کامنتی زیبا از غریبه اشنا
دلم از دنياي پست و سنگي ادمها گرفته....چمدانم را مي بندم آهنگ سفر کرده ام. نمي دانم به کجا
بايد رفت ولي مي دانم تصميم سفر دارم. پا به داخل کوچه مي گذارم از بي احساسي مردم سردم
به هر کوچه که مي رسم عشق را سنگسار مي کنند.به عابري مي گويم:
هواي کثيفي است!
- دود را مي گويي؟ سري تکان مي دهم.مي گويد: دود اگزوز است.
مي خندم ولي خوب مي دانم دود اگزوز نيست.دودي است که از آتش دلهاي سنگي بر خاسته....به راهم ادامه مي دهم.مردي روي گاري دورنگي مي فروشد سرش حسابي شلوغ است. کمي جلوتر عابري صداقت را زير پايش له مي کند. چندشم مي شود.....صورتم را بر مي گردانم تا نبينم
اما مگر مي شود؟! نزديک مغازه اي مي ايستم مردي سه بسته خيانت مي خرد.قدم هايم را تند مي کنم و به سرعت دور مي شوم
اشکهايم سرازير مي شود.شاعري شعر غم مي سرايد.شوريدگي ام را مي بيند:چه مي خواهي؟
پاسخ مي دهم:محبت! پوزخندي مي زند:نيست! سالهاست افسانه شده.از او جدا مي شوم.کمي جلوتر پسري عاطفه را تنبيه مي کند .....پاي سفرم مي شکند......
به راستي شما بگوييد به کجا سفر کنم؟؟؟؟
نوشته شده توسط علی رحیمی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 10:12 | لينک ثابت |

