تبليغاتX
اناهیتا

شب خوش

شب خوبی داشته باشید

و ما مسافرانی هستیم که به سرعت به سمت مرگ می تازیم

و باورمان این است که همیشگی هستیم

 و نقش مان در اینه حیات را  حقیقی می پنداریم

من که نباشم نقشی هم نمی ماند

و جهان انعکاس ذات خداست

و وجود حقیقتی ندارد  

و من شب خوشی ندارم

می دانی چرا

شب و روزی نیست

و من دوستی ندارم

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 23:32 | لينک ثابت |

سلام به نوروز

سلام به نو روزی که از دل بر اید

سلام به سبزه

سلام به دیده جان بین

سلام به دوستم که نوروز را با خود اورد

دلم را روشن کرد دل افسرده ام را

دل سرما زده ام را

دل پریشانم را

دل در مانده ام را

دل زخمی ام را

و اما بهاری دو باره امده است

نو روزی دیگر

شاید دلم بهاری شود

و غم به پا به فرار نهد

دوستم نوروز تولدی دو باره است

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:42 | لينک ثابت |

هفت سین خانه ما عکاس خودم

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:29 | لينک ثابت |

پسرا بعد از ازدواج

 

پسرا بعد از ازدواج

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 20:9 | لينک ثابت |

بدون تفسیر

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:43 | لينک ثابت |

این هم نظری از دوستی مهربان

غباری سرد دلم را پر کرده!
نغمه هایم را می شنوی
بی صدا می خوانم
تمرین عاشقی ام را می بینی خدا!
درگیرم و مست
حکایت های عاشقانه من به کجا می رسد
...
خدایا دلم شکسته است
دل بسته ام در اقیانوس هستی شکسته
دریا را به خانه خود مهمان می کنم
روزگاز خشن است وستیزه جو
و من خسته از درگیری
می خواهم نرم بروم
و مخملی
بهار می اید و می گذرد
و من منتظر ....

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 18:12 | لينک ثابت |

خدا را شکر زیبایی را می فهمم

خدا را شکر دوستی  را دوست دارم

خدا را  شکر پرتقال میوه دلربایی است

خدا را شکر سیب را می توانم گاز بزنم

خدا را شکر بوسه بر دوست برایم ترنم هستی است

خدا را شکر پدرم مرا دوست دارد

مادرم به من می خندد

خدا را شکر سفره  مهربانی به راه است

خدا را شکر ماهی قرمز را زندانی نمی کنم

خدا را شکر شادی را دارم

خدا را شکر شقایق ها در انتظار باران اند

و به زندگی سلام  می کنند

خدا را شکر محمد نیما می خندد

خدا را شکر بهار از راه می رسد

و چشن گنچشک ها رونقی دو باره می گیرد

و من زندگی را دوست دارم

و دوستی را دوست دارم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 18:5 | لينک ثابت |

دوستم سلام

دوست نازم سلام

مردم با گل و سبزه به استقبال بهار می روند

تادر  بهار دلشان شاید برگ تازه ایی بروید

شاید بوسه ایی افریده شود

شاید کینه ایی بمیرد

شاید دل افسرده ایی شاد شود

شاید دست مهربانی غم را بزداید

شاید دوستی در اید

و مرا به اغوش گرمش ببرد

شاید با امدن گل ها مردمان مهربانتر شوند

شاید پدرم بهتر شود

و شاید مادرم جوانی کند

و شاید مهتاب سلامی کند

و شاید نیلوفر شادی کند

و شاید واله برایم از اشک هایش بگوید

خدا را سالی رفت

با همه نامهربانی هایش

با همه بی وفایی هایش

با همه مردم ازاری هایش

من تا نیستی گامی دیگر دارم

از هستی که چیزی نفهیدم

شاید نیستی دلم را ارام کند

شاید گل ها به من قدری ارامش دهند

شاید اوای قناری ها مرا به زندگی امیدوار کند

من از زندگی نا امید نیستم

زندگی را زندگی نمی دانم

تمام کار هایمان روز مرگی است

بود و نبود ان فرقی نمی کند

اما قناری  ها می خوانند

و بهار را دوست دارند

تمام قناری ها عالم با هم دوست اند

و من چنین دنیایی را دوست دارم

دنیایی که در ان بدی نباشد

و برای لقمه ایی نان

 ادمیان گدایی نکنند

دوستم دوستت دارم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 15:5 | لينک ثابت |

سلام به تو

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 10:8 | لينک ثابت |

سلام

سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است
بدين راه و روش ميرو که با دلدار پيوندی

شیشه عطر بهار لب دیوار شكست و هوا پر شد از بوی خدا ....

