تبليغاتX
اناهیتا

در وفای  عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت  ایوانم چو شمع

حضرت حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 23:2 | لينک ثابت |

چند روزه  تو کسلی عجیبی افتاده ام

نمی دانم  چرا

مثل این درخت های تهرون بیمارم

چنار ها را میبینی

همه در هوای خفه تهرون دارند می میرند

گرد و خاک و سیاهی دوده ها  چنارها را به درختان مرده شبیه کرده است

نه طراوتی و نه هیچ زیبایی

منم مثل اون چنار شده ام

بیمار  و در مانده

به خانه  می خزم

و برای شادی هیچی ندارم

شهری نیست

ابادی نیست

هیچ نیست

بوی غم ادم را خفه می کند

می خواهم شادی کنم

شادی را نمی یابم

حرفی برای گفتن ندارم

به امید شب می مانم

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 17:45 | لينک ثابت |
سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 7:25 | لينک ثابت |

سلام به مهر و مهربانی

سلام به بوسه صبحگاهی

سلام به گرمی دست دوست

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 7:11 | لينک ثابت |

غار تنهایی امروز مرا به خود برد

عجیب بود خوابم برده بود

و خواب می دیدم

خواب می دیدم که ماشینم نیست

جایی پارک کرده بودم

و در جای پارک خود نبود

تمام منطقه را زیر پا در کردم

اما از غار  خبری نبود

تلفن همراهم هم کار نمی کرد

و من تعجبم بیشتر شده بود یعنی چی ؟

ساعتی گذشت

ساعتی دلهره امیز

خود نمی داستم کجایم

از این و ان می پرسیدم

کاری از دستم ساخته نبود

حیران و در مانده بودم

غار تنهایی من چه شده بود

ناگاه از خواب بر خاستم

دیدم در خواب تنهایی خود هستم

و همه این ها خواب و خیال بود

غار سر جایش بود

و این من بودم که در سر جای خود نبودم

قدری خوشنود شدم

و کمی تامل کردم داستان چه بود

کبوتری داشت مرا می پایید

و من حیران غار تنهایی را ترک کردم

و به میانه مردمی امدم که باید باشم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 17:21 | لينک ثابت |

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 7:3 | لينک ثابت |

کامنتی زیبا از یافا

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد
;که پيش فرشته هاست ;
;و به کارهاي آن ها نگاه مي کند;
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند
و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت: اين جا بخش دريافت است
و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم
مردکمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد
;که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت:
; اين جا بخش ارسال است
;ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را برايبندگان مي فرستيم
;مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است
مرد با تعجباز فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟/
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
; مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند
;دهند ولي عده بسيار کمي جواب مي
بفرستند; مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب
;فرشته پاسخ داد
;بسيار ساده، فقط کافي است بگويند


