفه

حسین و خانواده اش را به قتلگاه کشاندند

و کردند ان چه نباید بکنند

هنوز اوای حسین می اید

از دشت  خونی کربلا

هنوز زنده است خون حسین

قمری ها به عزا نشسته اند

انها هم ماتم زده اند

وگویی چیزی احساس می کنند

من در لبه پنجره مهربانی انها را عزا دار دیدم

باور کنید احساس می کنند غم را

هنوز اوای سنج و طبل می اید

گروهی سینه می زنند

و گروهی زنجیر می زنند

و مردمانی نیز نظاره گر اند

و اهسته اشک می ریزند

برای حسین و خانواده اش

و اوا در می دهند

حسین دوستت داریم

تو در جان مایی

و نام حسین عزیزترین نام است

و پرچم حسین پرچم مقاومت

پرچم عزت و سر افرازی

از بیشتر خانه ها بوی غذای نذری می اید

و اماده می کنند غذا ها را برای عزا داران

و اکنون اوای مولا حسین جان به گوش می رسد

و من حسین را دوست دارم

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 12:14 | لينک ثابت |

مجلس

عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم

دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم

بی ماه و مهر افروز خود بگذارنم روز خود

دامی به راهی می نهم مرغی به دامی می زنم

با ان که از وی غایبم و زمی چو حافظ تایبم

در مجلس روحانیان گه گاه جامی می زنم

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 11:29 | لينک ثابت |
 

شب خوش

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 1:10 | لينک ثابت |

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 22:45 | لينک ثابت |

فرمانده

دوستم مرا به خانه خود دعوت کرد

امروز

و من رفتم به خانه انها

دوستم جانباز است

جانباز بزرگ جنگ

جوانی زیبا و خوش اندام

از ان جوان هایی که خانه را رها کردند

و بی اجازه رفتند

رفتند تا برای کشورشان  افتخار بیاورند

73 ماه در جبهه ها سر کرد

فرمانده اطلاعات و عملیات قرار گاه کربلا بود

و هنوز ان کلاه معروف کربلای پنج را  به سر دارد

و اکنون این مرد بزرگ در خانه افتاده است

قلبش با باطری کار می کند

مدتها ست در بستر بیماری است

خدا را شکر حالش خوب است

بچه نازی دارد

به نام رضا و همسری مهربان

از اهالی کاشمر وشهر مدرس

وقتی وارد خانه کوچک انها شدم

نشسته بود

و رفتم بر صورتش بوسه ایی زدم

خانه اشان کوچک است

سی و  یک  متر مربع

طبقه اول در صفای غربی

تا راحت رفت  و امد کند

حمید رضا علی الحساب را می گویم

هنوز در چهره اش مهربانی گل می کند

و می خندد

پسرش چه ناز بود

سبزه و با چشمان زیبا

سلام  و علیکی کردم با او

و او جوابم را داد

گفتم رضا جان  حالت  خوب است

 گفت خوبم

با کامپیوتر کوچکش بازی می کرد

خانه انها کوچک بود

اما دلشان بزرگ بود

و دوستم حالش خوب بود

می گفت اقای رحیمی لاغتر شدم

گفتم : بلی

دوستم جعبه داروهایش را اورد

پر بود از  انواع داروها

می گفت برای کاهش دردم باید بخورم انها را

قلبش با باطری کمکی کار می کند

خدا را شکر دوستم حالش خوب است

خدا راشکر فرزند دوست داشتنی دارد

از هر دری حرف زدیم

گفت کار که نمی تواند بکند

خدا را شکر بد نیست حقوق امان

می رسد

نه این که کافی باشد

در دلم گفتم راضی است و قانع

و گر نه این خانه کوچک است

برای این فرمانده بزرگ

کجایند انهایی که می گویند

جانبازان رهبران این نهضت اند

گلایه ایی ندارد