پاینده و شاد باشی

 وب سایت   پست
نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 9:12 | لينک ثابت |

شب به خیر

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 3:29 | لينک ثابت |

سلام به صبح

سلام به تو

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 7:25 | لينک ثابت |
روزي كه به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افكند كه تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم كيستي؟ گفت : غم . خيال ميكردم غم نام عروسكي است كه ميتوان با آن بازي كرد. ولي حالا فهميدم كه : خود عروسكي هستم بازيچه ي دست غم...

سلام عالیییییییی
به منم سر بزن خوشحال می شم
نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 23:16 | لينک ثابت |

شب خوش

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 23:6 | لينک ثابت |

تو کجایی

خانه ات کجاست

دوستت کجاست

هیچ می دانی دوستت خانه ایی ندارد

دوستی ندارد

سال هاست از دوست خبری نیست

عنکبوتها دور دلم تار بسته اند

هزاران تار مرا در خود پیچیده اند

جانم را به لب اورده اند

عنکبوتها

عنکبوتها گناهی ندارند

من ادم های عنکبوت صفت را می گویم

تمام دوستانم را فراری داده اند

خدایا زندانی  عنکبوتها هستم

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 22:26 | لينک ثابت |

بچه که بودم نوروز برایم عیدی بود و تخم مرغ های مادر بزرگ

ما همه دورهم بودیم

پدر و  مادر و بچه ها

سال که تحویل می شد

ما بچه ها راستکی باور می کردیم  که سال تحویل شده

یه سال به عمرمان اضافه می شد

و ما خوش حالی می کردیم

عیدی ها را می چپاندیم تو جیبمان

و با لباس ها نویی که به تن داشتیم

چه پزی می دادیم

بعدا که بزرگتر شدم به خودم گفتم این کارها برای چیه

ادم هر وقت لباس لازم داشت میره و می خره

هر وقت شیرنی دلش خواست می ره  و می خره و می خوره

این دیگه چه کاریه

همه کار  و بارشون می گذارند برای ایام عید

من که نمی فههم

همه می ریزند تو فروشگا ها

انگار داره قحطی می اد

می گن ادم های که قهرند تو ایام  عید اشتی می کنند

من که ندیدم

کینه مثل سرب تو دلش جا گرفته

حسد داره  می کشدش

مگه می شه

تو حالا هر چه دوست داری بگو

من که از این عید و  عید بازی سر در نمی ارم

به قول سهراب دل خوش سیری چند

اگه دل ها خوش بشن

اگه دل ها مهربون بشن

اگه دوستم منو رها نکنه

اگه منو پدرم دوست داشته باشه

مادرم برام بمیره

شاید بشه گفت عید هم دوست داشتنی است
نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 20:4 | لينک ثابت |

