جمعه روز خوبی نیست
پدرم چشم به راه است
بیمار است
دیروز گریه می کرد
پشت تلفن برات بمیرم
زندگی به تفی نمی ارزد
اسب سوار دیروز
افتاده امروز است
راه می رود به زمین می خورد
در طول یک هفته دو بار سر و صورتش زخمی شده
راضیم به رضای تو
یعنی چی
کاری کا از دستمان بر نمی اد
می گوییم راضیم به رضای تو
زندگی یک حباب تو خالی است
به نسیمی می ترکد
یک جای کار ایراد دارد
برو و بر گرد ندارد
این همه زیبایی
می میرد
چرا
هستی ام بر نیستی استوار است
و بر نیستی که نمی شود هستی زندگی کند
پس عیب کار کجاست
من نمی فهمم
تو می دانی ؟
سلام
البالو چه میوه زیبایی است
ترش و کمی کم نمک
قرمز تند
کمی به سیاهی می زنه
رنگش مثل خودش
تو بهار گل های سپید البالو دیدنی است
ادم باورش نمی شه
ازتوی اون گل های سپید این میوه های رنگی بیرون بیاد
من دوست دارم دوستم مثل گل البالو باشه
بهارش خندون
پاییزش هم خندون
شربتش هم گوارا است
دل ادم خنک می کنه
کاشکی دوست منم این طوری بود
کاری از سحر دوست مهربانم
سلام دوست عزیزم
تكيه گاه بودنم اي عشق بي نهايتم
من فداي قلب پر مهرو پراز عاطفه تم
تا تو باشي همدم خوب تمام لحظه هام
من همون شاعر چشمان تو عاشق صفتم
پرميشم مثل غزل تو ذهن عاشقونه هات
مي ميرم حتي براي همه بهونه هات
كنار نم نم بارون روي سبزه هاي خيس
باز مي شم عاشق مردن در فضاي شونه هات
دستي از روي نوازش مي كشم بر سرتو
مي بوسم گونه سرخ وسينه مرمرتو
در شبستان سكوت اين جزيره خيال
مي فشارم در بغل نازكي پيكر تو
همصدا و همنفس كوچه به كوچه دم به دم
مي زنم در بيت هر شعر و غزل با تو قدم
در كنارت زير بارون مي ميرم از عشق تو
تا بدوني معني عاشق شدن رو بلدم
من پي از خود گذشتن قلب توست مرز عبور
از شب مهتاب چشمات هر شبم سرشار نور
بي تو در اوج تباهي خسته از رياضتم
با تو اما سر بلندم با وقار و پر غرور
در كنارت زندگي حس هميشه زندگي ست
بي وجودت زندگي معني زندگاني نيست
روزي تو اگر نباشي تكيه گاه غربتم
روزگارم مثل شعرام تيره و خاكستريست
سلام
سلام به ادم پاکیزه
سلام به ادم قانع
سلام به ادم چشم و دل سیر
سلام به چشمان درخشان
سلام به سفره مهربانی
سلام به دل عاشق
سلام به شادی
سلام به گل های صحرایی
از زرد طلایی تا ابی و تا قرمز
تا صورتی و تا از همه رنگ
سلام به بع بعی شیر خوردن بره ها از پستان مادر
تازه امده از دشت
سلام به بوسه صبحگاهی
سلام به دوستی
سلام
دو کامنت زیبا اراز و خیام با ادرس وب انها
نویسنده:سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت: 7:1تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
هان ای ملکوت دلدادگیم ! بیش از این در بستر خاطراتم پرسه
نزن ...این وحشی نازکدل را دمی به خود واگذار...چشمهایم این
روزها بارانی است...دلم دریا ایست که تمام وجودم را غرق یاد تو کرده ...
زندگیم پر است از رویا های تو که شبانگاه دلخوشیم اقامه بر آنها
است...این گفتن ها و نوشتنها همه و همه بیان دلسپردگی ٬
چه میگویم سر سپردگی من است...تو که نذر دلم را می
دانی...تو که آبی چشمانم را خیسی گونه هایم را بارها دیده
ای ...چشمانم را خوانده ای آنگاه که دلم هوای تو را
دارد ... دیوانگی هایم را دیده ای زمانی که سودا زده ی چشمان
مست تو می شوم...آخ چقدر دلم تنگ است برای آن نگاهای
آسمانیت ...مگر می شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر می شود
چشمانت را نسرایم ؟...مگر می شود آن دل عاشقت را ندید
؟...مگر می شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر میشود آن
قلب تپنده ی سرشار از عشق و محبت را بر کناری نهاد ؟ تو چه
می کنی با من ؟ مگر می توان نبودنت را تاب آورد ؟... آیا می
شود بی تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش میشد
زمان را متوقف می کردیم ...کاش میشد بهار را نگه
میداشتیم...کاش میشد بهار را نگه می داشتیم ...کاش میشد...
