افطار بود
در سفره مهربانی ما مورچه ایی طی طریق می کرد
در گوشه ایی برای خودش راه می رفت
و نمی دانم در دل کوچک مورچه چه می گذشت
خدایا نمی دانم به یکباره چه شد
مادر خانواده دستش را گذارد روی کمر مورچه بیچاره
هنوز اوی اذان در نیامده بود
مورچه بینوا کشته شد
و وه چه دردناک بود
دختر خانواده به مادرش گفت اخه به شما چی کار داشت
این مورچه بینوا
غمی در چهره مادر نشست
مورچه دنیایی زیبایی را با خود می برد
مادر به چه حقی جانش را ستاندی
همه ما گز کردیم
فضای سنگینی در سفره مهربانی ما نشست
و من گریستم
تمام کوچه و پس کوچه های هستی را کاویدم
تادلی بیابم
فانی شدم
هیچ نیافتم
جز در بدری
همین
من بودم
دوستم بود
تو مزرعه افتاب گردون
من و دوستم
دم دمای صبح بود
و افتاب می خواست بیاد
نمی دونی چه ولوله ایی بود تو مزرعه
گلای افتاب گردون خودشون را برای امدن افتاب اماده کرده بودند
کمرشون را راست کردند
تا با گل برگ های طلایی اشون به افتاب خوش امد بگن
من بودم و دوستم
افتابی هم تو سینه اون می درخشید
خدایا زیبایی تمام بود
زیباترین تصویری را که می شد در هستی به تماشا نشست
من بودم و دوستم و افتابی که مرا گرم می کرد
اشک تو چشاش بود
می ریخت روی گونه هایش
یکی از چشاش یه ریزه بیشتر باز بود
یکی دیگه اش بسته بود
تو بخش ای سی یو
گفتم بابا خوبی
گفتم بابا خوبی نمی دونی چی اتشی می زد به جانم
اخه نمی گه درده می کشه هیچ نمی گه
دهها اتصلات به بدنش وصل بود
یکی و دو جور سرم
منیتور روبرش هم ضربان های حیاتی را نشون می داد
بابا را پی در پی صدا کردم
بابا با با نه خبری نبود
گفتم بابا خوب می شی مثل اولت می شی
بابا چیزت نیست یه کمی سرماخورده بودی
اما کیه باور کنه سرماخوردگی می تونه ادم به این روز بیندازه
چرا که نه یهپیرمرد را می تونه
چه می دونم دکترش می گفت
احتمال سکته هم وجود داره
البته تو سی تی اسکنش خون ریزی نبود
اقا دکتره گفت بابا دست منو فشار بده
بابا دست دکتره را به شدت فشار داد
دکتره گفت خوبه
گفتم دکتر این دست دست کارگری ایه
دست خاک خورده است
ناز پرورده نیست
بابا پاهایش را هم خوب تکون می داد
بابا تو عالم خودش است
گفتم بابا می خواهم برم کاری نداری
یه دفعه زد زیر گریه
گفتم بابا نمی رم
راستی تنهایی تو بیمارستان خیلی درد اور است
غم انگیزترین چیزی است که یه انسان میتونه تو عمرش داشته باشه
گفتم بابا خوب می شی گریه نکن
دیشب که می خواستیم پیراهنش در بیاریم همه را با قیچی پاره کردیم
پرستارش اینو را گفت
تو بیمارستان اسیا
نمی دونم مگه راهی دیگری نبود
زیر پیراهن و پیراهنش را با قیچی بردیم
بابا گریه نکن
نمی دونم امشب چی می کشه بابا
بابا فردا افتاب درمی اد
خوب می شی سر به باغت می زنی
علف ها را می چینی
خیار ها را تو بوته جمع می کنی
چه گل ها قشنگی
بابا یادت هست با بره ها چه حالی می کردی
وقتی از پستون مادرشون شیر می خوردند
با با خوب می شی دو باره می ری تو خونه خودت
دو باره گل های ختمی را اب می دی
من بابا را دوست دارم خدا جون بابا را خوب کن
