شب خوش
شبی خوش است
که یاری در برت باشد
و اگر یاری نباشد
بهتر است هر گز چنین شبی نباشد
گر مرید راه عشقی فکربدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمارداشت
حافظ
گندم ها همه یک دست اند
تمام خوشه ها مثل هم اند
کوچک و بزرگ دارند
اما گندم ها در اندازه هم اند
یه کمی یا هم فرق دارند
ان هم از نظر کوچکی و بزرگی
غیر از ان فرق زیادی با هم ندارند
قناری های هم مثل هم اند
مثل هم اواز می خوانند
مرغ های عشق مثل هم عشق ورزی می کنند
مرغ های عشق به هم دروغ نمی گویند
شیر ها همین طور اند
اما ادم ها چی ؟
ادمها چه طور اند
خیلی هایشان دروغ می گویند
دلشان پیش ان یکی است
می گوید من فقط تو را دارم
اخر مریضی که داری دروغ می گویی
دل ادم ها هزار تا راه دارد
بن بستی ندارد
دروغ می گوید
که به تو می گوید
تو بن بست منی
یعنی که اخر کوچه ایی
ته ان کوچه هم خانه من است
و خانه تو همان یک خانه در ته ان کوچه است
نه نه دارد دروغ می گوید
ادم های خیلی بی صفت اند
خیلی می توانند حقه بازباشند
باور کن در هیچ صنفی از موجودات به دروغ گویی ادم های پیدا نمی شود
تو چشم ادم دارد دروغ میگوید
من فقط تو را دوست دارم
تازه از بوسه دیگر امده است
زن و مرد هم ندارد
تعارف که نداریم
این نهایت بد اخلاقی است
دور از انصاف است
من نمی دانم ادمها برای چه دست به این کار می زنند
دلش می خواهد دوستش داشته باشند
خوب راستش را بگو
بگو من با چند نفر دوستم
چه عیبی دارد
راست گویی خیلی خوب است
کی گفته تو فقط باید مرا دوست داشته باشی
دوستی که عیبی ندارد
دوستی از دل است
و دل هم می تواند با چند نفر هم زمان دوست باشد
چرا خودمان را فریب می دهیم
دوستی خود به خود خوب است
این که دروغ گویی نمی خواهد
ما دوستی را می بریم توکوچه و پس کوچه های نا شناخته
خوب کی می فهمه تو این کوچه ها چه خبر است
خودت که می فهمی
چرا داری دروغ می گویی
هر کس را توی یک کوچه سر کار گذاشتی
این که عین بد اخلاقی است
عین بی مروتی
برای این که دروغ می گویی
و این دیگر دوستی نیست
کار تو حقه بازی است
زیر یک سقف به ان می گویی دوستت دارم
زیر یک سقف دیگر هم می گویی دوستت دارم
کدامش را باور کنیم
این که دوستی نیست
عشق و عاشقی نیست
عاشقی که دروغ بگوید عاشقی کرده است
نه به خدا
دوستی با این ها جور در نمی اید
تو بگو
همه ما یک جوری های داریم دروغ می گوییم
و این خیلی بد است
کاشکی ما هم مثل گندم ها بودیم
به افتاب راست می گفتیم
به اب راست می گفتیم
به مهتاب راست می گفتیم
راست می گفتیم دلمان اب می خواهد و نور
دوستی این دو را می خواهد
ان وقت گندم ها گل می کردند
ادم ها راست نمی گویند
خیلی هفت خط اند
تو می گویی من دارم راست می گویم
دیگر همه چیز در این دور و زمانه تقلبی شده است
دوستی هم تقلبی شده است
دوستی واقعی کجاست
دوستم تو می دانی کجاست
شادی را می شود یافت
و اوای بهشتی را می شود شنید
من نمی دانم
اما می دانم که راستی بهتر از هر چیزی است
و دوستی با راستی است
نظری و اقتباسی
وبلاگ جالبی دارید ... مخصوصا که ظاهرا هیچ نثری در آن نیست ...
موفق باشید ...بر گرفته از این وب
گاهی که از سفر بازمی گردم، به یاد داستان آن سربازی می افتم که قبل از برگشتن به خانه با مادرش تماس می گیرد و از دوستی می گوید که یک دست و یک پایش را از دست داده است. او به مادرش می گوید که دوستش، کسی را ندارد و می پرسد که می تواند او را با خود به خانه بیاورد؟ مادر پاسخ منفی می دهد و می گوید نگهداری از چنین کسی کار سختیست و .... روز بعد خبر می دهند که پسرتان خودکشی کرده. وقتی برای دیدن جسد این سرباز، که خود را از ساختمان بلندی به پایین پرت کرده بود، میروند، می بینند که یک دست و یک پایش را در جنگ از دست داده است.
گاهی فکر می کنم اگر من هم در توصیف دوستی که قصد به خانه آوردنش را دارم، خودم را توصیف کنم، اگر هم خانواده ام از پذیرفتن چنین کسی امتناع نکنند، قطعا با اکراه می پذیرند که عضوی از خانواده شان این موجود دوست نداشتنی باشد...
