چه مرد مهربونی بود اکبر
بی پدری را در کودکی تجربه کرده بود و بی مادری را
باید زنده می ماند
و کار می کرد از همان کودکی برای زنده ماندن
کار سختی داشت
کارش درست کردن ظروف بلورین در کنار کوره های اتش بود
نان بخور و نمیری در می اورد
و همین را انفاق می کرد
نمی دانید چه مهربون بود
چشاش مهربونی را داد می زد
بزرگ منش بود با این که هیچی نداشت
هیچی نداشت
نه فرزندی و نه همسری
ار همه جا می گفت و از همه چیز
اما تو دلش هیچی نبود
هیچی
ماه ماه بود
سبز سبز
و دل گرمش به گرمی افتاب
دنیایی برای خود داشت
این اواخر مریض شد
سکته ایی کرد
و از پا افتاد
و بعد از چند ماه سکته بعدی
و امروز اکبر مهربون در بهشت زهرا ارمید
و چشمان زیبایش و ان دل مهربون در خاک رفت
خدایش بیامرزد
نوشته شده توسط علی رحیمی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 10:40 | لينک ثابت |