نزار گریه کنه
نزار اشک تو چشاش خونه کنه
بابام شفا بده
گاه در غار تنهایی خوشی می کردم
با خودم
با تنهایی ام
با خاطرات زیبایم
اما دیو صفتی بعضی از ادمیان مرا رنجور کرده است
و تنهایی رنج اوری دارم
خاطرات زیبا به سرعت برق می روند
و هر چه بخواهی سیاهی می ریزد
و به جانم چنگ می اندازد
خدایا چه کنم تو این درد را دوا کن
و دل صاحب مرده اش را اتش بزن
دلی که سوز و گداز عشق در ان نیست
اتشی است بر امده از حسد و زیاده خواهی و دیو صفتی
و من مانده ام که این اشرف مخلوقات چقدر می تواند پست باشد
ابکی می امد
و گل های تازه رسته را ابیاری می کرد
و من نگاهم را به اب دوختم
زندگی را با خود حمل می کرد
و ریشه ها در نم اب می رقصیدند
و ساقه ها خوشی می کردند
و من حیران بودم
دوست داشتم تنم را به اب بدهم
بی دغدغه همه چیز
در همان جویبار جاری
دختری خوش اندام به انتظار بود
و به زندگی سلام می داد
روزها می گذرد
بدون ان که بدانم روز یعنی چی
خدایا نمی دانم چه بگویم
شیرینی انگور را می فهمم
شیرینی زندگی را نمی فهمم
خدایا در این کارگاه هستی من چه کاره ام
امده ام که چه کنم کجا را کامل کنم
مگر کار تو نقصی داشت
من امده ام که چه کنم
خودم را کامل کنم
یعنی چی
به کمال برسم کدام کمال
مگر من در کجا دنیا هستم
هستی که پایین و بالا ندارد
نمی دانم
سر در نمی اورم
فقط بدی را می بینم
و ادم هایی که بدی می کنند
و نان مردم را خون می کنند
برای این که خود لذت ببرند
کامنتی از شیوا
ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بيمهري يار
طالع بيشفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام ميام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد
Moafagh bashin_______________%%
_______________%%
______________%%%
_____________%%%%%
____________%%%%%%
_____________%%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%
_____________%%%__%%
_____________%%%__%__%
_____________%%%___%__%
_____________%%%___%___%
_____________%%%___%___%
_______%%____%%%__%____%
______%__%__%%%%%%____%%
______%___%%_____%____%%
_______%____%%%%%____%%
________%___________%%
_________%_________%%
_________%%__سلام_%%
________%%_________%%%
_______%%___webe kheli ___%%%
______%%______zibayi _____%%
_____%%_______darin______%%
_____%%__________________%%
_____%%%________________%%
______%%_______________%%%
_______%%%____________%%%
_________%%%%________%%%
___________%%%%%%%%%
http://blueloveblacklove.blogfa.com/
هوای دلم بارانی است
اما از باران خبری نیست
نمی دانم چرا بغضم نمی ترکد
مرا دیوانه کرده است
از رعد و برق هم خبری نیست
و رنگین کمان مرده است
و من بی زارم از این وضع
مرا به صبر دعوت می کنند
صبر بر بی قراری
کامنتی از سارا
غزل غزل سلام را به برگ ها سپرده ام
تمام قلب خويش را به برگ ها سپرده ام
اسير انتظارم و سکوت سرد و خستگی