خدايا شکر

 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 0:20 | لينک ثابت |

رفته بودم برای دیدار پدر

پدرم باز  پس رفته است

ار هفته پیش

چشمان کم فروغ پدرم کم فروغتر شده است

و نمی دانید چه رنجی می برم از بیماری پدر مهربانم

بیماری کمرش  را از میان دو تا کرده است

پدر را به حیاط خانه اوردیم

با پای برهنه

اخه دیگه نمی تونه به راحتی حتی دم پایی را پا کنه

 با کمک دو نفر  امد و روی صندلی  نشست

و من هم داشتم ابیاری می کردم

درختان را می شستم

اب را روی  پاهای پدرم گرفتم

تا خنکی ان را احساس کند

پاهای متورمش را خنک کردم

نمی دانم چه احساسی داشت

چشمانش بسته بود

گفتم پدر چشمانت را باز کن

زیبایی ها را ببین بچه هایت را ببین

نوه هایت را ببین

نه پدرم در حال خودش نیست

اب را به سمت بالا گرفتم

و باران مصنوعی درست کردم

گقتم کمی هم روی پدرم و خودم ببارد

و همین طور هم شد بارانی روی سر روی من و پدر امد

پدرم کمی خیس شد

و خنده ایی کرد

گویی باران  می اید

پدرم باران را خیلی دوست داشت

کشاورز و دامدار بود

باران برای پدرم زندگی بود

وقتی باران می بارید

و ناودوان های خانه های کاه گلی ما به صدا در می امدند

ترنمی خوش الحانی بود که دشت ها را ابیاری می کرد

و گندم زار ها را سیراب می کرد

و این باران مصنوعی هم یاد اور ان روزها بود

ان روزهای بارانی

ان روزهایی که سمورها در دشتها جست  و خیز کنان  شادی می کردند

در بالا سر ما گنجشک ها غوغایی در کرده اند

و بعضی از انها سینه های خاکستری خود را به رخ می کشند

و من پدرم را دوست دارم

و از خدا سلامتی او را می خواهم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 21:56 | لينک ثابت |

سلام

ذره ایی خاکم و در کوی توام وقت خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

دیدار شد میسر و بوس کنار هم

از بخت شکر دارم و از روزگار هم

حضرت حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 9:28 | لينک ثابت |

امروز منو خیلی رنجوند

دلمو سوزند

نمی دونی ادما وقتی بد جنس می شن چه اتشی می سوزنند

ادم نمی دونه تو این مواقع چه بکنه

طرف اگه دوست هم باشه که خیلی بدتره

اخه این که دوستی نیست

از دشمنی هم بدتره

ادم هوای  دشمنشه داره

می دونه که طرف دشمنشه

اما اونی که دم از دوستی می زنه

و یه هویی دشنه تو قلبت می کنه

اینو چی کار باید کرد

دروغ می گفت چه جوری

می گفت که من دوستت دارم

من نمی دونم از دست این ادما چی کار باید کرد

به کجا پناه برد

من که خسته شدم ازدست این ادم های خار صفت

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 19:48 | لينک ثابت |

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 7:41 | لينک ثابت |

کامنتی زیبا ازدوستی

شبی در محفلی ذکر علی بود


شنیدم عاشقی رندانه میگفت


اگر آتش به زیر پوست باشد


نسوزی گر علی را دوست داری

××××××××××××××××××××××


عید شما مبارک


 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 18:1 | لينک ثابت |

می گفت ماشین بی رحم اونو  زیر کرد

و حیوون پس از دقایقی جان داد

اخه حیوانات هم حق حیات دارند

گربه هم زندگی را دوست داره

بچه گربه بود

سرایدار ما این را تعریف کرد

گفت رفت زیر چرخ ماشین و حیوون ناله ایی کرد

و سرش را روی زمین گذارد  و مرد

بچه گربه دیگری  هم امد  

دور اون چرخید و نگاهی کرد

تو چشاش غم جانکاهی بود

و من نمی دونم ما ادمیان چرا این قدر بی رحمیم

انگار خدا زمین را افریده فقط برای ما

تا هر کاری که دوست داشتیم بکنیم

و حق حیات را بگیریم

بی ان که شرمی هم داشته باشیم

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 16:7 | لينک ثابت |
بارها گفته ام و بار دیگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم

در پس اینه طوطی صفتم داشته اند

ان چه استاد ازل گفت بگو می گویم

من اگر خارم و گر گل چمن ارایی هست

که از ان دست که او می کشدم می رویم

حضرت حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 20:59 | لينک ثابت |

چشای سخاوتمندی داشت

با نگاهش برات ارزوهای خوب می کرد

ابی بود که بر جان تشنه ات می ریخت

و تو را سیراب می کرد

نوری که از چشاش می بارید

منو روشن می کرد

نمی دونی چه صفایی داشت بوسه ایی که بر جانت می نواخت

دوستم بود

دوستی که دوستش دارم

منو تو ضیافت خودش همیشه مهمون می کرد

و حال می داد

و من خدا را شاکرم با دوستی  که دارم

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 17:56 | لينک ثابت |

سلام به شراره پاکی

و سلام  به دل امده از تمنای بوسه

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 7:9 | لينک ثابت |

کامنتی از سارا

سلام به روی ماهت
زیبا نوشتی



همه ی ما با هم دوستیم اما خودمون باور نداریم
نمیخوایم قبول کنیم که آخر به دست هم نیاز داریم
حتی برای یه دعای کوچیک به دست هم نوعمون نیازمند میشیم
و این خودخواهیه که باور نکنیم .
ما همه غرور داریم اما با درجه های متفاوت
خوبه که این غرور گاهی وقتها شکسته بشه
و باعث بشه که به هم سلام کنیم ودستهای هم دیگه رو به گرمی بفشاریم
و با تمام وجود و عشقمون بگیم که
دوستت دارم
با خودمون مهربون باشیم که اگه اینجوری باشه میتونیم با همه مهربون باشیم
به خودمون عشق بورزیم تا بتونیم به دوست و یارمون عشق و محبت نثار کنیم
کلید حل همه ی مشکلات دست خودمونه
مواظب باشیم از دستمون نیفته
و این رو همیشه به یاد داشته باشیم که
از این دست که دادی...از آن دست گرفتی

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 18:20 | لينک ثابت |

صفای باطنی داره که ادم بشاش می کنه

مثل گل می مونه

نه تیغی داره و نه تیغ زاره

مهربونی تو وجودش موج می زنه

ادم می تونه خنده را از روی لباش  برداره

نمی دونی که به چه تانی خاصی می خنده

صورتش گل می ندازه

من که دوست دارم تند تند ببوسمش

بهشتو تو چشاش جا داده

یه باغ پر از میوه است

میوه های رنگارنگ

و گل هایی که قراره میوه بشن 

چه می شد همه این طوری بودن

نه ازاری و نه دردی

همه با هم دوست بودن

همه بوسه را به هم هدیه می می دادند

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 17:38 | لينک ثابت |

شنبه برای من روز خوبی نبود

مثل این که خاک روی سر و صورتم ریخته اند

احساس خوبی ندارم نمی دانم چرا

از دست ادم های بد

تو روز هم داشتم کابوس می دیدم

کابوس تو شب ها به خواب ادم می اد

اما نه من تو روز هم گرفتار کابوسم

خدایا من از این امد و رفت خسته شده ام

همه رفتار ها ملال انگیز است

و ادم را افسرده می کند

از بی خیالی هم کاری ساخته نیست

گاه به ترنم کلاغچه غبطه می خورم

و گاه  به  گنجشک  تیز پرواز

اسمان ابی است و اب ابی است

دلم ابی نیست

نمی دانم چه کنم

سر به کدامین بیابان بگذارم

در کدام دریا خود را به اب بسپارم

لذتی هم در کار نیست

همه اش باد هواست

دلم تاریک است و خنده در ان مرده است

و شادی مدتهاست رفته است

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 18:51 | لينک ثابت |

سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 6:36 | لينک ثابت |

شب خوش با کامنتی از پگاه

این آدینه گذشت و
تو نیامدی ...

در ایستگاه زمان ایستاده ام
زخم ها را صبوری می کنم
و به مسیر پیوند ها و ایمان ها چشم دوخته ام ...

و باز هم این آدینه گذشت و
تو نیامدی ...

سلام وبلاگ نازی داری.
موفق باشی.
یا علی.

به امید باران و صلح...

