شب خوبی داشته باشی
کی را می گی
خودمم نمی دونم
راستی یه شب خوب چه شبیه
شبیه که ادم اروم بخوابه
اخه این خوابم بد جوری ادم خسته می کنه
اگه ادم تنها باشه
کسی را نداشته باشه
و مهتاب چه با تانی در اسمان می تابه
تا اونایی که تنهایند دلشون به مهتاب بدن
و خواب های خوب بینند
سلام
سلام به هندوانه رسیده خنک با اون دل شیرینش
سلام به طالبی با اون عطر دل انگیزش
و گرما و این دو میوه بهشتی
جان ادم را خنک می کند
اخ که که من میمیرم برای دوستم
لبش توت فرنگی است
و مرا تا فرا سوی جهان می برد
در حالی که عقلی در کار نیست
و مستی تمام است
و خدا در برم نشسته است
و من می دانم هستی ام در نیستی است
کامنتی زیبا از محی
| ||||
|
| ||||
گاه میانه دو دوست سر هیچ و پوچ به هم می خورد
و این به خاطر مفاهیمی است که در ذهن دو طرف می گذرد
و اینجاست که زبان کار کرد خود را از دست می دهد
من چیزی می گویم و دوستم چیز دیگری برداشت می کند
و تا می ایی درستش کنی
طرف می گذارد و می رود
و هوا را تاریک می کند
و من متحیر می مانم دوستم چرا چنین کرد
نمی دانم گاه خستگی ادم را ازار می دهد
و شاید می خواهد کسی را بیابد که دق دلش را سر او خراب کند
و این بهانه می شود
و شاید هم از دوستش توقعی دارد
نمی دانم ادم ها چرا بی خودی خود را ازار می دهند
و دوستاشان را می رنجانند
من که دلم می گیرد و کلی هم محزون می شوم
شوقم می شکند
و باد بادکی می شوم که از دست کودکی پر می زند
و من می مانم و حسرت دوستی که مرا نمی فهمد
کاشکی دوستم مرا می دید
سلام
سلام به باران که نیامد
سلام به ابر ها که بارانی نیاورد
راستی ابر های بی باران سلامی دارد
نمی دانم
شب خوش
از سحر دوست مهربانم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
شب های دراز بی عبادت چه کنم طبعم به گناه کرده عادت
چه کنم گویند کریم است و گنه می بخشد گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم
سلام به افتاب و مهتاب که پیام اور دوستی اند
گل های احساس را به سادگی می شه چید
می شه بویید
می شه بوسید
می شه گل ها را تو اب بگذاری و چند روزی با طراوت بمونه
اما زمان که می گذره
گلا پژمرده می شن
روز به روز زیبایی اشان را از دست می دن
و بعدش خشک می شن
خوب گل های احساسم هم همین طور اند
می دونی ادم ها هم باید خودشون نو به نو کنند
اب تازه پای گل های احساسشون بریزند
واجازه ندن گل های دوستی اشان پژمرده بشن
ادم ها چی کار می تونند بکنند که دوستیشان کهنه نشه
بیات نشه
دوستی وقتی ترو تازه می مونه
که گل های احساس چیده نشده باشن
اونا تو زمین باشن
ریشه اشان تو زمین با هم باشه
این طوری که بشه
دیگه گلهای احساس خشک نمی شن
به موقع بهار گل می دن
به موقع تابستون میوه میدن
به موقع پاییز رنگی می شن
زمستون که شد با هم به خواب می رن
تا دو باره از نو تازه بشن
ما می تونیم مثل گل ها بشیم
چرا نه باید ریشه هامون تو زمین دوستی کاشته بشه
بعدش هم اب و نور
کار خودشون می کنند
مهربونی گل می کنه
ادم ها را به هم پیوند می ده
دلها را به هم نزدیک می کنه
اشتی را همیشگی می کنه
اما بیشتر ما ادم ها نمی تونیم این طوری باشیم
دلمان صد جا می ره
گل های احساسمون هم کاغذیه
احساسی نداره
ادم ها خیلی مصیبت دارند
بیشتر ادم ها از با هم بودن راضی نیستند
دلشون با هم نیست
ریشه ایی نیست
ابی نیست محبتی نیست
دوستی در کار نیست
هم دیگر را ازار می دیم
سلام به سحر دوست مهربانم و کامنتی زیبا از سحر
اول به نام عشق،دوم به نام تو،سوم به یاد مرگ، بر لوح شیشه ای قلبت بنویس یا تو وعشق یا من و مرگ
زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست،بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست.
