تبليغاتX
اناهیتا

نورس  و تازه

شکوفه ایی شد دیدنی

شکوفه ایی که زندگی را فریاد می زد

و من حیرانم از پریشانی

و نمی دانم شکوفه زندگیم چه شد

شکوفه زندگی ام چه شد

من روییدم با هزار امید

روییدم و  افسونگری کردم

و نمی دانم چه رازی است

راز شکوفایی

و راز پریشانی  

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 21:42 | لينک ثابت |

اب را دوست دارم 

 اب جاری را

ابر را 

 باران را

برف را

من اب را دوست دارم

اب دوست من است

بی ریا و بی رنگ  و بی غل و بی غش  

اب به  من زندگی می دهد

اب مرا پاک می کند

اب مرا می خنداند

 گل من اب را می نوشد  

گنجشکها  چه زیبا در اب غوطه می خورند

سبزه ها به اب زنده اند

و گل ها به امید  باران شادمانی می کنند

و من دوست دارم بارانی باشم

قلبم به روشنی باران

به روشنی اب

خالی از حسد و بذ ذاتی

باران زندگی است و اتش مرگ است

اتشی که مرا می سوزاند

و جانم را فسرده می کند

کاش من یک قطره باران می شدم

و  در دل گلی می نشستم

و پرواز می کردم

 

 

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 11:10 | لينک ثابت |

بارون که می اد

برف که می باره

ادم شاد می شه

سبزه ها سرک می کشند

بهار داره در می زنه

تو هنوز خوابی

بارون را روی سر و صورت گلا دیدم

برف را بگو زیر پای گلا ریخته بود

نم نمک داشت برای خودش اب می شد

جویباری از اب راه افتاده بود

منم دلم ابی بود

شاد بودم

و داشتم می خندیدم به  ادم های مخنس و بد ذات

چه جانور هایی پیدا می شن

راستی اشتباهی صورت نگرفته

اینا کیند

هیچ به ادم شبیه نیستند

بی خیال بزار تو درد حسادت بمیرند

اینا اتش تو دلشون هست که درمون نداره

جهنم تو دلشونه

از چششون اتش می باره

دیدن ریخت اونا خودش عذابی است دردناک

نه من بارون را دوست دارم

پرنده ها را دوست دارم  چه هوای ملسی

بارون که می اد بهار داره از راه می رسه

داره در می زنه

دلت بهاری کن تا گل بدی

نوشته شده توسط علی رحیمی در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 0:15 | لينک ثابت |