نازنینم دستهایت را بگشا...چشمانم اذان توست...آغوش بگشا
سینه ام درانتظار توست....دلت را بدلم بسپار٬دلم ارزانی
توست ! دستهایت را باز کن چشمهایم را به تو می بخشم...
منتظرم
نویسنده:سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت: 7:2خواب دیدم كه شبی رهگذری می آید.... شب
دلتنگ مرا سر زده می آراید.... می رسد تا كه پس
از این همه دلتنگی ها ....گره ازبغض غزل های ترم
بگشاید.... این همه شور كه در ذهن غزل های من
است .... بوی یاسی ست كه از هرم تنش
می آید ....غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چندیست .... مرگ
دارد تن خود را به تنم می ساید ....
منتظرم
کاری از سحر
سلام دوست عزیزم
تكيه گاه بودنم اي عشق بي نهايتم
من فداي قلب پر مهرو پراز عاطفه تم
تا تو باشي همدم خوب تمام لحظه هام
من همون شاعر چشمان تو عاشق صفتم
پرميشم مثل غزل تو ذهن عاشقونه هات
مي ميرم حتي براي همه بهونه هات
كنار نم نم بارون روي سبزه هاي خيس
باز مي شم عاشق مردن در فضاي شونه هات
دستي از روي نوازش مي كشم بر سرتو
مي بوسم گونه سرخ وسينه مرمرتو
در شبستان سكوت اين جزيره خيال
مي فشارم در بغل نازكي پيكر تو
همصدا و همنفس كوچه به كوچه دم به دم
مي زنم در بيت هر شعر و غزل با تو قدم
در كنارت زير بارون مي ميرم از عشق تو
تا بدوني معني عاشق شدن رو بلدم
من پي از خود گذشتن قلب توست مرز عبور
از شب مهتاب چشمات هر شبم سرشار نور
بي تو در اوج تباهي خسته از رياضتم
با تو اما سر بلندم با وقار و پر غرور
در كنارت زندگي حس هميشه زندگي ست
بي وجودت زندگي معني زندگاني نيست
روزي تو اگر نباشي تكيه گاه غربتم
روزگارم مثل شعرام تيره و خاكستريست
سلام
سلام به شادی
کاری از بانوی خیالی
امروز یک روز دیگر بود
روزی که دوباره بیاد آوردم تو تنها آتشی بودی که فروزان مانده ای
صدای پرطنین و پر از نگاههای عجیب که نه نشانی از علاقه داشت و نه نشانی از نفرت
چیزی مثل یک عادت قدیمی
چیزی مثل آنچیزهائی که تکرار ناپذیرند
مثل خوردن سیبی قبل شام
راستی یادم رفت اما نه بهتر است نگویم
حرفی نخواهم زد
چیزی نخواهم گفت
فقط دوستت خواهم داشت ........
کار زیبا از دوستم سارا
فنجان و برف و پنجره و ماه ، روی میز
اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز
فنجان پر از بهار تو را شیهه می کشد
سیبی گذشت از لب سرخ تو سینه خیز ...
