تبليغاتX
اناهیتا

بمیرم برات

اشکی سرازیر شد

یکی از چشاش  بسته بود

اشک راه خودش را  روی گونه تکیده پدرم باز کرد

و افتاد روی پیراهن ابی اش

دلم کباب شد

اف بر این بیماری

پدرم را اب کرده است

نای راه رفتن و نای حرف زدن ندارد

و زندگی به چه درد می خورد

به خدا به این اخر کاری نمی ارزد

و برای بودن ما چه منتی بر سرمان می گذارند

امده ایم که گروهی به بهشت در اییم

و گروهی به جهنم

که چه بشود

همین

پدرم هنوز ذکر می گوید

و من نمی دانم راز این بودن را

نگویید عبث نیافریده شده ایم

حکمتی  در کار است

چه حکمتی

یک عمر نماز خوانده است

یک عمر به پاکی زیسته است

نه کسی را ازرده است

و نه حق کسی را بالا کشیده است

و اکنون بر دار بیماری گرفتار  است

خدایا پدرم را خوب کن

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 19:49 | لينک ثابت |
می روم برای دیدار پدر بیمارم

در انتظار است

به شهر کاشان

دعا کنید پدرم را

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 10:22 | لينک ثابت |

ماه من امد

در شب تاریک

دلم روشن شد

خواب بودم

پشت پلکم نوری امد

 و رویایی در دلم جوانه زد

خودش بود

سبکبال و بی خیال

شب سیاهم نورانی شد

و هزاران نرگس در دلم رویید

و هزاران افتاب در دل شب تابید

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 11:3 | لينک ثابت |

شادی  که بیاد غم فرار می کنه

شادی تو دل منه

اون زیر  خوابیده تکونش بده

بیدار می شه

مثل غنچه وا می شه

نزار بخوابه

شادی را می گم و گرنه غم می مونه

چشات که باز می کنی

منو تو اغوش خودت می بینی

سر می خورم تو دلت 

 وای چه دلگرمی

من این دلگرم دوست دارم

تو چشات می شه پرواز کرد

اسمون چشات ابیه

مواظب چشات باش  من اون توام 

منو می بینی

 نه می دونی یه دوست امده تو خونه ات

من تو دلتم تو چشات نیستم اونجا را نگرد

چشای  تو دل منه

دل منم تو دل تو

وای چی می شه

خدا داره مارا نگاه می کنه

این شادی پایانی نداره  

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 15:56 | لينک ثابت |

لحظه های شیرین سبک اند

لحظه های تلخ سنگین اند

و من در میانه تلخ و شیرین  زندگی گرفتارم

گاه از زندگی خود راضی ام

و بیشتر از زندگی ناراضی ام

غم نداری ازارم می ده

دستم به خدا که نمی رسه

خدا می گه من نزدیک توام

تو دل توام

پس چطور حرف منو گوش نمی کنه

یه بار هم شده خدا تو بیا سورپریز کن

یه دفعه وسط شب اسمونو روشن کن

می دونی چی می شه

همه اونایی که شبا  نقشه می کشن رسوا می شن

اخه می دونی شیطونا شبا خیلی فعالند

شاید این طوری غم هم فرار کنه

و شادی برای همیشه بمونه

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 9:59 | لينک ثابت |

سلام به رویای سبز

سلام به گل یاس

سلام به نیکی که دل توست

سلام به زیبایی

سلام به اغوش باز

به سینه داغ

به دل نرم

سلام به چشم های  قشنگت

سلام به ماه

و سلام به تاج ماه

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 12:44 | لينک ثابت |

ادم های بد نفرت انگیز اند

ذاتشان پلیده

نمک به حرومند

تو چشاشون شیطون لونه کرده

وای خدا اینا چیه افریدی

حیف نبود تو افرینش تو اینا هستند

من که سر  در نمی ارم  

تو اینا را انداختی به جون ادم های خوب

مثل گرکی که دنبال اهو می کنه

مثل یه خرس گرسنه

به هیچی رحم نمی کنه

خیلی نفرت انگیز اند ادم های بد

پناه می برم به تو ازشر اونا

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 13:18 | لينک ثابت |

کامنتی زیبا از دوست مهربونم تاج ماه

دلی ندارم که راز آن را پنهان کنم :