گاو
چشمانش به اندازه چشمان گاو بود
همه جا را می دید
دور و نزدیک را
اما عقلش هم به اندازه عقل گاو بود
و همین را مرا ازار می داد
و من نمی دانستم با این گاو چه باید بکنم
گاوی که دو پا هم داشت
راستی ها بعضی ها خیلی گاو اند
چشمان در شتی دارند
سری بزرگ
و شکمی بزرگتر
فرق شان با گاو این است
که گاو ها شیر می دهند
اما این ها شیری هم ندارند
من وقتی این ادم های گاو صفت را می بینم
از ادم بودن خودم خجالت زده می شوم
شاید هم من هم مثل ان گاوه باشم
از کجا معلوم
می اید در خانه سر همه داد می کشد
فریاد که منم
این منم که به تو فرمان می دهم
این منم که زور دارم
این منم که تمام جاها را می بینم
با این چشم های درشتم
اما به خدا ان هیچی ندارد
ان فقط یک گاو است
گاوی که هیچ کاری بلد نیست
فقط بلداست بخورد
و صدای گاو را در بیاورد
تا همه از این گاو بترسند
ادمی که گاو باشد هنری ندارد
گاو است
تازه از عشق و دوستی هم حرف می زند
امده زمین مردم را شخم می زند
بی اجازه وارد باغ شده
و دارد چمن ها را لف لف می خورد
ککش هم نمیگزد
بیچاره صاحب باغ خبرندارد
چه گاوی به باغش امده است
دیر بجنبد
تمام باغ را لگد مال خودش می کند
من گاو ها را دوست دارم
چون گاوها شیر می دهند
اما ادم های گاو صفت را نه
گاو صفت ها زور دارند
خرناسه می کشند
و وحشی هم که می شوند حمله می کنند
خیلی وحشی می شوند
من از این ادمهای گاو صفت می ترسم
عقل ندارند
چشمان درشتی دارند
اما چشمانشان مات مات است
من از این ادمها بی زارم
کار ادم زار می کنند
خدا کند سر راه ادم قرار نگیرند
شب خوش دوست نازم
ان قدیم قدیم ها
بچه که از دل مادر در می امد
می رفت روی کول مادر
و بیچاره مادر
تا سه سالی بچه خودش را این ور ان ور می برد
من درست یادم است
باور کنید یادم است
من چه کولی از مادرم می گرفتم
اما الان مادرها به بچه هایشان شیر هم نمی دهند
چه برسد بخواهند بچه خودشان را کول هم بکنند
من نمی دانم مادرها خیلی مظلوم بودند
تو ان دوره ها
کار هم می کردن تو مزرعه
تو دشت
علف ها را می زدند
وجین کردن زمین ها کار زنها بود
پنبه چینی کار زنها بود
نان پختن کار زنها بود
غذا درست کردن کار زنها بود
شیر دوشیدن از گاو و گوسفندها کار زنها بود
زنها همه کاری می کردند
مردها چه کار می کردند
ابیاری
راحترین کار را
ابیاری که کاری ندارد
اما میوه چینی کار زنها بود
وقتی یاد ان روزها می افتم
دلم می گیرد
برای مادر بیچاره ام
که چه قدر کار می کرد
و من از این که روزی روی کول مادرم بودم
خجالت می کشم
راستی چه طوری مادرم
این کار را می کرد
دلم براش کباب می شود
مادرم مهربانم
مادرم بهترین غذا های دنیا را می پخت
خوش مزه خوش مزه
نمی دانید نان شیرمالش به اندازه دنیا شیرین بود
ما به این نانها می گفیم بابایی
نانی که می پخت
حرف نداشت
مادرم خیلی زحمت کشید
برای بچه ها
الان مادرم و پدرم تنها هستند
مادرم پیر و افتاده
و پدرم هم بیمار
و ان روزهای خوش گذشت
نیست ان روزها
رفت ان روزها
همه رفتند
پدر بزرگم رفت و مادر بزرگم رفت
و خیلی ها رفتند
و ما هم به زودی می رویم
باور کنید به زودی زود
زودتر از ان که فکرش را می کنیم
پس این همه اذیت و ازار برای چیست
ما شبی دست بر اریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم
انکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش ارید خدا را که صفایی بکنیم
حافظ
از غریبه
هنوز هم ارزوهای بسیاری هست که باید فریبشان را بخوری
هنوز هم ستاره های محبوب اشتیاق و طلب در در اسمان دلت می درخشد
افسانه می خوانی
در درون باغ باور های تو دانه های کین را پاشیده اند و بنفشه های خشک خط بطلانی بر دلتنگی های تو
گسستن چاره تنهایی توست
طنین های تازه طرحی از حضوری نو را در دشت برایت طراحی میکنند
نجوایی در کار نیست........
در شادی های خود حسرت فردا را بهانه نکن
حضورت را با دختران شادمانه جشن بگیر
دنیا سرزمین توست
دوستم
امروز یکی از دوستانم امده بود پیشم ابراهیم خانی
می گفت بیست سالی است
که افسر سر مهماندار کشتیرانی مسافر بری و الفجر است
در خلیج فارس
می گفت گاه می شود
شش ماه در ماموریت روی ابیم
و از کارم هم راضی ام
انجا روی کشتی با کسی دعوایت نمی شود
همه اش اب است
و تا چشم کار می کند
اب ابی دریاست
و مردم مهربانتر اند
دوستم می گفت یک شب از خواب بیدار شدم
و دیدم
زنم دور بستر من می چرخد
کمی تعجب کردم
این کار چیست که همسرم انجام می دهد
فردای ان روز از همسرم پرسیدم
این چه کاری بود که می کردی
مگر من کعبه بودم که دورم طواف می کردی
همسرم گفت تو کعبه منی
تو جان منی
و من داشتم برایت دعا می کردم که تو را خدا نگاه دارد
برای من
من تو را دوست دارم
از جانم هم بیشتر
و وقتی این داستان را گفت دوستم
من اشک در چشمانم حلقه زد
و گفتم خیلی دل انگیز بود
و من تحسین می کنم همسرت را
چه همسر مهربانی داری
و بعد من اضافه کردم
تو با این همسر مهربان بهشت را در خانه داری
زیبایی را در خانه داری
و مهر را در خانه داری دوستم
قدر بدان
و چه نگاه پر لطفی داشت دوستم
وقتی این ها را تعریف می کرد
من گریستم بر این مهربانی و وفاداری
اسمان که دلش گرفت
ابری می شود و می بارد
ادم که دلش گرفت
باید ابری بشود و ببارد
اما همه اش که این طوری نمی شود
خیلی کم دل ادم بارانی می شود
ادم ها می ریزند تو خودشان
خجالت می کشند که ابری بشوند
و از دست دوستشان گریه کنند
دوست که چه عرض کنم
دوست که دوستش را به هر بهانه ایی تنها نمی گذارد
من دلم پر از اشک های خفته است
یک عالمه اشک در دلم انبان شده است
نمی دانم به هر بهانه ایی هم اشکم می ریزد
اما اشکم زیاد است
هر چه گریه می کنم تمام نمی شود
گاهی می روم در غار تنهایی خود
با خودم تنهای تنها می کنم
به دلم می گویم مادر مرده ابت نیست و نانت نیست
دوستی برای چیست
دوستی که قدر دوستی را نمی داند
فقط خون به دلت می کند
یه کمی تو خودمم می روم
و در غار تنهایی خود اشک می ریزم
هیچکس نیست که من را ببیند
من این ها را راست می گویم
دلم خیلی پر است
از این زمانه
و از ادم های رنگارنگ ان
می اید روی احساس ادم سوار می شود
و بعدش تو را ول می کند و می رود
خیلی بده
خدایا می شد
دل من هم مثل کوزه ایی بود
و می شد ان را شکست
و هر چه اشک در ان است
سرازیر کرد
تا دلم خالی شود
از این همه درد
کاشکی می شد
سلام به تو دوست مهربانم
و سلام به افتاب و مهتاب
که هردو نور اند
مهتاب در شب تار نورانی است
و افتاب خود نور است
و سلام بر جان های پاکیزه
و دلهای مهربان
دلهای افتابی و مهتابی
شاعر ناشناس
یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست... بستی از روی محبّت بزنیم!! تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند...آبرویش نرود...! یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم.. حق به شب بو بدهیم... و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان...!! وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا..! زندگی شیرین است! زندگی باید کرد... و بدانم که شبی، خواهم رفت..!!!!!!!! و شبی هست که نباشد پس از آن، فردایی.....!!!!