|
|
|
| ||
| ||||
داد به من نگاهش را
مهتابی شد چشام
عاشقانه رفتم تو چشاش
چشاش مهتاب بود
مهتاب بود و عشق
و عشق افتاب بود
من ماندم و مهتاب
و شادی از دلم رفت
افتاب رفت و مهتاب رفت
و من ماندم و تنهایی
من که دیوانه نبودم
مهتاب می ترسید
من چشام مهتابی بود
همین
مهتاب را این همه دوست دارند
و من گناهم این بود
مهتاب را دوست داشتم
و افتاب در دلم غروب کرده بود
مهتاب بود
و من به نور کم فروغ مهتاب عادت کرده بودم
سلام
سلام به عطر تازه رسته
سلام به گل تازه بر امده
سلام به بوسه صبحگاهی
سلام به افتاب بهاری
سلام به دوستی
شادی تو دل منه
خدا شادی را به من هدیه داد
شادی خودش اینو نمی دونه
من تو رویام انونو دیدم
مهتاب که تو اسمون می درخشید
شادی تو دل من موج می زد
سبزه بود و گل بود شادی بود و نور بود
برف بود و جاده سرد
من بودم اون بود دل بود و اون بود
برف بود و اب بود
نور بود و گرمی بود
من بودم و بوسه بود
زمستون نبود
بهار بود
شادی بود شادی بود
راهزنی نبود
دلدار بود
دل بود
خدا می دونه شادی بود
دوستی بود و عشق بود
خدا بود
مهتاب بد قلقی نکن
می تونی بگی من چه بدی به تو کردم
هیچی نمی تونی بگی
خدا می دونه من فقط دوستت داشتم
منو که ندیدی
مهتاب تو اسمون می درخشه
تو اگه تو مهتاب باشی نمی تونی خودت قایم کنی
دلت نمی اد
می تونی چند روزی نباشی
می تونی هم هر گز نباشی
اون وقت دیگه مهتاب نیستی
همین
دوست داره تو تاریکی راه بره
تو که می گی
مهتابی
مهتاب که قایم نمی شه
مهتاب تو اسمون می درخشه
تو می گی عاشقی
عاشق که بد نمی شه
تو که بد نبودی
مهتاب که بد نمی شه
مهتاب تو تاریکی می تابه
رویای همه عاشقانه
مهتابی که خودش قایم کنه
مهتاب نیست
اون مهتابی که زندونی شده
نمی خواهد باور کنه
اژدها تو دلش لونه کرده
من مهتاب تو اسمون دوست دارم
عاشقانه به آسمان نگاه كن!!!
به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي،
به آسمان نگاه كن.
كسي هست كه عاشقانه تورا می نگرد
و منتظر توست تا اشك هايت راپاك كند
و دست هايت راصميمانه بفشارد.
تورا دوست دارد فقط به خاطر خودت
و اگر باور داشته باشي می بيني ستاره ها هم باتو حرف می زنند.
باور كن كه هرگز با او تنها نيستي.
فقط كافي است عاشقانه به آسمان نگاه كني!
سلام
گفتم : به كجا؟
گفت : به خلوتگه دوست؟
گفتم : تو مگر فاصله ای می بینی بین دل آنكس كه دل ما ،همه منزلگه اوست
کاری از سارا
من قايق آواره ي درياي تو هستم...
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست
حاجت به بيان نيست که از روي تو پيدا ست
من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم
افسوس که يک لحظه تماشاي تو رويا ست
در خانه ي احساس اگر زمزمه اي است
آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست
من قايق آواره ي درياي تو هستم
خوب است بداني که دلم عاشق دريا ست
در حسرت ديدار تو مي سوزم و اما
اين دست خودم نيست به حق روي تو زيباست
رفته بودم برای دیدار پدر
پدرم به زمین خورده بود
و سر و صورتش زخمی بود
امروز خانه پدر خلوت بود
واتشگاه هم خاموش بود
پسر برادرم علی که برای نگهداری پدر از کاشان به کرج امده است
در حیاط خانه دارد الاچیق می سازد
وقتی رسیدم پدرم خواب بود
و من به حیاط رفتم برای اب پاشی
گل های ختمی را اب دادم
و سبزی ها را اب دادم
کلاغچه ایی پایین و بالا می پرید
و اسمان ابی بود
و ماه را می شد دید
هوا خنک بود و باد سر شاخه های بلند را می رقصاند
پدرم بیدار شد
و من با او روبوسی کردم
بیماری پارکینسون پدرم را از پا انداخته است
با علی به حیاط خانه امدند
و پدرم روی صندلی خود نشست
مادرم خیلی زحمت او را می کشد
دستش درد نکند مادر
غذایش را می دهد
و مثل بچه پدر را تر و خشک می کند
دم دمای غروب به تهران باز امدم
سلام
سلام به تو دوست گلم
سلام به دشت پر از شقایق
سلام به گل ریحون
سلام به زنبور های عسل
سلام به گل های سیب
سلام به گل های البالو
سلام به گل های فندق
سلام به گل های گلابی
سلام به گل های دل
