بچه بازی هم ندارم
دلم خوش باشه به بچه بازی
دوره کودکی دوره خوبی است
دوره بازی های کودکانه است
با بادک که هوا می کردم
خیال می کردم مالک اسمون منم
راستی تو این خلقت من چه کاره ام
بیخیال غرور برت نداره
تو کاره ایی نیستی
این همه سر خدا و خلق منت نزار
تو چه کاره ایی
برو رندی کن
چه مرد مهربونی بود اکبر
بی پدری را در کودکی تجربه کرده بود و بی مادری را
باید زنده می ماند
و کار می کرد از همان کودکی برای زنده ماندن
کار سختی داشت
کارش درست کردن ظروف بلورین در کنار کوره های اتش بود
نان بخور و نمیری در می اورد
و همین را انفاق می کرد
نمی دانید چه مهربون بود
چشاش مهربونی را داد می زد
بزرگ منش بود با این که هیچی نداشت
هیچی نداشت
نه فرزندی و نه همسری
ار همه جا می گفت و از همه چیز
اما تو دلش هیچی نبود
هیچی
ماه ماه بود
سبز سبز
و دل گرمش به گرمی افتاب
دنیایی برای خود داشت
این اواخر مریض شد
سکته ایی کرد
و از پا افتاد
و بعد از چند ماه سکته بعدی
و امروز اکبر مهربون در بهشت زهرا ارمید
و چشمان زیبایش و ان دل مهربون در خاک رفت
خدایش بیامرزد

دوستم می گه چرا نمی نویسی
می گم خودمم نمی دونم
نمی دونم چیم شده
احساسی ندارم
دلم مرده
دریای مرده را که نمی شه توش شنا کرد
ابی نیست
موجی نیست
موجودی نیست
هیچی نیست
زندگی نیست
مرگی نیست
نمی دونم
بد جوری به خودم پیچیده ام
گاه با خود می گویم من چیستم
من کیستم
سیما دارد سخنرانی پخش می کند
می گوید نابرده رنج گنج میسر نمی شود
خوب گنج هم نصیبم شد
چه باید بکنم
دو باره بزارم زیر خاک
که چی بشه
گیرم برم سر کوچه
همه را انفاق کنم
بعدش چی
خوب این بهتر از اینه که زیر خاک کنم
اما بعدش چی
بابا بی خیال
برو سر کوچه یه بستنی بگیر و بخور
و مردم دید بزن
بی خیال مدتی هستیم
این طرفی و اون طرفی
چه فرقی می کنه
نه دلم با این حرف ها باز نمی شه
به خدا خسته ام
شادی نیست
یاس شادی در دلم رویید
قد کشید و بالید
شب بود و باران
دل بود و دلدار
بوسه بود و ناز
من بودم و یار
مستی بود و جاودانگی
برف بود و گل
سرما بود و گرمی
خدا بود و نور
کامنتی از تاج ماه
| |||||
| |||||