صبح است ودست افکار، بیدار مانده درمن

چیزی شبیه کابوس، هشیار مانده در تن



گفتم بخواب، مارا، زخم است دل،نزن چنگ

دیگر نمانده طاقت ، از خدعه ها و نیرنگ



طاقت ندارد این جان، تا روح را ببازد

ما را رها کن از غیر، بردوستان چه نازد



کو معرفت، کجارفت، آن روزگار رنگین

حالا هوای احساس ، بسیار گشته سنگین



حرمت اگر بریزد ، پیمان اگر بمیرد

کو دست مهربانی، دست از دلت بگیرد



پیمان شکن فراوان، هر جا سبو شکسته

ساغی چه می فروشی؟! میخانه ها که بسته



برجان خود نظرکن، دنیای خود پرستی است

دنیای زشت نیرنگ، رنگ جدیدِ هستی است



زاهد تو از چه جویی؟! زهد است رنگ دنیا

لب های خشک احسان، کوقطره ای زدریا؟!



در دستِ مهربان دوست، یک خنجرِ پراز خون

آن را ز پشت خوردی، با خون توست گلگون



دیگر مبند بردوست، دل را که بی دل است او

خرسند پول و قدرت؛ آخر چه منزل است او؟



در خاک سرد گورت، جزروح تو چه ماند ؟!

جز استخوان بد بو؟! آخر تو را چه خوانند ؟!