سلام به دل نوازیهای تو
سلام به اغوش گرم
سلام به مادر
سلام به پدر
سلام به دوستم
و سلام به نماز صبح
و سلام به بوسه
و سلام به اب چشم
و سلام به شادی
تو دنیایی شیرینی بودم
مرا به شادی دعوت می کرد
شادی در کلامش موج می زد
و بهاری بود در بهار
نمی دونم چه حسی ایه
ادم از دوستی که دوستش داره گرم می شه
دل ادم نرم می شه
نرمی می شه به نرمی نسیم
به نرمی گل برگ
به نرمی ناز یه نوزاد
دوستم که حرف می زد منو به بهشت خود می برد
بهشتی معطر از میوه ها و گل ها
برق نگاهش را از دور دورا می دیدم
حسش می کردم
دلم می خواست همین طوری باهاش حرف بزنم
فقط حرف بزنم
حالا می خواست هر چی باشه
فرقی نمی کرد
همین که صداش می شنیدم
خوش بودم
اوای بهشتی بود
منو نوازش می داد و قلقلک می کرد
یه جوری شاد بودم
ریحان تازه را دیدی که چه عطر دل انگیزی داره
ریحانه بود
من گل ریحونو خیلی زیاد دوست دارم
نمی دونم دیدی یا ندیدی
گل های ریزی داره
سفید و با گل برگ های ریز
و من دوستم را دوست دارم
و هزاران گل یاس را به پاش می ریزم
سلام به کاج
سلام به انجیر
سلام به گردو
سلام به اب که دوستش دارم
که ابی است
که دل ادم را خنک می کند
سلام به اب که در ان شنا می کنم
سلام به اب که حیات در ان جاری است
سلام به اب که همه جا هست
در اسمان و دل زمین
و در دل ادم
سلام به اب که بی رنگ است
و من اب را دوست دارم
و دوستم را در اب
و می بوسم دوستم را در باران
و در هوای ابری
چه حالی می دهد
و سلام بر اب که گل ها در اب اند
و سلام بر دوستم
کاری از سارا
عشق چیست؟
ازدریا پرسیدن عشق چیست؟گفت خشکیدن...
از گل پرسیدن عشق چیست؟گفت پرپر شدن....
اززمین پرسیدن عشق چیست ؟گفت لرزیدن...
ازآسمون پرسیدن عشق چیست؟گفت باریدن....
ازانسان پرسیدن عشق چیست؟ناگهان از درونش گفت جدایی...
ولی اگر از من بپرسند عشق چیست ؟می گویم تنهایی.
خدایا زندگی زیباست
اگر غمی نباشد
اگر درد بی درمانی نباشد
زندگی زیباست
اگر مرگ فرجام ان نباشد
ناقوس مرگ پرنده زیبای زندگی را به زمین می خواند
و در زیر خاک دفن می کند
و من چه می توانم بکنم
می گویند شادی کن
کاری ازدستت ساخته نیست
و من در خود می پیچم که شادی را به بند کشیده اند
با هزار افسون و با هزار قانون
و من غم نمی سرایم
شادی کجاست
سلام به گل های صحرایی
سلام به سنجاقک
سلام به کاکوتی
سلام به برکه پر از قورباغه
سلام به حوض پر از ماهیهای قرمز
سلام به قنات جاری
سلام به سنجد
سلام به گل های سنجد با عطر دل ربایش
سلام به دوستم
سلام به یزد مهربان
امروز حرفی برای گفتن ندارم
در غار تنهایی خود بودم
و گاه به خواب می رفتم
و چرتی می زدم
و گاه دربیداری غوطه می خوردم
فرق زیادی با هم ندارند
بیداری و خواب ما
تنها یه فرق داره
و ان اینه ادم خواب ازاری به کسی نداره
اما ادم بیدار داره رصد می کنه چه جوری به امیالش برسه
و داشتم یه کتاب رنگ و رو رفته توی ماشین را ورق می زدم
که دوستی بهم داده بود
توی این کتاب نوشته بود
که یه ادم ۷۰ ساله در طی این مدت بیش ۵/۲میلیارد بار قلبش می زنه
و بعد هم شعری خواندم که جالب بود
در این شعر هم امده بود عمر ادمی دو روزی بیش نیست
که یک روز اون به عشق و عاشقی می گذره
و روز دیگرش هم به دل کندن از این عشق و عاشقی
هوا تو غار گرم بود
و کمی ناراحتم می کرد
و من گاه در دوستم غوطه ور می شدم
و شرابی که دوستم داد
و من نوشیدم
و کلاغی غار غار کنان در کنار غارم سر و صدا می کرد
و مرا به زندگی می خواند
و درخت توتی را دیدم
که مرا می پایید و با برگ هایش به من سلام می کرد
و عابرانی که می امدند بدون ان که نگاهی به غار بیندازند
و من در غار تنهایی خود خوش بودم
چه می توانستم بکنم
سلام به مهربانی که اگه باشه دنیا گلستونه
سلام به حیا که اگه باشه گستاخی وجود نداره
سلام به شادی که اگه باشه غم در می ره
سلام به مهتاب که اگه باشه شب تار هم روشنه
سلام به رویا که اگه باشه ناامیدی می میره
سلام به دوستی که اگه باشه دشمنی جایی نداره
و سلام به تو
از سارا دوست مهربانم
كاش ...