سلام به دوستم
کامنتی زیبااز دوستم شادی
در گستره بهاری گرم
در خلوتی مست و راز الود
تنهایی را می سراید
در حاشیه باغچه به تماشای نرگس نشسته
در باغچه عشق باریده
صدای باران در ذهن او غوغا می کند
دیدگانش بی صدا در اب می شکند
دلش در سایه باران های کودکی نشسته است
او تنها در صحرا
مست زندگی است
همراهی او را نمی پذیرد
چیزی را از دست نمی دهد
دختران با او می رقصند
بادبادک ها در غباری سرد هنوز زیبا هستند
ذهن نازک او در حال انحطاط است
خندیدن را می اموزد
بر این باور است که انسان بودن هم مسوولیت دارد
باد می وزد!
سلام .
در ابتدا از خدا برای همه گان بخشایش و مغفرت ارزو می کنم . من برای پدر شما دعا می کنم و از خدا برای پدرتون سلامتی و تندرستی آرزو می کنم.
اما بدونین از این بیماری بدتر هم هست که .... بگذریم. انسان می تواند بر هر بیماری چیره شود . فقط کافیست خدا یاریش کند و انسان هم اراده. . . و هرگز از رحمت الهی نا امید نشوید. و در هر جریان زندگی موهبتش را جستجو کنیدنظر بالا مربوط به دوست نازنین حنانه است که البته ادرسی از خودش به جا نگذاشته است دوستم ما از رحمت الهی نا امید نشده ایم و امیدمان به خداست اما چه می شود کرد انسان از درمان بسیاری از بیماری ها در مانده است این را قبول ندارید
از بس گفته اند که بله خوب طبیعی استت عمر انسان که به سرامد باید برود
کی این قاعده را نهاده است لابد طبیعت اگر انسان توانسته است بر خلاف جریان جاذبه زمین به کرات دیگر سفر کند و خیلی از کار های دیگر پس انسان این توانایی را دارد که روزی هم بر مرگ هم غلبه کند و بتواند جاودانگی را برای خود به ارمغان اورد و یا ان قدر توانا شود که اختیار مرگ و زندگی اش به دست خودش بیفتد نه به دست بیماری ها و چیز های دیگر انسان در حال حاظرمتاسفانه با تمام توانایی هایش ویروسی مثل ایدز ان را از پا در می اورد خنده دار نیست انسان بمب اتم را ساخته است اما واقعا از مقابله با یک میکرب به نظر ناتوان در می ماند سخن من این است . همین
کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر
دخترک همیشه به پسرک می گفت من برای 3 چیز عاشق تو شدم
1- نجابت 2- وفاداریت 3- زیبائیت پسرک روز تولد دختر 3 حیوان خانگی به او هدیه داد.
1- اسب 2- سگ 3- قناری تا دخترک خواست دلیلش را بپرسد پسرک رفته بود برای همیشه
سلام من از شهر کاشان امدم
رفته بودم برای دیدار پدر و مادر و دیگر بستگان
پدرم خوب نیست
گفتم پدر بهتر می شوی
گفت نه بهتر نمی شوم راست می گوید
بیماری پارکینسون دارد کم کمک پدرم را از پا در می اورد
و این بشر مغرور هنوز نمی تواند از پس بسیاری از بیماری ها بر اید
نمی تواند نمی تواند
پدرم در این چند روزی که خانه خواهرم در کاشان است
به زمین هم خورده است
نمی دانم چه باید کرد دارد مثل شمع اب می شود
و ما کاری نمی توانیم بکنیم
این را بگویم پدرم در عمرش بدی نکرده است
به هیچکس
و کسی را نیارزده است
هنوز هم نمازش را می خواند
و می پرسد خدا قبول دارد
خدایا پدرم را نجات ده
از وضعی که دارد
خجالت می کشد پدرم
این که می بیند دیگران دارند کار او را می کنند
اری پدرم اسب سوار دشت های بی انتها بود
و اکنون ان اسب سوار دیروز بر زمین افتاده است
باز هم خدایا پدرم را شفا بده
سلام به رویای صادق
بعضی ها چه دلربان
با یک نگاه دلت را می برن
نمی دونی تو نگاهش چه نوری ساطعه
صبح که اسمون بارونی بود
من اونو دیدم
موهاش بارون خیس کرده بود
دستاش هم بارونی بود
چشاش هم بارونی بود
دلش هم بارونی بود
و من اونو تو بارون بوسیدم
گرمی بوسه گرممون می کرد
بارون می بارید
من بودم و او بود
گفتم خدایا شکرت
بارون خوبی بود
شقایق ها تشنه بودن
دوستم تشنه بود
من بودم و اون بود