من با نوروز میانه خوشی ندارم

نمی دانم چرا نوروز برای من رنگ و بویی ندارد

هیچ دل خوشی در ان برایم نیست

نه تنها دل خوشی ندارم

از امدن بهار هم خوشم نمی اید

از بهار هم شکوفه های سیب و به و گیلاس و البالو را دوست دارم

گل ها را دوست دارم

سبزه را دوست دارم

باران را دوست دارم

ابر و باد  را دوست دارم   

اما این ها چه ربطی به نوروز  دارد

و من از ادمیان  در عجبم گذران عمر خود را چشن می گیرند

کدام روز من نوروز می شود

نوروزی در کار نیست

خانه تکانی خوب است

اراستگی خوب است

اما خانه دلمان را هم می تکانیم

حسد و حرص و از و بدی را هم دور می ریزیم

نه نه در جان من  هیچ نوروزی در کار نیست

دوستی را که با سکه بهار ازادی داد و ستد می کنند

عشق را با بهار ازادی می سنجند

و من در خانه خودم تنهایم

و از نوروز خوشم نمی اید

بیچاره ماهیان قرمز

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 18:45 | لينک ثابت |

سلام

سلام به دوست گلم

و سلام به یه اشنا

 که اشنایی نمی ده

و می گه خونه ایی نداره

باور کنم

این هم نظری دوستی که برایم شده حالا یک راز

سلام بر دوست خوبم......... همیشه شاد باشی

من خونه ای ندارم که دعوتت کنم. ولی همیشه به اینجا سری میزنم.. هم به شما و هم به سایر دوستانم...
خوش باشی دوست خوب

 وب سایت   پست

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:55 | لينک ثابت |

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 7:23 | لينک ثابت |

سلام به دوستم دوستی که اشنایی نمی ده

تو نمی دونی با این کارت چه بر سر دل من می اوری

دوستم من هم می خواهم بیام به خانه ات

حق دارم که ادرست را داشته باشم

دوستم باز هم سلام

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 23:40 | لينک ثابت |

 نظری از نازنین

سلام


من ترسهای ترا درک می کنم
اندوه ها و بیم ترا درک می کنم

ای بی مثال ترین شاعر دلم . . .
گل واژه های شعر ترا درک می کنم

در هر طلوع و غروب غمین عشق
من اشکهای شور ترا درک می کنم

در این کشاکش احساس و عقل و دل
بشکستن غرور ترا درک می کنم

آندم که دیده ی من خون دل خورد
من زخم های قلب ترا درک می کنم

قلبم که بهر کودکم از جا رمیده است
آن عشق پاک ترا درک می کنم

دلتنگیم که به اعلا رسد چنان
من انتظار چشم ترا درک می کنم

تنهایی و غم غربت به روز هجر
آن شوکران هجر ترا درک می کنم

من هم چو تو به کناری خزیده ام
آن عاشقانه های ترا درک می کنم

اینسان بزیر نگاه فضول شهر
گستاخی زبان ترا درک می کنم

هر دم سوال و جوابی ز ره رسد
تلخی آه سرد ترا درک می کنم


این واژه های سر کش و طاغی به شعر تو
حس غریب شعر ترا درک می کنم

من هم زنی همچو توام لیک تشنه تر
خشکی کام عشق ترا درک می کنم

موفق باشید
پیشاپیش عیدتونم مبارک

 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 23:19 | لينک ثابت |

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 7:25 | لينک ثابت |
نظری و نظری بر نظری

سلام دوست مهربانم ممنون که به من سر زدی و مرا مورد لطف خودت قرار دادی من لذت بردم از گل هایی که در وبت جمع اوری کردی همه این ها اسباب سعادت انسانها هستند اگر کسی قدر بداند اما حیف انها که باید خود عامل نیستند و این بزرگترین گرفتاری بشر است توبه فرمان خود توبه کمتر می کنند  اما با این وجود کار شما دوست مهربان ارزشمند است و قطع بدان اگر در کارت ممارست  و مداومت تمام داشته  باشی خدا اجر بزرگی به تو خواهد داد اما  توصیه می کنم کارت را با حسن خلق بیارای و چون امامان ع در امر به معروف بزرگی کن و همه را  در خانه ات راه ده  باران باش و بارانت  را در همه باغ ها حتی باغ های کافران فرو ریز البته بسیاری از اموزه های دینی هم با خراقات الوده  اند و دفاع ازاین خرافه ها کار دشواری است و دینداران را در مصیبت می اندازد به نظر من پیام تمام ادیان درستی و امانت داری و حسد نورزیدن و کینه  نورزیدن  و دست تجاوز به حقوق دیگران دراز نکردن است
و خداوند مهربان و رحیم است و همه بندگان خود را دوست دارد

