سرما که می اد
منم کم کم خدا حافظی می کنم
می رم به عالم خواب
تمام برگ هام می ریزه
لخت لخت می شم
تنم می دم به باد و طوفان و سرما
تا بهار دو باره بیاد تا گرما دو باره بیاد
کاشکی منم یه درخت بودم
خواب زمستونی را تجربه می کردم
این لباسا چیه تو تن ماست
لباس هایی که همه اش به هم فخر می فروشیم
درختا زمستون که می شه خودشون می تکونند
باغ تو زمستونم خیلی قشنگه
می دونی اخه گلا دارن اون زیر سرک می کشند
یه دفعه بهار که می شه
هزاران گل و گل برگ به دنیا می ان
وای چه جشنی
منم کاشکی یه درخت بودم
تو زمستونا به خواب می رفتم
اخه خسته شدم
منم خواب اصحاب کهف را دوست دارم
منم زمستون و بهار را دوست دارم
حیف که زمستونو و بهارم یکیه
شبنمی روی دلم نشسته
فردا صبح می شه
افتاب در می اد
شبنم هم می پره
دل من دو باره گرم می شه
شب که می شه خیلی
خوبه دل من ارومه
شبنم هم به نرمی می اد روی دلم می شینه
چه خنک
دلم صفا می گیره
خستگی را در می کنه
می شه تر و تازه
من شبنم خیلی دوست دارم
رو دلم که هست منم ارومم
دوست ندارم صبح بشه
شب خیلی خوبه
تو شبه که عشق گل می کنه
من شب و شبنم را دوست دارم
گاه می طلبه که ادم تنها باشه
و من تنهایی تو کویر را خیلی دوست دارم
ادم از خیلی ها دور می شه
از ادم هایی که ادم نیستند
کویر ها دریا مرده اند
روز و روزگاری نه چندان دور زندگی در انها جاری بوده است
و در کنارش خون و خون ریزی
اما دریا مرده کویر ارامش است
کسی نیست
نه از حسد خبری است
و نه از بیداد
گرگی نیست
خرسی نیست
عقابی نیست
ماری نیست
گزنده ایی نیست
همه مرده اند
خاموشی است
سکوت است
و این سکوت غنیمت است
بهشت جاوید است
در ان نهری از عسل نیست
حوری نیست
اما بدی هم نیست
شیطان هم نیست
میوه ایی نیست
و من کویر بی اب را دوست دارم
کویر تنهایی را
زندگی در جنگل جاری است
و من کویر را دوست دارم
امروز گرگی تمام عیار به من حمله کرد
مردی از تبار ادم های پلید
همان هایی که قران از انها به نام فاسقین یاد می کند
جهنم رابه چشم دیدم
اتشی شده بود از حسادت
جانش را شیطان به تسخیر اورده بود
نه خود شیطان بود
متکبر و خود خواه
و گمانش این است که همیشه خدا می تواند بتازد
خداوندا مگر تو وعده نداده ایی که در این دنیا هم ادم های بد را به سزای اعمالشان می رسانی
این مرد خیلی ظالم است
بس نیست ؟
تا کی باید به ظلمش ادامه دهد
تا کی باید ستم کاری کند
خدا را بس است
جانم را به لب رسانده است
خدایا داد مرا از او بستان
او نابکار است
می گویند ایمان قوت قلب می دهد
می گویند شجاعت می دهد
ایمان شادی می اورد
اما نمی دانستم حسادت هم قوت قلب می دهد
حسادت شجاعت می اورد
اما حسادت شادی نمی اورد
باور نمی کنم
ادم حسود می سوزد
و دردی است که درمان ندارد
اتش دوزخ درمان ان است
سلام به شادی که همه هستی است
سلام به شادی که لب لباب زندگی است
اگر حسودان و بد سیرتان بگذارند
سلام به باران که خالص است
و سلام به گل ها که بی ریای اند
و سلام به دوستم که دوستش دارم
دوستم که گل یاس است
اون گل ناز رفت
دو هفته ایی عمر کرد
دوهفته ایی از غنچه سر زد
و طنازی کرد
و با باد رقصید
با نور خورشید عشق بازی کرد
و شب ها ارمید به عشق افتاب
چه دل گرمی داشت
من هر روز اونو می پاییدم
امروز دیگه اون گل ناز نبود
دیگه اون عشوه گری نبود
گل من رفته بود
خوب که نگاهش کردم
دیدم گل برگ ها روی زمین اند
و باد بعضی از اونا را برده
باد برده
سلام به باران که ترنم هستی است
که زیبایی را می تراود
که بچه گربه را می ازارد
بچه گربه کوچه ما زیر درخت چناری کز کرده بود
و نگاه معصومش از باران خیس بود
حسابی سرما خورده بود
و من نمی دانستم برایش چه باید بکنم
چه می دانم مگر نمی گویند باران نعمت است
و اما گل های خانه ما در باران می رقصند
و من خشنودم
سرزمین من خشک است
و باران نعمتی است برای این زمین تفتیده
دلم باران می خواهد
ان قدر باران که بارانی شوم
و دوستم را زیر باران بوسه باران کنم
هستی را همه دوست دارند
