گلی تنش را به افتاب تابان داده بود
و خنده بر لبانش نفش بسته بود
و افتاب گل برگ ها را گرم می کرد
و چه نوازشی می داد گل برگ های خندان را
و خدایا چه زیبا بود خنده گل
و من مات و متحیر به نگاه گل خیره بودم
وای افتاب چه مهربان است
و گل چه ناز
و عشق حقیقی
اب و افتاب و گل
خدایا مگر نمی شد همه را گل می افریدی
تیغ را می خواهیم چه کار
این حرف بی معنی است
تا تیغ نباشد گل را از کجا بفهمیم
من گل را می فهمم
من زیبایی را می فهمم
نیازی به تیغ ندارم
من عشق بازی گل را با افتاب درک می کنم
من بهشت را بی دوزخ می فهمم
می گویند شاد باش
و من شادی را دوست دارم
و مگر می شود من شادی را دوست نداشته باشم
من شادی را دوست دارم
من معنی بوسه را می فهمم
اما غم را چه کنم
غمی که شادی را با خود می برد
ازادی را می کشد
زندگی را می میراند
و شب را می گستراند
وبر هستی لباس نیستی می پوشاند
من شادی را دوست دارم
و تا شادی را به اغوش می برم غم از در دیگری می اید
کاشکی نه کسی می امد و نه کسی می رفت
نه شب بود و نه روز
و نه غم بود و نه شادی
نه ادم بود و نه ان شیطان مکار
اصلا نمی فهمم معنی این امد و رفت را
زندگی من در اسارت شب و روز است
شب مرا می خواباند
و روز مرا به کار وا می دارد
چند صبایی احساس می کنم که هستم
و من هم در هستی جایی دارم
جایی بزرگ شاید کل هستی منم
و من نمی دانم این ماجرا برای چیست
و همین مرا می ازارد
به وعده گاه امده ام
بدون ان که بدانم
چه کسی به انتظار است
بیماری پدرم مرا اتش می زند
نمی دونید اخه روز به روز داره اب می شه
دیگه نمی تونه هیچ راه بره
چشمان معصومش مات شده
می گم بابا خوبی
اما اون تو نگاهش داره داد می زنه
داری دروغ می گی
من کجا خوبم
خوب که بودم راه می رفتم
باغ را بیل می زدم
به گوسفندها می رسیدم
بابا خوب نیست
شمعی ایه که چیزی ازش باقی نمونده
کافیه یه نسیمی بوزه
و این اخرین شعله را هم خاموش کنه
زندگی چیه
واقعا به چه درد می خوره
امدم چی کار کنم
امدم تا چه گلی بزنم
پدرم با این همه کار به کجا رسید
همه اش رنج و مصیبت
همه اش درد و کار
همه اش نگران بچه ها
چشم به راه انها
تامین هزینه تحصیل
پدرم مصیبت های زیادی کشید
تو زندگی
زندگی که نبود
همه اش غم بود
چه می دونم
حالا هم که این طور
حالا میهمان نوه اش در کاشان است
ریحانه
نوه دختری
خدایا پدرم را خوب کن
اون گناه داره مگه نمی دونی
ازارش به مورچه هم نرسیده
خدایا تو قادر مطلقی
اونو خوبش کن
و گر نه ازت قهر می کنم
کامنتی از سارا
روزي دركنار معبدي ايستادم و از كساني كه از آنجا مي گذشتند ماهيت و راز« عشق » را جويا شدم .
« عشق » پرنده زيبايي است كه تمناي اسارت دارد ، ولي از آسيب گريزان است .
« عشق » شرابي است كه عروسان صحبگاهي در سبوي ما مي ريزند ...
« عشق » تنها گلي است كه بي كمك فصول رشد كرده و شكوفه مي دهد .
« عشق » تنها در بستر روح است نه جسم .
« عشق » دانش الهي است كه بينش انسان ها را وسعت مي بخشد .
شايد تاريكي ، گياهان و درختان را از ديده نهان دارد . اما هرگز نمي تواند « عشق » را از روح پنهان كند
جایی ندارم
خانه ایی ندارم
خانه من کجاست
خانه من اون سر دنیاست
نه خانه من همین سر دنیاست
نه من خانه ایی ندارم
کدام خانه
خانه من اون گل زیباست
خانه من اون چشم زیباست
خانه من اون دل زیباست
خانه من اون ستاره دور دست است
خانه من تو دل اون دوست است
خانه من اون تاریکی است
خانه من اون نور است
خانه من خانه من
نه من خانه ایی ندارم کدام خانه
خانه من ویران است
نه من خانه ایی ندارم
دوستی ندارم
یاری ندارم
تنهایم
روزها کسالت بار
و شب ها بدتر
شب و روزم بیمار است
پناهی ندارم
در این هستی من چه کاره ام
چه خود خواه
این همه موجودات عالم را هیچ می دانم
و من همه کاره دنیایم
عجب یعنی مورچه ها هیچ حقی ندارند
و تمام ماهی ها باید فقط شنا کنند
این ها حق زندگی دو باره ندارند
من می دانم که درمانده ام
و می دانم که نمی دانم
و از هستی خود هم سر در نمی ارم
تو می دانی عبث نیافریده شده ایی
من که نمی فههم
خوابی سنگین چشمانم را می رباید
نیرویی نا خواسته مرا به زمین می کشد
گویی خاک مرا به خود می خواند
ندایی می گوید بس است
رویاهایت را رها کن
زندگی را بگذار
خوشی ها به پایان امد
چشمانت زیبایت را باید به خاک بسپاری
احساست را
عاطفه ات را
دل گرمت را
این ها همه قوس و قزح زندگیت بود
زمین تو را می خواند
هر چند زیباترین مخلوق زمینی
و من مانده ام از این همه نافرجامی