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت ان در اید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر امد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر اید
راه که می روند
انگار ادم و عالم در خدمت انهایند
پا بر زمین که می نهند
چنین است که بر بام عالم گام می نهند
نخوت سر و پایشان را گرفته است
بیچاره شیطان نامش بد در رفته است
خود شیطان مجسم اند
دریده و حیز
و درس اخلاق هم می دهند
این دیگر خیلی خنده دار است
شیطان تو حق داشتی
بر چنین ادمیانی سجده نکردی
تو حق داشتی
چیزی می دانستی
و من متعجبم در کارگاه هستی
چنین موجوداتی نشو و نما کرده اند
خدایا این ها از مهر تو بویی نبرده اند
اما هر چه بخواهی متکبر اند
و دانایی را در فریب می بینند
و دسترنج دیگران را به یغما بردن
و برای خود بساط عیش و نوش راه انداختن
بد ترین درد ان است
که این بد صفتان خود را معلم اخلاق جا می زنند
و می خندند به مردم پریشان
ودر مانده
در کار و بار خود
و حدایا چه باید کرد ؟
به کجا باید شکایت برد
بودن در کنار این ها خود رنج بزرگی است
در چشمانشان دروغ و نیرنگ خانه کرده اند
و روحشان دمیده از نا پاکی است
شیطان کاری ندارد
مدت هاست بیکار است
این ها خود شیطان اند
در خیابان اب باران را بر سر و روی مردم می پاشند
بدون کمترین شرمی
و در بوستان خود خرناسه می کشند
برای لذت بیشتر
روحشان عفن است
و تنشان بیمار
اما کسی نمی داند
خدایا من از این ادمیان بی زارم
و انها را ادم نمی دانم
می گوید کار من خدایی است
من نورم
اما عملش شیطانی است
برو و بر گرد ندارد
خیلی خود خواهی است
که ادمی پیدا بشود
از خدا حرف بزند
اما دلش با شیطان باشد
من نمی دام چرا بعضی ها این قدر خود خواهند
شیطان رو سرشان سوار است
اما از نور حرف می زنند کدام نور
نوری که خودت می گویی
ان که نور نیست
نوری که تو می گویی
نور شیطان است
شیطان هم نور دارد
شبطان از جنس اتش است
دوستم هر نوری که نور خدا نیست
جهنم نور دارد
نور خدا نور بینایی است
از جنس خدایی است
تو دل ادم نورانی حسد نیست
غرورنیست
بدی نیست
بد صفتی نیست
گل من نور است
دوست من نور است
اب من نور است
اتش من نور است
تاریکی من هم نور است
یاس من نور است
برای این که هیچ کس را ازار نمی دهد
یاس من فقط عطر دارد
زبیایی را با خودش دارد
شادی را با خودش می اورد
شادی نور است
اوای بهشتی نور است
فاصله نور و ظلمت فقط یک ریزه است
دوستم که می خندد
دوستم که بوسه می دهد
نور را با خودش می اورد
من که نمی توانم خودم بگویم نورم
فقط خداست که می تواند بگوید من نورم
تو اگر نوری باید خودت بدرخشی
خودت که نباید بگویی من نورم
خورشید که هیچ وقت نمی اید بگوید من خورشیدم
افتاب خود دلیل افتاب است
اما تو می گویی من نورم
این غرور محض است
که تو دیگران را گمراه بدانی
و خودت را راه یافته به عرش کبرایی
تو کی هستی که این طوری می گویی
من در رندی خود شک ندارم
اما هر گز نمی گویم نورم
من در تاریکی غوطه ورم
در تاریکی خود عشق می کنم
و به گناهان خود می بالم
و هر گز خود را بهشتی نمی دانم
من ادم زمینی ام
با هزار دردبی درمان
سرم درد می کند
تنم رنجور است
عشقی ندارم
که به ان خوش باشم
دوستی هم ندارم
در برهوت تنهایی برای خود هستم
گاه شیطان هم حضور دارد
چرا دروغ بگویم
شیطان خیلی جاها هوای مرا دارد
و خدا هم می داند
خدا می گوید خوش باشید
کاری به کار دیگری نداشته باشید
حسد نورزید
دروغ نگویید
بد دلی نکیند
دلی را محزون نکیند
غرور نورزید
خود خواهی را به کناری نهید
در ان صورت تو هم نوری
نوری از جنس بینایی
ان هم در کنار شیطان
شیطان هم فرشته درگاه خدا بود
فقط راست گو بود
شیطان گفت
این ادم خون ریز است
که افریده ایی
مگر دورغ گفت
گفت من بر این ادم سجده نمی کنم
این ادم ان چه که نشان می دهد نیست
من که از او برترم
من نورم
و از اتش
و خدا گفت تو نمی دانی
و این بود که از درگاه خدا رانده شد
دوستم شیطان گفت من نورم
و این عین خود خواهی است
این نظری از یک دوست با ادرس وبشعشق من
ذره ای از سِر وجود
کایناتش به وجود
چه وجودی که، نبود
اگر هم بود
چه بود؟
تو نبودی؟
ز که بود؟
خاطره
اشک چو رود
ز که، پرسم؟
که، نبود
ممنونم.منتظرم.
سلام
شب خوش
شب خوبی داشته باشید
پس از بارانی که بارید
خدایا باز فردا شنبه است
که من ان را دوست ندارم
چون فردا روز جنگیدن است
و من از جنگ خوشم نمی اید
چه کنم
من سال هاست پرچم سفید بر افراشته ام
باور کنید از زبونی نیست
از ترس نیست
من به جای جنگیدن فرار را دوست دارم
نمی خواهم رقیبم را هم خونی کنم
بدم می اید از جنگ و دعوا
باور کنید تا به حال در عمرم با کسی دعوا نکرده ام
اما خیلی ها دوست دارند
من دعوا راه بیندازم شاید چیزی گیر انها بیاید
نه من اهل دعوا نیستم
و اگر ظلمی در حقم شود می گریم
و اشک هایم سرازیر می شود
و گاه اطرافیان نمی توانند باور کنند
مرد هم می گرید خوب چرا نه ؟
و برای همین هم هست که از روز شنبه بدم می اید
اما چاره ایی هم نیست
باید رفت باید رفت
نظر نغمه در خصوص نوشته بیتا
سلام.