خدا را شکر

انهایی که در قصر های بالای شهر نشسته اند

چه کرده اند برای این کشور

خورده اند

و فریاد زده اند نیست ازادی

دوستم برای شما که هست

و گر نه نمی توانستید

خانه های بزرگ بسازید

اگر نبود فداکاری این جانبازان و شهدا

شما کجا بودید

حالا که کاخ های  افسانه ایی  می سازید

در شمیران و لواسان

و مالیات  هم نمی دهید

غر می زنید

و در کنار اسخرهای گرم  خود می خندید

حق دارید بخندید

کسی به شما کاری ندارد

هر کار دوست دارید بکنید

خانه هایتان را  از طلا مطلا کنید

دارندگی و برازندگی

چشم حسود کور

من در خانه سی متری خوشم

و با دردم می سازم

خدا را شکر

این ها را  او نگفته است

من از خود نوشته ام 

من هم بیجا کرده ام

فرقی دارد  نه

می گفت همه اش در خانه هستم

قناری پر جنب و جوش ما در خانه است

تلویزیون می بیند

کتاب می خواند

 و وقت خود را می گذارند

خدا را شکر همسری مهربان دارد

و این بزرگترین نعمت است

برای یک جانباز از پا افتاده

خدا عوضت دهد

تو نوری

تو در حال جهادی

علی الحساب باز گفت و حرف زد

برایم سیگار اورد

گفتم دوستم سیگار برایت خوب نیست

و دوستم از بودن من در خانه استفاده کرد

و سیگاری گیراند

یکی را هم به من داد

 و من هم کشیدم

جانباز است قهرمان است

دست او را که نباید رد کرد

حال مادرش را پرسیدم گفت خوب است

دو ساعتی پیش او بودم

چای پشت چای برایم می اورد خانمش

 ویک پرتقال هم خوردم 

حسابی با هم گپ زدیم

و دیداری تازه کردیم

شما ها خوش باشید

کسی  به شما کاری ندارد

بسازید خانه هایی بزرگتان را

و زندگی کنید

سفر بروید

به هر جایی که دوست دارید

نگویید ازادی نیست

ازادی برای شما هست

پاریس و لندن در انتظار شماست

باز بگویید ازادی نیست

ایران بهشت پول دارهاست

خیلی ها این را می گویند

پول سیاهتان را از ان سوی اب می اورید

خانه می خرید

و در زمان کوتاهی سه برابر می کنید

چه چیزی از این بهتر

خدا را شکر خانه ایی کوچک دارم

و فرزندی مهربان

باز هم بگویم

این حرف ها  را من زدم و نه او

او قانع است

چشمانش مهربان است

و مهربانی را فریاد می زند

هنوز از دوستانش یاد می کند

دوستانی که رفتند

و به سرای ابدی پا نهادند

دوستانی که در راه ماندند

و جانبازند

و خاطرات خود را از ان دوران می گوید

گفتم دوستم باز هم می ایم

می ایم به دیدنت

چند نوشته خود را به او دادم

گفت نخوان خودم می خواهم بخوانم

گفتم باشد

گفتم دوستم اجازه بدهی بروم

گفت قدمتان روی چشم ما خوش حالم  کردی

بسته ایی زعفران داد

گفت این هم برای شما

 و مرا حسابی شرمنده کرد

دوستم

از رضا خداحافظی کردم

که داشت با کامپیوتر بازی می کرد

و امدم تا دوباره به خانه انها بروم

خانه مهربانی انها

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 21:53 | لينک ثابت |

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد اندم که بی یاد تو بنشینم

حافظ  

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 20:44 | لينک ثابت |

مادر

قمری مهربانی می خواند

هوا سرد است

و مادر  اشک می ریزد

مهربانی بی معنی است

حرف اول و اخر را پول  می زند

نمی دانید چه می کند

وقتی دلم را می شکند

فرزندم

باور نمی کنید

مرا از هستی ساقط کرده اند

فرزندانم

یکی از انها خیلی بد است