کبوتری هم داشت اون طرف ها پر می زد
زیر بارون و چه دیدنی بود
خدایا تو می دونی دوست من چی کار داره
من بودم اون بود
یه جاده بی انتها
نه سرش پیدا بود نه اخرش
بارون بود
اسمون دلش باز کرده بود
شقایق های دل من تشنه بودن
خدا را شکر کردم
دوستم گفت این همه شقایق تو دلت چی کار می کرد
این همه شقایق خونی
و منم گفتم منتظر بارون بودم
منتظر تو بودم
تو مگه نمی دونی دل من از تشنگی داشت می مرد
تو کجا بودی یادی از دوستت نمی کردی
ابرها که اومد
گفتم تو هم می ایی
پیدات می شه
اومدی و منو خنک کردی
بوسه هات گرم بود
اما من خنک شدم
خیلی جالبه نه گرمی خنکی
چرا نمی شه بوسه های تو گرم بود
اما دل من خنک شد می دونی چرا
شقایق ها تشنه بودن
کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر
مهر دل مدام تقدیم شما عمری که شود به کام تقدیم شما
پیدا نشد آن هدیه که در شان شماست یک باغ گل سلام تقدیم شما
سلام به ابر بارانی
سلام
سلام یعنی که من هستم
و تو را دوست دارم
و بهت سلام می کنم
و تو پاسخ می دهی
که من هم تو را دوست دارم
اما راستی همه سلام های این طوری اند
نه نه بعضی سلام ها از زهر مار هم بدتر اند
بعضی سلام ها از درد هم بدتر اند
سلامی که تو به رئیس بد جنست می کنی
از چه نوعی است
سلامی که من به دشمنم می کنم
سلامی که تو به دوست نامردت می کنی
سلامی که من به کسی می کنم که دوستش ندارم
و از روی ناچاری سلام می کنم
سلامی که در ان سلامتی نیست
در ان اروزی خیر خواهی نیست
ارزوی مرگ است برای کسی که دوستش نداری
من ناچارم به کسی که کارم در گیر اوست سلام کنم
و چه سخت است این سلام کردن
انگار ادم را چوب می زنند
همه ما در این وادی افتاده ایم
من سلامی را دوست دارم
که در ان نسیم محبت بوزد
من سلامی را دوست دارم
که دوستم را به اغوش ببرم
من سلام های بی هویت را دوست ندارم
و برای همین هم به من می گویند بد اخلاق
من بد اخلاقی را بهتر از ریاکاری می دانم
من سلامی را دوست دارم
که مهتابی باشد
و شب مرا نورانی کند
و دلم را به اتش عشق بسوزاند
من سلامی را دوست دارم
که علیکش از ته دل بر اید
سلام مردان خدا از این نوع است
خالی از هر نوع حسد و بد خواهی
و من سلام می کنم به دوستم که دوستش دارم
و شادی را برایم ارمغان می اورد
سلام به دوست گلم
سلام به دوستی که دوستش را از ته دل دوست دارد
و اشکارا با دوستش باده مستانه می خورد
و هراسی از منهیات ندارد
دلش را به ضیافت مهتاب می برد
و در شب تار خورشیدی می شود
که همه جای وجودش راروشن می کند
و من چنین دوستی را بهشت خود می دانم
و بهشت مگر رهایی نیست
و دوستم مرا از بدی ها و زشتی ها رها می کند
و جانم را به شربت شیرین دوستی شیرین می کند
و من دوستم را دوست دارم
که شادی را در من جاودانه کرده است
سلام به خوب رویان
این هم از سحر دوست مهربانم
وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستش داری
وقتی نا امید می شی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت می شی به یاد بیار کسی رو که به صداقت محتاجه
هروقت خواستی از غصه بشکنی به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته
می دونی من چقدر دوستت دارم
به اندازه تموم دنیا
اگه تمام زیبایی ها دینا را بزارند یه طرف
و تو هم یه طرف دیگه باشی
بازم من تو را دوست دارم
من نمی دونم تو وجود تو چی هست
که منو این طور اسیر خودش کرده
راستی راستی من اسیر توام
تو که چیزی نیستی
همه اینو می گن
اما من نمی فهمم
دلم ربودی و بردی
و داری برای خودت عشقی می کنی
خدا را خوش نمی اد این طوری داری بازی می کنی
همه ادم های عاشق دیوونه اند
اگه دیوونه نباشند
این طوری خودشون اسیر نمی کنند
هر چی می گی با با زمین خدا به این بزرگی
تو خودت گیر دادی که چی
می گه تو نمی فهمی