 وب سایت   پست

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 23:59 | لينک ثابت |

رفته بودم برای دیدار  پدر

پدرم روز به به روز پس می رود

 در حیاط خانه غوغایی است

و پرنده ها می خوانند

و باد گرمی هم می وزید

و من برابر معمول درختان را می  شویم

و از ابیاری و شستن درختان لذت می برم

انگار دارم دوستم  را با اب می شویم

اب که روی تنه و برگهای درختان  می لغزد

 سرشار از شعف و شادی می گردم

کاشکی پدرم بیمار نبود

و من  و دوستم اب بازی می کردیم

و اب بازی در هوای گرم صفایی جانانه ایی دارد

و بوسه بر دوست

در زیر سایه سار خیس از ابپاشی

اما نه بیماری  پدر حال همه را گرفته است

و خنده ایی نیست

پدرم باز به زمین خورده است

و دو باره سر و صورتش زخمی شده است

و خون تو چشاش جمع شده است

بمیرم پدرم برات

نمی خواهد باور کند که بیماری در مانده اش کرده است

گل های ختمی هر سال به گل می نشینند

و هر سال همان  گل های زیبا را می دهند

و به افتاب می خندند

و با اب دوستی می کنند

اما  پدرم روز به روز اب می شود

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 23:20 | لينک ثابت |

سلام

و کامنتی از سحر

گفتند کدامين عشق؟ گفتيم صميمانه
گفتند که دوستي چه؟ گفتيم رفيقانه
گفتند سخن را چه؟ گفتيم اديبانه
گفتند به کوي دوست؟ گفتيم ذليلانه
گفتند که دنيا چه؟ گفتيم نمي مانه
گفتند کدامين مرگ؟ گفتيم غريبانه

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 21:30 | لينک ثابت |

سلام و کامنتی زیبا از نیوشا

مهتاب سرش را خاراند

داشت محاسبه مي كرد

ميان اين دو نفر كه اين حوالي قدم مي زنند

چه قدر فاصله هست ؟


شبات هميشه مهتابي ، موفق باشي

 وب سایت   پست الکترونیک

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 8:40 | لينک ثابت |

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است  رنجیدن

حضرت حافظ

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 19:29 | لينک ثابت |
سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 7:39 | لينک ثابت |

مسافر مکه ما رفت

با چشمانی اشکبار

اناهیتا

رفت به سوی خانه خدا

مدینه پیامبر

سر زمین خانه   وحی

مولود فاطمه

اناهیتا  رفت

چشمان معصومش ما را می پایید

چهره  اش نورانی بود

و شادی دیدار با خدا روشنش کرده بود

و همه شاد بودند

اناهیتا هم شاد بود

هر چند می گریست

اما گریه شوق بود

سفر به خانه خدا همه خاطره  است

سفر مشحون از زیبایی ها ی  عارفانه

هزاران گل محمدی  روییده در دل ها

خدایا سفر به خانه خودت را قسمت همه کن

همه کسانی که دوست دارند

و  از اناهیتا هم پذیرایی جانانه کن

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 11:45 | لينک ثابت |

کاری از دوستم سحر

سلام دوست عزیز
نسيمي وزيد، تخم اين دانه اندوه را دردلم كاشت ،دانه
رشد كرد وحقيقت را بمن گفت.گفت :غمها زنده اند تا تو
زنده اي.ترسيدم .همه وجودم لرزيد.بيشتر كه انديشيدم ، ديدم غم
جزوي از وجودمه.من عاشـقــــــم.عاشق غمگنانه ها،عاشق
دوست داشتن ، عاشق صداي گيتار ، عاشق احساسات كودكي،عاشق
غروب،عاشق خانه قديمي و سادمون،عاشق بوي باران،عاشق
كوچه هاي خاكي و آن همه صفا،عاشق ياد باباو
بابابزرگ عزيز.همه اينها با واژه اي به نام غم جون مي گيرند
شايد هم همشون بار ديگر زنده بشن،
شايد بابا باز از خاطرات و دعواهاش
برامون بگه ، شايد بابا بزرگ با پاسورهاش بياد و شرط بندي
كنه و ببازه و شرطو نده و چشماي مهربونش زيركانه بخنده .

من عاشقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 19:16 | لينک ثابت |

دوستی یعنی چی ؟

من تو را دوست دارم

و تو منو دوست داری

تو اگه منو دوست داری

تو غم و شادی با منی  نه ؟

تو غمه مهمتره

در شادی که همه هستند

وقتی من می زنم طرفو می کشم

احساسش پامال می کنم

هیچ غمم نیست

این که دوست داشتن نیست

این عین نفرت و خود خواهی است

من خودم دوست دارم

انونو دوست ندارم

می گه من تو را دوست دارم

خوب اون تو را دوست نداره

چی داری می گی

من مادرم را دوست دارم

تا کی

تا وقتی که رو براه است

تا وقتی که زمین گیر نیست

تا وقتی که مزاحم من نیست

بیشتر دوستی ها تو ترازوی لذت خواهی محک می خوره

اینا که دوستی نیست

انوجا دکه طلا فروشی است

دوستش تصادف کرد

و قطع نخاع شد

طرف می زاره می ره

وای چی بی معرفت

اون نگاه مهربون را رها می کنه

و می ره

به این می گن دوستی

سر سفره شادی همه هستند

بی دعوت می اند

اما این که دوستی نیست

دوستی تو غمو و مصیبته

اونجا اگه با تو بود

اگه اشکاتو پاک کرد

می شه دوست  تو

من دوستی را دوست دارم که تو همه حال با من باشه

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 17:57 | لينک ثابت |

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 7:5 | لينک ثابت |

گل که بکاری گل به ثمر می اد

البالو که بکاری البالو به ثمر می  اد

بچه گرگ که پرورش بدی گرگ به ثمر می اد

گرگ هیچ وقت گل نمی شه

گل هم هیچ وقت گرگ نمی شه

اما این قاعده خیلی زیبا در باره ادم ها صدق نمی کنه

تو نمی دونی که این که رو بروت نشسته ادمه یا گرگه

روباه مکاره و یا مار کشنده

از کجا ادم بفهمه

اگه می فهمید که خیلی خوب بود

ادم موجود عجیبیه

بی خود نبود که شیطون گفت من به این ادم سجده نمی کنم

بر خلاف دستهای  نرم و صورت لطیفش

درونش این طوری نیست

گاه فرشته است و گاه دیوی بد سیرت

و این سیرت بد می چربه

ادم های  بد سگال  تازه قیافه حق به جانب هم دارند

خدایا چه باید کرد

کاشکی ادم را جور دیگری می افریدی

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 19:55 | لينک ثابت |

نمی دونی چی اتشی از چشاش می ریخت بیرون

من به چشم خودم دیدم

اتشو

اتش جهنمو  

وقتی وارد اتاقش شدم

دامنه اتیش تا  فاصله ده متری دیده می شد

وای چه بی معرفت

وای که انسان چقدر می تونه تبه  کار باشه

وای که انسان چقدر میتونه پست باشه

وای که انسان اگه ادم نباشه چقدر می تونه بد باشه

خدایا خیلی خوبه عمر ادمها را کوتاه کردی

اگه قرار بود

این طور ادم ها بمونند

چه مصیبتی بود

خدایا پناه می برم به تو از شر این ادم ها

خوبی در وجودشان خشیکده است

و جالب است دم از انسانیت هم می زنند

چشای دریده

مظهر چنین ادم های پستی است

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 17:34 | لينک ثابت |

دنیای راز امیز دنیای زیبایی است

همیشه خدا راز ها زیبا بوده اند

ادم چیزی را که نمی دونه براش تازگی داره

وقتی بهش رسید

دیگه رازی نیست

همه چیز افتابی می شه

می دونی مرگ هم همین طوره

یه راز بزرگه

هیچکی هم تا به حال نفمهیده

من نمی دونم چه خبره

هر کی یه چیزی می گه

ادم که نمی دونه

داشتم همینو می نوشتم خواهرم زنگ زد

و گفت می دونی عرفان پسر محسن  پسر عمویت چه بلایی به سرش امده

گفتم از کجا بدونم

گفت رفته بودن ایتالیا

همه خانواده

انوجا عرفان تو رودخونه شیرجه می ره

شیرجه رفتن همان

و بعد قطع نخاع شدن همان

براش دعا  کنید

و درد ناک است

چه می شود کرد

من که نمی دانم

ادم دلش می خواهد راز مرگ بدونه

مگه می شه

کی می دونه راز مرگ را

گل که متولد می شه به امید زندگی است

منم دلم می خواهد زندگیم تا ابد جاری بشه

نمی دونم 

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 19:4 | لينک ثابت |