مرا از کاشانه ام اواره کرده اند

خانه ایی ندارم

می گوید

می خواستی مرا پس نیندازی

اخ چه می سوزم من

کار می کردم

با بدبختی انها را بزرگ کردم

پس از نیمه شب کار می کردم

و برای انها راحتی می اوردم

تا درس بخوانند

تا انسان شوند

و قدر مادرشان  را بدانند

می گویم

 مادر مگر من در زندگی سهمی نداشتم

هیچ در فکر نیست

عواطفم را لگد مال کرده است

باور می کنید

چند بار مرا زده است

می گویند بهشت زیر پای مادران است

فرزندم چیز دیگری می گوید

نمی دانم

نفرینش هم نمی توانم بکنم

دلم را اتش می زند

با حرف هایش

به خدا نمی دانم چه کنم

یک ریز گریه می کند

نیست که ببیند

که با مادرش چه کرده است

این فرزند بد

و اشک می ریزد

مادر گریه نکن

فرزندت نمی فهمد درد تو را

درک نمی کند

اهن گداخته است

بدی در درونش لانه کرده است

مهربانی را در پول می داند

می گوید می داند

که من هیچی ندارم

با کار برای لباس دوزها زندگی را می گذارنم

اما عین خیالش نیست

خیلی بی معرفت است

کور و کر شده است

دلی ندارد

و من از خدا می خواهم مرا بمیراند

از دست این فرزند  بد

بد تربیت کرده ام نمی دانم

من که چیزی کم نگذاشته ام

سرم داد می زند

حرف های نامربوط می زند

خدایا به که بگویم دردم را

نه راهی به پیش دارم

و نه راهی به پس

می سازم  و می سوزم

فقط از تو می خواهم

به حق حسین مرا نجات دهد  از این وضع

این ها مادرشان را نمی خواهند

این ها مادر را نمی فهمند

محبت مادری نمی داند چیست

اگر می فهمید

مرا ازار نمی داد

خدایا به تو پناه می برم

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 14:41 | لينک ثابت |

باغ شادی

باغ شادی افسرده است

زندگی خواب است

درختان نیستند

سارها رفته اند

گنچشک ها شور بهار را ندارند

گیلاس ها کجایند

البالوها نیستند

تن درخت لخت لخت است

نه برگی و نه گلی

اما البالوها هستند

برگ ها هستند

گل ها هستند

باغ سرد است

گرما نیست

افتاب بی رمق است

حوصله کن بهار می اید

تن مهربانی سبز می شود

تن مهربانی گرم می شود

البالوها غنچه اند

می دانی کجایند

تو شاخه ها

منتظر بهار اند

بهار که بیاید

هزاران هزار گل می اید

می خندند  به افتاب

به چه غوغایی

منم افسرده ام 

تنم سرد است

دلم رفته است

نمی دانم دوستم کجاست

دوستی که ندارم

دوستی که گرمم کند

دلم را روشن کند

مثل ان البالو

برق نگاهش مرا شاد بکند

خیلی خشک است مزرعه دوستی

هیچ گلی نیست

همه را باد و سرما برده است

دل من افسرده است

داستان پیچیده ایی است

این داستان زندگی

کاشکی من ام بهار داشتم

کاشکی منم سبز سبز می شدم

هر سال

کاشکی دل منم هم خودش را نو و نوار می کرد

برگ های کهنه را می ریخت

نمی دانم چه کار کنم

دوستی می خواهم دلم سبز بکند

دلم گرم بکند

غنچه ها را در بیاورد از ته دلم

با گرمای خودش

با عشق و مهربانی

دست بگذارد روی دلم

در بیاورد خارها را

دلم پر از خار شده

گل ها جایی ندارند

منم بهار را دوست دارم

منم دلم گل می خواهد

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 10:42 | لينک ثابت |
 

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور

با یار اشنا سخن اشنا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزی بپرس حدیثی بیا بگو

