تبليغاتX
اناهیتا
نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 21:52 | لينک ثابت |

کامنتی زیبا از شادی

برای پدر بزرگ
دل گلدان شکست
گلبرگهابه زمین افتادند
در لحظه مرگ چه می گفتند؟
ما تو را مهربان می پنداشتیم
رابطه تمام می شود!
گلدانی دیگر پشت پنجره می نشیند.
یاس ها همیشه دل می بازند...

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 9:33 | لينک ثابت |

خیلی بده که ادم به بدی عادت کنه

بعدش خیال کنه که داره کار خوبی می کنه

بعضی ها این طوری اند

داره با نگاهش طرفه می زنه می گه دارم محبت می کنم

 رفته برای یه پیر مرد وصیت نوشته

هر وقت مردی برات چی کار کنیم

چقدر برات خرج کنیم یکی نیست به اون  بگه تو خودت چی

خودت از کجا می دونی تا کی زنده ایی

بهتر نیست این نسخه را برای خودت می نوشتی

نمی دونی بعضی چه جوری به مال دنیا چسبیده اند

خیلی دلم سوخت برای اون پیر مرد

خدایا انتقام اون  اون پیر مرد را بگیر

خیلی خود خواهی ایه

من نمی دونم تو دل ادم ها چی می گذره

که خودشون را جای خدا می گذارند

مثل این که می دونند خیلی زنده اند

و اون مردنی ایه

من که دلم  خیلی گرفت

چند روزی است نمی تونم بنویسم

تو زمین که راه می ره

به ادم و عالم فخر می فروشه

اخه مگه نمی گن

یه سوزن به خودت بزن

یه جوالدوز یه دیگران

بی معرفت تو را چی شده

که منتظر مرگ اونی

به خدا باور نمی کنم

تو می تونی ادم  خوبی باشی

و یه کمی احساس ادمیت تو وجودت باشه

من از خدا می خواهم هر چه برای اون پیر مرد خواستی نصیب خودت بشه

نصیب  خودت بشه

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 19:1 | لينک ثابت |

چند روزی نبودم

رفته بودم برای نگاهداری پدر

و مراقبت و پرستاری چه کار سختی است

خیلی سخت باور اون مشکله باور کن

کار هر کسی نیست

شب تا دم دمای صبح بیدار بودم

گنجشک ها لابلای  شاخ و برگ ها خوابیده بودند

و کلاغچه ایی گاه به گاه غار  غار می کرد

ماه می تابید 

وستاره ایی سمت راست  ماه را به نظاره نشسته بود

و من بودم و  پدری که شدیدا بیمار است

و راه رفتن را نمی داند

و باید زیر بازوی او را گرفت تا قدمی بر دارد

و من چاره ایی نداشتم

پدر بارها بیدار می شد و خوابش نمی برد

خوب روزها می گذشت و من خود را به ابیاری باغچه مشغول کرده بودم

گاه درختان را می شستم

و خانه عنکبوتان را با اب می بردم

عنکبوتی از شاخه ایی اویزان بود

و با رشته ایی  نازک خود را تا پایین دست اورده بود

و باد جا به جایش می کرد

و در انتظار شکاری در اسمان غوطه ور بود

مورچه ها در گوشه ایی خانه داشتند

و چه جالب گندم ها را  به خانه می بردند

هر مورچه بیش از وزن خود به دندان داشت

هزاران مورچه ردیف شده بودند

گندم ها ریخته شده در خیابان را به خانه می بردند

و گاه و گداری اتومبیل هایی   عبور می کردند

و صدها تن از مورچه ها کشته می شدند

بدون ان که دیگر مورچه ها ابایی از کشته شدن هم قطاران خود داشته باشند

نمی دانم این چه خصلتی است و برای زنده ماندن چه ها که نباید کرد

من مقداری از گندم ها را با دست جمع کردم و به در خانه انها بردم

شاید راهشان کمتر شود

در چشم به هم زدنی همه گندم را بردند

همه در تلاش  اند برای زنده ماندن

پدر من هم می خواهد زنده بماند

اما گویا هر کس را اندازه ایی در این دنیا است

و من نمی دانم این چه قانونی است

قانون خوبی نیست

همه زیبایی های زندگی به دم اخرش نمی ارزد

کاش سر رشته دار هستی جور دیگری می رشت

جور دیگری  رسم می کرد

جور دیگری ما را سر گرم  می کرد

ماه می درخشید و من تنهای تنها بودم