سلام به مهربانی که نیست

سلام به شادی که کیمیاست

سلام به بوسه که فراری ست

سلام به دوست که کم پیدا می شه

 و سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 7:11 | لينک ثابت |

سلام

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 17:26 | لينک ثابت |
شب خوش

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 1:24 | لينک ثابت |

زندگی یعنی چی ؟

تو می دونی

زندگی یعنی اب

زندگی یعنی خاک

زندگی یعنی بوسه

زندگی یعنی خواب

زندگی یعنی کار

زندگی یعنی حس

زندگی یعنی فهم

زندگی یعنی گرمی دوست

زندگی یعنی گل

زندگی یعنی بدی

زندگی یعنی حسد

زندگی یعنی ادم خواری

زندگی یعنی چی

یه ذره چشات ببند

دنیا سیاه و تار می شه

خیلی چیز ها فرق می کنه

رنگها را دیگه نمی بینی

چش دوستت نمی بینی

اب نمی بینی

زندگی یعنی نسبت من و تو

این تو می تونه همه چیز باشه

بوسه باشه سیب باشه

گل باشه

دوست باشه

خوبی باشه

بدی باشه

من که هستم زندگی هست

شادی هست

غم هست

زندگی یک باد کنک زیباست

باید مواظبش باشی

خدا این طوری خواسته

همه دوست دارن زندگی کنند

تو هم دوست داری

منم دوست دارم

منم بوسه را دوست دارم

دوستم دوست دارم

زندگی را دوست دارم

دلم می خواهد تو زندگی بدی نباشه

ادم ها مهربون باشن

باد کنک ها را اذیت نکنند

سوزن نزنند

همه زندگی را دوست دارند

حالا که هستیم

مهربون باشیم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 14:6 | لينک ثابت |

هوا دم کرده است 

گنجشک جیک جیک می کند

پشت پنجره خانه

و قمری رو به افتاب حمام گرفته است

و با منقارش پرهایش را می کاود

و من زندگی را حس می کنم

با تمام خوبی ها و بدی هایش

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 8:56 | لينک ثابت |
شب خوش

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 0:0 | لينک ثابت |
سلام به روز بارانی

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 8:0 | لينک ثابت |

در غار تنهایی خود حال می کردم

تنهای تنها

گاه می اندیشیدم  من کیستم

گاه می اندیشیدم من نیستم

هستی من چیست

هست من کجاست

هستی هست

وقتی من هستم

من که نباشم هستی هست ؟

من حس می کنم خوبی را

من حس می کنم سبزی را

من حس می کنم بوسه را

من حس می کنم خنده را

من حس می کنم مادرم را

من حس می کنم گل را

من حس می کنم افتاب را

من حس می کنم شب را

من حس می کنم خودم را 

اما من که نباشم چی را حس می کنم

پس هستی به غایت من هستی است

و هستی در نیستی است

و نیستی در هستی

من که خارج از هستی هستی را نمی فهمم

هستی من در همین هستی است

خداوندا سر در نمی اورم

هستی من چیست

برای چه هستم

نمی دانم تو می دانی ؟

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 17:49 | لينک ثابت |

بیچاره عقده مجسم است

نمی دونی چه اتشی از چشاش در می اد

انگار جهنمی از بدی تو دلش روشنه

وای ادم ها که بد می شن

شیطان از شرم فرار می کنه

باور کنید شیطان فرشته است

در برابر بعضی از این ادم ها

ادم که نه

نمی شه اسم اینا را ادم گذارد

اینا ادم نیستند

دو پا دارند

اما  نه هزار پایند

نیششان از مار افعی هم بدتره

خدا می دونه چه رنجی می برم از دست اینا

اینا می تونند هر جایی باشند

تو محیط کار

تو محیط خونه

تو در و بر همسایه

تو خیابون

مارو می شه دید

اینا خودشون را نشون نمی دن

اینا سیاه بختند

روشنایی را نمی بینند

حسد کورشون کرده

خدایا من از  اینا فراری ام

به تو پناه می برم از دست اینا

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 17:35 | لينک ثابت |

بغض هم برای خودش رویایی داشت...

دلش میخواست لبخند بزند ولی نمیتوانست ...

از همان نزدیکی بوی باران را حس کرد...

بغض ترک خورد و............