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 19:28 | لينک ثابت |

خدا جون دلم گرفته

هیچ می دونی چه قدر دلم گرفته

حتما می دونی

مگه می شه ندونی

اخه چرا به دادم نمی رسی

خسته شدم

از این ادم هایی که تو افریدی

دلم تو اشک شناوره

هزاران هزار اشک تو دلم جا خوش کرده

اما چشام سنگیه

مثل این که هیچی را نمی بینه

مات مات

کتک می خورم از دست نامردها

اخ هم نمی گم

عادت  کردم به کتک خوری

به غصه خوری

کاشکی دل منم سنگی بود

مثل همونا

همونا که نه دوستی سرشون می شه

نه وفا می دونن چیه

کینه را دوس دارند

حسد تو جونشونه

خودشون ادم می دونن

خدا جون لااقل چشمم ابی کن

بزار اشکام بیاد

دارم دیوونه  می شم

خدا جون منو تنها نزار

فقط اینو از تو می خوام

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 18:3 | لينک ثابت |

سلام
نوشته قشنگی بود.........
من باز هم به دیدارت اومدم
و همیشه میام
از همین حوالیم.......... دوست

سلام

سلام به دوست مهربونم

سلام به  اشنایی که اشنایی نمی ده

و مرا در گرد باد گمنامی رها می کنه

سلام به  دوستی که می اد

در می زنه

و تا در را باز نکرده می ره

باز هم سلام دوست خوبم

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 17:27 | لينک ثابت |

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 7:24 | لينک ثابت |

دوستم مرا به مهمانی دعوت کرد

 و  به باغ مهربانی برد

 سیبش را هدیه داد

و من نامردی نکردم و گاز زدم

با تردی تمام می شکست

وشیرینی دل انگیزی را حس می کردم

زمانی به خود امدم که افتاب رفته بود

و من تنها بودم

و شب بود

و رویای من در دل تاریکی پرواز می کرد

همه اش خواب و خیال بود

دوستم را صدا زدم خبری نبود

دوستی نبود

من بودم و  شب بود و تنهایی

و تنهایی هم شیرین است

می توانی بی گزمه و نگاه غریبه خانه رویایی ات را بسازی

سبیش را گاز بزنی بی ان که سیبی خورده شود

دوستم دوست خیالی ام دوستت دارم

تو دوست تنهایی منی

و مرا هیچ وقت تنها نمی گذاری

من رفیقی جز تو ندارم

با تو خوشم

ازاری برای هم نداریم

دوستم بی اجازه سیبت را گاز خواهم زد

دوستت دارم دوست شب تار من

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 17:21 | لينک ثابت |

من مهربانی را فریاد می کنم

اما سیب را گاز می زنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما من پرتقال را زیر دندانم له می کنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما مورچه را ریز پایم می کشم 

 من مهربانی را فریاد می کنم

اما گوشت مرغ را سق می زنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما دوستم را ازار می دهم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما از کینه خواب راحتی ندارم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما گل های باغ را برای عطرش در اتشی از جهنم می سوزانم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما دوستم را رها می کنم