سیر می کردم در عوالم تنهایی

در نیمه های شب به کوچه می زدم

و در نور مهتابی  و ماه درخشان در بی وزنی خاصی گام بر می داشتم

همه در خواب بودند

و من بیداری را تجربه می کردم

نمی دانم روزهای  سختی بود

روزهایی که با چشم می دیدم برای مداوای پدر کاری از دستم  ساخته نیست

چه می توانستم بکنم

یک روز به من گیر داد که تاب بخریم

و من دقیفا نمی دانستم تاب برای چه می خواهد

می خواهد در این پایان  عمر تاب بازی کند

به اتفاق رفتیم

با کمک مادرم او را سوار ماشین کردم

و رفتیم  در مغازه ایی و ۶ متری طناب کلفت خریدم

اوردیم گفتم پدر خوب است گفت خوب است

طناب را بستیم به چارچوب در  ورودی

گفت می خواهد در ان بنشیند

نشست و ما چند بار او را تاب  دادیم

بعد از چند بار گفت بس است

گفت  از این هم کاری ساخته نیست

گمان می کرد با تاب بازی سلامتی اش را به دست می اورد !

چه خیال  خوشی

خیالی که زود اب شد و بر باد رفت

نمی دانم عصر هنگام غوغایی در خانه پدر بود

سر و صدای گنجشک ها یک ان ارام و قرار نداشت

هزاران گنجشک در خانه بودند

و گاه بر سر و رویم فضله هم می انداختند

بی خیال   همه چیز

هزاران گنجشک در بالا دست خوابیده بودند 

در انبار گندم هم باز بود

اب هم بود

روزها گذشت ونوبتم به پایان امد و من ماندم و خاطره ایی تلخ از زندگی

همین زندگی که ما باورمان نمی شود روزی هم نوبت ما خواهد بود

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 18:8 | لينک ثابت |
سلام و بدرود  تا ۱۰ روز دیگر از امروز

این گلم برای تو

لیلیوم

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 9:12 | لينک ثابت |

وای که من اب دادن را چقدر دوست دارم

مخصوصا گل ها را

رفتم به باغچه مهربانی  نزدیک خانه امان

شلینگ باغبان را گرفتم

و گل های باغچه را شستم

گل یاس زرد چه زیبا بود

وقتی اب روی سینه هایش می ریخت

و شره کنان روی تنش را می شست

و من لذتی می بردم که نگو و نپرس

پیر مردی  با ویلچر خود نظاره گر من بود

و می گفت اب زندگی است اب اگاهی است

و من گفتم  گل گفتی

بارقه هستی در اب گل می کند

و ان دانش است

و انسانی که می فهمد

بقیه درختان را هم شستم شمشاد ها را

توت ها و...

و خاک ها را برداشتم از روی چش گیاها

چه ذوقی می کردند

در اب می رقصیدند

و من قول دادم که همه هفته سر و سینه انها را بشویم

یاس های زیبا

با اون سینه ها درشت و تو پر

و چه دوست داشتنی

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 12:21 | لينک ثابت |

بهار  که بیاد

 بارون که بباره

زمین که خیس بشه

افتاب که  بتابه

منم سبز می شم

شبنم که روی چشایه  تو بیاد

تو  بارونی می شی  

 می بارم رو لبات

سر می خورم توی دلت

می دونی چقدر دوستت دارم

نمی بینی دلت اشکی شده

نشینی گریه کنی اخه من تو دلتم

گریه کنی می ریزم زیر چشات

اب می شم

باد  منو می بره

گریه  نکن  بزار من اون  تو باشم

تو دل تو جا خوش کنم

با منم بساز

خوب یه کمی اشکه دیگه

درسته که ازارت می ده

اما تو را خدا گریه  نکن

دلم تو دلت می شکنه ها

من دلم می خواد تو دل تو بمونم

تا بهار بیاد 

بوسه بیاد

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 20:5 | لينک ثابت |

حالی داد

مهربان یود

می شد از باغ وجودش هر چه بخواهی بچینی

دست خست را دفن کرده بود

گل بود

خاری نبود

چشمان زیبایش مرا می پایید

لبخندی از مهر خدا را در لب داشت

و می خندید

تمام مستی بود

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 18:8 | لينک ثابت |
سلام به دریای ابی