احوال شما ؟
خیلی خوبه که شما نظر متفاوتی دارید و این کمک می کنه که من هم به موضوع از دیدگاه دیگری هم نگاه کنم. وقتی همه بیان و تایید کنن انگار آدم چیزی یاد نمی گیره .
این نیاز به تایید شدن و تایید کردن هم واسه خودش یه بحثیه .
اما از اینا گذشته این فقط یه داستانه یا شایدم یه مثل و در مثل هم که جای مناقشه نیست . این ادعا نشده که داستان واقعیه اصلا به این کار نداشته ایم.
داستانی رو که بیتاجون گفت به صحبتهایی که در بالای داستان داشتم نزدیک بود و خواستم با کمک داستان حرفم رو زده باشم.
اما هر چیزی جای خودش قشنگه همه چیز به طرز دید و زاویه دید شما بستگی داره
از اون زاویه ای که من این داستان رو در وبلاگ گذاشتم درست می نماید و کجی درش نیست ولی از اون زاویه ای که شما دارید داستان رو می خونید حق با شماست داستان کجی به نظر می رسه .
من چیزی رو که همیشه اصرار داشتم حرمتش نگه داشته بشه بیش از هر استعداد دیگری در انسان همانا خرد بوده .
همین دریای محبتی که شما فرموده اید رو کاملا قبول دارم و وقتی از منظر شما نگاه می کنم می بینم که درسته .
ولی اینکه هر کسی هم یه ظرفی داره رو قبول دارید و اینکه ممکنه کسی ظرفش کثیف باشه و آیا با خداوندی خدا سازگاره که توی ظرف کثیف چیزی بریزه .
واژها گاهی ما رو خیلی محدود می کنن.
می رم که مطالب وبلاتون رو بخونم .
راستی گل یخ و سلیقتون قشنگه .
موفق باشی .
تا بعد یا حقوب سایت پست الکترونیک
من از بودن خود هیچ سر در نمی اورم
تو از بودن خود چه می دانی ؟
می دانی که هستی
و یا نمی دانی که هستی
و من می دانم که هستم
و یا نمی دانم که هستم
هستی چیست
تو می دانی
من که نمی دانم باور کن نمی دانم
می دانم به این صورت زنده ام
نانی می خورم
شبی می خوابم
روزی کار می کنم
حسد می ورزم
دوستی می کنم
دشمنی می کنم
مردم ازاری می کنم
و هزار کار دیگر
اما این ها که بودن نیست
این جهان پهناور
این منی که خود را خود خواسته اشرف مخلوقات می داند
عمر ما که از یک حباب هم کوتاهتر است
عمری نیست
در اندازه جهان هیچیم
در قاعده ریاضی هیچیم
همه جهان حبابی بیش نیست
و من در این حباب چه کاره ام
بودن من در کجای این حباب است
هستی من چیست
و من غره به چی هستم
همین دیروز بود که جهان افریده شد
همین دیروز بود که از مادر زاده شدم
و مادرم پیر است
همین دیروز بود در کوچه های خاکی بازی می کردم
و همین دیروز بود
که شیر از مادر می مکیدم
همین دیروز بود پدر بزرگم بود
و برایم خربزه می اورد
از سر زمین
همین دیروز بود در مدسه درس می خواندم
و پس از پایان درس و امتحان کتاب ها را پرتاب می کردم
در رودخانه کنار مدرسه تا ازشر انها راحت باشم
همین دیروز بود
که گل دادم به دوستم
و عاشق می شدم
و اسمان را عاشقانه می دیدم
همین دیروز بود که کودکی بیش نبودم
و باد بادک خود را به اسمان می بردم
همین دیروز بود
که با خواهرم دعوا می کردم
و فردا چه زود خواهد امد
فردایی که نخواهم بود
خاکم هم بر اسمان خواهد رفت
کما این که خاک پدر بزرگم به اسمان رفت
و اکنون درخت کاجی و یا چناری از بطن او روییده است
و من نمی دانم بودن ما در کجاست
چه بودنی
همه درد و رنج
در همین بودن کوتاه
کوتاه تر از هر چه فکرش را بکنی دوستم
و من نمی دانم برای چه هستم
هستم برای این که مردم ازاری کنم
هستم برای این که تو را بیازارم
برای چه
خود هم نمی دانم
و من نمی دانم این بودن من برای چیست
هدیه غریبه به نم نم باران
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست که زمین راعطشی وحشی سوخت،
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سروسینه ی گل های سپید
نمیه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی هارا جشن می گیرد!
خاک جان یافته است.
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را بهاران را باور کن.
فریدون مشیری
نظری دیگر از بیتا و به دنبال ان پاسخ من
ابتدا نظر بیتا
دوست خوبم سلام
ممنون از اینکه نظرت را گفتی و به اینجا آمدی.
ما اینجا نیامده ایم که چیزی را ثابت کنیم.
مگر ما چند خدا داریم؟!!..... خز خدای واحد یکتا.
و خدای ما نیازی به اثبات ما ندارد. نیازی به عبادت ما ندارد. او بی نیاز است.
رهروان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
ازکدامین فریاد اقیانوس میگو ییی، دوست من؟!!
ما غرق شدگان ناجی، و منجی عشقیم.
آن عشق نیز خود ما هستیم. و چون فانوس و چراغی، در تاریکی زندگی و ز برای خستگان و راه گم کردگان بیراه های زندگی.
انا الله و انا الیه راجعون. ازخداییم و بسوی خدا میرویم.
در این شکی نیستن. اینجا فقط بحث زمان است و سرعت.
و اما عقل..... به صراحت میگویم، که راه رسیدن به خداوند عقل نیست.
احساس زبان روح است.
با زبان احساس بدون کلام و وقفه ای در یک آن و لحظه میتوان به خدا رسید.
آنچنان که رسیده اند چون پیامبران و بزرگان تاریخ.
و پیام همه ی آنها برای ما این بود، که هیچ برتری به ما ندارند و اگر ایمان داشته باشیم، ما نیز میتوانیم چون ایشان، عمل کنیم. ولی همه این را فراموش کردند و گوش ندادند.
ما آیینه ی خداوند هستیم. خلیفه الله.