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
كه چنین گاه به گاه
میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !
راز زیبایی مژگان سیاه
در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
و سرودن از تو
با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم كتمان است !
كاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
رنج اندوه كدامین خواهش
نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟
نغمه زرد كدامین پاییز ...
غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟
كاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
كه چنین مبهوتم ....
من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !!!
آه ای میكده ام !!!
گاه بیداری را
از من و بیخبری هیچ مخواه !
كه من از مستی خود هشیارم !
كاش میدانستی ... به چه می اندیشم !!!
كاش میدانستی!!!!
كاش ...
کی گقته ادم ها باید جاودانه بمانند
کی گفته این حق برای ادم هاست
اخه این ادم های بدجنس مگه چی دارند
ما ادم ها که دست کمی ازمار و عقرب و سایرحیوانات نداریم
تو دور و برت نگاه کن
ببین چی می بینی جز یه مشت ادم هایی که دارند هم دیگر را سلاخی می کنند
حالا هر کس یه طوری
چه فرقی می کنه
نمی گم ادم خوبی نیست
نه اما وجه غالب ادم ها همین طوری اند
دلسوزی و رحم و مروت هم در معنی وجود نداره
وجود داره تو بگو
د اگه وجود داشت که یه قوه برای دعواها تشکیل نمی شد
و این همه توپ و تانک
برای چی
تو می دونی
من که باور ندارم ادم اشرف مخلوقات است
شاید در حق خوری این طوری باشه
شاید در بی رحمی این طوری باشه
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساقی اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بدو تازیم و بنیادش براندازیم
حضرت حافظ
سلام به روی افتابی ات
از سارادوست مهربانم
چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟
به هنگام نیت برای نماز
به آلاله ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟
چه اشکال دارد در آیینه ها
جمال خدا را زیارت کنیم ؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
وجود تو چون عین ماهیت است
چرا باز بحث اصالت کنیم ؟
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث معلول و علت کنیم ؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز ، از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عین عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگر کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه ؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گل ها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت :
"بیا عاشقی را رعایت کنیم "
من نمی دونم چند روزی است چرااین قدر بد می ارم
لابد مهتاب مرا نفرین کرده
شاید هم افتاب
نمی دونم چرا راه راست می رم
به زمین می خورم
همین طور الکی از اسمون و زمین برام می باره
راستی می شه ادم همین طوری بد بیاره
یا این خرافه است و بنایی نداره
من که نمی دونم
گاهی موقع ادم در می مونه این دگه چی بود
چرا من
چرا من خدایا
چرا من باید این مریضی را بگیرم
چرا این حادثه برای من باید پیش بیاد
چرا با من باید اون دعواش بشه
چرا دوستم همین طوری الکلی الکی منوبه به باد نا سزا بگیره
چرا باید این طوری بشه
راستی من تو این حوادث مقصرم
یا دستی دیگری در کار است
اخه این سرنوشت که می گن چیه
خوب چرا بعضی ها همین طور شانس می ارند
بعضی ها شکست می خورند
می گن همه اش به تلاش من و تو بستگی داره
باور کن خیلی وقت ها این طوری نیست
دوستم داشته تو خیابون رد می شده
می رفته خونه یکی از اقوامش
در ساختمان بغلی هم بنایی بوده
یه دفعه از دست کارگره میل گرد در می ره راست می اد می خوره تو سر دوستم
و الان ۳ ماهه که دوستم تو کما است و امیدی به حیات او نیست
اخه چرا
با سه بچه قدم و نیم قدی که داره
دکتر ها می گن مرگ مغزی
و حالا برادراش اجازه مرگ رسمی اونو نمی دن
چون بردارشون دوست دارند
اما کار نمی شه کرد
خوب اسم این چیه من که سر در نمی ارم
خیلی از کارها این طوری اند
تو چی می گی ؟
حیات درختان در بخشش میوه است.
آنها می بخشند تا زنده بمانند ،
زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند
پس بیایید مثل درختان باشیم.
جبران خليل جبران
سلام به روی ماهت
چه سر و زبونی داشت
فقط دو قدم انو سوار ماشین خودم کرده بودم
هزار جور برایم دعا کرد
چه دعا های با حالی می کرد
نمی دونی که چه انرژی خوبی داشت
کاشکی اون با من بود
و کمی منو اروم می کرد
می گفت اش نذری برای عمه اش اورده بود
و حالا داره می ره خونه
تو چشاش برق زندگی بود
حیف که مسیر من و اون زودی تموم شد
و او رفت
و خاطره ایی که هر گز از ذهنم بیرون نخواهد رفت
ما همه می تونیم این طوری باشیم
مگه نه
كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این كوچكی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یكی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی كاری ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.