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 9:25 | لينک ثابت |
 

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 9:9 | لينک ثابت |
شب خوش
نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 23:44 | لينک ثابت |
 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه امده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم

رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه امده ایم  

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 23:23 | لينک ثابت |
عصر عاشورای فرشچیان
نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 22:10 | لينک ثابت |

علم غیب

من علم غیب ندارم

هر که می گوید دارد دروغ می گوید

هیچکس از اینده خود خبر ندارد

باور  کنید هیچکس نمی داند

اگر من می دانستم

 خیلی از کارها را نمی کردم

دست به خیلی از کارها نمی زدم

می فهمیدم که بد است

نمی رفتم به سراغ انها

دلیلش این است

که من نمی دانم

حتی نانوای محلمان پخت می کند یا نه ؟

پمپ بنزین محلمان بنزین دارد یا نه ؟

همسر اینده ام با من خوب خواهد بود یا نه ؟

اگر می دانستند

این همه طلاق اتفاق نمی افتاد

من علم غیب ندارم

و اینده را نمی دانم

فریب دروغ گویان را نخورید

هیچ نمی دانند

محال است کسی از اینده بداند

نه اما از حالات افراد شاید بشود فهمید

خصوصیات روانی افراد را

اما این پیشگویی نیست

فرق دارد

این مثل ان است

که پرشک حاذق از روی چهره ات بفهمد

فلان بیماری را   داری یا نه

این پیشگویی نیست

پیشگویی کار هیچکس نیست

من نمی دانم دو قدم ان طرف تر چه خبر است

امروز برای این که راهم را نزدیک کنم

راه میان بری را انتخاب کردم

رفتم و در ان راه میان بر ماندم

و ساعتم هم گذشت

راه فرار هم نداشتم

در حالی که اگر راه معمولی را می رفتم

زود تر می رسیدم

من که خبر نداشتم

گمانم این بود

از این راه زودتر می رسم

اما همه چیز اشتباه از کار در امد

حوادث بسیاری دست به دست هم می دهند

تا گردونه زندگی می چرخد

و من در خیلی ازانها نقشی ندارم

دست من نیست

تلاشم را می کنم

اما کار جور دیگری می شود

من علم غیب ندارم

هیچکس ندارد

علم اینده

که هزاران مجهول در ان است

و من در هیچ کدام از  انها نقشی ندارم

در کار خودمم هم نقشی ندارم

چه رسد به عالم  و ادم

تو در کارت احتیاط کن

مراعات عقل و علم  کن

الباقی اش می شود

چه تو بخواهی و چه نخواهی

من علم غیب ندارم

تو هم 

باور کن هیچ نمی دانی

نمی دانی که فردایت چیست

یک چیز می ماند

و ان این است

که بدانی سر رشته دار هستی خداست

و خدا می تواند تغییر دهد قضا را

باور کن

این می شود

چه طوری

با خواستن از خدا همین

تو از خدا بخواه

خدا خود کارها را روبراه می کند

دعا کن

و از خدا بخواه

دعا اهنگ ریبای هستی در جان انسان است

دعا راه رسیدن به خداست

و تنها خداست عالم به غیب

و خداست راهبر من و تو
نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 21:1 | لينک ثابت |

شام غریبان

نماز شام غریبان چو اغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار انچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 19:9 | لينک ثابت |