و اما راجع به این حکایت، همانطور که خودت گفتی این فقط در قالب یک داستان است. باشد که کمی تفکر کنیم. نه با عقل، با احساس
درود بر شماسلام دوست مهربانم ما کی هستیم که می خواهیم به خدا برسیم این حرف ها چیست خدا از وهم و تصور ما خارج است چه رسد به این که به او برسیم پیامبران هم به خدا نرسیده اند و لزومی هم برای این کار نیست پیامبر ما خود می گوید تنها پیام خدا را می گفته است و هیچ چیز دیگر ببینید تطور در این معانی ما را به هیچ جا نمی رساند و گمراه هم می کند چون خیلی چیز ها وجود داردکه نمی توانی برای انها هیچ دلیل خاصی بیاوری فرض کند دختری معصوم به سرطان گرفتار می شود ان هم در کودکی و می بایستی بمیرد شما به ما بگویید این کار کجایش عادلانه است می توانید دلیلی برای ان بیاورید خوب اگر بگویید خدا این طور خواسته است چرا ؟من نمی دانم برای این که قبول کنیم که می توانیم انسانی هم زندگی کنیم خوب باید قواعد انسانی زندگی کرده را بیاموزیم این ها چیز هایی است که اموختنی است
و اما در خصوص ان داستان داستان هم باید صورت روایی درستی داشته باشد چطور است انسانی در حال مرگ که چند متری هم از زمین فاصله نداشته است در دم های مرگ که باید دست هایش رها می شد چرا این اتفاق نیفتاده است دوستم اگر داستانی هم می خواهی بگویی باید لااقل صورت ان درست باشد ممکن است که بچه دبستانی به پرسد که چرا ان اقا دستهایش رها نشده است نگویید خوب این مثال است و اما مگر ما از رسیدن به خدا چه می خواهیم خدا که ذات مطلق است و فهم ان هم در ذهن و چه می دانم روح و هر چه را که شما بفرمایید ممکن نیست گیرم هم که ممکن باشد که چی ؟ بیتا بیایید روی زمین ما با زمینی ها کار داریم و نه با اسمانی ها کار انها را به خودشان واگذار کنید نیکی کردن و خوبی کردن و ایثار کردن این ها چیز هایی است که بشر انها را کشف کرده است بدی کردن در ذات انسانها هست چون اگر من گرسنه بشوم کمترین کاری که می کنم این است که تحت هر شرایطی خود را سیر می کنم و اما اگر اموزه انسانی داشته باشم نگاه خواهم کردکه گرسنه تر از من هم هست و یا نه این ایثار و فداکاری اموختنی است و اگر غیر از این بود که ارزشی نداشت دوستم ایمان هم فراگرفتنی است حتی ایمان به خدا ایمان به خدا هم به نظر من فطری نیست بلکه انسانها ان را فرا می گیرند خدا حیرتی بیش نیست و ما و شما هم در این دنیا پر اشوب تنها جایی که می تواند انسان را ارام کند ایمان به خداست ایمان به خدا اگر باشد به انسان ارامش می دهد و خوشا به حال کسانی که چنین ایمانی دارند و اما این ایمان به هیچ وجه نمی تواند مغایرتی با کارهای عاقلانه انسان داشته باشد روح و ذهن و جسم همه اش یکی است و این تقسیم بندی هم در معنا وجود خارجی ندارد برایت مثالی می زنم ببینید اگر خدا نا کرده کسی گلوی شما را بفشرد چه اتفاقی می ا فتد طبیعی است پس از دقایقی جان به جان افرین خواهید داد البته تا انجا که من می دانم بشر هنوز نتوانسته است رابطه ذهن با جسم را تببین کند البته این معما هم حل خواهد شد و فرایند ان قطعا روشن خواهد شد به عنوان مثال من اراده می کنم بر خیزم وبعد این اراده به جسمم منتقل می شود وانجام می شود این ارتباط چه جگونه حاصل می شود هنوز کسی برای ان راه حلی پیدا نکرده است اما به یفین این هم خارج از فهم انسان نیست و در مقولات دنیایی که شما تصور می کنید نخواهد بود برای تو دوست گرامی ارزوی موفقیت دارم
| ||||
|
| ||||
نم نم باران می اید
هوای تهران زیباست
سه کلاغ در پشت بام نشسته اند
یکی در روی انتن
و ان دیگری در روی لوله بخاری
و ان دیگری روی کولر
و چند قمری روی هره پشت بام
قمری ها و کلاغ ها خودشان را جمع کرده اند
و باران از سر و روی انها فرو می ریزد
بچه ها در زمین چمن بازی می کنند
و زنی دارد از پله ها پل خیابان پایین می اید
و در اسمان دو کبوتر پرواز می کنند
در دل اسمان ابری و بارانی
و من دلم بارانی است
و دوستم سلام می کند
و کاشکی او اینچا بود
تا به همراه هم و زیر چتری رنگی قدم می زدیم
و باران را به تماشا می نشستیم
و من باران را دوست دارم
و دوستم را
دوستی که مرا ببرد به سر زمین رازها
دلمان را می بردیم زیر باران
و صفا می دادیم
و عشق می کردیم
و باران لطف است
و بیدار می کند گل ها را
و زنده می کند به خواب رفته ها را
دوستم من به امید تو زنده ام
و زندگی بی دوست هیچ لطفی ندارد
| ||||
| ||||
این داستانی از بیتا
و نقدی بر ان از خودم
داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند. بالاخره پس از سالها آماده سازی خود، ماجراجویی اش را آغاز کرد. اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد . اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد. سیاهی شب بر کوه سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریک بود. ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هیچ چیز را نمی دید. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین آویزان بود... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند:
خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله، باور دارم که می توانی
- پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن...
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد.
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده ی کوهنوردی پیدا شده ...
در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند،
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...
و شما چطور؟
چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید؟
آیا می توانید رهایش کنید؟
درباره تدبیر خدا هیچگاه شک نکنید.
هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها کرده است .
هرگز فکر نکنید او نگهبان شما نیست .
و به یاد داشته باشید که او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد.
به خدا اعتماد کنیم . به خدا واگذار کنیم . به خدا گوش کنیم .
خداوند حرفهایی برای گفتن دارد...