كودك ادامه داد :
من چطور می توانم بفهمم
كه مردم چه می گویند در حالی
كه زبان آنها را نمی دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین
واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد كه چگونه صحبت كنی.
كودك با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟
"فرشته ات دستهای تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی."
كودك سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام كه در زمین انسانهای بد
هم زندگی می كنند. چه كسی
از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.
كودك با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل
كه نمی توانم تو را ببینم
غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من همیشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.
كودك می دانست كه بزودی
باید سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید :
خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد
ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی
مادرم ,تمام هستی ام, تنهایم مگذار هرگز
دوستت دارم ای برترین در زمین وتنها امید بهشت من
کامنتی از سحر دوست مهربانم
سلام دوست عزیز
1) همیشه گریه نشانه ی ضعف نیست
گاهی نشانه ی یک بخشش است،گاهی یک ظلم
و گاهی هم نمایانگر عظمت یک عشق
2) بزرگترین افسوس آدمی این است که می خواهد ولی نمی تواند
و به یاد می آورد روزی را که می توانست ولی نخواست
3) عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد
4) بین هزاران دیروز و میلیون ها فردا فقط یه دونه امروزه...پس از دستش ندهیم
5) فراموش نکن قطاری که از ریل خارج شده ممکن است آزاد بباشد اما راه به جایی نخواهد برد
6) زندگی این نیست که تاس خوب بیاری بلکه اینست که تاس بد را خوب بازی کنی
7) خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی
به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی
میدونه امروز دلم خیلی گرفته
اینه که امروز دلم برداشتم رفتم بیرون
شاید بیرون از خونه جایی باشه که بتونم کمی اروم بشم
نمی دونم
هر چند بیرون هم خبری نیست
همه یه جورایی تو خودشون هستند
خیال می کنند خیلی خوشند
راستی خوشی هم مگه وجود داره
نه دوستم احساس من و تو یه جورایی یا از سرما سوخته
و یا در اتش عشق اتش گرفته
و خاکستری مانده
و بادی می خواهد که انو ببره
همه گرفتار اند
این که اونو دوست داره
اون اینو دوست نداره
و اون که اینو دوست داره این اونو دوست نداره
اونا که هم دیگه را دوست دارند
یه مدتی که گذشت
می زنند به تیپ هم
به هم دیگه بد و بیراه می گم و هم دیگه را نفرین می کنند
راستی چی خبره
کی به کیه
چرا ادم ها با هم نمی تونند خوب بشن
گیر کار کجاست
نمی شه ادم نفرت و بدی و دشمنی را ازخودش دور کنه
برای عشقش چه نواهایی که سر می ده
به دوست دیروزش که میرسه می شه عینهو یه یه شیطون
هر چی دم دستش که می رسه
بی هیچ شرمی نثار دوستش می کنه
حالا دوست که نه
فرض کنیم دشمن
ادم به دشمنش هم نباید این طوری حرف بزنه
اخه وقتی من می تونم بگم تو داری اشتباه می کنی
من که سر نمی ارم
تو کهاز مهتاب حرف می زنی
مهتاب که بدی نمیکنه
نورش را می ریزه روی سر دوست و دشمنش
خدا کنه که همه امان خوب بشیم
هم مردان و هم زنان از عطرها و خوشبو کنندهها استفاده ميکنند چون همه ميخواهند بوي خوبي از بدنشان به مشام برسد. زنان به ويژه قدرت انتخاب زيادي دارند چون طيف وسيعي از عطرها و خوشبو کنندههاي موجود در بازار، براي زنان توليد ميشود اما بسياري از افراد نميدانند که چگونه عطر تهيه کنند.
براي تهيه عطر از فروشگاه، ابتدا بهتر است به معتبر بودن محل عرضه آن توجه کنيم. متاسفانه در کشور ما بسياري از آقايان و بانوان عطر خود را از مراکز ارزان قيمت و دست فروشي تهيه ميکنند.