منم قبول دارم ادم های این طوری یه جور دیوونه اند
راه روشن نمی بینند و تو تاریکی راه می رن
و حسی عجیب و گنگی دارند
و اسمش گذاشتن عشق
این که نوعی بیماری است
مردمو اینا ذخمی می کنند
خدایا اگر قراره من این طوری عاشق بشم
عشق منو کور کن
سلام کامنتی زیبا از دوست مهربانم سحر
عشق شوق مرگ فاخته ای است برای رسیدن به دل باخته اش
التماس درختی ست به جوی آب
عشق لذت نهان است.انشای تن وروان است.زبان چشم است
دیوانگی عقل است،رسوایی قلب است
عشق جرات دیوانگی است.
سلام کامنتی از محسن
تمام کوچه هاي دفترم بن بست تکراريست من از آبادي هاي يک درد دیرین در دنيا خبر دارم و از ويراني دلها نمي پرسم نمی ترسم که مي دانم شبي در پاي يک ديوار آن مرد باراني دلش تنگ است و يا بلعيدن خرچنگ در بشقاب نقره لذتي دارد ؟ چرا دنيا نمي فهمد ؟
کسي ديگر به باران و نسيم و شبنم و سوسن نمي گويد که زيبايند و زيبايي همان چشمان آبي رنگ خواب آلوده ي افتاده بر يک بستر سردست خدا بايد به گردنهايمان قلاده آويزد اميدي نيست در مرداب ناامني فرو رفتيم چه بي پروا و نامردانه بر يک عابر تن خسته مي خنديم و....
وبلاگ زیبائی داری به منم یه سر بزن
نمی دونم می دونی یا نه
ما دلمان می خواد تا ابد باشیم
اگه یه بیماری به سراغمون بیاد
همه چیر برایمان تیره و تار می شه
و به خدا می گیم چرا ما
مگه من چه کار کرده بودم حالا باید بمیرم
هی اه و ناله می کنیم خدایا مرا از این بیماری نجات ده
اما خدایش یه چیز یادمان می ره
و اونم اینه
بیشتر اوقات علافیم
و نمی دونیم چه کار باید بکنیم
بیشتر اوقات من یکی نمی دونم چی باید بکنم
یعنی همه این طوری اند نکنه من این طوری ام
دوستام که می بینم مثل منند
بیکار و علافند
همین طوری وراجی می کنند
روزی یه سوژه را دست می گیریم و حرف میزنیم
به خدا ما برای چی هستیم
خدا تو مگر کار دیگری نداشتی ما را انداخته ای تو این تهرون
همه اش دود
همه اش ترافیک کشنده
و مردم اخمو
و روزنامه هایی که هر روز حوادث تلخ را برای مردم می نویسند
پدری که دخترش را خفه می کنه
برای این که ابروش رفته
خدایا چرا این طوریه
من که نمی فهمم
دلم اتش می گیره
نوشته بودن دختره خودش پیشنهاد داده
که پدرش اونه خفه کنه
اخ اتش می گیرم از این ادم ها
اینا ادم نیستند
به خدا ادم نیستند
من که دارم دیوونه می شم
من که از بودنم در این دوره و زمونه راضی نیستم
داشتم می گفتم من از بودنم راضی نیستم
همین زمونی هم که هستم
بیخودی هستم
روزها را الکی سر می کنم
سر دو تا ادم کلاه می گذارم
می ام تعریف می کنم
که نمی دونی چی کار کردم
خدایا اخه چه لذتی داره این زندگی که ما داریم
اونایی که توی اون قصر ها زندگی می کنند بیان بگن چه لذتی می برند
از دستبردهاشان
تا ما هم بدونیم
فکر می کنم اونها هم علافند
تازه می شن نگهبان الاف و الوفی که به هم زده اند
خدایا بیشتر اوقات من به بی ثمری می گذره
ثمری هم اگر داشته باشه از همین نوع بالاست
چیز دیگه ایی هم هست
همه امروزه غصه می خورند چرا اینو امروز نخریدند
خوب می بینند ادم هایی که بی بهانه پول دار شدند
و دارند به ادم و عالم فخر می فروشند
بدون این که زحمتی کشیده باشند
دوستم با همه این ها من نمی دونم چی باید بکنم
هر روزم تکرار دیروز
و من مونده ام که لذت زندگی به همین علافی هایش است
خوشی هایش که مانا نیست
همین که اومد و رفت
انگار هیچی نبوده
و من حیرانم چرا دلمان می خواد هیچوفت نمیریم
هیچوقت نمیریم
سلام به زیبا رویان خوش سیرت
سلام به اب
کامنتی از سحر دوست مهربانم
زندگی سرآغازی است پی درپی که مارا به حقیقت رویاهایمان نزدیک تر می سازد
باشد تا تمام آغازها از پرتو خورشید روشن شوند
و روهایایت گرمای حقیقت را احساس کنند
آنکه رویا می بیند جاودانه می ماند.