عید فطر ۱۳۸۷
ساعت دو بعد از ظهر چهارشنبه
حوصله ام سر رفته بود
زدم به خیابان
یکی از خیابانهای تهران
شهر خلوت است
در میدان این قسمت شهر فطریه جمع می کنند و کفاره
در چند نقطه
و در کنار هر صندوقی دو خانم نشسته اند
روی یکی از انها نوشته شده بود کمک به نیازمندان کهریزیک
به پارک محل رسیدم
پارک سهند
پارکی که هنوز اب قناب در ان جاری است
پارکی با درختان کهنسال کاج و چنار
پارکی که باغ بوده است و بازمانده یکی از نخست وزیران دوره قاجار
و من باغ را طی می کنم
و در خنکی جان بخشی گام می زنم
فواره های اب نما اب را به بلندای درختان کاج پرتاب می کنند
دختری و پسری روی یکی از صندلی ها دل داده اند
و در اسمان رویاها پرواز می کنند
دوره ایی که کاش هر گز به پایان نمی امد
و من می روم
و در انتهای باغ به سرچشمه قنات می رسم
اب ذلالی جاری است
به خیابان پشت پارک می رسم
خیابان خلوتی است
در خانه ها سر و صدای غذا خوردن به گوش می رسد
زندگی هم جاری است
در لبه یکی از پنجره ها چند بطری اب لیمو و ابقوره دیده می شود
ان سو تر پیشخوان یکی از خانه ها با پارچه نوشته های سیاه پوشیده شده است
مرگ یکی از انها را برده است
دوشیزه ایی را
خدایش بیامرزد
هوا بهاری است
و اکثر مغازه ها بسته است
و من هم دیوانه ام که راه افتاده ام بی هدف
می خواهم قدری پیاده روی کنم
خسته ام و خستگی دارد مرا از پای در می اورد
سر و ته زندگی ام افت زده است
خیالات سستی که بیمارم کرده است
خیالاتی به سختی سنگ خارا
هزاران سال ریشه دارند در فرهنگ و تمدن ما
بی خیال همه چیز
به خانه می رسم و تلویزیون دارد فیلم اخراجی ها را نشان می دهد
ساخته ده نمکی
کپه مرگم را می گذارم
و در خیالات می روم
خستگی دارد مرا می کشد
نمی دانم این دیگر چه دردی است
می خوابم بشتر خسته می شوم
نمی خوابم باز هم خسته ام
خدایا خسته شدم از خستگی
هر کاری میکنم از دستش راحت نمی شوم
انواع و اقسام داروها را تست کرده ام هیچ کدام فایده ایی ندارند
نمی دانم زندگی در این شهر مرا مسموم کرده است
درختان که فرو مرده اند
و شادابی ندارند
همه در دود خفه شده اند
پوست من که به پوست کلفتی چنار که نیست
چنار های تهران همه دارند یک به یک می میرند
و من هم دست کمی از انها ندارم
چه باید بکنم
زندگی برایم معنایی ندارد
دخترکان خوش اندام دلربایی می کنند
شادی در دلشان موج می زند
و من از خستگی خسته شده ام
مردم زندگی می کنند
روزگار می گذرد
انار فروش انار می فروشد
و ان دیگری بوسه
و من مانده ام بوسه را بخرم و یا انار را
اخه هر دو شیرین اند
انار با ان دانه های بلورین
و بوسه با ان دل گرم
و من دوستم را دوست دارم
و اناری که در دل دوستم پنهان است
احساس می کنم با قطار ی در حال عبورم
و به سرعتی باور نکردنی دارم می رسم به انتها
راهی نمانده است
انگار در خواب و یا بیداری هستم
بد مصب هیچ توقفی هم ندارد
نه ریلی خراب می شود و نه سوخت این قطار مرگ به پایان می رسد
من تنها سوار این قطارم
و برای هر کسی قطاری است
مرا می برند
و هیچ هم نمی پرسند
تو چه می خواهی
می گویند تو ازادی
ازادی که بمیری
مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح
علي شريعتي
انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.
درد سر بزرگی است خیلی از باور های من
باور هایی که زندگی را تلخ کرده است
باور هایی که اساسی ندارند
اما جانم را به زنجیر کشیده اند
و تمام تنم را خونی کرده اند
و مدام مرا می ترسانند
گلی بر امده است
عطری می پیچید
اما امان از این تیغ ها
خود را نگهبان من می دانند
خفه ام کرده اند
دلم حباب شده
حباب ارزوها
حباب دل نگرانی ها
حباب یاس ها
همه اش می لرزه
چیزی نمی کشه
این حباب هم به هوا می ره
نه از ارزوها نشونی می مونه
و نه از یاس ها
زندگی من همینه
زندگی که نیست
نمی دونم یه حباب تو خالی است
حبابی با قوس و قزح زیبا و دلفریب
اما همه اش فریبه
هیچی نیست
ابشاری از نور مهتابی روی زمین می تابید
و زمین در ظلمتی بزرگ بود
خورشیدی نبود
و من به اسمان خیره بودم
و با دوستم ستارگان را نظاره می کردیم
خدایا بی شمار ستاره سو سو می کردند
و من می اندیشیدم
در ان دور دستها چه خبر است
و متاسف بودم چند صبای دیگر
اسمان را نخواهم دید
و ستارگان را نخواهم دید
و چشمانم در خاک خواهند رفت
و من نمی دانم راز این هستی را
هستی ای که در ان نقشی ندارم
و مرا بی ان که بدانم به دانایی می خوانند
جان و جهان! دوش کجا بودهی از مولانا
|
|
|
|
|