و ایه نقد من بر این داستان
و این هم نقدی بر این داستان تا نظر شما چه باشد
سلام
سلام به قمری که دارد قو قو می کند
سلام به گنچشک هاکه پشت پنجره جیک جیک می کنند
و در انتظار بهاراند
و بهار از راه می رسد
و زندگی با گرمی افتاب جان می گیرد
و گل ها مبعوث می شوند
و شادی می کنند
و بوسه می زنند بر دوستی
دوستم تر و تازگی را به خانه من اورد
و من از نو متولد شدم
جانم جان گرفت
و خودم راحت راحت شدم
شادی را طبق طبق در دلم نهاد
روی هم
و من مانده بودم با این دل سر شار از دوستی
دلم گرفته گرفته بود
و بارانی نمی امد
دوستم که امد اشک هم امد
و بارانی شد دلم
امد و سلامی کرد و گلی داد
و من هم شادی را در اغوش بردم
و زیبایی را نوشیدم
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباستشعر از فروغ
| ||||
|
| ||||
این هم نظری
سلام بهترین انتخاب را کرده ای که دوستی بهتر است یا عشق ؟معلومه که دوستی پایدارتر و معقول تر است اما من عشق را ترجیح می دهم نه که دل بدهم و خود را مجنون کنم که دلهره و اضطرابی را که بدنبال دارد و تتپته که ضایع میشی خیلی حرصت در میاد خیلی مزه داره مگه نه ولی دوست نازنینم چه دوستی چه عشق آدم باید وابسته نشه بهترین دوست آدمی عقل و بهترین عشق آدمی زندگی او است
از غریبه
اگر اهلی ام کنی
زندگیم مثل خورشید روشن می شود.
زیرا با صدای پایی انس می گیرم
که با صدای پای دیگران فرق خواهد داشت
صدای پاهای دیگر،مرا به لانه فراری می دهد
اماصدای پای تو ،همچون موسیقی
مرااز لانه بیرون می کشد
بعلاوه خوب نگاه کن!
ان گندم زارها رادر پایین تپه می بینی؟
من نان نمی خورم
و به نظرم گندم چیزی بی فایده است
گندمزارها مرا به یادهیچ چیز نمی اندازند
و این باعث تاسف است!
اما تو موهایی طلایی داری
چه قدر خوب می شودوقتی مرا اهلی کرده باشی!
زیرا ان وقت گندم که به رنگ طلاست،
مرا به یاد موهای تو می اندازد
ان وقت من دیگر صدای وزیدن باد در گندمزار را
دوست خواهم داشت.
از سخنان روباه به شازده کوچولو
هدیه ایی از غریبه
با این همه دیوانگی
عاقلان بسیاری را در کوزه کرده ام!
با این همه بی خبری،
با خبرانی بسیار را
در اغوش بی کرانه خود جای داده ام!
در دل من بشارتی ست
که بر شانه هایم بال و پر می رویاند.
در دل من بشارتی است که با ان
پای رفتنم نیست
پر پروازم هست.
من بشارت عشق را در دل دارم.
با عشق، بر زمین نیستم من
با عشق، پای رفتنم نیست
شور پریدن و پروازم هست.
شمس تبریزی
شادی را دوست دارم
چون ادم را سبک می کند
و تن خسته را ارام
من شادی را دوست دارم
چون شراب واقعی است
و دل ادم را نو نوار می کند
و زنگارها را فرو می ریزد
من شادی را دوست دارم
چون با شادی در دل اسمان ها پرواز می کنم
من شادی را دوست دارم
چون دلم به سبکی باد بادک می شود
که خاطره را در بر خود دارد
و نوازش می دهد
دوستی را
عشق را
و شادی را در دلت می کند
و من شادی را با هیچ چیز عوض نمی کنم
حتی با عشق
عشق گاه می تواند مصیبت بار باشد
و عاشق و معشوق به رنج اندازد
اما شادی این گونه نیست
از جنس دوستی است
و دوستی در دل شادی است
دوستی را باید قدر دانست
که هم شبش قدر است
و هم روزش مبارک است
شادی در گل است
افتابی است در دل دوست
و چه شیرین است با دوست به سر بردن
اگر می خواهی جاودانگی را حس کنی
با شادی باش
در ان صورت نه زمان برایت مفهومی دارد
و نه گذشت ان
این همان جاودانگی است
با دوست به سر به بردن
عشق و عاشقی سوز و گداز است
اما دوستی که این طور نیست
دوستی شادی را با خود می اورد
و من شادی را دوست دارم
و در شادی غوطه ورم
سلام به روی ماهت
شب از ان عاشقان است
و روز از ان کافران
شب ترنم عشق است و بیداری دل
و روز کارزار است
وجنگ برای لقمه ایی نان
شب ابی است هر چند اسمان تیره است
و روز تاریک است هر چند روشن است
و شب به نرمی خیال است
و روز به سختی صخره
و من شب را دوست دارم
چون در شب دل به عشق می دهی
و در اغوش معشوقی اگر باشد می ارامی
شب ادم ها مهربانتر اند
و عاشق تر
و شب شادی است
شب ازادی است
رها از هر قید و بندی
و دوستی بی مرز
و شب زیباست
و دوستم در شب زیباترست
مگر نه ؟
و من شادی را دوست دارم
یک عمری است در کنار هم اند
اما دریغ از یک بوسه گرم
بوسه گرمی که از دل امده باشد
همان که دوست داری برای معشوقت نثار کنی
ببین دوستم چه فرقی می کند
باور کن ادم ها بیشتر عین هم اند
یه کمی محبت همه را رام می کند
تو چرا ان را دوست نداری
برای این که فکر می کنی ان هم تو را دوست نداره
نه نه این طور نیست
خوب ادمها هم خسته می شوند
از یک نواختی
از پیش هم بودن زیادی
از هم دور نبودن
همه این ها
دست به هم می دهند
و ادمها را خسته می کنند
ادم ها باید پوست بیندازند
ادم ها باید خودشان را عوض کنند
ادم ها باید بتوانند خودشان را عوض کنند
این که به این راحتی نمی شود
پس چه باید کرد
هیچکدامشان کوتاه نمی ایند
ان می گوید تو بدی و این هم می گوید تو بدی
نمی دانند چه کار کنند
دلشان مرده محبت است
مرده عشق
مرده دوستی
مرده صفا و یک رنگی
من مانده ام
چرا مردها عاشق زن هایی هستند
که مال خودشان نیستند
و زن ها عاشق مردهایی می شوند
که اون ها هم مال خودشان نیستند
نمی خواهم بگویم همه این طوراند
اما خیلی ها این طوراند
این دردی است که وجود دارد
دعواهایی که در می گیرد ریشه اش همینه
چه کار باید کرد
خیلی سخته
اون که کنار است
می گوید دوستت دارم
و این در حالی است
که این دوستت دارم را هیچکدام به هم دیگر نگفته اند
نمی دانم خجالت می کشند
نمی دانم خود خواهی است
که به همسرش بگوید دوستت دارم
نه نه خیلی از ما هنر عشق ورزیدن نداریم
نه نه خیلی از ما زیبایی را در جایی دیگری می بینیم
مرده از سر کار امده خسته و کوفته
و همسرش هم خسته و کوفته
هر دو
و نمی دانند چی به هم بگویند
نه نه ما بلد نیستیم زندگی کردن عاشقانه را
ما از هم دیگر خجالت می کشیم
در حالی که عشق چیزی است
که روز به روز باید نو بشود
مثل گلی که از غنچه در می اید
هر دو باید این کار را باید بکنند
این که نشد اقا یکبار در عمرش بگوید
من از طرف شما وکیلم که ....