گاهی موقع ادم سر یه دو راهی قرار می گیره و نمی دونه چی باید بکنه
همه ما ادم ها توی چنین حال و هوایی گیر کرده ایم
گاهی دلمون می گه این کار را بکن
اما عقلمون چیز دیگه ایی می گه
و اون وقت چه دردناکه تصمیم گرفتن
ادم مثل مار به خودش می پیچه
من که دیوو نه می شم
به خدا خوآب و خوراک از سرم می پره
ببین من تو این حال و هوا عاشق یکی می شم
و دو روز بعدش هم به یکی دیگه
باور کن هر دو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم
حالا باید چی کار کنم
عقلم می گه سبک و سنگین کن
و یکی را انتخاب کن
اخه یکی نیست به این عقل مفنگی بگه
اخه برادر اگه به این سادگی که بود
خیلی خوب بود
اخه بار نیست که من اونو سبک و سنگین کنم
ترازوی اون طوری نداره عشق
عشق که میزون نداره
پایین و بالا نداره
با این حساب درد سر من تمامی نداره
ببین دوستم خیلی سخته
من می پرسم ماه قشنگره و یا افتاب
می تونی بگی
من نمی دونم چرا دلم دیوونه است
هر چی بهش می گم سرش نمی شه
نه حرف عقل راگوش می کنه
و نه حرف هیچ دوستی را
و من می مونم حیرون
حیرونی ام قشنگه
یه جور مستیه
سلام به مهرویان
می دونی این دلی که تو دست توست
خیلی لرزونه
کافی یه یه کم فشار بدی
می شکنه و می ریزه
دل من خیلی نازکه
ناز کتر از اونی که فکر می کنی
غصه که می اد اشکاش در می اد
هی این ور اون ور می زنه
اما نمی شه
به خدا نمی شه
دل من کباب می شه وقتی نامردی را می بینه
بی معرفت هیچی را نمی فهمه
حسد داره کورش می کنه
بی معرفت چشمش می بنده و مثل مار نیش می زنه
اخ که ادم ها چه قدر می تونند بد بشن
من نمی دونم تو کدوم مدسه این ها درس خو نده اند
مگه معلمشان نگفته که انصاف هم خوب چیزه
از سر زبونش اتش در می اد
خدا می دونه تا حالا هزار بار دل منو شکسته بی معرفت
معرفتی که نداره
از تو چشاش اتش در می اد
من تا می بینمش فرار می کنم
خدایا می شد من دلمو بر دارم و برم
برم تو یک سیاره ایی که هیچکس توش نباشه
یا برم تو خاک و راحت برای همیشه بخوابم
تا این حسود منو اتش نزده
حسد خیلی بده
خدایا منو از حسد دور کن
بزار دلم بشکنه
دوستم تو خونه خدا دل شکسته را می خرند
اما ادم حسود جاش تو اتشه
این هم کامنتی زیبا از دوستی که مرا دعوت به خانه دل کرده است
خانه دل شیخ بولحسن خرقانی
این راهی است که چون به این راه باشی نه زیر بود نه زبر نه پیش بود نه پس
این راهی است که سر به وادی ها دارد
"ابوالحسن خرقانی"وب سایت پست الکترونیک
| ||||
|
| ||||
سلام به دوست مهربان
از باران خبری نیست
ابر ها می ایند و می روند
قطره ایی باران نمی اید
گرد و خاک اسمان تهران را پوشانده است
و من در عمرم بهاری به این خشکی ندیده ام
دلم لک زده است برای رعد و برق های زیبا و افسونگر
سرای من ایران تشنه است
سال پیش همین موقع گل های شقایق دشت ها را رنگین می کردند
و سمورها جست و خیز کنان به تماشای باران می نشستند
و من دلم گرفته است
ساقه های گندم ایستاده می میرند
و کشاورزان چشم به اسمان دوخته اند
شاید بارانی بیاید
