تبليغاتX
اناهیتا

بچه بازی هم ندارم

دلم خوش باشه به بچه بازی

دوره کودکی دوره خوبی است

دوره بازی های کودکانه است

با بادک  که هوا می کردم

خیال می کردم مالک  اسمون منم 

 راستی تو این خلقت من چه کاره ام

بیخیال غرور برت نداره

تو کاره ایی نیستی

این همه سر خدا و خلق منت نزار

تو چه کاره ایی

برو رندی کن

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 18:34 | لينک ثابت |

چه مرد مهربونی بود  اکبر

بی پدری را در کودکی تجربه کرده بود و بی مادری را

باید زنده می ماند

و کار می کرد از همان کودکی برای زنده ماندن

کار سختی داشت

کارش درست کردن ظروف بلورین  در کنار کوره های اتش بود

نان بخور و نمیری در می اورد

و همین را انفاق می کرد

نمی دانید چه مهربون بود

چشاش مهربونی را داد می زد

بزرگ منش بود با این که هیچی نداشت

هیچی نداشت

نه فرزندی و نه همسری

ار همه جا می گفت و از همه چیز

اما تو دلش هیچی نبود

هیچی

ماه ماه بود 

سبز سبز

و دل گرمش به گرمی افتاب

دنیایی برای خود داشت

این اواخر مریض شد

سکته ایی کرد

و از پا افتاد

و بعد از چند ماه سکته بعدی

و امروز اکبر مهربون در بهشت زهرا ارمید

و چشمان زیبایش و ان دل مهربون در خاک رفت

خدایش بیامرزد

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 10:40 | لينک ثابت |
سلام بر حسین

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 11:29 | لينک ثابت |

دوستم می گه چرا نمی نویسی

می گم خودمم نمی دونم

نمی دونم چیم شده

احساسی ندارم

دلم مرده

دریای مرده را که نمی شه توش شنا کرد

ابی نیست

موجی نیست 

موجودی نیست

هیچی نیست

زندگی نیست

مرگی نیست

نمی دونم

بد جوری به خودم پیچیده ام

گاه با خود می گویم من چیستم

من کیستم

سیما دارد سخنرانی پخش می کند

می گوید نابرده رنج گنج میسر نمی شود

خوب گنج هم نصیبم شد

چه باید بکنم

دو باره بزارم زیر خاک

که چی بشه

گیرم  برم سر کوچه

همه را انفاق کنم

بعدش چی

خوب این بهتر از اینه که زیر  خاک کنم

اما بعدش چی

بابا بی خیال

برو سر کوچه یه بستنی بگیر و بخور

 و مردم دید بزن

بی خیال مدتی هستیم

این طرفی و اون  طرفی

چه فرقی می کنه

نه دلم با این حرف ها باز نمی شه

به خدا خسته ام

شادی نیست

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 16:21 | لينک ثابت |

یاس شادی در دلم رویید

قد کشید و بالید

شب بود و باران

دل بود  و دلدار

بوسه بود  و  ناز

من بودم و یار

مستی بود  و جاودانگی

برف بود و گل

سرما بود و  گرمی

خدا بود  و نور

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 22:47 | لينک ثابت |

کامنتی از تاج ماه

دوست گرامی این شعر را به رسم یاد بود که در سخت ترین شرایط زندگی ام قرار داشتم نوشته ام ... به شما تقدیم می کنم : مقدر را خداوندي نوشته
كه آز اصل آدمي را او سرشته

-------------------------------------------------

دخيلي بستم و آهي كشيد م
كه از خردي چرا لطفي نديدم
چرا اقبال من خواب است و بسته
شدم از ظلم دنيا پيرو خسته

به ذره مي نمائي شادي شور
چرا خوشبختي از من گشته است دور
محبت را گهي برمن نمائي
كمي از عشق را بر من روائي

چرا اين چرخ گردون به نچرخد
به كام من چرا هرگز نگردد
مگر من بنده پاكت نبودم ؟!
به پاكي زندگي را من نپودم ؟

به احسان و به نيكي در تكاپو
به خير نان مي دهم دستي به هر سو
هر آنچه مي گذارم گام خود پيش
عقب تر مي روم از كرده خويش

بزد يكباره بر دل يكنفر چنگ
بشو خاموش تو ديگر زآهنگ
مكن و ناشكري و از يار دوري
بكن در جام سينه تو صبوري

هزاران نعمت او را ثنا گوي
تو هم برخيز اين ميدان و اين گوي
سخن گو تو به توحيد خدا وند
بزن قلب خودت با مهر پيوند

نترس از سختي و رنج زمانه
زند تخم نهفته خوش جوانه
مقدر را خداوندي نوشته
كه آز اصل آدمي را او سرشته


نشايد جنگ و سختي با مقدر
برفته هر كسي آمد زاين در
چه بهتر نام نيكو جا گذاري
خودت را بر مقدر تو سپاري
----------------------------------------------------------
پروردگار خود عاقل و داناست و شفا دهنده بیماران و امیدوارم که همه بیماران را از جمله پدر نازنین و دلبند شما را شامل این بزرگواری نماید.




 وب سایت   ایمیل

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 22:46 | لينک ثابت |
 
offshore