اقا خیالش راحت می شود
که خانم همیشه دیگر مال ان اقاست
نه اشتباه نکن همیشه باید این طور باشه
همیشه باید دوره نامزدی باشد
همه اش باید هم دیگر را نو کنیم
خسته نشو دوستم
اه اه همان مدل سی سال پیش می ماند
جم هم نمی خورد
انگار روحش از اهن گداخته است
یک ذره نرمی ندارد
هر روز مثل دیروز
اقا معجزه نمی شود
خانم معجزه نمی شود
تو چطور هر روز صورتت را می شویی
و هر روز حمام می کنی
دلت باید همین طور باشه
من نمی توانم خودم را عوض کنم
من نمی توانم پوست بیندازم
خوب ایراد از توست
تو پوست کلفتی
مارها سالی یکبار پوست می اندارند
تو نمی خواهی خودت عوض کنی
لااقل اگر هیچ کار هم نمی کنی مثل دوره نامزدی باش
من نمی دانم چرا ما این طوری هستیم
رفت که رفت
یکبار یک گل داد و تمام شد
همان گلی بود که سر عروسی داد
من به دوستم هر روز گل می دهم
خوب چرا ندهم دوستم مرا دوست دارد
و هر روز می بوسمش ان هم با چه حرارتی
خوب دوستم تو هم این کار را بکن
نمی دانم از ان تاریخ چند سال گذشته است
حتی یک دستمال هم را روی کاپوت ماشینش نکشیده بی مروت
دوستم خودت تازه کن
و گرنه خفه می شوی
و گر نه تو باید بروی جای دیگر
و ان هم باید برود جای دیگر
جایی که هر روز نو به نو می شوند
هم دیگر را دوست دارند
خوب مسئولیتی هم نیست
خیلی صفا دارد این طوری
این طوری مثل دوره نامزدیه
دو طرف هم دیگر را خوب نمی شناسند
پس رو در بایستی دارند
به هم خیلی تعارف می کنند
خوب خیلی خوبه این طوری نه ؟
چای می خورند چه با لذت
بستنی می خورند چه با لذت
و هر کاری می کنند خیلی لذت بخش است
قدم که می زنند تو اسما نها پرواز می کنند
خیالی نیست
زندگی این طوری خیلی خوبه
ما هم می توانیم این طوری باشیم
این کار خیلی هنر می خواهد
خیلی خیلی
دو طرفی که خسته شدند از با هم بودن
این دیگر هنر مندی می خواهد اما کار نشد ندارد
بعضی ها این طور اند
من دیدم بعضی ها را که این طوری اند
خوب این ها هنر مند هستند
من نمی دانم می توانم این طوری باشم یا نه
من مادرم هنوز با پدرم دعوا می کند
پدری که معلوم نیست دیگر چند صبای دیگر باشد
پدرم فقط فکر می کرد باید کار کند
هنر عشق ورزیدن خیلی مهم است
هنر دوست داشتن خیلی مهم است
ما نداریم
همین که دلمان این ور ان ور می رود برای همین است
راستش من دلم لک زده است برای یک دوستی
برای این که بگویم دوستت دارم
سلام
شب خوش
من که شب خوبی ندارم
چی دلمان را خوش کرده ایم
شب خوش
و یا صبح به خیر
و یا ظهر به خیر
همه این ها که تعارف است
دوستم اگر راست می گویی مرا ببر سر خیابان پیاده کن
ببین دوستم دارم می روم خانه خانم کار داره اگر کمی دیر برسم
خودت که می دونی
چه بلایی سر ادم می اید
خوب باشه تو که راست می گویی
من مزاحم نمی شوم
شما مراحمید
من هم فردا تو را سوار نمی کنم و کار دارم
می بینید چقدر به هم دروغ تحویل می دهیم
خوب مگر مرض داریم
این همه دروغ و تعارف های الکی
بس کنیم چقدر فرهنگ ریاکاری در ما قوی است
برو بخواب چه کار به اینکارها داری
شب خوش باز هم شب خوش
شب خوبی داشته باشی
با کی ؟من چه می دانم
با هر که دوست داری
برو برف بازی کن
خوب در این شب تازه برف ها هم اب شد
خوب برو مثل قمری ها بگیر بخواب
بخواب تا صبح بشود
دو باره می بینی که فردا روز از نو و روزی از نو
حقه باز رئیست می اید ادای دلسوزها را در می اورد
انگار تو اسمان و زمین همین اقا بوده است
که دارای هوش و کمالات بوده است
من که عقم می گیرد از این ادم ها
خدا را چه موجودات جالبی داری تو
باغ وحش کاملی داری تو
هیچی را کم نگذاشتی
برو بخواب
شب خوبی داشته باشی
هر جور هم دوست داری بگیر بخواب
این همه حرف زیادی نزن
خواب های خوش ببینی
نظری و سلامی
گفتي كه به احترام دل باران باش، باران شدم و به روي گل باريدم گفتي كه ببوس روي نيلوفر را، از عشق تو گونه هاي او بوسيدم گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن، من هم چو گل ستاره ها تابيدم گفتي كه براي باغ دل پيچك باش، بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتي كه براي لحظه اي دريا شو، دريا شدم و تو را به ساحل ديدم گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش، مجنون شدم و ز دوريت ناليدم گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز، گل دادم و با تو سخت روييدم
خوب بود به من سربزن منتظرم وب سایت پست
هر امدنی خوب است
و هر رفتنی بد است
ودل ازار است
هر امدنی خوب است
گل که می اید
عطر و خوشی را می اورد
و اما وقتی می رود
دل ادم ریش ریش می شود
نوزاد که به دنیا می اید
خوب است
همه می خندند
همه مسرور اند
نوزاد هم دو روز بعد می خندد
شیر که می خورد
زندگی دلش را شاد می کند
کسی که از سفر می اید
خیلی خوش ایند است
اما وقتی کسی که دور می شود
