دوستم می گه چرا نمی نویسی
می گم خودمم نمی دونم
نمی دونم چیم شده
احساسی ندارم
دلم مرده
دریای مرده را که نمی شه توش شنا کرد
ابی نیست
موجی نیست
موجودی نیست
هیچی نیست
زندگی نیست
مرگی نیست
نمی دونم
بد جوری به خودم پیچیده ام
گاه با خود می گویم من چیستم
من کیستم
سیما دارد سخنرانی پخش می کند
می گوید نابرده رنج گنج میسر نمی شود
خوب گنج هم نصیبم شد
چه باید بکنم
دو باره بزارم زیر خاک
که چی بشه
گیرم برم سر کوچه
همه را انفاق کنم
بعدش چی
خوب این بهتر از اینه که زیر خاک کنم
اما بعدش چی
بابا بی خیال
برو سر کوچه یه بستنی بگیر و بخور
و مردم دید بزن
بی خیال مدتی هستیم
این طرفی و اون طرفی
چه فرقی می کنه
نه دلم با این حرف ها باز نمی شه
به خدا خسته ام
شادی نیست
نوشته شده توسط علی رحیمی در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 16:21 | لينک ثابت |