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 7:29 | لينک ثابت |

لیلیوم خانه من

لیلیوم ها می خندند

هر چند سر بریده اند

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 19:14 | لينک ثابت |

خدایا به سرعت باور نکردنی دارم تمام می شوم

این اگاهی که به من دادی برای چیست

گرمی بوسه را بفهمم

گرمی عشق را به جان بریزم

اما نمی دانم چرا ثباتی ندارد

یک لحظه روشنایی است و بعد هیچ

دلت را به چه خوش  کرده ایی

شبنمی است که با کمترین نسیمی می پرد

عمر مفید یعنی چی

هیچ چیز مرا ارام نمی کند

و من این را می فهمم

و این بد چیزی است

عاقبت خود را نمی دانم

و خود را اسیر دست حوادث  می بینم

و من چه کاره ام

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 18:12 | لينک ثابت |

گل ها از خندیدن خسته نمی شوند

همیشه خدا می خندند

چه ان زمان که غنچه اند

 و خنده در دل دارند

و چه ان زمان که به افتاب سلام می کنند

و مهتاب را با اغوش می برند

و چه ان زمان که شبنم را در خانه مهمان می کنند

گل ها همیشه می خندند

ساغری از عطر در دل دارند

و به هر تازه واردبی بی هیچ منتی می بخشند

من هم می توانم گل باشم

یک شرط داره و ان هم اینه در خانه ات باز باشه

بدی نباشه

بد اخلاقی نباشه

دروغ نباشه

و من گل ها را دوست دارم و عاشق گل ها هستم

و به شادی سلام می کنم

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 17:54 | لينک ثابت |

سلام به شادی

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 7:33 | لينک ثابت |

دیروز در خانه پدر بودم

رفته بودم برای دیدار پدر

پدرم بد نبود

با کمک من دوری در باغ زدیم

کمرش خمیده است

و هر از گاهی می باید می ایستادیم تا نفس تازه کند

و پا به پا راه می رفتیم

به  درخت گردویی رسیدیم

گفتم پدر درخت گردو پر از بار است

هیچ نگفت

برادرم او را به حمام برده بود

تر و تمیز بود

 و برق می زد

زندگی در چشمانم پدرم هنوز جاری است

و می خواهد زندگی کند

اما بیماری امانش را بریده است

گل های ختمی خانه پدر را هرس کرده بودن

تا دو باره جوانه بزند

تا دو باره به گل بنشیند

تا دو باره جلوه گری کند

کاش می شد ادمیان را هم هرس کرد

کا ش می شد زندگی دلبخواه می شد

کاش می شد بوسه جاودانه می شد

و عشق هر گز نمی مرد

و دوستی به دشمنی بدل نمی شد

کاش می شد پدرم جوان می شد

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 19:15 | لينک ثابت |

سلام به یاس

و سلام به نرگس

و سلام به مریم

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 8:29 | لينک ثابت |

یه باغ گل یاس بود

تمام باغ یاس بود

و ابی که تو کوچه باغ ها پیچ می خورد

و یاس ها  را سیراب می کرد

فرشی از گل یاس به سفیدی برف همه جا را پر کرده بود

و عطر دل انگیزی که مرا به مستی می برد

من بودم و دوستم

در کوچه باغ گل یاس

دست در دست هم

اسمان ابی ابی بود

و پروانه ها شادی می کردند

پروانه های  رنگارنگ

رقص کنان روی هر گلی دوست داشتند فرود می امدند

دوستم مرا به بوسه ایی دعوت کرد

در باغ یاس

و من  نرمی نگاهش را روی  تنم حس می کردم

 دوستم بود و من بودم

و رعنایی که دلبری  می کرد

قناری ایی در ان باغ می خواند

و اب ذلالی که عکس من  ودوستم در ان جاری بود

و گل هایی که روی عکس های من و دوستم شناور بود

و من جاودانگی را حس کردم

و بی زمانی را فهمیدم

زمان ساکت بود

و خورشید در میانه اسمان می تابید

نسیم خنکی می وزید

و با شبنمی از عطر یاس مرا نوازش  می کرد

و من  و دوستم فارغ از از هر خاری دلمان را صفا دادیم

و خوش گذشت این گشت در باغ گل یاس

حسد نبود دروغ نبود

بدی نبود

طمع نبود

ادم ازاری نبود

زر اندوزی نبود 

دل بود

یاس بود

عشق بود

و دوستی بود

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 15:11 | لينک ثابت |

کامنتی از سحر دوست مهربانم

سلام دوست عزیز

خدایا!
مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری
بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم.
مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی
بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی.