همه گریه می کنند
از شادی خبری نیست
چون دوری است
چون نیستی است
چون زندگی نیست
همیشه خدا امدن خوب است
و رفتن بد
گفتم و شراب خرقه نه ایین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
حافظ
من که از زندگی هیچی نفهمیدم
تو فهمیدی
یه کمی غم
یه کمی شادی
یه کمی عشق بازی
یه کمی دوستی
یه کمی دشمنی
یه کمی غصه
یه کمی درد
یه کمی خوشی
یه کمی نا خوشی
یه کمی رندی
یه کمی لذت
یه کمی حقه بازی
یه کمی سر ان یگی کلاه گذاردن
یه کمی اگر این طور نمی شد چه خوب بود
اگر من همسر این می شدم چی می شد
یه کمی اگر اون زن من می شد چه خوب بود
یه کمی اگر من پول دار بودم چی می شد
من دونستم چه کار کنم
ان که داره نمی دونه چه کار کنه
یه کمی اگر اون با من بود چی می شد
عشق من بود
من که اون را خیلی دوست دارم
اگر بود زندگیمان شیرین بود
تو از کجا می دانی این را دوست من
تو مگر علم غیب داری
نه نگو این را باور کن خودت هم نمی دونی
ببین یه چیزی هست
ان که کنار گود است
همیشه می گوید لنگش کن
عشق من همان بود
حیف که این طوری نشد
کاشکی این طوری می شد
ان وقت چی می شد
از کجا معلوم گرفتاری هات بیشتر نمی شد
غم خوردنت بیشتر نمی شد
چرا نمی خواهی حالا همین که هست را درست کنی
کار که نشد ندارد
ما ادم ها همین طوریم
چیزی را که نداریم بیشتر دوست داریم
هر چه دور تر بهتر
چون راز امیز تر است
چون دل انگیز تر است
چون عاشقانه تر است
تا تشنه ام اب برایم از هر گوهری گرانبهاتر است
وقتی به اب رسیدم همه چیز تمام می شود
باور کنید عشق و عاشقی هم همین طور است
فقط فکر می کنم دوستی از این قاعده دور است
زندگی همین است
روز و شبش تکرار می شود
غم و غصه هم تکرار می شود
زندگی در اساس معنایی ندارد دارد ؟
همه زندگی باد هواست
بچه ام سرما می خورد غصه ام می شود
بچه ام مریض می شود غصه ام می شود
اما همین بچه که بزرگ شد خیلی خوب باشد
به تو چه کار داره
زندگی من که سر در نمی اورم
دختر ها همه اش عاشق اند
پسر ها همه اش عاشق اند
عشق چیه
باور کنید هیچ اساسی ندارد
همان انگیزه جنسی است شده است عشق
یه کمی نامش را عوض کرده ایم
رمانتیک تر شده است
ته اش که بروی همین است
چرا خودمان را گول می زنیم
همین که عاشق و معشوق به هم رسیدند
همه چیز تمام می شود
بی و فایی ها شروع می شود
این همه گریه و زاری برای چیه
برای همین بی وفایی هاست
من نمی دونم زندگی همین است
چند تا بازی در ان جاری است
پول و لذت خواهی
همه بازی ها توی همین دو تاست
طرف می گوید برات می میرم
کاری ندارد امتحانش کن بهش بگو
تو که برایم می میری دلم می خواهد از من بگذری
دلم می خواهد سرت زمین بزاری و راستی راستی بمیری
دلم می خواهد پای پیاده تو خیابان راه بروی
و مردم هم به تو بخندند
دلم می خواهد چند روز روزه بگیری و هیچ نخوری
دلم می خواهد
یک میلیون تومان پول به من بدهی
تا من ان را میان فقرا تقسیم کنم
اگر به تو نگفت
دیوانه شدی
اگر به تو نگفت
مگر تو عقلت را از دست دادی
پس همه این ها حرف است
چرا تو باور می کنی
زندگی البته همین است
هیچ در هیچ
سلام
و سلام به دوست
و سلام به مهربانی
و سلام به چشمان صادق
و سلام به لطف
سلام
این هم نظری از یک ایرانی با ادرس وبشهموطن، ولنتاین یک سنت ایرانی نیست.
29 بهمن روز سپندارمذگان (روز عشاق ایرانی) گرامی باد.
www.SepandarMazgan.ParsiBox.Com
حق داره این نوشته مال خودم نبود مال کسی است به نام غریبه این هم اعتراض او
اگه از من میدزدی اسمم بیار
مثلا یه غریبه
بد نیست هاتمنا
خدای روشن چرا در تاریکی رهایم کردی؟
دلم هوای اواره گی و پرسه زدن در هوای ازادی را دارد
بی صدا می شکند
بیراه می رود
اشتیاق دلم،برای گریز از تلاش و مسوولیت هایم نیست
اشتیاق دلم برای پر کشیدن دلم به خانه ای رنگی است
خیالبافم!
نه تاب پرهیز دارم
و نه فرصت گریز
تمنای تازه ای از زندگی رنگی را ارزومندم
ترکیبی رنگی
ابی
سبز
و نارنجی...
خبر از پروانه زرد نیست
کلاغ دوست داشتنی خاموش مانده
و دل من از درون می گرید
دل من بیراه می رود
او مشتاق هم نشینی با همسایه ای مهربان است
از همسایه خبری نیست
پنچره را می بندم
تمنا
خدای روشن چرا در تاریکی رهایم کردی؟
دلم هوای اواره گی و پرسه زدن در هوای ازادی را دارد
بی صدا می شکند
بیراه می رود
اشتیاق دلم،برای گریز از تلاش و مسوولیت هایم نیست
اشتیاق دلم برای پر کشیدن دلم به خانه ای رنگی است
خیالبافم!
نه تاب پرهیز دارم
و نه فرصت گریز
تمنای تازه ای از زندگی رنگی را ارزومندم
ترکیبی رنگی
ابی
سبز
و نارنجی...
خبر از پروانه زرد نیست
کلاغ دوست داشتنی خاموش مانده
و دل من از درون می گرید
دل من بیراه می رود
او مشتاق هم نشینی با همسایه ای مهربان است
از همسایه خبری نیست
پنچره را می بندم
سلام از جان عزیزترم