نم نم بارید

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 21:43 | لينک ثابت |

کی می گه اتش بده

با مهتاب که نمی شه زندگی کرد

افتاب باید باشه مهتاب هم خوبه

افتاب که می اد زندگی می اد

این اتشیو می بینی

تو خونه پدر روشنه

تا این روشنه دل ما گرمه

یعنی که زندگی هست

پدر هست مادر هست

گل ختمی هست

ریحون هست

سبزی هست

کلاغچه مهربون هست

جیک جیک گنچشک ها هست

مورچه ها هستند

درختا هستند

ریشه ها را  می فرستند

این طرف و  اون طرف

هی خودشون زیاد می کنند

ما تو حیاتمون یه دونه اقاقیا داشتیم

الان شدن چند تا

اما حیف ادم ها نمی تونند این طوری باشند

من اتشو دوست دارم

ادم گرم می کنه  

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 20:26 | لينک ثابت |
سلام به روی ماهت

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 7:5 | لينک ثابت |

این گل می بینید چه زیباست

اما یه عیبی داره نمی شه بش نزدیک شد

دور  و برش  را تیغ گرفته

اونم چه تیغایی

گل به نظر می اد

اما چه گلی

دست که ببری

دستت خونی می کنه

خون به جگرت می کنه

ادم نباد گول همچین گلایی را بخوره

خدا می دونه گلی در کار نیست

تو دل این جور گلا نمی شه رفت

دل شیر می خواد

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 23:0 | لينک ثابت |

دوستی پرسیده است واسه چی پدر گاهی می گریست

واسه این که نمی تونه دیگه کار کنه

می دونی دوستم

 پدرم اسب سوار بود

پدرم بیل به دست بود

پدرم مرد کار بود

پدرم یک تنه زمین را شخم می زد

پدرم به همه کمک می کرد

بازوی همه را می گرفت

دلسوز بود

از دسترنج خود می خورد

به کسی کاری نداشت

در عمرش با کسی دعوا نکرد

سر سفره اش همیشه مهمان بود

هر کس به خانه اش می امد

با روی باز استقبال می کرد

از نام و نشان او نمی پرسید

به یتیمان کمک می کرد

درختان تشنه را اب می داد

حیوانات را دوست داشت

مورچه ها را لگد نمی کرد

به تربیت فرزندانش همتی وافر داشت

و این پدر اکنون نیاز به کمک دارد

بیماری ناکارش کرده است

و چون کودکی تازه راه افتاده به زمین می خورد

و هر هفته سر و صورتش زخمی می شود

این است راز گریه او

ارام و قرار ندارد

تنش همراهی نمی کند

و این است راز گریه او

چه می شود کرد

فقط از خدا سلامتی او را می خواهیم

همین

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 18:2 | لينک ثابت |
گل های ختمی خانه پدر

عکاس خودم با دوربین نوکیا

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 20:30 | لينک ثابت |
سلام به روی ماهت
نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 18:18 | لينک ثابت |

سلام

نبودم

به خانه پدر رفته بودم

پدرم بد نبود

گاه می خندید

وگاه می گریست

کمی اب بازی کردیم

واب پاشی

ارش نوه خواهرم را دو بار خیس اب کردم

رفت داخل خانه

و از پشت پنجره داد زد دایی

و من هم سر شلینگ را به داخل پنجره گرفتم

و از همون جا دو باره خیس شد

طفلکی نمی دانست که انوجا هم می شود خیسش کرد

و کلی خندیدیم

دوره کودکی چه دوره خوبی است

کاش همیشه در همین سن و سال می ماندیم

و من هنوز کودک درونم را خیلی دوست دارم

گل های ختمی را هم شستم

و درختان گردو و دیگر درختان را

همه پاکیزه شدند

پاهای پدرم را هم اب گرفتم

اب خنک روی پاهایش می لغزید

و کلاغچه ای هم روی شن ها تکه نانی را به منقار گرفته بود

و هوا خنک بودو چای اتشی هم بر پا 

و من شب خانه پدری  را ترک کردم

با بوسه ایی بر پدر

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 23:43 | لينک ثابت |
 
offshore