مادر مهربان

بار وبنه ایی داشت

و عصایی

با کمر خمیده در میانه کوچه ایی ایستاده بود

می خواست او را سوار کنم

پیر زنی فرتوت بود

کوچه باریک بود

 ایستادم

سوار کردم او را

مهربان بود

همین که سوار شد

سلام  کرد و گفت مادر دستت درد نکند

دست هایش چروکیده بود

چادرش را محکم به کمرش بسته بود

نانی خریده بود

و چیزهای دیگر

کیفش را در اورد

گفت مادر همین که ایستادی و مرا سوار کردی ممنون

گفت دعا کنم

یا کرایه بدهم

گفتم مادر دعا کن

راهی نیست

میهمان من

گفت مادر دعا می کنم هر گز مریض نشوی

و در انتظار دکتر نمانی

تنت سلامت باشد

خانواده ات مهربان

گفتم مادر بیش از کرایه ات دعا کردی

خندید

گفت مادر دعا که خرج ندارد

دعا از دل بر می اید

و بر دل هم می نشیند

گفتم مادر پس  پدرم را دعا کن

پدرم بیمار است

پدرم شکسته است

گفت سر نماز دعا می کنم

مادر همین طور دعا می کرد

 واز ته دل

پیش خود گفتم مگر من چه کردم

این مادر این همه دعا می کند

اما خودش قبلا گفته بود

گفت همین که ایستادی

و مرا سوار کردی

دیدم چه دل مهربانی دارند مردم

کافی است یه کمی محبت کنیم

مردم مهربان اند

باور کنید

مهربانی بهشت موعود است

در همین دنیا

به هیمن سادگی می شود

روی دل مردم پروازکرد

چرا بعضی ها گم کرده اند راه را 

محبت را در کیسه های پول می بینند

در حساب های بانکی

در سکه های انبان کرده

نمی دانند این ها سعادت نیست

خوشبختی در این ها نیست

روان مستغنی سعادتمند است

دل مهربان سرمایه بزرگی  است

من مادر را در انتهای کوچه پیاده کردم و رفت

با خوشنودی تمام

چه دل مهربانی داشت مادر

مادر دوستت دارم

مادر هر کی می خواهی باش

تو مادر خوبی هستی قدر دانی

مادر دوستت دارم

مادر هر کی می خواهی باش

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 18:29 | لينک ثابت |
 

باز هم سلام به دوستان خوبم

با بیتی از حافظ

ان کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بد کاری چو من یکدم نکو کاری کند

 اول به بانگ نای و نی ارد به دل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 17:45 | لينک ثابت |
 

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 7:35 | لينک ثابت |
صمیمی دوست من
صمیمانه سلام

"چه شوم است و دلگیر
غروبی که از مخمل است و بنفشه -
و یک کاج!
کلاغی گذر کرد
کلاغی دگر نیز!...

یادشان گرامی راهشان پر رهرو
 وب سایت   پست الکترونیک
نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 0:54 | لينک ثابت |
شب خوش
نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 23:32 | لينک ثابت |

دو مرد خدا رفتند

استاد شهیدی

و استاد مجتهدی تهرانی

یادشان گرامی باد

مردان خدا همیشه هستند

حافظ زنده است

مرد خداست

مردان خدا از جنس نورند

و نور خدا نامیرا است

همیشگی  است

یادشان گرامی باد  

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 22:58 | لينک ثابت |

افسرده بود

 سرد سرد بود

برف بود

یخ بود

خورشید نبود

ماه در اسمان بود

سرد سرد بود 

درختان همه یخ بودند

قندیل های یخ همه جا بود

دوستم دلش سرد بود

اوای گرمی امد

زنده شد

دل گرمش را داد

و دل سردش را گرفت

دل سردش را برد به باغ مهربانی

باغی سرشار از دوستی

و دوستی گرم کرد دل سردش را

باز شد نگاهش

مهربان شد اوایش

و این است راز دوستی گرم

 و من دوستت دارم دوست مهربانم

که دل گرمت را هدیه دادی

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 22:37 | لينک ثابت |

نام شعر : روشن شب

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشك:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.

ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.

خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت .
بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت.

گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
آتشي روشن درون شب.