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 9:36 | لينک ثابت |

کلی حالم گرفته است

شعله  ای هستم که پدر و مادرم روشن کرده اند

و من دارم از ان روز می سوزم

و روشنایی می دهم

نوری می تابد از وجودم

و بوسه و عشق میوه های  ان 

و من نمی دانم سر انجام کارم چیست

شادی و خوشی   و سر خوشی و مستی نور اند

و غم  و نا خوشی خاکستر اتشی که می سوزد

و کاش چنین نبود

و خوشی را ناخوشی از پی  نمی امد

و مرگ را از از پی زندگی

خسته ام حوصله ادامه اش را ندارم

کاش پدرم و مادرم لطف می کردند

و مرا در این برهوت تنهایی رها نمی کردند

و این شعله را نمی افروختند

من که در ان چیزی نمی بینم

و چه منتی هم می نهند

تو را زندگی داده ایم

زندگی که در  ان از قبل بر ان مهر باطل شد زده اند

شعله خواهی بود

که در طوفان حوادث خاکستر خواهی شد

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 22:45 | لينک ثابت |

زیبایی تو دل ماست

بدی هم تو دل ماست

می گن بدی باید باشه که زیبایی معنی بده

و زیبایی وقتی معنی میده که بدی باشه

عجب

پس بدی بد نیست

در ذات خودش خیلی هم خوبه

چیز غریبه ایه نه ؟

ادم نمی دونه چی کار کنه

خوب به یک معنی راست می گن

شب که  نباشه روز معنی نداره

روزهم که نباشه شب معنی نداره

خوب با این وجود ادم در می مونه

که ذات هستی چیست

زندگی خوبه و یا مرگ

هستی خوبه و یا نیستی

ببین دوستم همه این ها تو ذهن ماست

بده و بستون ذهن ماست

واقعیت که نداره  داره ؟

خورشید که نورش را می بره اون ور زمین  شب می شه

شب که به خودی  خود که وجود نداره  داره ؟

خورشید نیست

شب که هستی نداره

داره ؟

این ذهن ماست که به شب هستی می ده

شبی وجود نداره

مرگ هم همین طوره

می دونی چی می خواهم بگم

می خواهم بگم وقتی زندگی نیست

تو می خواهی باشی

بنابراین می تونه بدی نباشه

می تونه شب هیچ وقت نباشه

خوبی  لازم نیست با بدی باشه

کی گفته اینو

می تونی همیشه شاد باشی

می تونی همیشه عاشق باشی

کی گفته باید غم باشه

تا شادی معنی بده

من که نمی فهمم

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 19:37 | لينک ثابت |

از بودن خودم خسته شدم

اما ابدیت را هم دوست دارم

باور کن در تضاد عجیبی گرفتارم

خوشی را دوست دارم

و بوسه را

و عشق بازی را

نفرت هم در جانم ریشه دارد

حسد هم تو عمق وجودم لانه داره

و من گاهی اینم و گاهی اون

گاه با بوسه و عشق هم خانه ام

و گاه با نفرت دمسازم و حسد اتش بیار معرکه است

گاه می خواهم سر به تن هیچکی نباشد

و گاه به نرمی راه می روم تا دل اب نشکنه

و من نمی دونم کی هستم

خدایا از بودن خود خسته ام

و نبودن خود را هم دوست ندارم

اخه این چه کاری است ؟

گل به امید زندگی می روید

اما نمی داند مرگی خشن در انتظارش است

بی رحم و بی مروت

هیچ نمی فهمد

و من مانده ام در این راز سر به مهر

زندگی اغازی   برای مرگی بی رحم است

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 16:13 | لينک ثابت |
فکر و خود رای خود در عالم رندی نیست

کفرست درین مذهب خود بینی و خود رایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل امد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 16:46 | لينک ثابت |

سلام و کامنتی از شادی

 

 توفان اتش

به رویای مروارید خو گرفتم...

با دو یاس سفید که پنهان در دلم جا گرفته اند

گل یاسم اگر نرقصد جهانم پژمرده می شود

و لبخند نگین مرا به تمام پل ها وصل می کند

دل به نور سپرده ام

این همه زمان

این همه تور

واژه ورفتار کجاست؟

تقدیر سنگینی می کند

کنار می روم!

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 12:37 | لينک ثابت |

سلام

سلام به ماه رویان

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 0:0 | لينک ثابت |

سلام

سلام به گل ها که با هیچ کس دعوایی ندارند

و سلام به مهربانی

و سلام به دوستی که از دل بر اید

و سلام به بوسه که نماد دوستی است

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 17:24 | لينک ثابت |

سلام به دوستی که میوه هستی است

هلوی پوست کنده

پرتقال شیرین

سیب گلاب

گل محمدی

و دل مهربون

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 7:24 | لينک ثابت |
 
offshore