قمری صبح سحر خیزون میخونه

و نمی دونم تو دل کوچکش چی می گذره

منم تو بستر خواب غلت می زنم

و هزار فکر و نافکر دارم

گذر زمون می بینم

دوستی ندارم

دوست هم دمی که دوستش داشته باشم

همه کاسبند

دوستی معنی نداره

داد و ستد

منم که قاعده داد و ستد را نمی دونم

همینه  که تنهام

تنهایی را دوست دارم

اما تنهام هم نمی گذارند

مگه می شه

قمریه می دونه چی می خواد

من نمی دونم

من  چی

من خودمم نمی دونم چی می خوام

تو دل ادما را که نمی شه دید

هلوی زندگی را می شه گاز زد

می شه مز مزه کرد  

می شه شیرینی اش تو زبون حس کرد

می شه طرواتش هم بویید

اما من هلویی ندارم 

هیچی ندارم

هیچکس را ندارم که دوستم داشته باشه

تنهای تنهام

نمی دونم چرا این طوریه

خیالم فسرده شده

یخ زده

کور سوی عشقم هم ناسو شده

هیچکی نمی فهمه

خودم نمی فهمم

کوله باری از رنج دارم

همه اینا اذیتم می کنه

نیش می زنه

زخمی ام می کنه

به خدا پناه می برم

خدا هم هم حرفمو گوش نمی کنه

لابد من شیطونی لم

اما با شیطون  هم که خدا حرف زد

خیلی هم حرف زد

کلی هم بهش حال داد

گفت حال این ادما را بگیر

نمی دونم 

ولش کن

قمریه   داره از سفره مهربونی غذا می خوره  

منم دارم غصه می خورم

نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 9:58 | لينک ثابت |

من خوشم

تو نا خوشی

خوشی که بر نا خوشی دیگری است

خوشی نیست

من  خوشم  تو نا خوشی

من خوشم باکم نیست

تو ناخوشی

 گل را لگد می کند

حسادت را درمانی است ؟

نمی دانم

خدا که از ان ما را می ترساند

من خوشم

با باد و باران خوشم

با گل ها حال می کنم

با  دوستانم  حال می کنم

دوستانی دارم صادق

اسمان ابی دیدنی است

کبوتر خیالم ارام است

تو چی

من خوشم

با مورچه ها حال می کنم

کلاغ ها که  نگو

دوستشان  دارم

به ادم که نوک نمی زنند

کسی را زخمی نمی کنند

فمری ها که حرف ندارند

چه نازاند

از دم پنچره مهربانی غذایشان را می خورند

مرد خدا میگفت

من غذایم را با نان می خورم

و نیمی از ان را برای پرندگان می نهم

و شیطان می گفت

دوست دارم همه قمری ها را بکشم

 من خوشم  بی خیال

با تنهایی خوشم

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت 19:26 | لينک ثابت |

شبنمی روی دلم نشسته

فردا صبح می شه

افتاب در می اد

شبنم هم می پره

دل من دو باره گرم می شه

شب که می شه خیلی

خوبه دل من ارومه

شبنم هم به نرمی می اد روی دلم می شینه

چه خنک

دلم صفا می گیره

خستگی را در می کنه

می شه تر و تازه

من شبنم خیلی دوست دارم

رو دلم که هست منم ارومم

دوست ندارم صبح بشه

شب خیلی خوبه

تو شبه که عشق گل می کنه

من شب و شبنم را دوست دارم

منم دوست دارم

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 14:39 | لينک ثابت |

گلا چه موجودات قشنگی اند

زیبایی را می دن

بی ان که چیزی بخوان

اب جاری اند

می شه اونا را به اغوش برد

بویید و بوسید

گلا خیلی زیباند

تو هم گلی

تو چشات گلا ردیف شدند  

 گل بودن چه عیبی داره که می خواهی خار باشی

اونم بری تو چش مردم

گل باش تا قناری ها برات بخونند

گل سر بریده  هم گله

شمعدونی های من خوابیده اند

نمی دونی چه نازند

وقتی بیرون می ان

بهار که می شه همه گلا بیدار می شن

افتاب همه رابیدار می کنه

می گه زمستون رفت

سیاهی رفت

گلا شادی کنید

 

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 14:31 | لينک ثابت |

کامنتی زیبا از غریبه اشنا

دلم از دنياي پست و سنگي ادمها گرفته....چمدانم را مي بندم آهنگ سفر کرده ام. نمي دانم به کجا
بايد رفت ولي مي دانم تصميم سفر دارم. پا به داخل کوچه مي گذارم از بي احساسي مردم سردم
به هر کوچه که مي رسم عشق را سنگسار مي کنند.به عابري مي گويم:
هواي کثيفي است!
- دود را مي گويي؟ سري تکان مي دهم.مي گويد: دود اگزوز است.
مي خندم ولي خوب مي دانم دود اگزوز نيست.دودي است که از آتش دلهاي سنگي بر خاسته....به راهم ادامه مي دهم.مردي روي گاري دورنگي مي فروشد سرش حسابي شلوغ است. کمي جلوتر عابري صداقت را زير پايش له مي کند. چندشم مي شود.....صورتم را بر مي گردانم تا نبينم
اما مگر مي شود؟! نزديک مغازه اي مي ايستم مردي سه بسته خيانت مي خرد.قدم هايم را تند مي کنم و به سرعت دور مي شوم
اشکهايم سرازير مي شود.شاعري شعر غم مي سرايد.شوريدگي ام را مي بيند:چه مي خواهي؟
پاسخ مي دهم:محبت! پوزخندي مي زند:نيست! سالهاست افسانه شده.از او جدا مي شوم.کمي جلوتر پسري عاطفه را تنبيه مي کند .....پاي سفرم مي شکند......
به راستي شما بگوييد به کجا سفر کنم؟؟؟؟

نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 10:12 | لينک ثابت |

سلام به گل همیشه بهار

سلام  به گل گندم

سلام به بهار که در دل زمینه

تو دل درخته

تو دل غنچه است

تو دل منه وتو دل توئه

بهاری که بشی گلا در می اد

مثل شکوفه های البالو

بهاری که بشی دلت روشن می شه

افتابی می شه

نمی خواهی افتابی بشی

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه دهم بهمن 1387 ساعت 8:52 | لينک ثابت |

خسته  شدم از این شنبه و یکشنبه

خسته شدم از این شب و روز

خسته شدم از  این شام و نهار

خسته شدم از این سلام های الکی

خسته شدم از بیماری

خسته شدم از خنده های بی معنی

از این که پله پله به سمت مرگ می روم

و زندگی نامیده ام

من مسافر مقصد نا معلومم

و چه بی خیال  در زندگی غرق ام

لذتش پایا نیست

غمش جانکاه است

و زاد روزم با مرگ عجین است

می خواهم ارامش داشته باشم

جایی که بنایش سست است

خانه اش ویران است

طوفانی دهشتناک می وزد  

و من ارامش می خواهم

و بهشتی را می جویم که نیست

نوشته شده توسط علی رحیمی در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 23:19 | لينک ثابت |

ذهنم بد جوری مرا ازار می ده

می خواهم مروارید ذهنم بیابم

اما کو

هیچی نیست

هی سیاهی می اد و می ره

می گه تو کی هستی

می گه تو برای چی هستی

می گم دس از سرم بر دار بی مروت

من چه می دونم

من اومدم

می گن امدی که کامل  بشی

اینم از اون حرف هاست

کامل بشم خنده دار نیست

از چی کامل بشم

ذهن من یه مروارید قشنگ داره

اما من کلیدش ندارم

به خدا نمی دونم چی کار باید بکنم

این در  و اون در می زنم

سرم به سنگ می خوره

نه راهی ندارم

باید کامل بشم

کاشکی می شد یه چیزی فهمید

کاشکی می شد اون طرفم را ببینم

نه مروارید من نمی دونم کجا قایم شده

یه چیزی هست

اما من نمی دونم

شاید هیچی نیست

چه می دونی

میخواهی که بمونی

نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت 21:33 | لينک ثابت |
 
offshore