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 21:40 | لينک ثابت |

اب زده

در سرای مغان رفته بود و اب زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صفت ز دعا های مستجاب زده

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 20:44 | لينک ثابت |

عفو

من که از اتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 19:23 | لينک ثابت |

نگار

نگار مهربانی تمام بود

مرا نیز به ارامش خود می برد

می رفتم به خانه او

دلش پر از ارزوهای قشنگ بود

امید های دلنواز

گل بود دلش

راز زندگی بود

دلم را به خانه اش بردم

ابی ابی بود

چه صفایی داشت نگاه مهربانش

افتاب می تابید از دو چشمش

دو افتاب بود

خودش بود

هیچکس با او نبود

می بالیدم  به دوستی با او

حرف که می زد شیرین بود

می شد در خانه اش ارمید

و با او به سفری بی انتها رفت

دلش به نرمی نیلوفر ابی بود 

می خندید به دو افتاب

و من راحت بودم با او

نگاری دل انگیز بود

دلم هوایی می شد

و می رفت با باد

و خاطره ها را با خود می برد

و چه سبک می رفت دوستم

افتابی می رفت

نیلوفر هایم  را در دو خانه چشمش ریختم

خانه چشمانش پر از نیلوفر بود

شادی بود

و من شادی را دوست دارم

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 18:53 | لينک ثابت |

معلم اخلاق

معلم اخلاق شده است مردک

باور کنید به قدری خنده دار است

که ادم عقش می گیرد

خودش سر و  پا بدی است

سر و پا نامردی است

مجسمه بی اخلاقی است

سیاهی در درونش موج می زند

شیطان  را فریب می دهد

صد رحمت به ناصر الدین شاه

امیر کبیر  را با احترام کشت

ان هم با سعایت های فراوان

و از همه مهتر مادرش

شاید به خودش بود این کار را  نمی کرد

نمی دانید چه موجود غریبی است

برای ما معلم اخلاق شده است

درس دوستی و مردم داری می دهد

درس وفاداری و  خوش زبانی

درس غیرت و دانایی

خودش حسد مجسم است

خودش کینه تمام است

خودش اواره   بیایان است

درس انسان دوستی می دهد

کسی که حرام را چهار دست و پا می خورد

کسی  که به صغیر و کبیر رحم نمی کند

شیطان چه شاگردانی دارد

افرین شیطان

اگر درس هایت یادت رفت

هستند ادمیانی با تجربه

تو را می اموزند

 ان چه را فراموش کرده ایی

دیدید بعضی از این ها را

چه قیافه ایی می گیرند

حق به جانب

ادم مات می ماند از رفتار پلید انها

باور کنید من مانده ام

در حیرانی از این رفتارها

خودش اتش بیار معرکه است

دیگران را به ارامی سفارش می کند

به نیکی و مهربانی

به انسان بودن

از اسان بودن فقط دو پا را دارد

باور کنید

عین حقیقت است

خیلی ها این طور اند مگر نه ؟

برای امام حسین سینه می زند

اما خون  به دل مردم  می کند

ناصر الدین شاه ها  زنده اند

مرامش پایدار است

خدا  را من نمی دانم

چه کنم از دست این ادمیان

به کجا باید پناه بیرم

در غار تنهایی خود هم راحتم نمی گذارند

خون به دلم می کنند

این نامردها

خدا را می شد

 در ادمیان این دوصفت نبود

حسد و کینه

هر دو بلای جان اسان اند

و من می گریم از نا روایی ها

کاری از دستم بر نمی اید

باید رفت

و گم شد

دور شد راه این است

چه می توان کرد راهی هست ؟

این ها که ادم نمی شوند

خدا را ابی بریز بر اتش حسد انها

خدا را ابی بریز بر دل کینه توز انها

و من می روم

دیر و یا زود

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 17:54 | لينک ثابت |

یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت  به شود دل بد مکن

وین یر شوریده باز اید به سامان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا  و درس قران غم مخور

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 17:21 | لينک ثابت |
 

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 7:20 | لينک ثابت |
 
offshore