من مهربانی را فریاد می کنم

اما خودم مهربان نیستم

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 16:17 | لينک ثابت |

افتاب می تابد هر روز از مشرق

و شب می اید هرشب ازمغرب

و من تا می ایم به روز عادت کنم

شب از راه می رسد

و تا میایم به شب عادت کنم

روز از راه می رسد

و من در این دم و باز دم گرفتارم

شادی من با غم امیخته است

تا شادی به خانه ام می اید

غم از راه می رسد

و تا غم می اید شادی درمی زند

و من نمی دانم به چه سازی برقصم

هر چه می کاوم

هیچ نمی یابم

تمام عمر دربدر دوستم

افتاب که می اید

هزاران گل سر بر می اورند

و شب که می اید هزاران گل می خسبند

من از زمین روییده ام

من زمینی هستم

من از اسمان خبری ندارم

مرا به وعده به قربانگاه نبرید

من به افتاب و باران زنده ام

و شب برایم راز  است

رازی که از ان سر در نمی اورم

دوستم تنهایی مرا می ازارد

و گاه تنهایی را دوست دارم

دوستم دلیل شیدایی ام را نمی دانم

عاشق شدنم را هم نمی دانم

خدایا مرا افریدی

و دلم را لبریز از عشق کردی

اما نگفتی من با این دل هرزه چه کنم

راه و بی راه مرا می ازارد

دلم را خون می کند

نه شبی دارم و نه روزی

نه افتابی و نه مهتابی

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 13:29 | لينک ثابت |

دوستم خانه ما سبز بود

و من در عالم تنهایی سیر می کردم

درختان با تمام وجود می رقصیدند

پدرم عصا کشان قدم می زد

و مادرم با زانو های ورم کرده راه می رفت

و درد را  با خود با این سو ان سو می برد

سگی وارد خانه شد

غریبه بود

مادرم گفت اهای

و سگ دمش را گرفت و رفت

اسمان ابی بود

و درختان شاد بودن

تمام غنچه ها پر شده اند

و چند روزی تا امدن شان راه است

باد تندی وزیدن گرفت

و بعد بارانی امد

و هوا نمناک شد

و من به خانه در امدم

در یکی از اتاق ها هنوز بساط کرسی بر پاست

به یاد روزگاران قدیمی

من هم رفتم زیر کرسی

و از پنجره دید می زدم

اسمان را

سیریی در تنهایی خود کردم

من کیستم

من چیستم

هستی چیست

هیچ نیافتم

دوستم مرا به مهربانی دعوت کرد

پدیرفتم

گفتم رندی  خواهم کرد

گل ها در انتظار باران اند

دلم در انتظار مهربانی است

دوستی که بنوازد

و مرا شادکند

دوستم می گفت با خدا شادی کن

دوستم شادی با دوست هم شادی با خداست

باور کن

چرا که دوست هم افریده خداست

بوسه بر دوست بوسه بر گونه خداست

و من در چشمان دوستم خدا را می بینم

خدایی که می توانم لمسش کنم

دوستم مگر مهربانی و دوستی از خدا نیست

این ها صفت رحمانی خدایند

و دوستم هر دو این ها را دارد

و من دوستم را دوست دارم

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 10:24 | لينک ثابت |

سلام

سلام به نیکبختی

سلام به روشنایی

سلام به سبزه

سلام به کلاغچه

سلام به اناهیتا

سلام به نیلوفر

سلام به شادی

سلام  به واله

سلام به چشمه

سلام به ماهی

سلام به سنجاقک

سلام به بنفشه

سلام به دوستی

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 8:56 | لينک ثابت |

نظری از دوستم

ذهن گرفتار من احساس سرخی می کند
مست هستیم..
شادی با من است!
مرا بردار
مرا بشنو
حتی اگر چند فصل باران بی کسی باریدن گرفت
و نرگس از چشمه قهرکرد
بی خیال نگاهها
ما همه از نژاد نگاهیم
و ساکن حسرت اباد یک اه
حجم اندوه نگرانی ندارد
بگذر
بگذار نسیم مقصد را تعیین کند
کویر را باور کن
کویر زندگی است

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 0:41 | لينک ثابت |

سلام

این هم نظری

منم کویر رو دوست دارم .
منم همیشه فکر میکنم بی راهه میگن که کوه بهتره از دشت .
حتی بیراهه میگن اگه بگن سبزی و جنگل از کویر برهوت بهتره.
مثل همین که شمال کمتر شریعتی و غیاث الدین کاشانی و ملاهادی سبزواری و... داره .
کاش من توی کویر بمیرم

 وب سایت   پست

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 0:21 | لينک ثابت |
سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 8:57 | لينک ثابت |

این هم نظری از دوستم

ایا بهتر نیست یک بار هم که شده دست نیاز به سوی ادم های اطرافت دراز نکنی و با دل ارزومند نگاه خود را
به نوری که تو را به سوی خود می خواند معطوف نمایی؟
بیا به خدای مهربان که از همه به تو نزدیکتر است اعتماد کن.
واهمه های دلت را به او بگو
با خدا بودن هم عالمی دارد.......
این یه نظر بود که برای من گذاشتن منم میذارم برای شما