نگاه بی قرار را به جاده ها سپرده ام
یه کمی خوبم
یه کمی بهترم
یه کمی با گل ها حال کردم
یه کمی با دوستم حرف زدم
یه کمی در غار تنهایی خود غوطه خوردم
یه کمی با خودم تنها کردم
یه کمی تو خیابون زیبایی ها را دید زدم
یه کمی از بدی ها دوری کردم
نمی دونم چیم داره می شه
رفته بودم یه مرد خدا را ببینم
اون مرد خدا منو دید
و کارم را راه انداخت
ادم خوبی است
دوستی را دیدم و می گفت می خواهد زیبایی اش را زیر خاک ببرد
می گفت زیر خاکی ارزش بیشتری دارد
اخه مگه می شه زیبایی را هم تو خاک دفن کرد
برای یه روز مبادا
نه نمی شه باور کن نمی شه
زیبایی را باید تو دل جا داد
زیبایی برای خاک نیست
پروانه ها تو دل اسمون قشنگ اند
گل روی شاخه قشنگه
نگاه دو دوست وقتی تلاقی می کنند
می دونی دوست من
زیبایی نباید تو خاک برد
زیبایی به خاک رفته دیگه زیبایی نیست
گل پر پر شده است
ماه خدا امد کاش من بتونم با خود سازی کمی خودم را به خدا نزدیک کنم همین
کامنتی زیبا از سارا
مسافر تنها درحوالي جاده
مثل پنجره،دلباز،مثل سايه ها:ساده
بي خيال از دنيا،با تبسمي شيرين
امده پر از احساس،دل به زندگي داده
واي از اين باران! قصه گوي سال هاي بي حضور
که با وسواسي شگرف حلقه هاي دلبستگي را خيس مي کنند
انقدر خيس تا لبريز شوند ناگهاني تر از امدنت،مي روي
بي بهانه من مي مانم و باران هاي بي اجازه
قلب عاشقي که سپاس گذارت مي ماند تا ابد، متشکرم که به من فهماندي که:
چقدر مي توانم دوست بدارم و عاشق باشم بي توقع باور کن ،بي توقع!
دارم به تو فکر مي کنم فقط فکر مي کنم اما تمام لحظه ها پر مي شود،از سطرهاي
عاشقي
همراه خوب و ساکت من،سلام
موسيقي زنده،ساده و بي کلام من
دوست دارم
-بدون توقع-
به نام عشق
باران گرفته مثل هميشه و ....
خدا می دونه که دلم خیلی می گیره
خودمم نمی دونم چیمه
دلم می گیره یعنی چی
می شی بگی
خوب ادم یه جوری غم گینه
شادی توش نیست
مثل گلیه که اب نخورده
داره خشک می شه از رگ و ریشه
ادمم که اب شادی بهش نرسه
خوب دلش می گیره
غم تو چشاش می شینه
من دلم می خواد بخندم و شادی کنم
دوستم را ببسوم
اما دوستی که نیست
خوب من می مونم تک و تنها
خوب دلم می گیره
نمی دونم چه کار کنم
به خدا نمی دونم
دارم می میرم
روزا و شبا تند تند می ان و می رن
و من حیرونم این دیگه چیه
می خواد چی بشه
اخرش که چی گیرمم کلی نان و برنج و سبزی و.. خوردم
کلی هم این ور اون ور رفتم بعدش چی
یه بستنی خریده بود برای خودش
و یه بستنی هم برای گربه
یه بچه ناز نشسته بود و داشت بستنی خوردن بچه گربه را تماشا میکرد
نمی دونم یه حال خوبی به من دست داد
که بچه ها چه روحیه لطیفی دارند
و منم امروز با گل ها حرف می زدم
گل نازی روی داشبورد ماشینم بود
و من داشتم حال می کردم
خدا می دونه من گل ها را خیلی دوست دارم
و مردم اگر مهربان بودند
و می رسیدند به اون روز که اگه من پول کم داشتم
صدا می کردم بغل دستی امان را اقا من پول لازم دارم
و اون هم دست می کرد در کیفش
و می گفت اقا چقدر می خواهی بفرما بردار