گل هم هستی را دوست دارد
سنگ هم هستی را دوست دارد
نمی بینی در کوهستان چه می درخشد
شیطان هم هستی را دوست دارد
و از خدا می خواهد به او فرصت داده شود
من هم هستی را دوست دارم
می خواهم برای همیشه باشم
جاوید و بی مرگ
اما افتاب چه می گوید
افتابی که تنش می سوزد
تا جهانی را روشن کند
زنده کند
افتاب روز به روز مرگ خود را رقم می زند
من دوست دارم زندگی جاوید داشته باشم
اما اراده ایی می گوید تو نمی توانی
افتاب را نمی بینی
تو چه می گویی
من کی هستم
نمی دونم
می دونم که همه دوست دارند جاودانه باشند
اما چطوری من نمی دونم
دو روزی در تهران نبودم
رفته بودم برای دیدار پدر
به شهر قدیمی کاشان
شهری با قدمت دیرینه
و با مردمانی مهربان
مسیر را به تنهایی طی کردم
راستی تنهایی هم عالمی دارد
ادم گاه احساس می کند در این دنیا نیست
از همه چیز رها می شود
جاده است و اسمان ابر گرفته
و کوه هایی که منتظر باران اند
و مردمانی که به سرعت می ایند و می روند
من سیر در جاده را دوست دارم
ادم از بسیاری از بدی ها دور می شود
از ادم هایی که ادم نیستند
از ادم هایی که نفرت در دلشان لانه کرده است
و حسد کورشان
نه در جاده از این خبر ها نیست
احساس خوبی دارم
از کناره کویر می گذرم
و از رشته کوهها ی رنگی
روزگاری دریایی بوده است
و لابد با دلفین ها و نهنگ ها و ماهی های زیبا
چه می دانم افتاب دریاها را از این سو به ان سو می برد
دلم باران می خواست
اما از باران خبری نبود
دلم می خواست باران می بارید و برف پاکن به رقص در می امد
هوا خنک است
نزدیکی های ساعت یک به کاشان می رسم
و به خانه خواهرم
یک راست به سوی پدرم می روم و بوسه ایی بر گونه اش می نوازم
گوشه چشمان زیبایش پر از اشک است
بیماری پدرم از پا در انداخته است
و ان مرد شکسته است
چه می شود کرد
کم حرف می زند
اما هنوز خدا را شکر نفس می کشد
و زندگی می کند
راه که نمی تواند برود
چند نفری چند قدمی می بریم
علم هنوز از درمان بیماری او در مانده است
بیماری پارکینسون
بیماریی که اعصاب حرکتی را از کار می اندازد
بیش از این نمی گویم
بعد از ظهر سری به بازار کاشان می زنم
و ماست کیسه ایی می خرم
بازاری که در ان بوی عطر وگلاب می پیچد
و مردمانی که خریدمی کنند
و خندان می روند
و من فردای ان روز با بوسه ایی بر گونه پدر به تهران باز می ایم
و غصه ام گرفته است
باز باید سر کار بروم
و باز ان نفرت ها و ان حسدها
سر باز خواهد کرد
و تنهایی عجب نعمتی است
تنهایی تو جاده
گل ناز هنوز می خنده
می خنده که زنده است
می خنده که گله
به افتاب می گه دوستت دارم
افتاب هم تنش گرم می کنه
و می گه دوستش داره
نور تو دلش می ریزه
اونم با اون چشمای قشنگش به افتاب ناز می کنه
می گه منم خیلی قشنگم
من گلا را خیلی دوست دارم
نمی دونم ازتو زمین
تو این خاک زمخت
چطوری گل به این خوشگلی در می اد
این همه نرم و لطیف
این همه زیبایی
اینا کجا بودند
توی این خاک
منم می تونم این طوری بشم
گل بشم
منم می تونم این طوری بشم اگه بخوام
من همه گلا را دوست دارم
گلا را ادم دوست داره بوس بکنه
تو دلش جا بده
ظاهر بی بنیاد است
همه چیز حبط است
اراده ایی هست
و من نمی دانم اون چیست
گل ها زیبایند
به چشمان من
جهان حبابی بیش نیست
اراده ایی ان را می نوازد
اما برای چی ؟
هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک
فقط می خواد بهت بگه
دوستت دارم عزیزم
این همه بارانی که تو دریا می اد برای چیه
تو می دونی
من که نمی دونم
اب رو اب
خیلی قشنگه
میلیون ها حباب رو اب شناور می شن
زندگی کوتاهی دارند
بعدش تو اب غرق می شن
اب می شن
اب که بودن اب می شن
خوب این کار برای چیه
باران تو دریا چه معنی داره تو می دونی
من که نمی دونم خیلی از کار های ما همین طوره
قشنگه اما معنی نداره
من نمی دونم
کامنتی زیبا از شبنم
طول جاده
در میان خطوط سفید بهم چسبیده
ناگهان
فاصله ای است
برای دور زدن
یعنی باید برگشت
یا نه
باید تامل کرد
کدام یک
کسی می داند