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 22:38 | لينک ثابت |

نمی دونی چه زخمی می زنند

ادم های پست

نمی دونم 

خسته شدم دلم کویر را دوست داره

اون اسمان ابی را

اون دشت با صفا را

تو کویر دل ادم باز می شه

تو کویر که کسی نیست

این خودش خیلی خوبه

ادم چشمش می دوزه به اسمون

شب که می شه

ستاره ها باهاش حرف می زنند

قصه می گن

قصه ادم می گن

دلم می خواد عصری باشه

پا بزارم رو ماسه ها

ماسه هایی که گرم اند

اشک بریزم رو ماسه ها

بخار بشه بخار بشه

شاید این طوری دلم اروم بشه

من نمی دونم

دوستم میاد با من تو این کویر

تو کویر زندگی نیست

هیچی نیست

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 20:23 | لينک ثابت |

خدایا دلم گرفته

نمی دونم چه کار کنم

دل گل که می گیره قناری می اد براش می خونه

دلش باز می کنه

قناری که دلش می گیره

می اد تو باغ و برای گل ها می خونه

خوب این جوری دلش باز می شه

گل و قناری با هم دوست اند

پای گل تو ابه 

پای قناری تو اسمونه

اما هر دوشون  با هم روی زمین عشق بازی می کنند

دوستی می کنند

دل هم به دست می ارند

اما من چی

نمی دونم چه کار کنم

خیلی ها سرشان گرم چیز های عجیب و غریبه

دلش به خونه اش خوش کرده

دلش به اب نبات چوبی خوش کرده

اما من دلم با این چیز های الکی خوش نمی شه

همه اش می گم من کیم

به خدا خسته شدم

از این همه کار های تکراری

ادم ها می اند و می رن

دختر ها بزک می کنند

مو هاشون رنگ می کنند

باز هم یک تنوعی به خودشون می دن

اما من چی

چه رنگ هایی   بعضی ها چقدر خوشگل می شن

پسر ها هم موهاشون سیخ سیخ می کنند

اما باور کن هیچ فرقی نمی کنه

دوست کجاست

دوستی که ادم دلش بهش بده

یه کمی اروم بشه

یه کمی گریه کنه

اشک هاش خالی کنه

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 18:26 | لينک ثابت |
شب خوش
نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 22:59 | لينک ثابت |
در پی  انتشار مطلبی با نام “واياگرا می تواند عوارض فشار عصبی بر قلب را ‘تخفيف دهد’” سوالات زیادی از طرف همکاران و بازدیدکنندگان سایت در مورد این دارو مطرح شد که در زیر سعی به پاسخ سوالات شده است .ویاگرا
نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 22:35 | لينک ثابت |

نا گهان پرده بر انداخته ایی یعنی چه

مست از خانه برون تا خته ایی یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه در ساخته ایی یعنی چه

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 21:53 | لينک ثابت |

این هم نظری از دوستم

در سرزمین من ادمیانی سکنی دارند که شادمانی اشان ازار یکدیگر است
و نگاهشان فقط وقار گذشت یک زمان را بر دیدگانم ارزانی می کند
فریب ادعای کلامشان چه راحت بی خیالم می کند!
بی ادعا می گذرم
سرگردان....
قطره ای باران گدایی می کنم
خاطره ها یم بارانی می شوند...