پيش از خريد
عطر را پيش از خريد امتحان کنيد. سعي کنيد عطرهايي با برچسب و بوي جديد تهيه کنيد. هنگامي که عطر جديدي تهيه ميکنيد، بيشتر از سه نوع عطر را امتحان نکنيد چون بيني و حس بويايي شما ممکن است تفاوت ميان آنها را احساس نکند. هرگاه عطري را استشمام کرديد، بايد حدود 10 دقيقه صبر کنيد تا متوجه شويد که آيا روي پوست شما واکنش خوب و انعکاس مناسبي دارد يا خير. براي اين کار ميتوانيد حتي محوطه فروشگاه را براي مدتي ترک کنيد چون فروشگاه عطر مملو از بوي عطرهاي گوناگون است و تفاوت گذاشتن ميان آنها مشکل است.
پس از خريد
پس از تهيه کردن عطر مورد علاقه خود، ميتوانيد بيشترين بهره را از آن ببريد به شرطي که نکاتي را در اين زمينه رعايت کنيد.
ظرف عطر خود را در برابر حرارت و نور مستقيم خورشيد قرار ندهيد. در اين صورت ممکن است اسانس عطر آسيب ديده و بوي عطر شما تغيير کند.
ظرف عطر را در نقطهاي دور از نور آفتاب در جاي خنک قرار دهيد.
اگر ميتوانيد، از ژل مخصوص حمام، لوسيونهاي بدن و اسپريهايي از همان بوي عطرتان استفاده کنيد تا ماندگاري بوي عطر بر بدن شما بيشتر شود و در نهايت ميتوانيد عطر را روي مناطقي که نبض وجود دارد، بزنيد.
عطرها بايد در فواصل زماني 3 يا 4 ساعت به طور مکرر استفاده شوند و حتي عطرهاي غليظ و اسانسها نيز نبايد فقط يک بار در روز استفاده شوند.
اگر بودجه شما براي تهيه و استفاده عطر کافي است و دغدغهاي نداريد، بهتر است براساس روز و شب و خلق و خويتان در هر زمان، از عطر مناسب استفاده کنيد.
چند نکته واقعي
• زنان حس بويايي دقيقتر و ظريفتري در مقايسه با مردان دارند.
• حس بويايي شما ممکن است بر اثر رژيم غذايي، سبک زندگي و داروهايي که استفاده ميکنيد، تغيير کند.
• عطرها در افراد بلوند يا کساني که موهاي قهوهاي يا موهاي قرمز دارند، به طور متفاوتي استشمام ميشوند.
• حس بويايي ما در نيمه دوم روز قويتر است.
• هر چه سنمان افزايش مييابد، قدرت بويايي ما کاهش مييابد.
• بوي عطرها متصاعد ميشود و اگر در مناطقي مانند صورت يا پشت گوش استفاده شود، زودتر و واضحتر به مشام ميرسد.
• پوستهاي چرب، عطرها را بهتر از پوست خشک نگه ميدارند.
• بوي عطرها پس از اولين استفاده و باز شدن در ظرفشان، به مرور زمان کاهش مييابد.
• افزايش ارتفاع محل زندگي از سطح دريا موجب کاهش ماندگاري و ميزان پراکنده شدن عطرها ميشود.
چه کسي؟ چه عطري؟
کارشناسان عطر بر اين باورند که عطرها بايد متناسب با شخصيت و خصوصيات هر فرد باشد. از سويي ديگر، بسياري از افراد عطر را به منظور هديه براي دوستان، آشنايان، بستگان يا همسر و فرزند خود تهيه ميکنند. در هنگام خريد بايد به مشخصات فردي که براي او عطر را به عنوان کادو و هديه ميخريم، توجه کنيم. به طور مثال، آيا اهل مهماني رفتن هست يا چه نوع لباسهايي ميپوشد؟
خانم يا آقا بودن و سن فردي که عطر را براي او تهيه ميکنيم، اهميت دارد چون جوانان و سالمندان و ميانسالان و دختران و پسران هر کدام نوع خاصي از عطر را استفاده ميکنند. کسي که بيشتر لباسهاي رسمي ميپوشد، از عطر متفاوتي در مقايسه با کسي که بيشتر لباسهاي اسپرت ميپوشد، استفاده ميکند. عطري که شما براي همسرتان تهيه ميکنيد با عطري که براي پدر يا مادرتان ميخريد، متفاوت است.
انواع عطر
شش نوع متفاوت از بو براساس خلق و خوي افراد وجود دارد. اگر شما از نام تجارتي عطر مورد علاقه خود يا فردي که براي او عطر تهيه ميکنيد آگاهي داشته باشيد، ميتوانيد از همان خانواده عطري تهيه کنيد که متناسب با خلق و خوي شما يا فرد مورد نظر باشد.