حیف است که نام انسان، بر سنگ تو نگارند

با چشم کور و بیمار، بینا تو را شمارند



صبح است ودست افکار، بیدار مانده درمن

چیزی شبیه کابوس، هشیار مانده در تن



باید به خواب بینم ، دیگر که عشق زیباست

چشمان آبی مهر ، چون رنگ خوب دریاست



باید به خواب بینم، پاسخ به مهر عشق است

زیر نقاب دنیا، یک روی خوش بهشت است



دیگر بخواب ای دل، در بستری که سرد است

دنیای بی حسابی است، دنیای پر زدرد است

 وب سایت   ایمیل

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 9:28 | لينک ثابت |

نمی دونم چرا این طوری می شه

باورش خیلی سخته

دوستی سرابی بیش نیست

می خواهی بگی که دوستت دارم

مگه طرف باور می کنه

 هزار توی ذهنش  نمی گذاره

می گه باور نکن

تو از کجا می دونی طرف داره راست می گه

حق هم داره

دنیا دنیای فریب  و نیرنگه

من بهش حق می دم

خودم چی

به خدا نمی دونم چی کارکنم 

دلمو گذاشتم کف دستم

گفتم بیا ببین

ببین توش هیچی نیست

با چه حرارتی امد و با  چه حرارتی رفت  

باورم نمی شه

یه جورایی همه امان گرفتاریم

ممکنه من پاپتی  باشم

ممکنه من سر به هوا باشم

نه  من سر به هوام

مگه می شه

چرا نمی شه

پاپتی تو را چه به دوستی

خدا می دونه تو دل من هیچی نیست

نه هزار تویی داره

و نه دوست داره کسی را فریب بده

فریب که کار شیطونه

من چرا باید شیطونی کنم

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 19:3 | لينک ثابت |

مردک  هوایی شده است

مال حرام جانش را فسرده است

و چه شیرین است دسترنج دیگری را خوردن

می  رقصد از شادی

فریب برایش معنایی افسون گر دارد

خودش را عقل کل می داند

شیطان در درگاهش سجده می کند

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 9:45 | لينک ثابت |

شبنمی روی دلم نشسته

فردا صبح می شه

افتاب در می اد

شبنم هم می پره

دل من دو باره گرم می شه

شب که می شه خیلی

خوبه دل من ارومه

شبنم هم به نرمی می اد روی دلم می شینه

چه خنک

دلم صفا می گیره

خستگی را در می کنه

می شه تر و تازه

من شبنم خیلی دوست دارم

رو دلم که هست منم ارومم

دوست ندارم صبح بشه

شب خیلی خوبه

تو شبه که عشق گل می کنه

من شب و شبنم را دوست دارم

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:12 | لينک ثابت |

سرما که می اد

منم کم کم خدا حافظی می کنم

می رم به عالم خواب

تمام برگ هام می ریزه

لخت لخت می شم

تنم می دم به باد و طوفان و سرما

تا بهار دو باره بیاد تا گرما دو باره بیاد

کاشکی منم یه درخت بودم

خواب زمستونی را تجربه می کردم

این  لباسا چیه تو تن ماست

لباس هایی که همه اش به هم فخر می فروشیم

درختا زمستون که می شه خودشون می تکونند

باغ تو زمستونم خیلی قشنگه

می دونی اخه گلا دارن اون زیر سرک می کشند

  یه دفعه بهار که می شه

هزاران گل و گل برگ به دنیا می ان

وای چه جشنی

منم کاشکی یه درخت بودم

تو زمستونا به خواب می رفتم

اخه خسته شدم

منم خواب اصحاب کهف را دوست دارم

منم زمستون و بهار را دوست دارم

حیف که زمستونو  و بهارم یکیه

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:12 | لينک ثابت |

قناری گرسنه می خونه ؟

دل گرفته می تونه شاد بشه ؟

 ازتو سنگ چشمه در می اد

سبزه سبز می شه

اما دل گرفته چی ؟

دلی که زخمی شده

هی این و اون بهش سنگ زدند

تا تونستند بهش نیش زدند

خونی اش کردند

نمی دونم با دل خونی ام چی کار کنم

باور کنید به کسی هم کاری ندارم  

قناری دل من نمی خونه

چشمه دلم خشک شده

ابی نداره

اشکم نمی اد

خدایا تو که می دونی

تو که از دل من خبر داری

تو که می دونی من به کسی کاری ندارم

این شیطون ها چی می گن

قناری دل من نمی خونه

گلی نیست

دری نیست

باغی نیست

دوستی نیست

خدا می دونه به کسی کاری ندارم

یه دوستی می خواهم بهش راز بگم

قناری دلمو تو دلش پرواز بدم

با هم  پرواز کنیم تو اسمون ها

چه خوب می شه شیطون ها نفهمند

ندونند ما کجاییم

دوست من کجایی ؟

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:10 | لينک ثابت |

شادی را دوست دارم

زیبایی  را دوست دارم

نور را دوست دارم

شراب را دوست دارم

شرابی که خماری ندارد

نوری که غروب ندارد

زیبایی که پیری ندارد

خدایا  دل من ابی ندارد

بارانی  نیامده است 

 کویر شوره زاری است

که گیاهی هم جرات  روییدن در ان ندارد

نه من شادی را در این سراب نمی یابم

نورش مانا نیست

و زیبایی اش دو روزی نیست 

و شرابش مستی می اورد و فراموشی

به چه درد می خورد

این زندگی سراسر درد و رنج

من دلم به چه خوش باشد

به دوستم که اونم نیست

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 11:34 | لينک ثابت |

تمام شد

چی ؟

زندگی

مگه فکر  دیگه هم می کنی

اون گلی که می گفتم دل به افتاب داده بود

دیگه نیست

چند روزی گل برگ هاش بود

حالا دیگه اونم نیست

پدر بزرگم  یادته چه چشای قشنگی داشت

چه مهربون بود

چشاش خونه مهربونی بود

مادرم بزرگم هم همین طور بود

 اما اونا نیستند

فقط یه خاطره اند تو ذهن من

منم فردا که خیلی هم دیر نیست یه خاطره ام

نمی دونم برای چی این همه مردم ازاری می کنیم

زندگی مگه چیه

هیچی نیست

این فرعونتو  تو دریا غرق کن

خودت غرفش کن

من که موندم این ادما چرا این قدر حریص اند

حسود اند

خناس اند

منافق اند

 و همه هم خودشون فرشته می دونند

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 17:7 | لينک ثابت |

زندگی من تو کویره

تو دریای مرده

دریای مرده که مروارید نداره

دریای مرده که ماهی نداره

دلم گرفته

بارون هم بیاد به درد من نمی خوره

سبزه ایی در دل من نیست

گلی نیست

تا چشم کار می کنه کویره

تو اسمون  ستاره ها برق می زنند

اما من چی

به کدوم ستاره دل خودم خوش بکنم

ستاره ایی ندارم

دوستی ندارم

به خدا خسته شدم

ادما می تونند خیلی ازار بدن

دل من مرده است

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 9:36 | لينک ثابت |
 
offshore