سپیده دم اشتیاقم را بزرگ می کند
در خیالم
نرمی گرده گل داودی را لمس می کنم
این همه زندگی من است
خیالات!
الان همیشه نیست و من همیشه نخواهم بود
از این جا تا لحظه ای دیگر کفاف عمر من است

گوشه ای محبت جهانم را صیقلی خواهد کرد

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 19:34 | لينک ثابت |

به انتظارم بود

گل مهربانی را با خود داشت

مرا ساعتی  به مستی برد

نیستی  را حس کردم

مگر می شود نیستی را هم حس کرد

چرا که نه ؟

مگر هستی در نیستی هست نمی شود

پس نیستی خود هستی است

خودت می دانی داری چه می گویی

باور کن نمی دانم

مستی پاک شدن از تعلقات است

رها شدن از هستی پوچ است

رهایی خود ازادی است

ازادی از بدی

ازادی از مردم ازاری

ازادی از بت پرستی

و من مستی را دوست دارم

مستی نه از نوع می خوارگی

نه نه این از کار انداختن عقل است

من در ان مستی نیز عقلم را از کار می اندازم

 و این کار را عارفانه انجام  می دهم

معرفتی در این مستی است که عین دانایی است

دوستم من گاه در تنهایی خود مست می کنم

و گاه با دوستم مست می کنم

و دوستی شرابی  است مستی بخش

اگر تو بدانی و قدر بدانی

و من با دوستم خوشم و مست می کنم

و خانه دلم را می پیرایم

و در اغوشش ارام می گیرم

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 19:15 | لينک ثابت |

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 18:13 | لينک ثابت |

شب خوش

شبی خوش است

که در کنارت یاری دلنواز باشد

و این عین شادی است

همان بهشت موعود است

بهشت نقد

بهشت زمینی

و در نگاه من زمینی

دوستم شبت خوش

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 22:41 | لينک ثابت |

درغار تنهایی  خود خوشم

گاه به ملکوت می روم

گاه در خودم می روم

گاه از خود بی خود  می شوم

گاه به تجربه های جدید دست می یابم

و گاه در اسمان خیالم تو را می بینم

و گاه به شادی می رسم

و گاه در غمی جانکاه فرو می روم

و گاه از تنهایی خود به تنهایی دیگری می رسم

نمی دانم تنهایی هم عالمی دارد

گاه در این اندیشه ام که نیستم

منی نیست

بودن خود فریب است

گاه می گویم

شادی وجود ندارد دلت خوش است

گاه می گویم من برای چه هستم

خود که باید بدانم نمی دانم

نمی دانم دوستم

چای می خورم

بوق می زنم

پیاده روی می کنم

بوس می کنم دوستم را

چشمم هزار راه می رود

اما گویی هیچ راهی نیست

کدام راه

این همه بی راه

تو از راه حرف می زنی

دیوانه شدم دوستم

تنهایی هم عالمی دارد

گل ها بیدار می شوند

و کبوتر ها اوای رهایی سر داده اند

و دارند لانه های خود را اماده می کنند

و من دارم زندگیم را می کنم

زندگی که از ان هیچی نفهمیدم

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 22:31 | لينک ثابت |

این هم نظری

مردن نیز خود هنری است, مستلزم دانستن و آموختن.نمایشی است سخت زیبا و عمیق و تماشایی ترین صحنه ی زندگی.
بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند.بی شک آن هایی که می دانند چگونه باید مرد , می دانسته اند که چگونه باید زیست!!!
دکتر علی شریعتی
 وب سایت   پست

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 20:6 | لينک ثابت |

سلام به دوستی

سلام به دوستی که نازش را بکشم

سلام به دوستی که عطر دل انگیزش را به من هدیه کند

سلام به دوستی که مرا تو خانه خودش راه می دهد

سلام به دوستی که غم های مرا پاک می کند

و دست نوازشش را روی سر و شانه ام می کشد

سلام به دوستی که هر روز برایم یک دامن گل یاس می فرستد

سلام به دوستی که  با نگاهش دلم ارام می گیرد

و بهانه مردن نمی کند

سلام به دوستی که مرا به این زندگی امیدوار می کند

سلام به دوستی که مرا هر گز ازار نمی دهد

سلام به دوستی که دوستش دارم

و جانم را برایش می دهم

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 18:51 | لينک ثابت |

سلام دوست مهربانم

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 7:24 | لينک ثابت |

شب خوش

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 23:33 | لينک ثابت |

گو هر پاک بباید که شود قابل فیض

و ر نه هر سنگ و گلی لو لو مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود

حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 22:46 | لينک ثابت |
 
offshore