خدایا چه باید بکنیم
همه تشنه اند
باران رحمتت را دریغ نکن
ناودان ها در انتظار موسیقی ریبای ترنم اب اند
و سارها اب می خواهند تا لبی تر کنند
خدایا در انتظار رحمتت می مانیم
تا جویبارها و رودخانه های مان پر اب شود
و گاو هایمان لبریز از شیر
و دشت هایمان پر از گل
وگندم زار ها شکوفه باران
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح فزا از دهن دوست بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میش رنگین کن
و انگهش مست و خراب از سر بازار بیار
سلام
این هم کامنتی از غریبه
سلام
احساسی بودن و عاشقانه زیستن و تفکرات خیامی داشتن در جای خود خوب است و چون بودن که می گفت دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد . . .خوب است
ولی فکر میکنم انسان در همه جا باید حفظ تعادل کند .
در پ
ناه یزدان پاک باشید
دخترک با شوخ طبعی دو ساق زیبایش را در اب فین نهاده بود
و دخترکان دیگر هم می خندیدند
و پسرکانی چند قدم ان طرف تر دخترکان را می پاییدند
و من نظاره گر این دوستی نظرها بودم
و چه زیبا بود این نظر بازی ها
و من گفتم ایا نمی شد ادم ها همیشه خدا مهربان بودند
و دل میدادند
و خوشی می کردند
نوری که از چشمان دخترکان می بارید
باغ فین را روشن کرده بود
اب چشمه فین روی پایهای زیبای دخترک سر می خورد
و به نرمی تمام به ان سو می رفت
و گرمای دخترک خوش اندام را با خود می برد
و کاشکی ان پادشاه بدسیرت امیر کبیر را در این باغ رگ نمی زد
و این باغ زیبا را خونی نمی کرد
و خاطره خونی در این باغ نمی ماند
و من در این اندیشه بودم که دخترکان رفتند
و من تنها ماندم
و در رویا خود غرق شدم
کامنت زیبایی از دل شکسته
| ||||
|
| ||||
سلام
سلام
کامنت رویا
| ||||
| ||||
سلام باغ فین
سلام به دوستانم که سه روزی نبودم و دلم برایشان تنگ شده بود
من رفته بودم به کاشان شهر اجدادی خودم
تمام کوچه و پس کوچه های کاشان برایم بوی اشنای هزاران ساله دارد
و زمینش انگار اشنای دیرین است
و من کاشان را دوست دارم
و باغ فین که حب نبات است
و در یاقوت کویر
و سروهایش و چشمه سلیمانی اش قطعه ایی از بهشت
و حیف و صد حیف که سرمای زمستان سال پیش برگ های چند صد ساله سروها را سوزانده است
و من برای دل های سوخته سرو ها ی زیبا گریستم
اما باغ فین طراوت خوشی دارد
و من دلم را به اب دادم و از خنکی ان حظی وافر بردم
دخترکان شوخ اندام چست و خیز کنان اب را به هم می پاشیدند
و جوانی می کردند
و من به ناز های و کرشمه های انان حسودی می کردم
و دل ابی حوض ها خنک بود
و من حس خوبی داشتم
سلام به ادم های با معرفت
دانه های شادی را بلعیدم
دل انگیز و بهاری بود
جانم به طرب در امد
ساعتی را در جاودانگی سیر کردم
نه زمان مفهومی داشت و نه مکان
و من نبودم شادی بود
عطر سحر انگیزی به مشام می امد
و مرا به سبزه زار معرفت می برد
یکتایی را می فهمیدم
هزاران قناری خوش الحان می خواندند
و من نمی دانستم این ها از کجا امده اند
هرچه بود و هر چه نبود
من شاد بودم
سلام به روی ماهت