در اون صورت در زندان ها بسته می شد
و یه قوه بیکار می شد
کسی تو زندان نبود
کسی با کسی دعوا نمی کرد
این همه بمب و موشک لازم نبود
زمین سبز می شد
و دیگه حیوونی را را برای کشتن کاندید نمی کردند
و مردم گوشت نمی خورند
و دکتر ها ویزیتی نمی خواستند
و زندگی الوده نبود
الوده به بدی
الوده به هزار بدی
الوده به حسد و از
در خانه هیچ کس قفل نداشت
نمی دونم چی دارم می گم مثل این که دیوانه شده ام نه ؟
کامنتی از شادی
شمعی که بیصدا در حال خاموش شدن است
استخوان سردجهان
ضمیر گرمش را افسرده کرده است
دستانش اسمان را جستجو می کند
در التهاب خستگی سالهای سوخته
به نامانوس ترین راه ها می اندیشد
به حرف های شیشه ای
محبت های بی انتظار
نسیمی گرم می وزد
رخصتی می دهد
تا اندیشه هایش را رها سازد
بر صافی لحظه ها
از قدمهای امده نیامده
دلتنگی هایش
رسوایش می کنند
از دست هایش می رود این روزها
دل می دهد به صدایی که رهایی را با دریا تکرار می کند.....
مهربانی را در وجودم کشته ام
مهربانی نیست
د اگر بود که این همه نامردی نبود
دلم می خواست همه مهربان بودیم
همه به هم مهربانی می کردیم
اما وقتی گوشت برادرم را می خورم
وقتی نانش را می ربایم
وقتی جانش را می ستانم
وقتی چشمان زیبایش را برای لذت خود در خاک می کنم
از کدام مهربانی حرف می زنم
دنیای بدی داریم
دنیایی که همه چز ان لذت خواهی یک طرفه است
شهرمان را ببنیم
همه چیز حکایت از بدی می کند
از چه می گویی
مهربانی را که در قصابی عرضه نمی کنند
من که مهربانی را نمی بینم
فرزند پدر را رها کرده است
و مادر فرزند را
و عجیب است که از مهر مادری می گوییم
و از مهر پدری
همه فرار می کنند چون پدرشان بیمار است
و لابد در مرگش چه لابه ها خواهند کرد
و در دل خواهند خندید
به مرادمان رسیدیم
وای چه دنیای بدی
و مهربانی از اول هم نبوده است
که اگر بود یوسف در ته چاه نبود
انگار تا اخر دنیا زنده است
خودش را به هر راهی می زند
تا کلاه کسی را بردارد
حق کسی را بخورد
وای چه چندش اور است
مادرش را می فریبد
پدرش را می فریبد
دوستش را
غریبه و اشنا را
برایش فرقی نمی کند
کنامش را می خواهد از زر پر کند
من که نمی فهمم
بعضی ها چه چنگی زده اند بر مال دنیا
می داند که می میرد
می داند که این همه مال اندوزی به دردش هم نمی خورد
وای که ما گرگان را نفرین می کنیم
وای که ما شیطان را نفرین می کنیم
خود شیطانیم
و شیطان را نفرین می کنیم
زیبایی را می شود دید
دانایی را می شود درک کرد
گل را می شود حس کرد
دوست را می شود احساس کرد
غم را می توان با اشک ارام کرد
از حسود می توان دوری کرد
اما از پیله در امدن خیلی سخت است
بد جوری ادم را به میخ کشیده اند
و تنهایی بد دردی است
پیروزی ات مبارک
متشکریم
افتاب دمیده است
باغبان چمن ها را ابیاری می کند
و زنی با نان به خانه می رود
و کلاغی غار غار می کند
و مردی در بالکن خانه اش در خواب ناز است
و زنی در بالکن را می بندد
با موهای کوتاه کرده
و شهر در سکوتی صبحگاهی است
و هوا نه گرم است و نه سرد
و من یاری می خواهم که نیست