گل: بزرگترين و محبوبترين نوع بوي عطر است و از گلهاي گوناگوني مانند رز، ياس و بهارنارنج تهيه ميشود و در عطرهايي مانند کلينيک آروماتيک، رالف لورن (رومانس) و ايوسن لورن وجود دارد.
ليمو: بوي عطر از ميوههاي مرکباتي مانند ليموترش، ليموشيرين و ترنج و نارنج به دست ميآيد. اين عطرها بوي تيز و تند ميدهند و موجب شادابي و نشاط ميشوند. اين بوها در عطرهاي کالوين کلين، گوچي و جس وجود دارد.
قبرس: بوي عطر، بوي چوب ميدهد و اولين بار فرانسوا کوتي، عطرساز و عطرفروش فرانسوي آن را توليد کرد و به علت علاقهاش به جزيره قبرس، اين نام را بر آن نهاد. عطر بوي قبرس از اسانس کاج، برگاموت و بلوط تشکيل شده است و از نمونههاي آن ميتوان به ديور ميس ديور، هرمس و سيندي آدامز اشاره کرد.
عطر با بوي شرقي: عطرهايي با بوي شرقي، مخلوطي از ادويههاي گوناگون و صمغ درختان است و حس گرمي و صميميت ميدهد و به خصوص براي عصر مناسب است.
از عطرهاي حاوي اين بو ميتوان به کالوين کلين (آبسشن) و ايوسن لورن (اپيوم) اشاره کرد.
سبزي يا علف: عطرهايي با بوي سبزي و علف، بوي زنده و تازگي ميدهد و مخلوطي از بوهاي سبزي جوان و عصاره کاج و برگ گياهان مختلف و گياهان دارويي را شامل ميشود.
از عطرهاي حاوي اين بوها ميتوان به کارتيه سوپرتي، رالف لورن (سافاري) و حنا موري اشاره کرد.
فوژر: اين گروه، ترکيبي از بوي گياهان تازه است که با هم مخلوط شدهاند و بوي زمين و خاک نيز در زمينه آن استشمام ميشود.
عطرهايي از اين گونه شامل اليزابت آردن، پري اليس و ديويدوف است.
چه فصلي؟ چه عطري؟
مهم اين است که حتي براساس فصل و مناسبتها و اتفاقات گوناگون، استفاده از عطرها متفاوت بوده است بهتر است در تابستان از عطرهاي لطيفتر و در زمستان از عطرهاي گرمتر و تندتر استفاده شود.
در بهار از عطرهايي با بوي تازگي و شادابي و در پاييز از عطرهايي با بوي آرامتر بهره ببريد.
سلام
افتاب را به خانه اش بردم
گفت می سوزاند
مهتاب را به خانه اش بردم
گفت رمقی ندارد
شب حاکم است
بوسه را بردم
گفت از جنس افتاب است
اب را بردم گفت از جنس اشک است
عشق را بردم گفت از جنس دل است
ارامی ندارد
ومن باران و سبزه و گل را بردم
گفت به دردم نمی خورد
گفتم پس چه می خواهی
گفت دوستی که مرا دوست بدارد
و من تو را می خواهم
دوستم می گفت من سرما را خیلی دوست دارم
می گفت اگر من مردم مرا در فریزر بگذارید
تا همان جا بمانم
سرما تر و تازگی است
و گرما مرگ است و جهنم
می گفت من خواب زمستانی را دوست دارم
سرما زندگی را از من نمی ستاند
اما من به دوستم گفتم زندگی در گرمی است
در انرژی است
زندگی در قطب شمال که نیست
اما دوستم می گفت نمی دانی که خواب زمستانی چقدر خوب است
من در خواب زمستانی زمان را بی معنی می کنم
زندگی در من می میرد
اما به اختیار خودم
نمی سوزم هستم
و کاشکی می شد این طوری بود
ادم رها می شد برای مدتی هم شده از دست ادم های بد
و خود می رفتم تو بلورهای یخ
و می خوابیدم
و خودم بلور یخ می شدم
و سفارش می کردم
روزی و روزگاری دیگر از خواب بر خیزیم
و شاید هم دوست داشتم برای سالی هم شده به خواب یخ بروم
و اگر می شد حرص و از و حسد را اتش زد چه خوب بود
مهتاب دم از نرمی و عشق می زند
اما اتش حسد دارد او را می کشد
و مهتابی نیست
دوزخی است در جان او
و من سرما را دوست دارم
گرمی بوسه به وقت خودش
بگذار من به خواب زمستانی بروم
شاید انجا راحت از ادم های بد باشم
ادم هایی که کاری جز مردم ازاری کار دیگری ندارند




